|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۱۴
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-بومدين رئيس جمهورى الجزاير گفت: آخر شما چرا آن سه صخره را تصرف كرديد؟
-پاسخ شادروان ميرفندرسكى به اظهارات بومدين چه بود و چگونه شد كه مذاكرات با او به جاى ۱۵ دقيقه كه تعيين وقت كرده بودند يكساعت و ۲۰ دقيقه شد؟
-رئيس جمهورى الجزاير وقتى قالى اهدائى اعليحضرت را ديد شگفت زده شد و گفت:
اين قالى نيست شعر است!
-چگونه به دستور بومدين استقبال سرد مقامات الجزايرى از ما با بدرقه گرم و محترمانه اى جبران شد؟
-آيا مرحوم انورالسادات رئيس جمهورى مصر در رفع اختلاف ايران و عراق نقش داشت؟
-چرا كاربرد «اروند رود» به جاى وجه تسميه تاريخى «شط العرب» نارواست و خطاى عرب ها در تحريف نام تاريخى خليج فارس نبايد مجوز ارتكاب همان خطا از ناحيه ما باشد.
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
در شماره پيش رشته مطلب در هامش گزارش شركت در مراسم دهمين سالگرد استقلال الجزاير (جولاى ۱۹۷۲) به شرح ملاقات و گفتگوى با قائم مقام وزيرخارجه الجزاير و اظهارات محكم و مستدل زنده ياد ميرفندرسكى در پاسخ ادعاهاى ديپلمات الجزايرى (كه از تبليغات سوء و گسترده دولت بعثى عراق عليه ايران مايه گرفته بود) رسيد. يادآور مى شوم كه برنامه ديدار با قائم مقام وزيرخارجه و سپس ملاقات با رئيس جمهور الجزاير پس از رفع كسالت مرحوم ميرفندرسكى صورت گرفت. كسالت ايشان به شرحى كه در شماره پيش گذشت، در دو سه روز اول اقامت ما در الجزيره روى داد كه ناچار بنده به تنهائى در برنامه رژه و جشن و سرور شب بعد كه با حضور پرزيدنت بومدين و پرنس سيهانوك و رؤساى جمهورى چند كشور آسيائى و آفريقائى برگزار شد شركت كردم.
به شرحى كه در شماره پيش يادآور شدم مرحوم ميرفندرسكى در پايان گفتگو با همتاى الجزايرى خود براى ديدار با رئيس جمهورى و تقديم هديه ملوكانه به ايشان نوعى ضرب الاجل تعيين كرد و گفت: «ما علاقمنديم كه تا ۴۸ ساعت آينده به ديدار حضرت رئيس جمهورى نائل شويم و هديه اى را كه اعليحضرت براى ايشان فرستاده اند تقديم كنيم و هرگاه اين توفيق ظرف ۴۸ ساعت آينده حاصل نشود ناچار با تأسف بسيار عميق كشور شما را ترك خواهيم كرد.»
قائم مقام وزيرخارجه الجزاير با خنده گفت: اولتيماتوم مى دهيد؟ و شادروان ميرفندرسكى پاسخ داد: خير، اولتيماتوم نيست. يادآورى است، چون در تهران خيلى كار داريم و بايد زودتر برگرديم... «. شب بعد از اين ملاقات ميهماندار ما اطلاع داد كه رئيس جمهور فردا ساعت ۱۱ شما را خواهد پذيرفت.
نگارنده ترجيح مى دهد كه شرح اين ديدار جالب را عيناً از زبان زنده ياد ميرفندرسكى به نقل از كتاب» در همسايگى خرس «ديپلوماسى و سياست خارجى ايران از شهريور ۱۳۲۰ تا بهمن ۱۳۵۷» نقل كند:
«... رفتيم به كاخ رياست جمهورى. قبلاً رئيس تشريفات كه سرهنگى بود با لباس سيويل ولى خيلى برازنده، گفت شما يك ربع ساعت وقت ملاقات داريد. بومدين تعارف كرد نشستيم او مردى بود بلندقامت، با موهاى خرمائى رنگ و چشم هاى آبى و دو رج دندان طلا كه انسان را بيشتر به ياد وايكينگ ها و اهالى سوئد و نروژ مى انداخت تا اعراب شمال آفريقا. از حال اعليحضرت جويا شد.
