Nimrooz
Vol. 18, No. 920, February 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۰ - جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵
«بارانِ» تازه
*فصلنامه «باران» كه از سوى نشر باران در سوئد منتشر مى شود، سيزدهمين شماره خود را به بازار فرستاده است. مدير فصلنامه، «مسعود مافان» در ديباچه اى كه بر آن نهاده نگاهى به فضاى ادبياتى درون ايران افكنده و به چند نكته قابل يادآورى دست يافته است. از جمله به سر و صدائى اشاره مى كند كه خبرگزارى هاى وطنى در يكى دو هفته پيش از اعطاى جايزه نوبل ادبيات به راه انداخته بودند. سر و صدائى كه هر سال با اين «توقع و انتظار» به راه مى افتد كه ديگر نوبت نويسندگان ايران است و اين كه اگر تا به حال همه جايزه را نگرفته اند ناشى از خاصه خرجى ها و سياسى كارى هاى آكادمى سوئدى است. امسال خورشيدى- يعنى كه سال گذشته ميلادى- خبرگزارى فارس، با ۱۲ تن از «نويسندگان و كارشناسان ادبيات ايران» گفتگو كرده و نظراتشان را در اين باره جويا شده است. نخستين نكته اى كه به ذهن «مافان» رسيده اين است كه در ميان اين ۱۲ «نويسنده و كارشناس»، حتى يك زن وجود ندارد، حال آن كه همه قرائن گواهى مى دهد كه زنان در ادبيات امروز ايران، فعال تر از مردانند. حرف هائى كه در اين گفتگوها پيش آمده، نيز تأمل برانگيز است. از جمله «محمود دولت آبادى» گفته است كه او سال هاى متمادى نامزد جايزه نوبل بوده است و افزوده كه در سال ،۱۳۷۸ قرار بوده است كه جايزه را به او بدهند، ولى بعد پشيمان شده اند و آن را به يك نويسنده زن آفريقاى جنوبى داده اند! همزمان با اين حرف ها، خبرگزارى ديگرى از قول يك خبرنگار راديو تلويزيون ايرانى در سوئد گزارش كرده كه «ديگر مرز گمان و واقعيت... برداشته شده و پس از ۲۰سال نامزد شدن، امسال نوبت به «دولت آبادى» رسيده است!» مافان مى گويد: «حاصل اين گفته ها چيزى نيست جز تكثير اطلاعات غلط»، «در مطبوعات سوئد حتى نامى از دولت آبادى ديده نمى شد» و بعد استناد مى كند به گفتگوئى كه سه سال پيش با «سخنگوى آكادمى نوبل» داشته و او گفته است فهرست نامزدها «هميشه جزو اسرار است و تا پنجاه سال اجازه انتشار آنها وجود ندارد». بديهى است خبرنگارانى كه از آن حرف مى زنند، تنها به حدس و گمان خود تكيه مى كنند.
-«مشفق كاشانى»، در اين نظرخواهى ها، حرف هاى متناقض مى زند. از يك سو مى گويد كه تا به حال هيچ يك از «آثار برنده جايزه نوبل» را نخوانده است. از سوى ديگر مى گويد كه انتخاب برندگان، همه زير تأثير سياست است!
-جالب ترين اظهارنظرها از «محمدرضا سرشار» است كه نويسنده اى حزب اللهى است و «تشكيلات جعلى «پِنِ ايران» را سرپرستى مى كند.» او مى گويد «اگر قرار باشد كه جايزه نوبل ادبيات نيز مثل جايزه صلح نوبل به كسانى اهداء شود كه مخالف نظام جمهورى اسلامى هستند، بهتر است اهداء نشود»! و بعد مى افزايد كه يقين دارد «هيئت داوران آكادمى نوبل در ميان نويسندگان ايرانى، دنبال كسانى مى گردند كه... خودشان را صد درصد فروخته باشند... و مثل نجيب محفوظ، از سلمان رشدى حمايت كنند... علناً جلوى جمهورى اسلامى بايستند... و برده حلقه به گوش غرب باشند...»! يكى دو نظر نيز در گفتگوهاى خبرگزارى فارس آمده كه البته حرف هاى درستى را مطرح مى كند. «جواد مجابى» مهمترين دليل محروم ماندن نويسندگان ايرانى را از جايزه نوبل در كمبود ترجمه آثار ادبيات فارسى به زبان هاى زنده دنيا و نيز فقدان «تبليغ و اطلاع رسانى مناسب» جستجو مى كند.
