Nimrooz
Vol. 18, No. 920, February 16, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۲۰ - جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۸۵
گزارش دو پزوهشگر دانماركى- بخش چهارم
عمليات موفقيت آميز امينتى ها
ماموريت در تهران
ترجمه على اوحدى
ما صريح و شفاف مى گوييم: ما توريست نيستيم. ما آمده ايم تا در هميارى با شما مردم ايران كارى بكنيم، «تغيير» ى در جهت خلق چيزى كاملاً نو. اين محور اصلى، «ريسمان سرخ» دور سفر ما به دور دنيا و تا اينجا، ايران است. نامه ما به رئيس جمهور احمدى نژاد، نشان اميدوارى ماست كه رئيس جمهور را در اين سفر شخصن ملاقات كنيم. هدف ما آن است كه هرچه بيشتر با ايرانى ها ديدار داشته باشيم تا براى جهش، تجربيات كافى به دست آوريم: در مأموريت قبلى ما در عراق، اردن و آمريكا- زبان؛ آن «گفتگوى باز اروپايى» سلاح ما بود، كه در يك جعبه فلزى خاكسترى همراه داشتيم. اين بار وراى زبان، از مديوم هاى ديگر بهره برديم: توپ فوتبال، الكل، رقص (يك راديوى دستى) كه تا اينجا در جعبه گذاشته ايم. ضمن اين كه منتظر «زنان» هم هستيم. خوب بله! شايد بالاخره از طريق «عشق» يا «ازدواج سهل و ممتنع» پيش ببريم. وراى مساله مرزها، بايد زمين را به سوى تازه اى بچرخانيم. اما با ورود به يزد- يك شهر كوچك ميليونى در مرز كوير- تصميم گرفتيم كه به زبان، ديالوگ و همين طور «نامه» فرصت ديگرى بدهيم.
«كراوات ها را محكم مى كنيم» و مى پريم به مركز شهرى كه به گفته جوانان، مذهبى ترين شهر ايران است. در ازدحام پنج شنبه شب شهر، از موتور سيكلت ها و مردم، پيش روى جايى به نام «Coffee-Net» ، التايمر مورد خطاب يك عشوه آشكار قرار مى گيرد. دخترك، كه البته لاينقطع روسرى غير قابل كنترلش را راست و ريست مى كند و تلاش دارد تا در اين «بى بادى» ، باد بيافريند، مى خواهد نامش را بداند، كه از كجا مى آيد وو... لبخند مى زند، هرهر و كركر مى كند و مثل اكثر دختران خطرناك ايرانى، هيچ چيز مانع خواسته اش نمى شود. بلافاصله يك بسيجى در گوشه تصوير پديدار مى شود و سعى مى كند از يك بچه پولدارى كه اتفاقا دور و بر ما مى پلكد، از ته و توى كار «اون خارجى كت و شلوارى» سر در بياورد: «اون آمريكاييه» در كدام هتل زندگى مى كند؟ و از اين قبيل پرسش ها. براى دخترك اما اصلا مهم نيست. او تمايل به عشوه گرى و دلبرى دارد، و كارش را ادامه مى دهد.
شب بعد، يك «شب جمعه مقدس» بعد از نماز جمعه، پيش روى يك مركز خريد كوچك در محله نوثروتمندان شهر، صفائيه جمع مى شويم. يك دسته «كپى تازه» از نامه مان به رئيس جمهور احمدى نژاد از جعبه بيرون مى كشيم و در پوشش دوربين (از آن طرف خيابان)، نامه را به جوانانى مى دهيم كه بيرون آمده اند تا در ترافيك سنگين پياده رو لباس هاى تازه مارك دار، «نوكيا» هاى نو، و البته «سونى -اريكسن» هاشان را با موزيك- زنگ هاى متنوع نمايش بدهند. پشت سرشان خيابان مملو از اتومبيل، «چراغ هاى رنگى چشمك زن» و صداى مهيب موتور سيكلت هاست كه لبالب از مردان پير و جوان، پيروزى پرسپوليس بر رقيبش در صدر جدول «ليگ برتر» را جشن گرفته اند. پليسان/ پليسى ها (خدايا، آخر اين همه پليس را چطورى بايد «جمع» بست؟) * و مأموران امنيتى، «همه مردان» بيرون روى خط شب مى روند و مى آيند. يك اتومبيل پليس، هر نيم دقيقه يك بار رد مى شود. مأمورى كه در صندلى عقب نشسته به ما كه باعث «بى نظمى در پياده رو» شده ايم، و به جعبه، و به كراوات هايمان نگاه مى كند. ويراژ مى دهد، دور مى زند و دوباره بر مى گردد. و باز... و باز.