اين احوال پرسى جزو تشريفات متداول ديپلوماسى است. گفتم بحمدالله حالشان خوب است و براى شما سلام و درود فراوان فرستاده اند. ما حامل هديه اى از طرف ايشان هستيم اگر اجازه دهيد خدمتتان تقديم كنم. اين هديه يك قالى بزرگ نائين بود، فكر مى كنم سه متر در چهارمتر. زنگ زد و به رئيس تشريفات دستور داد هديه اى را كه ما به همراه برده بوديم بياورند. قالى را آوردند پهن كردند روى زمين. بومدين از جاى خود بلند شد، دور قالى چرخيد و با دقت در نقش و نگار آن خيره شد و بعد رو كرد به من و گفت: اين شعر است، قالى نيست!
گفتم اين قالى را شخص اعليحضرت از بين چندين قالى كه سفارش بافت آنها داده شده بود براى جنابعالى انتخاب كرده اند. اين تنها يك هديه از طرف رئيس كشورى به رئيس كشور ديگر نيست. يادگارى است از طرف اعليحضرت براى شخص شما. يك مرتبه رو كرد به من و گفت آخر شما چرا آن سه تا صخره را گرفتيد؟ گفتم صخره نيست جزيره است. تنب كوچك و تنب بزرگ و ابوموسى. ما مى توانستيم بدون هيچ گفتگو جزيره ابوموسى را تصاحب كنيم و تمام سكنه عرب آن را هم بيرون بريزيم، چنانكه خيلى كسان در جاهاى ديگر از اين كارها كرده اند، ولى ما چنين كارى نكرديم. ما با شيخ خالد نشستيم و قرار و مدارى گذاشتيم كه طبق آن قرار و مدار حفظ امنيت جزيره با ماست. بعد شيخ زايد آمد و مدعى شد كه قراردادى كه شما با شيخ خالد بسته ايد درست نيست، بايد با من صحبت كنيد چون حالا جزو قلمرو من است، غافل از اين كه در حقوق بين الملل اصل توارث يك اصل معتبر و مسجلى است.»
«خلاصه صحبت هائى را كه با قائم مقام وزارت امورخارجه داشتم براى رئيس جمهورى هم توضيح دادم ولى بيشتر بر اين نكته تأكيد كردم كه ما هيچ خصومتى با اعراب نداريم، نهايت علاقه را هم به همزيستى و همكارى داريم به شرط اين كه نخواهند ترهاتى از قبيل ملت عرب و ناسيوناليزم عرب را به ما تحميل كنند چون آن وقت ما مجبور مى شويم از ناسيوناليزم ايرانى كه به مراتب قديم تر از ناسيوناليزم عرب است و از قدرت معنوى ايران كه به مراتب بيشتر از قدرت اعراب است صحبت به ميان آوريم. اگر اعراب اين افتخار را دارند كه اسلام را به ايران آورده اند و از اين جهت ما مديون آن ها هستيم بايد متقابلاً در نظر بگيرند كه تشعشع اسلام را به ايران مديون اند.
شط العرب از دو رودخانه تشكيل مى شود. فرات و دجله. يك فرهنگ، فرهنگ عرب است و يك فرهنگ، فرهنگ ايران. به عينه مثل شط العرب. همانطور كه مى دانيد آب شط العرب هم از رودخانه كارون خيلى تغذيه مى شود. خنديد، گفت شما جغرافيا خوانده ايد؟ گفتم بله. ما جغرافيا خوانده ايم و به اين نقطه مخصوصاً توجه و علاقه داريم. ديگر چيزى در اين زمينه نگفت. بعد از جمعيت ايران پرسيد و رُشدِ آن و اين كه چطور با روس ها قرارداد ذوب آهن بسته ايد؟ جواب هاى لازم داده شد. گفت شما در مسكو سفير بوده ايد؟ گفتم بله، گفت اُصَدَق سفير ما در آنجا گويا با شما روابط داشته است. گفتم بله ايشان خيلى به ما محبت مى كرد و با هم رفيق بوديم. گفت در اينجا او را ديده ايد؟ گفتم: بلى ايشان را هم ديده ام.
از صحبت ما به جاى يك ربع، يك ساعت و ربع گذشته بود. رئيس تشريفات را صدا كرد. گفت وزير اطلاعات را بگو بيايد. جوانى آمد. بومدين او را معرفى كرد. آقاى احمد ابوطالب وزير اطلاعات و گفت ايشان شما را تا فرودگاه بدرقه خواهد كرد. فهميدم اين بدرقه گرم به جبران آن استقبال سردى است كه به عمل آمده بود. از كاخ رياست جمهورى تا فرودگاه يك ساعت راه بود. در طول راه با هم مفصل حرف زديم و ماحصل كلام وزير اطلاعات اين بود كه بايد با هم روابط خيلى خوب و نزديك داشته باشيم و نگذاريم ديگران در اين روابط اخلال كنند. شما هم بايد سفراى درجه يك به اينجا بفرستيد. گفتم قبل از آن كه ما سفراى درجه يك به الجزاير بفرستيم خواهش مى كنم شما يك سفير براى ايران تعيين كنيد كه سفيرتان در آنكارا آكرديته در تهران نباشد. گفت علتش بى پولى است، به محض اين كه گشايشى در بودجه حاصل شد ما حتماً اين كار را خواهيم كرد.»
مرحوم ميرفندرسكى در خاتمه مطلب، سفر به الجزاير را چنين ارزيابى مى كند:
«تصور مى كنم اين سفر بيشتر از يك مأموريت و سفر معمولى در نزديكى روابط بومدين با اعليحضرت اثر داشت چون بعد از آن بود كه بومدين با كمك سادات بين ايران و عراق پا درميانى كرد و ميانجيگرى او به عقد قرارداد ۱۹۷۵ انجاميد.»
نقش انورالسادات در توافق الجزيره:
اينكه زنده ياد ميرفندرسكى چند بار از «كمك سادات» در حل اختلاف ايران و عراق صحبت مى كند به نظر نگارنده مستند به دلايل و شواهد كتبى نيست و در هيچيك از اسناد وزارت امورخارجه مدركى كه نشانه مداخله مؤثر مرحوم انورالسادات رئيس جمهورى فقيد مصر در التيام روابط ايران و عراق باشد موجود نيست (يالااقل اين بنده نديده ام). ولى چه بسا با توجه به روابط دوستانه آن مرحوم با اعليحضرت فقيد احتمال دارد كه آن روانشاد در گفتگوها و تماس هاى خصوصى با پادشاه، ايشان را به حصول تماس با صدام حسين در فرصت برگزارى كنفرانس سران اوپك تشويق كرده باشد و به موازات آن در چهارچوب روابط با هوارى بومدين در اتحاديه عرب و سازمان وحدت آفريقا به وى توصيه كرده باشد كه فرصت برگزارى كنفرانس سران كشورهاى صادر كننده نفت (اوپك) را براى ميانجى گرى بين رهبران ايران و عراق مغتنم شمارد، ولى همانگونه كه اشاره شد سند رسمى و كتبى در اين مورد موجود و مشهود نيست.
در مورد ميانجى گرى بين ايران و عراق از بدايت امر تا طى مراحل مختلف و تنظيم و تدوين و مبادله اسناد نهائى توافق الجزيره، نقش دولت الجزاير به گونه اى كه در توضيحات بعدى خواهد آمد چنان برجسته و درخشان است كه ادعاى مداخله دول ديگر در اين مورد نقش الجزاير را بى رنگ مى كند كه قطعاً روا نيست و به نظر صاحب اين قلم، افتخار اين گام مؤثر را تاريخ روابط ديپلوماسى معاصر به نام دولت الجزاير و شخص هوارى بومدين رهبر فقيد آن كشور ثبت خواهد كرد. ضمناً توافق الجزيره به عنوان شاهكارى از تجليات سياست خارجى نظام شاهنشاهى به رهبرى و زعامت پادشاه فقيد در سينه تاريخ ايران معاصر ضبط است چه معاندين و مخالفين بپذيرند يا نپذيرند، چه آن كه شخص شاه و دولتمردان خدمتگزار را به هر دليلى مى توان از كشور راند ولى نمى توان آنان را از صفحات تاريخ بيرون راند و فراموش نبايد كرد كه:
حديث نيك و بد ما نوشته خواهد شد
زمانه را قلم و دفترى و ديوانى است
در اين مقوله نام نيك «سادات» آن رادمردبزرگ تاريخ معاصر شرق به ميان آمد. او در مسلخ تعصب بنيادگرايان سيه دل قربانى شد ولى واقع گرائى سياسى آن مرحوم در ايجاد زمينه صلح در خاورميانه، همچنين بزرگوارى آن روانشاد در پذيرش و ميهماندارى و اكرام پادشاه فقيد ايران در دوران دردناك افول ستاره اقبال وى به عنوان مَثَلِ اعلاى جوانمردى در سينه تاريخ ثبت و ضبط خواهد شد. روانش شاد و يادش به جاودانگى گرامى باد.
بر سر در بناى پانتئون در پاريس كه مزار بزرگان و نام آوران فرانسه است و براى فرانسوى ها جنبه تقدس دارد و لذا آن را «معبد پانتئون» مى خوانند، عبارتى نوشته شده است به اين مضمون:
Aux Grands Hommes Le Pays Est Reconnaissant يعنى «كشور وامدار و قدردان مردان بزرگ است.»
ولى متأسفانه در مشرق زمين از اين قدردانى ها خبرى نيست و حافظه تاريخى ملل شرق ضعيف است. بزرگان و خدمتگزاران نوعاً در آتش حقد و حسد و كينه جباران حاكم مى سوزند و مردم مرعوب يا مجذوب در برابر اين فاجعه ها بى تفاوت مى مانند... و چه بسا يكى از علل عقب ماندگى شرق در مقام مقايسه با دنياى غرب همين حق ناشناسى ها باشد.
در تاريخ قاجاريه مى خوانيم كه مرحوم قائم مقام فراهانى در مقابل اصرار عباس ميرزا وليعهد فتحعليشاه كه سخت بيمار بود و اميدى به ادامه حيات خود نداشت پذيرفت كه از وليعهدى محمدميرزا پسرش در برابر پسران متعدد فتحعليشاه حمايت كند ولى مرحوم قائم مقام چون در صورت به قدرت رسيدن محمدميرزا نسبت به جان خود بيمناك بود از او خواست سوگند ياد كند كه در صورت نيل به مقام سلطنت خون او را نريزد ولى محمدميرزا پس از اين كه بر اثر مساعى قائم مقام به سلطنت رسيد چون سوگند خورده بود كه خون آن مرد بزرگ را نريزد دستور داد او را خفه كردند! و از سرنوشت ميرزاتقى خان اميركبير هم عموماً باخبريم و نيازى به تكرار آن نيست. بگذريم... اندكى با تو بگفتم غم دل ترسيدم
كه دل آزرده شوى ورنه سخن بسيار است.
شط العرب يا «اروند رود» كدامين درست است؟
درباره روابط ايران و عراق و اختلافات تاريخى بين دو كشور كه مبداء آن دوران سلطنت صفويه است كتاب ها و مقالات بسيارى به رشته تحرير كشيده شده است كه ما در اين نوشتار به جنبه هاى تاريخى اين قضيه نمى پردازيم زيرا محدوده بحث ما روابط ايران و عراق در دوران حكومت و سيطره صدام حسين يعنى از سال ۱۹۶۸ تا ۲۰۰۶ ميلادى است. قبل از اينكه اين دوران را اجمالاً و چگونگى انعقاد قرارداد الجزاير و تَبَعات آن را با تفصيل بيشترى از نظر بگذرانيم. لازم است با توجه به اين كه اساس اختلاف ما با عراق مسأله «شط العرب» بوده است به وجه تسميه اين رودخانه مرزى مشترك به صورت گذرا اشاره كنيم:
از موقعى كه اختلاف ايران و عراق به مرحله جدى رسيد يعنى در سال ۱۹۶۹ كه دولت شاهنشاهى عهدنامه سرحدى ۱۳۱۶ (۱۹۳۷) را به دليل عدم اجراى مواد مهمه آن از سوى عراق يك طرفه لغو كرد و دولت بعثى عراق در آوريل سال ۱۹۶۹ طى اعلاميه اى خود را مالك منحصر به فرد و انحصارى شط العرب اعلام نمود و رفت و آمد كشتى هاى ايران را در داخل شط با پرچم ايران غير مجاز دانست و تهديد كرد كه در صورت عدم رعايت اين موضوع پرچم ايران را با قوه قهريه پائين مى كشد و سرنشينان كشتى ها را به عنوان عبور غير مجاز بازداشت خواهد كرد، اصطلاح جديدى در مورد شط العرب باب شد كه گمان مى كنم نخست از سوى مقامات ارتشى عنوان شد و شط العرب را «اروند رود» خواندند.
ظاهراً اين اقدام ناصواب در تقابل با اقدام ناصواب اعراب در مورد وجه تسميه تاريخى خليج فارس و كاربرد عنوان مجعول «خليج عربى» صورت پذيرفت، در حالى كه اگر ما از اعراب گله منديم كه نام تاريخى خليج فارس را به يك عنوان جعلى تبديل كرده اند خود ما نبايد به همان اقدام نادرست مبادرت ورزيم و نام تاريخى شط العرب را كه در تمام اسناد و مدارك موجود و قراردادهاى پيشين و پروتكل و صورتمجلس هاى سال ۱۹۱۳ و ۱۹۱۴ و عهدنامه ۱۹۳۷ مندرج است به نام ساختگى «اروند رود» بدل كنيم. عمل ناصحيح ديگران مجوز تكرار آن از ناحيه ما نيست به ويژه آن كه يونسكو (سازمان علمى و فرهنگى ملل متحد) تبديل و تحريف اسامى شناخته شده تاريخى و جغرافيائى را ممنوع و نامعقول دانسته است.
واقعيت امر اين است كه شط العرب از پيوند رودخانه هاى دجله و فرات تشكيل مى شود. در حالى كه «اروند» به گويش پهلوى نام تاريخى رود دجله است و نمى تواند عنوان «شط العرب» باشد كه رود دجله بخشى از آن است. شاهد بر اين مدعا سخن پير توس حكيم ابوالقاسم فردوسى در شاهنامه (داستان ضحاك) است كه پيرامون خروج فريدون عليه ضحاك مى فرمايد:
به اروند رود اندر آورد روى
چنان چون بُوَد مرد ديهيم جوى
اگر پهلوانى (۱) ندانى زبان
به تازى تو اروند را دجله خوان
دگر منزل آن شاه آزاد مرد
لب دجله و شهر بغداد كرد
***
بنابراين به فرموده مولانا جلال الدين بلخى در مثنوى:
اين عجب نبود كه كور افتد به چاه
بوالعجب افتادن بيناى راه
اين توضيح را از آن جهت دادم كه اگر از بدايت شروع اين سلسله مقالات، از اين رودخانه مرزى مشترك به عنوان درست «شط العرب» ياد كرده و در شماره هاى آتى نيز به همين عنوان ياد خواهم كرد، توجيه تاريخى و غير قابل تكذيبى داشته باشم. (ادامه دارد)
***
۱-پهلوانى: زبان پهلوى
|