-«محسن فرجى» مى گويد كه ادبيات را در كشور ما با فوتبال و وزنه بردارى مقايسه مى كنند و انتظار دارند كه «ناگهان» نويسندگان و شاعران ما در صحنه ظاهر شوند! اما واقعيت اين است كه توليد ادبيات خلاق و جذاب» نيازمند چند چيز است: پيشينه فلسفى و فكرى، درك و دريافت عميق از مقتضيات جهان مدرن و زيستن در فضائى دموكرات...» و «تا رسيدن به اين شرايط، نويسندگان ما بايد زمان زيادى را در انتظار بمانند.»
-مافان در پايان نكته يابى هاى خود به بزرگ ترين مانع رسيدن نويسندگان ايرانى به حد كمال - و به جايزه نوبل- اشاره مى كند كه «سانسور و سركوب انديشه» باشد.
چيزى كه «در يك صد سال اخير امكان خلق آثار خوب را محدود كرده است». سانسور ارتباط فرهنگى ما را با جهان مختل كرده است. طى سال هاى اخير اگر هم گاهى توجهى به نويسندگان ايران در مجامع بين المللى شده تنها در پيوند با سركوب سياسى و اجتماعى نويسندگان-و از منظر حقوق بشر- بوده است» نه به دليل خلق ارزش هاى ادبى...

گذرى و نظرى
*و اما جايزه نوبل ادبيات سال ،۲۰۰۶ نصيب «اورهان پاموك» نويسنده پنجاه و چهار ساله تُرك شد. «پاموك» در آغاز «معمارى» خوانده و بعد به روزنامه نگارى روى آورده و سه سال در دانشگاه كلمبيا در آمريكا، به عنوان پژوهشگر ميهمان كار كرده است. او كار نوشتن را از ۱۹۷۴ آغاز كرده و تا امروز داستان ها، رمان ها و گزارش هاى بسيار نوشته و انتشار داده است.
پاموك از منتقدين جدى سياست هاى ضد حقوق بشرى دولت تركيه است و از جمله كشتار ارمنيان و كردها را محكوم كرده است. او از جمله نويسندگانى است كه فتواى قتل سلمان رشدى را نيز محكوم كرده اند....
-فصلنامه باران در شماره تازه خود، دو گزارش كوتاه از پاموك را انتشار داده كه يكى شرح ديدار او از تهران است و ديگرى شرح ديدارش را با «هارولد پنتر» و «آرتور ميلر» نويسندگان برجسته در استانبول بازمى تاباند. تكه هائى از اين دو گزارش را به نقل مى آوريم.
*«پاموك» در شرح سفر خود به تهران، از روزى مى گويد كه با اتومبيل و راننده، «از جائى در جنوب شهر تهران مى گذشته است. جمعه روزى بوده و «مغازه ها كركره ها را پائين كشيده و بسته بودند... و خيابان ها، پياده روها و قهوه خانه ها خلوت بودند» با اين همه چيزى كه بيش از همه توجه او را به خود جلب كرده، بى اعتنائى رانندگان- از جمله راننده خود او- به قوانين رانندگى بوده است... اين «هرج و مرج آمد و شد» ذهن او را به استانبول دو سه دهه پيش برده كه چنين روحيه اى در آن جا نيز حاكم بوده است. همه، قوانين عبور و مرور را به مسخره مى گرفتند. بيشتر از اين جهت كه غرب ستيزى خود را نشان داده باشند. فكر مى كردند كه سبك سنتى زندگى شان «هنوز درست و معتبر است» و با يك «ناسيوناليسم خودپرستانه» مى گفتند: «ما همين هستيم كه هستيم!» يادها از پى هم به ذهن مى آيد: «گاهى يك راديوى خراب را كه حتى سازنده آلمانى اش نمى توانست تعمير كند، با ضربه مشتى به كار مى انداختيم» و يا «خش خش تلفن را با فرو كردن يك سنجاق در آن برطرف مى كرديم...» با اين ابتكارهاى خودمانى، «بساط غرور ملى» برپا مى شد! و مقابله اى بود با توانائى هاى غربيان. نوعى «عُقده گشائى بود كه يادآورى مى كرد كه ما هم آدم هاى با عرضه اى هستيم!»