دور و بر ما «نخبگان نرينه» ى جوان يزد، دانشجويان دانشگاه (در مديريت بازار، حقوق، علوم كامپيوترى و غيره و غيره) تنها يك نفر بچه كارگر هست كه با فرياد، خود را از گله جدا نشان مى دهد. دو سه نفرى چيزى شبيه به انگليسى مى دانند و با وجودى كه ما (رسما) يك مترجم داريم، اما موقعيت «محدود» است! در خيابان چگونه مى شود «گفتگوى هاى انقلابى» را فرياد زد؟ به همين جهت تلاش مى كنيم يك ديدار حساب شده ترتيب بدهيم: روز بعد، ساعت دوازده در «كافه ژيگولو» ، درست بيرون ديوار چسبيده به دانشگاه. «اين يك قرار است» جوان ها تأكيد مى كنند و سر تكان مى دهند و هم زمان چشم هايشان دور و بر ما به دنبال جاسوسى، پليس مخفى، چيزى مى گردد.
«Oh، Yes، off course* they are here، somewhere» .
(باز هم خوب است اين «ژاله هميشه پنهان» در بدترين شرايط، وقتى چيزى دارد اتفاق مى افتد، وقتى واقعاً به او نياز هست، سر و كله اش پيدا مى شود!) و باز گم مى شود. لحظه اى بعد دم در ورودى يك آژانس مسافرتى ظاهر مى شود و ما را به داخل مى كشد كه هرطور شده با آقاى مدير آژانس يك چاى بخوريم! و اوه... در پهناى بيست ثانيه «جلسه پايان مى يابد» . عجبا! جوان ها در صدا و نور گم مى شوند!
ما سربازگيرى مى كنيم. نه (ببخشيد)، تلاش مى كنيم تا يك شعبه محلى از «گارد انقلاب» ى مان به وجود آوريم، يك «تشكل» در يزد! در يك جلسه آرام با حضور هشت چشم (چهار اروپايى و چهار ايرانى) و البته دوربين، در حياط پشت يك قهوه خانه در يك روستاى كوهستانى پشت يزد، مجتبى دانشجوى حقوق را به عنوان رئيس «ابتكار» در يزد انتخاب مى كنيم. و بطرف دانشگاه مى رانيم. اما «كافه ژيگولو» بسته است (چه كسى بسته و چرا؟) «ديدار بزرگ» به يك ساندويچ فروشى تنگ منتقل مى شود. ما دو اروپايى در كت و شلوار و كراوات و ده جوان ايرانى كه عين غربى ها، كمى مدرن تر لباس پوشيده اند و به ما همچون «رهبران» نگاه مى كنند. چند دختر، ساكت و سر به زير، ساندويچ هاى داغ «آيدا» شان را كل مى زنند. پس از دريافت حال و هوا، به توافق مى رسيم كه نام سازمان را از «ابتكار اروپا» به «Global Iran» تغيير دهيم: بله، ما در يك دنياى «جهانى شده» زندگى مى كنيم. همه ما در يك تمدن، و همان «يك تمدن» . اينجا كسى «اوريژينال» نيست، بعكس، هركس از هر جا خود را «ايرانى» مى خواند.
و جاسوس ها؟ پليس مخفى؟ آنها اينجا هستند؟ off course! اما كدام يك از ما، از آنهاست؟ هنوز معلوم نيست. اميد كه تنها يكى از ما باشد، يا شايد بيشتر، همه ما؟ كسى هنوز نمى داند، ولى خيالتان راحت، آنها مى آيند، اگر نيستند، «آففففف كورس» . يك جفت از مردان جوان كه آن طرف تر نشسته اند، بيشتر حساس اند؛ «آففففف كورس» . نگران اند كه عواقب اين ميتينگ چه خواهد بود. آنها به آينده فكر مى كنند، آففففف كورس، بى اعتمادى و نامطمئن بودن شخصى در ايران، و آينده زخم پذيرشان: چه مى شود اگر از دانشگاه اخراج شوند؟ وووو؟ اما يك «حس بزرگ» وجود دارد؛ جمع كاملاً به «تغيير» مى انديشد. همه مى خواهند يكى از آن سنجاق هاى ريز با خود داشته باشند! از آن پرچم «با معنا» ، نماد ما (خودمان هم هنوز نمى دانيم!) كه طرف راست سينه شان بزنند.
بعد از «عمليات موفقيت آميز» ، به داخل حصار بازار قديمى عقب مى كشيم، اما جوانان روى «نايكى» هاشان لق مى خورند! بنابراين ما مى توانيم در اتاق هتل «تاريخى» مان كه قفل بزرگى روى درش هست، تنها باشيم. بنا بر «فرديت» مصرف شده اروپايى مان (اساسن غير اجتماعى هستيم)، گاه بين «تمرينات انقلابى» نياز به تنهايى خودمان داريم. اينجا در يزد در يك ركورد زمانى (زمانى كوتاه) جنبش را روى غلتك انداختيم. رئيس ما مجتبى با موبايلش كه پيوسته مى زنگد، ما را تا هتل همراهى مى كند. همين كه به حياط تاريك هتل مى رسيم، موبايل زنگ مى زند و دو جوان از ملاقات بزرگ، برنامه ريز كامپيوتر وحيد و دانشجوى مديريت بيژن، مى خواهند كه ديدارى «هشت چشمى» (چهارنفره) داشته باشيم. همين كه تاريكى فرو مى افتد- و در ايران به راستى مثل يك فرش روى زمين «فرو مى افتد» (رژيم؟)، دو جوان خود را به هتل مى رسانند. نقشه اى دارند، نه خدايا، نقشه هايى! نگاهى به دور و بر مى كنند؛ «اينجا جايش نيست. اينجا چشم و گوش زياد است» . پيشنهاد مى كنند به خارج شهر برويم و شب را بالاى كوه، در يك كلبه بسر آوريم. اين ديگر «خارج از سناريو» ى ماست. طرح دوم را انتخاب مى كنيم؛ با «جعبه قلقلى» بيژن با نام مستعار «پژو» ، در پيچاپيچ شب يزد مى رانيم. كجا مى رويم؟ هدف چيست؟ چم! در انتهاى شهر، پيش دروازه اى كنار ديوار محله زردشتيان شهر، مدتى متوقف مى شويم. كسى پياده نمى شود. چه خوب، چرا كه «وسيله» ، خود «هدف» است؛ اتومبيل! چهار مرد در يك قوطى كنسرو! اينجا هيچ چيز، حتى مقررات رژيم هم اعبتار ندارد. اتومبيل، فضاى آزاد شماره يك ايرانيان است. اينجا مى توانى هرچه دلت مى خواهد بگويى، هر چه ميلت بكشد؛ بيژن جيغ مى كشد؛
I want to show myself و شكمش را به فرمان مى چسباند، و اتومبيل، حتى اتومبيل هم مى رقصد!
I want to jump up and down، and fuck them
---
* برخى جاها واقعاً بى توضيح نمى شود گذشت چون عصاره نمكين مطلب مخفى مى ماند. مثلا در مورد «جمع بستن» كلمه «پليس» ؛ در دانمارك بسيار به ندرت پليسى در خيابان مشاهده مى كنيد، و در نهايت يكى دو نفر با هم قدم مى زنند. در زبان دانماركى يك پليس را «مامور پليس» مى گويند و در مواقع نادرى كه بيست، سى پليس در يك تظاهرات جمع اند (يكى دو بار در سال) گفته مى شود؛ «پليس» آمد، يا «پليس» چنين و چنان كرد. بنابراين كلمه «پليس» ، جمع ندارد. به اين جهت نويسنده متحير است كه به راستى چطور بايد «پليس» را جمع بست؟ چون اين همه، ديگر «پليس» نيست!
* ما ايرانيان وقتى زبانى را در ايران و با معلم ايرانى فرا مى گيريم، معمولا آن زبان را با آهنگ و تاكيدهاى زبان فارسى بكار مى بريم. مثلا چون «البته» را هنگام تاكيد؛ «الللبته» مى گوييم، of course مترجم هم به گوش خارجى ها off course مى شود. در جاى ديگر خواهيم ديد كه جوانى مى خواهد هشدار بدهد كه موقعيت خطرناك است و در گزارش نوشته شده It is veeery veeery dangerous
در اينجا ژاله مأموران امنيتى را ديده و دو دانماركى را به زور به داخل آژانس مسافرتى مى كشد و دانماركى ها با حيرت مشاهده مى كنند كه در طول بيست ثانيه همه دور و برى ها (در پياده رو) اب مى شوند و به زمين فرو مى روند

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •