شد امامِ جمعه در ايران زمين
خاطر آزرده زِ وضعِ مسلمين؛
در نمازِ جمعه دل را باز كرد،
شكوه از رفتارشان آغاز كرد؛
گفت: «سرتاپا كثافت گشته ايد!
سخت اسبابِ خجالت گشته ايد!
نيست ايمان، آبرو ريزى ست اين،
نكبت است و نفرت انگيزى ست اين:
چهره ها گُم گشته در انبوهِ ريش،
مى زند ريشِ شما بر ديده نيش!
از نظافت بس كه رو گردانده ايد،
جسم و جامه، هر دو را گندانده ايد!
تركِ آب و تركِ صابون كرده ايد،
خويشتن را عينِ مجنون كرده ايد!
شانه را از جيب دور انداختيد،
پنجه ها را شانه سر ساختيد!
آن كه خود پيغمبرِ اسلام بود،
در همه پاكيزگى را مى ستود:
مو بلند و ريخته بر شانه داشت،
شانه در جيبِ مبارك مى گذاشت؛
عطر ها مى زد به سرتاپاى خويش،
عطرِ او مى رفت هرجا پيش پيش!
تا علمدارِ مسلمانى شديد،
دشمنِ حمّام و سلمانى شديد!
ريشِ پهن و موى ژوليده بس است،
جامه چرك و چروكيده بس است!
ديگر از افراط برداريد دست؛
در همه كارى تعادل لازم است!
هر اتاق و يك شمايل از امام
مى كند كارِ تبرّك را تمام:
ليك آن را، چون تظاهر مى كنيد،
از شمايلهايشان پُر مى كنيد!
گشته پنهان شيشه هاى پنجره
از شمايلهاى ايشان يكسره!
نور را گردد شمايلها حجاب،
بر شما بندد گذارِ آفتاب!
هركس از اين چيزها آگاه نيست،
عضوِ چندان خوبِ حزب الّله نيست!»
اين سخنها را، كه همچون گوهر است،
هر يكى در عمقِ خود صد دفتر است،
خطبه خوانِ مسجدِ ايران زمين
خواند در گوشِ تمامِ مؤمنين
تا كه بنشينند و انديشه كنند،
پاكى و پاكيزگى پيشه كنند؛
در امورِ خود ميانه رو شوند،
كمتر از اين هُو كنند و هُو شوند
بود لازم اين سخنها پيش از اين
از براى مؤمنات و مؤمنين؛
ليك وقتِ خاص دارد هر سخن،
گر به دلِ خواهى نشيند از دهن؛
هر شتابى آخرش آهستگى ست،
در پى هر جنب و جوشى خستگى ست؛
چشمه اى را، در سرازيرى دوان،
از دويدن كى جلوگيرى توان؟
چون به پايين آمد و آرام گشت،
مى رود آهسته بر پهناى دشت؛
دشتبان آنوقت، چون كارش به جاست،
مى برد آن را به هر راهى كه خواست!