پاموك از يادِ عقده گشائى ها دوباره به مسئله عبور و مرور تهران بازمى گردد.» هر راننده اى مجبور است هم مواظب چراغ راهنما باشد و هم مواظب كسانى كه به چراغ راهنما بى اعتناء هستند!.... همه به خاطر آن كه خود را تيزهوش و طرفدار «خرد عملى» مى دانند، قوانين را زير پا مى گذارند. اين وضعيت از يك «آزادى من درآوردى» ناشى مى شود و راننده به جاى توجه به قوانين، «غرق موسيقى اى مى شود كه در ماشين مى شنود»!
پاموك سپس در مشاهدات خود به تناقض ديگرى مى رسد. در كنار بى نظمى و آشفتگى در عبور و مرور، «حضور دين به شدت احساس مى شود»‎/ «در حالى كه دولت بى رحمانه، تمامى قوانين دينى را حقنه مى كند و سرپيچى از آنها، نتيجه اى جز سركوب و زندان ندارد، تنها در زمينه ترافيك است كه مى شود از قوانين سر پيچى كرد زيرا هيچكس در پى الزام رعايت اين قوانين نيست. انگار تنها موردى كه به آزادى شخصى آنها برخورد مى كند، رعايت قوانين ترافيك است!
-«پاموك» در عين حال تصويرى از «پايدارى در برابر سركوب حكومتى» را نيز به دست مى دهد. اگر چه در «ديكتاتورى ملاها، زنان مجبور به رعايت حجاب هستند، كتاب ها سانسور مى شود و زندان ها پر است.... (اما) بسيارى از روشنفكران ايرانى... در خانه هايشان، آنگونه صحبت مى كنند كه مى خواهند»، همان چيزى را مى پوشند كرد وست دارند و مشروب مورد علاقه خود را نيز در آشپزخانه هاى خودشان درست مى كنند. «آنها از اين راه مى خواهند ثابت كنند كه عزت نفس خود را پاس داشته اند... اين جا نه شبيه آلمان هيتلرى است و نه روسيه استالينى»!
-پاموك خاطره خود از تهران را با اشاره اى به رمان «لوليتا» كار «نابوكوف» پايان مى دهد همانگونه كه «هومبرت قاتل» در لوليتا، با خود كه خلوت مى كند به توجيه خود مى پردازد و لوليتا را به خاطر عشوه هايش مقصر اصلى مى شناسد... اهالى تهران نيز وقتى در خانه خود و در ميان دوستان هستند مدام عليه قوانين حاكم سخن مى گويند... آنها تنها چيزى را كه بيرون از خانه مى توانند زير پا بگذارند، قوانين ترافيك است!»
*

ننگ و افتخار!
*خاطره ديگر «اورهان پاموك» به سال ۱۹۸۵ برمى گردد و ديدارى چند روزه اى كه در استانبول با نويسندگان نمايشى «آرتو ميلر» و «هارولد نپتر» به عنوان راهنما داشته است.
در پى كودتاى سال ۱۹۸۰ در تركيه، هزاران نفر به زندان افتادند كه در ميان شان شمار نويسندگان بسيار بالا بود. «ميلر و پينتر» براى ديدن آنها و خانواده هايشان به استانبول سفر كرده بودند و پاموك از سوى انجمن بين المللى قلم به عنوان راهنماى آنها انتخاب شده بود. پاموك مى گويد كه تا آن سال و آن ديدار، از جهان سياست به دور بوده و فكر مى كرده حوادث سياسى به او ربطى ندارد. ولى وقتى كه با آن دو نويسنده نامدار «شرح ماجراهاى وحشتناك شكنجه و اذيت و آزار زندانيان را شنيده و از آن همه «پليدى» آگاه شده «به معناى واقعى كلام احساس شرمندگى كرده است.»
در جلساتى كه با حضور نويسندگان برگزار مى شده، احساسات متناقض پيدا مى كرده است. «احساس افتخار متقابل و ننگ مشترك»!
پاموك مى گويد در آن مقطع به عنوان راهنماى نويسندگان و بعد در راه تجربه هاى ديگر به اين نتيجه رسيده كه «آزادى بيان و انديشه در هر جامعه اى جزو حقوق اوليه بشرى است. اين آزادى ها را كه براى انسان هاى مدرن از آب و نان واجب تر است، نبايد به خاطر مسائل ناسيوناليستى، حساسيت هاى اخلاقى و يا از همه بدتر، به خاطر منافع اقتصادى و يا نظامى، خدشه دار كرد.
پاموك سپس به نكته اى اشاره مى كند كه عبرت انگيز است. از بعضى از قربانيان اختناق و ديكتاتورى ياد مى كند كه پس از رهائى، در مدت زمان كوتاهى خود به ديكتاتورهاى تازه تبديل شده اند! و بعد مى افزايد: «ما براى آن كه بهتر بتوانيم خودمان را بشناسيم، ترديدها و تناقض هاى درونى مان را و احساس افتخار و ننگى را كه ذكر كردم، درك كنيم، به آزادى بيان نيازمنديم... شادى ناشى از بيان آن چه دوست داريم بگوئيم، پيوندى ناگسستنى دارد با ارزش انسانيت....»
پاموك سپس پرسشى را مطرح مى كند در رابطه با مهمترين رويداد سياسى- نظامى سال هاى اخير: آيا كم ارزش شمردن فرهنگ و مذهب ديگران و بمباران بى رحمانه ديگر كشورها تحت عنوان دموكراسى و آزادى انديشه، خردمندانه است؟.... جنگ عليه عراق و كشتار بيش از يكصد هزار انسان نه به صلح منجر مى شود و نه به دموكراسى. بلكه اين جنگ به موج خشم ناسيوناليستى و ضد غربى دامن مى زند...» و كار مبارزه مدافعان آزادى و دموكراسى را در خاورميانه دشوارتر مى سازد. «اين جنگ خشن و مرگبار، مايه ننگ آمريكا و جهان غرب است.... ولى حضور سازمان هائى چون انجمن بين المللى قلم و مبارزات نويسندگانى چون «ميلر» و «پينتر»، مايه افتخار اين كشورها هستند...»
*

پيامِ «محفوظ»
*فصلنامه باران، مطلبى نيز دارد درباره «نجيب محفوظ» نويسنده مصرى و برنده جايزه ادبيات نوبل در سال ،۱۹۸۸ كه حدود شش ماه پيش چشم از جهان فرو پوشيد. او پس از آن كه جايزه را برد، در تيررس اسلامگرايان افراطى قرار گرفت و سرانجام در سال ۱۹۹۴ با ضربات چاقوى آنان زخمى شد. از خطر مرگ جست ولى ديگر تا پايان عمر نتوانست به راحتى چيزى بنويسد. اتهام اصلى او اين بود كه براى «جلب توجه روشنفكران غرب»، اسلام را در رمان معروف خود، «بچه هاى محل»، مورد انتقاد قرار داده است. «بچه هاى محل» البته از سه دهه پيش، در روزنامه الاهرام به صورت پاورقى چاپ مى شد ولى به دستور «جمال عبدالناصر» از ادامه اش جلوگيرى به عمل آمد. دانشگاه الازهر نيز با چاپ اين كتاب مخالفت كرده بود. با اعطاى جايزه نوبل به نجيب محفوظ، رمان او از نو به سر زبان ها افتاد و منجر به ترور او گرديد.
-نجيب محفوظ خود نتوانست در مراسم دريافت جايزه شركت كند ولى گفتارى از او در مراسم، بازخوانى شد كه نكته هاى جالبى را در خود داشت. تكه هائى از آن را با هم مى خوانيم:
*«امروز براى دريافت بزرگى رهبران بايد ديد، كه «ديد»شان تا چه حد جهانشمول است و در برابر بشريت تا كجا احساس مسئوليت مى كنند...»
*
*«مگر نه اين است كه جهان پيشرفته و جهان سوم از يك خانواده اند... پس مى خواهم پايم را از گليم خود درازتر كنم و به نام جهان سوم به كشورهاى پيشرفته بگويم:
-تماشاچى بى تفاوت فاجعه هائى كه در سرزمين هاى ما روى مى دهد نباشيد و نقشى سازنده ايفا كنيد.»
*
*«وقت آن است كه به سلطه راهزنان و رباخواران پايان دهيم... بردگان اسير در جنوب آفريقا را نجات دهيد! به كمك گرسنگان آفريقائى بشتابيد! فلسطينى ها را از گلوله و شكنجه اسرائيلى ها در امان نگاه داريد و اسرائيلى ها را از آلوده ساختن ميراث عظيم فرهنگى خودشان برحذر داريد...»
*
*«آقايان! از شما پوزش مى خواهم. احساس مى كنم آرامش تان را به هم زده ام! ولى از كسى كه از جهان سوم آمده، چه توقعى داريد؟! مگر نه اين است كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست؟!»
*
*هنوز «سال مشروطيت» به پايان نرسيده و زمان مناسبى است براى بازنگرى در دستاوردهاى اين نخستين جنبش آزاديخواهانه و تجددطلبانه در ايران. فصلنامه باران نيز چنين كرده و بخشى از شماره تازه خود را به مشروطيت اختصاص داده است. ناصرالدين پروين، نقش اقليت هاى مذهبى را در جنبش بررسى كرده، فروغ حاشا بيگى، حرف هاى روشنفكران مشروطيت را درباره خط فارسى آورده و منصور خاكسار، از شعر نو، «نوزاد ماندگار مشروطيت» سخن گفته است.
-پژوهشى در مورد ميرزارضا كرمانى و «آبشخور سركشى هاى او» از هما ناطق، مطلبى درباره «رستاخيز شهرياران ايران» كه نخستين اپراى ايرانى به شمارش مى آورند، از سولماز نراقى و سرانجام مطلبى از بهروز شيوا با عنوان «راه مزار شمشير كجاست»، بخش ويژه مشروطيت را كامل مى كند.
*
*فصلنامه مطالب خواندنى ديگرى نيز دارد از جمله نقد و نظرهائى از مهدى استعدادى شاد، سعيد مقدم، پاكسيما مجوزى، شهرنوش پارسى پور، احمد علوى، شيوا فرهمند و سدا زنده روديان... و شعرها و قصه هائى از عباس صفارى، كوشيار پارسى، محمد عقيلى، ياشار احد صارمى، مرضيه ستوده و....
-باران در زمينه گزينش شعر با دست و دل باز عمل مى كند و چون مى خواهد نوآورانه جلوه كند هر چه را به دستش مى رسد بازمى تاباند. در شماره «تازه نيز بازار شعرهائى كه شايد چون خيلى نوآورانه است، به آسانى «درك» نمى شود، گرم است!
-تكه اى مى آوريم از شعرى از «عباس صفارى» كه تازه كار هم نيست و سال هاى سال است كه شعرهائى از اين دست مى سرايد:
-«نه اين كه بلائى نازل كرده باشد‎/ آسمان بى حوصله‎/ حتى اين باران يك خط در ميان راهم‎/ كه تعهد كرده است‎/ يادش مى رود نازل كند‎/ چه برسد به بلا.....»!*

*فصلنامه باران، ويژه فرهنگ و ادبيات شماره ،۱۳ نشر باران، سوئد، پائيز ۱۳۸۵.
Butilpa@aol.com

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •