Nimrooz
Vol. 18, No. 919, February 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۹ - جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵
زرگرى ۱
خاطرات حميد زرگرى
لو رفتن سازمان افسرى
زرگرى ۲
دكتر مصطفى الموتى
على اصغر حكمت
مؤسس دانشگاه در ايران
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
نكاتى در حاشيه سفر به الجزاير براى شركت در جشن دهمين سالگرد استقلال آن كشور:
-مرحوم ميرفندرسكى چگونه در مذاكره با قائم مقام وزيرخارجه الجزاير او را تحت تأثير قرار داد و به او ثابت كرد كه عراق متجاوز است؟
-آن مرحوم چگونه براى ديدار با هوارى بومدين رهبر الجزاير ضرب الاجل تعيين كرد؟
-در ميهمانى كاردار سفارت شاهنشاهى به افتخار هيأت اعزامى ايران چه گذشت؟
-چگونه شد كه زنده ياد ميرفندرسكى نتوانست در مراسم رژه و جشن بزرگداشت انقلاب الجزيره شركت كند و نگارنده را به جاى خود فرستاد؟
-نكاتى درباره شخصيت پر صلابت هوارى بومدين.
-در شب جشن استقلال بين نگارنده و «ورده الجزايرى» خواننده معروف دنياى عرب چه گفتگوئى مبادله شد و چرا جمال عبدالناصر با ازدواج ورده و ژنرال عامر مخالفت كرده بود؟
-چرا مردم الجزاير غالباً با اين كه عرب هستند عربى نمى دانند و نمادى از معجزه فرهنگ ايران كه كشور ما را در كنار جزيرةالعرب از عرب شدن مصون داشت ولى كشورهاى شمال آفريقا عرب شدند!

بخش ۱۳

زرگرى ۱
در ملاقات او را از وضع خود آگاه كردم و از او طلب كمك كردم. او گفت كه خانه و باغشان مركز فعاليت براى انتخابات جديد مجلس است و نمى تواند مرا از انظار ديگران مخفى بكند. گفتم مهم نيست و از او دور شدم.
روزى اجباراً براى خريد از خانه بيرون رفتم. در مغازه بقالى به افسرى برخوردم. او پشت به من با صاحب مغازه حرف مى زد. من در مقابل سئوال بقالى كه چه مى خواهم گفتم:
-روغن سه گل داريد؟
افسره بعد از شنيدن صد اى من يكدفعه عقب گرد كرد. همدوره من در مقابل ام ايستاده بود. او اهل مرند بود و با ركن دو ارتش همكارى داشت. همان طور كه قبلاً صحبت آن شد براى او نامه هاى عاشقانه مى نوشتم. صداى مرا شناخته بود. او خيلى ترسو و بيسواد بود. صورت چاق و احمقانه اش عوض نشده بود. در حالى كه به هم نگاه مى كرديم بقال جواب داد كه روغن سه گل ندارد. من از مغازه خارج شدم. در كنجى منتظر او شدم مى خواستم ببينم مرا تعقيب خواهد كرد يا نه؟ او در جهت عكس راه من از نظر دور شد.

راننده تاكسى
خانم سرهنگ خطيبى بعد از دستگيرى شوهرش هنوز در شيراز بود. از مخفيگاه من مطلع بود.
روزى به سراغم آمد و گفت كه عازم تهران است و در تهران رفقا را از وضع من آگاه خواهد كرد.
آدرس خود را در تهران نيز به من داد. در ضمن به من گفت كه يك راننده تاكسى كه عضو حزب و رفيق قابل اعتمادى است و گويا سرهنگ هميشه رفقاى مخفى را با او جابه جا مى كرده است شايد بتواند به من كمك بكند. بعد از دو روز با او توسط خانم خطيبى آشنا شدم. او مرا به خانه خودش برد.
با تشكر از مادر و از دخترانش خانه شان را ترك كردم. قرارى نيز با دختر كوچك در بيرون خانه گذاشتيم زيرا من در انتظار رفيقى از تهران بودم كه قرار بود به خانه مادر بيايد.
شوفر تاكسى مصيب نام داشت. خانه شان در پشت باغ ارم بود. از حياط درختان سر به فلك كشيده و زيباى باغ ارم ديده مى شد. خانه ميزبان من خيلى قديمى بود. يك بالا خانه داشت كه مشرف به حياط همسايه بود. رفيق مصيب يك برادر و يك خواهر داشت همه با هم در آن خانه زندگى مى كردند. برادر
او پارچه باف بود و دستگاه پارچه بافى اش را در خانه داشت. قرار شد من در اطاق برادر باشم.
با اينكه فقير بودند ولى مرا با گرمى پذيرفتند. مهمان و بازديد زياد داشتند. مرا از انظار مخفى و يا به جاى مهمانى كه از تهران آمده معرفى مى كردند. شام و ناهار خيلى ساده بود. آنها آبگوشت و يا برنج را با دست مى خوردند. من كه عادت با دست خوردن نداشتم موجب خنده شان مى شدم. بعداً مصيب يك قاشق برايم تهيه كرد تا ناراحت نباشم. مشگل ديگر اين بود كه برادر معتاد به ترياك بود. روزى دو بار مى كشيد. از ترياك و بوى آن حالم بهم مى خورد و حالت استفراغ به من دست مى داد. چاره اى نداشتم. كم كم به ترياك عادت كردم. موقع ترياك كشى كه مى رسيد شروع به خميازه و چرت زدن مى كردم.
شب ها گاهگاهى مصيب مرا با تاكسى اش در شهر مى گرداند. يك شب در نزديكى دروازه قرآن در بالاى تپه اى به رستورانى برد و با ودكا از من پذيرائى كرد. دو بار اين گردش تكرار شد. از او تشكر كردم و يادآور شدم كه حاضر به مخارج اضافى او نيستم در جوابم گفت مهم نيست بعد از پيروزى كه به شيراز آمدى برايم يك ساعت مچى خوشگل مى آورى. دل مردم شيراز خيلى بزرگ است و او مهربان و با گذشت بود.
از تهران خبرى نبود. يك رفيقى را از تهران براى كمك به من فرستاده بودند ولى او در شيراز كارى انجام نداده و گزارش داده بود كه مرا پيدا نكرد. سازمان شيراز از هم پاشيده بود و به قول مصيب افراد زيادى نمانده بود. او هنوز در تماس بود و روزنامه مردم و مطبوعات حزبى دريافت مى كرد.
شبى در بالاخانه كه به يك بالكون بزرگ باز مى شد شام مى خورديم. در روبروى بالكون حياط مربع شكلى بود كه از بالكون خوب ديده مى شد. خالى از مردم بود. هيچوقت كسى را آنجا نديدم. يك دفعه صداى جيپ و كاميون به گوش رسيد. از صداى فرمانده و سربازان ميخكوب شديم. برادر مصيب بلند شد تا چراغ را خاموش كند من از اين كار او مانع شدم زيرا باعث سوءظن مى شد. فكر كرديم كه به سراغ من آمده اند، آماده فرار شدم، در حياط سوراخ بزرگ جوى آب بود كه به باغ ارم وصل مى شد و راه فرار خوبى بود. بعد از چند ثانيه سربازان خانه روبروى ما را محاصره كردند. افسر شروع به در زدن كرد و خانه خالى بود به زور داخل خانه شدند و بعد دست خالى برگشتند. به من گفتند كه خانه متعلق به فريدون توللى است. او از طرفداران دكتر مصدق بود و فرارى. بعد از رفتن سربازان، نفسى به راحت كشيديم و آبگوشت تمام نشده را تمام كرديم.

بيست ونه اسفند
در خيابان زند در شب ملى كردن صنايع نفت با دختر مادر قرار داشتم. او آمد. برايم يك نامه و مطبوعات حزبى آورده بود. بعد از احوالپرسى شروع به قدم زدن در جهت بيرون شهر كرديم.
صداى پوتين سربازى مرا متوجه خود كرد. خيابان كاملاً خلوت بود. در ديوار، اعلاميه راجع به ملى كردن نفت چسبانده بودند. اعلاميه ها هنوز خيس بودند. سرباز ما را تعقيب مى كرد. از دختر مادر فاصله گرفتم و از او خواستم كه از من دور شود و به او گفتم كه اگر اتفاقى افتاد مرا نمى شناسد. وقتى تنها بودم سرباز از من جلو افتاد و با يك عقب گرد سريع جلو مرا گرفته و گفت: دست ها بالا دستش روى اسلحه كمرى اش بود. چاره اى جز كوبيدن و فرار نبود. مهلت به او ندادم وسط دو ابروى او را نشانه رفتم و با يك مشت او در توى جوى آب افتاد. شروع كرد به كمك طلبيدن سرباز ديگر محمد محمد...
به طرف ديگر خيابان دويدم. در اين موقع چند مرد و زن ناظر اين حادثه در طرف مقابل خيابان بودند. آنها دست زدند و به اين شكل سمپاتى خود را نسبت به من نشان دادند. داخل كوچه شدم. با تمام نيرو فرار مى كردم. در كوچه افسرى به طرف جيپ خود مى رفت كه سوار آن شود. توجهى به دويدن من نكرد. مسئله به خير گذشت. به آخر كوچه رسيدم خوشبختانه كوچه به رودخانه منتهى مى شد.
شب تاريك رودخانه تقريباً بى آب شيراز در انتظار من بود. به طرف چپ كه در جهت عكس مركز شهر بود در مسير و توى رودخانه در حال دويدن بودم. سرباز مرا گم كرده بود ولى به فرار ادامه دادم به يك سدى در تمام عرض رودخانه برخوردم. ارتفاع كمى داشت بالاى آن پريدم. در تاريكى سطح زمين ديده نمى شد. چاره اى جز پرش نداشتم. بيشتر از دو متر بود بعد از اينكه روى دو پا به زمين خوردم چشمهايم برق زدند تعادل خود را از دست دادم و نيمه بيهوش روى زمين دراز كشيدم. ضربه سخت بود و احتياج به كمى استراحت داشتم.
خانه مصيب زياد دور نبود. در راه همه اش به فكر دختر مادر بودم. برايم حتم بود كه سرباز به سراغش رفته و دستگيرش كرده است. در خانه مدارك زياد داشتند كه در يك اشكاف ديوارى قايم كرده بودند اگر به خانه شان ميرفتند كار تمام بود و دختر را زندانى مى كردند.
وقتى به خانه رسيدم مصيب هنوز نيامده بود. بعد از مدتى پيدايش شد. رفتن من به خانه مادر خطرناك بود. انضباط و قاعده مخفى گرى مى گفت جائى نرو ولى خطر متوجه دختر و مادر نيز بود. تصميم گرفتم كه ريسك بكنم و تا دير نشده است آنها را از خطر نجات بدهم.
خانه مادر دور بود مصيب با سرعت زياد مرا به آنجا رسانيد. در بيرون خانه همه چيز عادى به نظر مى رسيد اتومبيلى كسى در آن حوالى نبود. تاكسى در كنار در خانه و موتورش روشن بود.
با رمز هميشگى در زدم. خواهر بزرگتر پشت در آمد و گفت زود از اينجا برويد همه چيز به خير گذشت. بعد از فرار من سرباز دختر مادر را دستگير كرده و به فرماندار نظامى مى آورد. به فرمانده خود كه سروانى بوده است جريان را مى گويد و اضافه مى كند كه من و دختر مادر به مناسبت بيست ونه
اسفند اعلاميه به ديوارها مى چسبانده ايم.
سروان معطل نكرده و با يك كاميون سرباز مسلح و گروهبان به خانه مادر مى آيند. خانه را كه دور و برش خالى بود محاصره مى كنند. سربازان داد مى كشند خود ت را تسليم كن اگر فرار كنى با تير مى زنيمت.
فكر مى كردند كه من در خانه هستم. كنترل خانه به شكل خشنى شروع مى شود. مادر سخت اعتراض مى كند و فحش و ناسزا حواله سروان و حكومت مى كند.
دختر كوچك مادر مثل اكثر شيرازى ها شاعر بود. قبل از اينكه توده اى بشود شاه پرست بوده است. در وصف شاه شعرى مى سرايد و آن را به دربار شاهنشاه مى فرستد. دربار از او تمجيد مى كنند و به او ديپلمى نيز مى دهند كه به ديوار اطاق نصب بود. روزى اين شعر را برايم خواند. بعد از خواندن شعر مى خواست د يپلم دربار را پاره كند. روحاً ناراحت بود من جلويش را گرفتم و گفتم: تا ديپلم را به جايش برگرداند.
سروان موقع كنترل ديپلم را مى بيند و بعد از خواندن آن دستور توقف كنترل را مى دهد. مادر شيردل به سروان مى گويد كه از دست او به دربار شكايت خواهد كرد. سروان يك كشيده حواله گروهبان كرده مى گويد مردكه تو شاه پرست را توده اى معرفى مى كنى؟ گروهبان بدشانس در جواب مى گويد از توده اى مشت خوردم و از شما كشيده.
سروان بعد از معذرت خواهى از مادر و دختر خانه را ترك مى كند. قبل از عزيمت به دختر مى گويد حالا كه هر دو شاه پرستيم، خوب است كه با هم دوستى بكنيم، خانه ما نزديك خانه شما است. گروهبا ن غضبناك به دختر نزديك شده و مى گويد من مى دانم كه تو توده اى هستى به آن رفيقت بگو كه قيافه اش خوب يادم هست من او را در اين شهر پيدا مى كنم.
بار دوم در شيراز از خطر جستم. رابطه خود را با خانه مادر قطع كردم و قرار شد اگر پيامى برايم داشتند از طريق مصيب برسانند.
سال نو ۱۳۳۳ را در خانه مصيب شروع كردم. روزها سپرى مى شدند و من هنوز در شيراز در انتظار پيك بودم. روزها را به بيل زنى و باغبانى در حياط نسبتاً بزرگ ميزبانم مى گذراندم. روزى يك رفيق شخصى به سراغم آمد و گفت كه قرار است خارج شدن مرا از شيراز با دو رفيق مخفى ديگر كه غير نظامى بودند و گويا زندگيشان در خطر است فراهم كنند.

ترك شيراز
نقشه خارج شدن ما از شيراز خوب مطالعه و فراهم شده بود. دروازه شيراز به سمت اصفهان مشرف به دره اى نسبتاً با سراشيبى كمى است. در آن دره دهقانى خانه داشت كه هر روز گوسفندان خود را به طرف اصفهان براى چراندن مى برد. از شهر بدون گذشتن از دروازه كه در واقع براى هر كسى اجبارى بود خارج مى شد. پليس و حكومت نظامى به اين مسئله عادت داشتند و اين دهقان با اهل خانه اش مورد سوءظن نبود.
قرار بر اين بود كه صبح زود به آنجا برويم و از مسير روزانه دهقان به آن طرف شهر در جهت اصفهان رهسپار شويم. عصر روزى از خانواده مصيب با يك دنيا تشكر خداحافظى كردم و قرار شد اگر روزى از روزها به شيراز آزادانه برگشتم يك ساعت انويكتاى مچى براى مصيب بياورم.
متأسفانه چيزى نداشتم كه به وى به عنوان يادگارى بدهم. از گرفتن ساعت مچى من خوددارى كرد.
رفيقى در حدود سى ساله مرا تحويل گرفت. قد كوتاه و لاغر و ضعيف بود. در يك اطاق و دهليز با گليم فرش شده با عيالش زندگى مى كرد. شام به خاطر من مرغ پخته بودند بعد فهميدم كه تنها مرغ آنها بوده كه روزى يك تخم مرغ مى داده است.
گذشت او و ميزبانان ديگر شيرازى من، افكار انساندوستى و وطنپرستى شان قوت دل و جان من بود. شب را در آن خانه صبح كردم. صبح خيلى زود رفيقى كه قبلاً با من تماس گرفته بود به سراغم آمد. با يك سوارى تا نزديكى دروازه آمديم. از آنجا پياده به خانه دهقان نزديك شديم. قرار بود دروازه را دور بزنم و در فاصله يك كيلومترى در انتظار ماشينى باشم كه ميزبان شب گذشته در آن خواهد بود.
من با كلاه نمدى شيرازى به سر و يك چوب در دست از رفيق همراه تشكر و خداحافظى كردم. ساعت تقريباً پنج صبح بود. اين مانور به خوبى انجام گرفت و بعد از مدت كوتاهى در جاده بودم.
در چند دقيقه ماشين سوارى پيدا شد. ميزبان ديشبى در كنار شوفر نشسته بود. تاكسى ايستاد و شوفر به من گفت: آقا بفرما. در كنار رفيق ديگر كه چهل ساله به نظر مى رسيد نشستم. با سلام و عليك دست هم را فشرديم.
بدين شكل در بهار زيباى سال ۳۳ شيراز خوش جمال را با افكارى شيرين و تلخ در پشت سر گذاشتم.

اصفهان
قرار بود شب، قبل از حكومت نظامى كه ساعت دوازده شب شروع مى شد به اصفهان برسيم. در راه يك اتوبوس چپه شده بود و چند نفر مرده بودند. ميزبان شب گذشته ام از ديدن خون حالش بهم خورد، استفراغ مى كرد و رنگش كاملاً سفيد شده بود. از حادثه و از اجتماع غم انگيز مسافرين دور شديم متأسفانه شب بعد از ساعت دوازده كه حكومت نظامى اعلام شده بود به دروازه اصفهان رسيديم.
رفت و آمد در شهر قدغن بود. افسر نگهبان گفت بايستى تا صبح در آنجا بخوابيم تا رفت و آمد آزاد شود در همچنين شبى خسرو روزبه كه مخفى بود شب را در كنار سرباز و پاسبان صبح كرده بود. راننده ما به افسر نگهبان گفت: سركار تو را خدا رحم به اين رفيق ما كن او از ديدن مرده و خون بيمار شده و احتياج به دكتر دارد.
رفيق ما واقعاً حالش زار بود. راننده كه در اين كارها وارد بود يك اسكناس در كف سركار افسر نگهبان گذاشت. افسر بعد از كمى تأمل گفت:
خوب از اينجا مستقيم بعد به چپ بعد به راست... تا به سربازهاى نگهبان نخوريد.
شوفر بعد از تشكر به راه افتاد. راه زيادى را طى نكرده بوديم كه يك سرباز در وسط خيابان زانو به زمين زده و اتومبيل ما را نشانه رفته و فرياد مى كرد ايست، ايست.
اتومبيل ايستاد. او به ما نزديك شد. راننده يك اسكناس ده تومانى گذاشت كف دستش. او بعد از گرفتن پول راه را به ما نشان داد تا گرفتار نگهبان ثانوى نشويم. خوشبختانه تا يك مسافرخانه در سطح پائين به نگهبان ديگر حكومت نظامى برنخورديم. صاحب مسافرخانه بيدار بود گفت اگر مى خواهيد اينجا بمانيد بايستى از كلانترى اجازه بگيريد. در اين موقع سروكله يك پاسبان نيز پيدا شد. خيلى كنجكاو بود. جريان را پرسيد. رفيق بيمار ما دراز كشيده آه و ناله مى كرد. واقعاً حالش بد بود. صاحب مسافرخانه دستور داد كه برايش چائى و گل گاو زبان درست كنند. شوفر تاكسى نيز از رفقا بود ولى قرار بود پانصد تومان به او بدهيم با تشكر پول او را داديم و او به شيراز برگشت.
حال ما سه نفر و پاسبان و صاحب مسافرخانه مى بايستى مسئله كلانترى را حل بكنيم. پاسبان تعجب مى كرد كه هيچ چيز نداريم نه كيفى و نه چمدانى و نه بقچه اى، از صورتش معلوم بود كه در شك و ترديد است.
صاحب مسافرخانه و ما نتوانستيم او را قانع كنيم كه به كلانترى نرويم. رفيق بيمار را در مسافرخانه گذاشتيم و با رفيق ديگر و پاسبان روانه كلانترى شديم.
باز يك خطر جدى ديگر من و رفيقم را كه در شيراز او را به عنوان عضو فعال سنديكا و حزب توده مى شناختند تهديد مى كرد. رفيق بيمار نيز از فعالين و تحت تعقيب بود. اين دو رفيق درباره من چيزى نمى دانستند. همدوره و آشنايان من نيز در اصفهان كم نبودند.
در كلانترى در كنار در اطاق جناب سروان كلاهم را از سرم برداشته و در حالى كه سرم را پائين انداخته بودم از جناب سروان خواهش كردم كه اجازه بفرمايند تا با دوست بيمارمان كه حالش خيلى بد است در مسافرخانه بمانيم.
افسر نگهبان به پاسبان پرخاش كرد كه چرا مردم آزارى مى كند و خود ترتيب كارها را نمى دهد. پاسبان دست بالا گذاشته و گفت: بلى جناب سروان اطاعت مى شود. بلى جناب سروان امر بفرمائيد و ما را با يك اشاره از اطا ق بيرون كشيد. در مسافرخانه پاسبان باز مردد بود من در حالى كه يك اسكناس ده تومانى در جيبش مى گذاشتم، گفتم: سركار ببخشيد قابلى ندارد خيلى به ما كمك كرديد. خداحافظى كرد و گفت: فردا باز به شما سر مى زنم هر كارى داشته باشيد برايتان انجام مى دهم.
وقتى پاسبان رفت از رفيق بيمار پرسيديم كه واقعاً حالش خراب است و يا خود را به بيمارى زده است. رفيق شيرازى در حالى كه لباس هايش را از تنش در مى آورد، به او بد و بيراه مى گفت. فكر مى كرد كه او مخصوصاً خود را به مريضى زده است. سر و صورتش را شستيم و در رختخوابى كه در روى زمين پهن شده بود خوابانديم. او با خنده تلخ و دوستانه از ما تشكر كرد. بيمارى زود گذر و كمى آرتيست بازى او در مجموع به ما كمك كرد.
روز بعدش جمعه بود مى بايستى بليط اتوبوس براى تهران بخريم. ماه ارديبهشت مردم براى تفريح از خانه هاى خود بيرون ريخته بودند. رفيق بيمار براى خريد بليط ما را ترك كرد و من با رفيق ديگر كه اصفهانى بود به كنار زاينده رود كه در نزديكى مسافرخانه بود رفتيم.
روز بهارى و آفتابى زيبائى بود طبيعت در حال شكفتگى به همه لبخند مى زد. از مردم، از زيبائى شهر، از رودخانه، از پل زيباى خواجو، از اينكه هنوز آزادم و در بند نيستم و از بهار لذت مى بردم و خود را خوشبخت احساس مى كردم در فكر آينده نبودم بلكه مانند هر اصفهانى بسان سيزده بدر در كنار رفيقم قدم مى زدم. در موقع گشت چند نفرى شش و يا هفت نفر همه مرد در كنار رودخانه پتو ئى انداخته و پيك نيك داشتند. يكى از آنها رفيق مرا صدا كرد همديگر را مى شناختند به ما تعارف كردند پذيرفته در كنارشان روى پتو نشستيم. به ما غذا و مشروب تعارف كردند. همه توده اى بودند و هنوز از شكست بيست و هشت مرداد حرف مى زدند. كودتا براى ما شكست خوردگان عقده شده بود، مردم آزادانديش ما مى دانستند كه چه شانس بزرگى در تاريخ كشورمان از دست رفته است. همه آنها بر اين عقيده بودند كه به ما خيانت شده است. من و رفيقم ساكت بوديم و به آنها در ته دل حق مى داديم.
زندگى شرقى و ايرانى خودمان با تمام زيبائى و لطافتش رنگ و صفاى مطبوع داشت. دوستى و مهمان نوازى مردم كه شايد نادر در جهان باشد از فرهنگ غنى ما صحبت مى كرد. در آن روز زيباى بهارى خوشبخت بودم خوشبخت از اين كه ايرانى ام.
در نزديكى ما در روى ديوار گلى كوتاهى كه بسان سكو بود دخترى جوان و زيبا چهره نشسته بود. تنها بود و به فكر من فرو رفته بود. مرتب مرا با نگاه هاى حسرت انگيزش مى طلبيد. بهار عشق و هوس سراسر وجود او را گرفته بود. در حال نگاه پاى چپ و راست خود را بالا و پائين مى برد و بهم مى ماليد. هوس من براى آشنائى كمتر از او نبود ولى اجباراً و برخلاف ميل بى اعتنائى كردم و از رفيقم خواهش كردم كه به مسافرخانه برگرديم.
در خيابان سبزى پلو با ماهى خريديم و به مسافرخانه بر گشتيم. رفيق مان بليط اتوبوس براى تهران خريده بود. بعد از صرف ناهار و استراحت باز به خيابان آمدم. در نزديكى مسافرخانه، ميدان گردى بود كه در وسط آن گل كارى شده بود. مردم دور اين گل كارى قدم مى زدند. يك دژبان با لباس تميز و مرتب در آنجا كشيك داشت، او نيز در حال قدم زدن بود، خيلى مهم مى نمود و با نگاه هاى خود مى خواست احترام ديگران را به خود جلب كند. من با لباس كهنه كه هديه رفقا بود شلوار قهوه اى رنگ، كت خاكسترى و با كلاه شاپويى كه دور آن از چرك و عرق سياه شده بود و هشتاد تومان در جيب سر به زير ناظر ديگران بودم.
در دانشكده افسرى دوستى داشتم كه دو سال از من عقب تر بود. محمد نام داشت و ما به او مامت مى گفتيم او ايل و تبارش از قفقاز بود. او عاشق دخترى بود از اصفهان و تمام زندگى اش در اين عشق خلاصه مى شد. من رازدار او بودم. او در رنج و عذاب روحى بود، زيرا پدر و مادر دختر او را نمى خواستند و با ازدواج آنها مخالفت مى كردند. مثل من فقير بود فقير و افسر ارتش مشترى نداشت.
مامت افكار چپى داشت ولى عضو سازمان ما نبود. در آن روز تاريخى و زيباى بهارى، به محمد و دخترش در آن ميدان برخوردم. او هنوز افسر نشده بود و در سال سوم دانشكده بود. برايم حتم بود كه دختر همراه او، عشق اوست. چرخ زنان دور گل ها دوبار از جلوى هم گذشتيم. بار اول به دختر نگاه كردم كه ببينم چه لعبتى است كه او را چنان گرفتار كرده است. به قول پدرم هى پيس دير. لطيف و زيبا بود. بار دوم متوجه شدم كه محمد از نگاه من عصبانى است. فكر كردم كه حالا كشيده اى حواله من مى كند. مرا نشناخته بود. نتوانستم خودم را حفظ كنم محبت و احساسات بر قوانين مخفى گرى غلبه كرد. او را صدا كردم برگشت و مرا نشناخت. چنان مى نمود كه از صحبت با مرد فقيرى مثل من شرم دارد.
بار ديگر كه از مقابل هم مى گذشتيم او را با صداى كوتاهى مامت صدا كردم. اين بار مرا شناخت و چنان هول شد كه كم مانده بود دوربين عكاسى از دستش بيفتد. به من نزديك شد به او گفتم. مرا بغل نكن، دژبان مواظب ما است.
او خود را كنترل كرد و با سلام و عليك از آن محوطه دور شديم. از نامزد او معذرت خواستم كه مزاحم شده ام. نامزدش را به خانه فرستاد و با هم به پل خواجو رفتيم. هوا رو به تاريكى گذاشته بود.
مردم به خانه هاى خود برمى گشتند. محمد كه از ديدار من شوكه شده بود گفت: مى گويند كه تو در فرانسه هستى و من ترا در اصفهان مى بينم.
-مى بينى كه مخفى هستم و مبارزه ادامه دارد.
مرا خوب از بالا تا پائين نگاه كرد و گفت: حميد اين كلاه چيست كه به سر دارى؟ آيا سازمان شما پول ندارد كه يك دست لباس خوب و تميز براى تو بخرد؟
-به خاطر پول نيست به خاطر مخفى گرى است.
مامت برادرم جواد را خوب مى شناخت و از حال خانواده ام خبر داشت. بعد از هشت ماه مخفى گرى، كمى از حال خانواده باخبر شدم و در ضمن به من گفت كه پدربزرگم فوت كرده است. مامت مرا به شراب در محله جهودها دعوت كرد ولى من رد كردم. مى بايستى به مسافرخانه برگردم.
بعداً كيف پولش را درآورد و گفت: حميدجان ببين صدتومان پول دارم هشت تومان براى بليط اتوبوس، بقيه مال تو. اين هديه ناقابل من براى سازمان شما. به او در جواب گفتم: من هم به بين هشتاد تومان دارم و سازمان ما از تو متشكر است. براى تو و نامزدت خوشبختى و سعادت آرزومندم. همديگر را بغل كرديم و از هم جدا شديم. ديگر او را نديدم.

تهران
روز بعد عازم تهران شديم. در قم اتوبوس ايست كرد. موقع استراحت به همسايه خود كه مرا خيلى خوب مى شناخت برخوردم. به خير گذشت و توجهى به من نكرد. بدون مشكل به تهران رسيديم.
رفيق بيمار خوشحال بود كه مأموريت خود را خوب انجا م داده و دو رفيقش را صحيح و سالم به تهران رسانيده است. در اتوبوس از هم خداحافظى كرديم.
در نزديكى توپخانه از اتوبوس پياده شدم. تصميم گرفتم كه به سراغ خانم خطيبى كه در خانه خواهرش در نزديكى حسن آباد بود بروم. آدرس شان را خوب از حفظ بودم. اوائل شب بود. مردى در حدود پنجاه ساله در را برويم باز كرد. گفتم خانم سرهنگ خطيبى را مى خواهم ببينم.
خانه هستند صدايشان مى كنم.
خانم خطيبى از ديدار من خيلى خوشحال شد و با محبت و گرمى مرا به داخل خانه برد. خواهر او با دو بچه و با شوهرش در يك اطاق دراز مربع مستطيل شكل زندگى مى كردند. حال، من هم به آنها اضافه شده بودم.
تصميم گرفتم كه مزاحم شان نباشم و به جاى ديگر بروم. خانم خطيبى راضى نشد و مرا نگه داشت. شوهر خواهرش نيز توده اى بود. شش نفر در يك اطاق.
خانه متعلق به شخصى بنام برنجيان بود. مردى كه در را برويم باز كرده بود. اين اطاق را با يك دهليز كوچك به آنها كرايه داده بود. اين شخص از شاه پرستان معروف و شعبان بى مخ از رفقاى نزديك او بود كه در روز بيست و هشت مرداد ۳۲ در سقوط دكتر مصدق رل بزرگى بازى كرد. وقتى از خانم خطيبى علت اجاره نشينى را در پيش چنين كسى پرسيدم جواب داد كه او با مستأجر خود كارى ندارد.

خاطرات حميد زرگرى
لو رفتن سازمان افسرى
خانه دادخواه را ترك كردم. مخفيگاه من خانه يك سروان فنى بود. نام او را نمى دانستم و در اين مورد كنجكاو هم نبودم. او مرد بسيار با تربيت و كم حرفى بود. مرا با احترام پذيرفتند. او با خانم زيبا و جوانش در يك خانه تازه ساخت و تقريباً راحت زندگى مى كردند. هنوز بچه نداشتند. يك زن و مرد
خدمتكار نيز داشتند. اين امر برايم تازگى داشت. اوائل فكر مى كردم كه فاميل شان هستند ولى بعد
معلوم شد كه واقعاً خدمت كارند. رفيق مان مرا از رازدارى و وفادارى اين زن و مرد خاطر جمع كرد كه هيچگونه ناراحتى فكرى نداشته باشم.
رفيق مان از خانواده ثروتمندى بود و به سبك اروپائى در آن زمان زندگى مى كردند. در همه جا به فرش و سفره ايرانى عادت داشتم حال غذا سر ميز صرف مى شد. پخت و پز و خريد و نظافت خانه با زن و شوهر خدمتكار بود و خانم رفيق مان خانم خانه بود.
غذاى خوب و لذيذ اروپائى و به جاى آش ايرانى ناهار و شب سوپ داشتند. دور ميز گردى مى نشستيم و در سكوت كامل غذاى خود را صرف مى كرديم. اطاق من در طبقه اول بود و فقط براى صرف غذا سه بار در روز پائين مى رفتم. هم صحبت نداشتم و محيط خيلى سرد و رسمى بود. گاهگاهى رفيقمان سئوالا تى درباره حزب و آينده آن داشت كه خيلى زود تمام مى شد. او اهل بحث سياسى نبود. با عباسى قرارهاى ثابت و دقيق داشتم. ما سه نفر همانطور كه گفته شد در انتظار خروج از ايران بوديم. عباسى مى گفت كه اين كار به زودى انجام خواهد گرفت. قرار بود در روز خروج تمام افراد مهم فرودگاه مهرآباد از رفقاى ما باشد. عباسى مى گفت كه هيچگونه خطرى ما را تهديد نمى كند.
يك روز عباسى سر قرار نيامد. اين غيبت چند روز طول كشيد. من و رفيق ميزبان خيلى ناراحت بوديم. احساس مى كردم كه مسئله اى پيش آمده است زيرا عباسى خيلى دقيق بود و غير ممكن بود كه سر قرار نيايد.
يك شب از سر و صدا در كوچه بيدار شدم. بدون روشن كردن چراغ به كنار پنجره رفتم. كوچه ديده مى شد زيرا ديوار خانه كوتاه بود. در كنار خانه چند افسر و سرباز ديده مى شدند. كار تمام بود. هيچگونه راه فرار نداشتم. رفيق مان نيز بيد ار شده پيش من آمد. او نيز از ديدن سربازان و ا فسرها
عصبانى و ناراحت بود.
برخلا ف انتظار ما سربازان به خانه جنوبى هجوم آوردند. وقتى از او پرسيدم كه همسايه اش كيست؟ گفت: سرهنگ مبشرى. مبشرى عضو هيأت دبيران سازمان افسرى بود. اين بار واقعاً كار تمام بود و برايم حتم بود كه
سازمان افسرى لو رفته است. روى زمين نشستم و قدرت اداى كلمه اى را نداشتم. به ياد حرف عباسى افتادم كه مى گفت اگر مرا بگيرند و شكنجه بدهند توان آن را نخواهم داشت. عباسى تاب نياورده و ضعف نشان داده است. همه چيز ب

زرگرى ۲
در آب انبارى خانه در كنار شير آب در فضاى قابل ملاحظه اى يك تختخواب فلزى خالى براى استراحت در روزهاى گرم تابستان بود. با اجازه خانم خطيبى شب ديگر ديروقت با يك پتو و بالش به آنجا رفتم. هوا مرطوب و گرم بود نمى توانستم بخوابم. متو جه شدم كه كسى در حياط قدم مى زند.
برنجيان بود معلوم بود كه ناراحت است و نمى تواند بخوابد. روى تخت نشستم و در افكار پريشان فرو رفتم. او به آب انبار آمد و بدون مقدمه گفت.
شما دوست سرهنگ خطيبى هستيد براى من حتم است كه افسر توده اى هستيد. اگر شما را در خيابان ببينم مى گيرمتا ن و تحويل پليس مى دهم. اينجا مهمان من هستيد و در امن و امانيد خواهش مى كنم خانه مرا ترك كنيد.
با تشكر و معذرت به او قو ل دادم كه فردا خانه او را ترك كنم.
اين مردانگى و اصول مهمان نوازى ايرانى است. اين لوطى گرى ايرانى است. او شاه پرست بود ولوطى.
فردا كه هوا تاريك شد با تشكر از همه خانه برنجيان را ترك كردم. خوب حالا كجا بروم. به طرف خانه هوشنگ قربانى نژاد كه در روبروى دانشگاه بود راه افتادم. او رفيق و دوست خوب من بود. از ديدن من خوشحال شد و مرا با گرمى  پذيرفت. بعد از چند دقيقه ايرج ايروانى همدوره و رفيق ما نيز
تصادفاً پيش هوشنگ آمد. من در شماره هاى قبل كه راجع به ۲۸ مرداد نوشتم راجع به اين ملاقات نيز نوشته ام و حالا تكرار نمى كنم. ايرج گفت گويا سازمان به او مأموريت مى دهد كه به شيراز برود و مرا پيدا كند. او به شيراز مى آيد ولى كارى نمى تواند انجام دهد. اقرار كرد كه يك گزارش غير واقعى هم به سازمان داده است و از من معذرت خواست. گفتم مهم نيست اصل اين است كه از شيراز بيرون آمدم و خسرو روزبه نيز بنا به عدم توصيه ما به شيراز نيامد. شب فرداى آن روز عباسى معروف به سراغم آمد. عباسى افسر ارتش و درجه سروانى داشت. او را به خاطر افكار چپى از ارتش بيرون كرده بودند. از رفقاى نزديك خسرو روزبه بود. بعد از اخراج از ارتش به عنوان كادر حزب براى سازمان افسرى فعاليت مى كرد. او عضو هيأت دبيران سازمان افسرى بود. بنام سازمان از من تشكر كرد كه مأموريت خود را به خوبى انجام داده ام و از من معذرت خواست كه نتوانسته اند به من كمك كنند.

پيش سروان نادر زنجانى
عباسى مرا به خانه سروان نادر زنجانى كه مهندس الكتروتكنيك است آورد. خانه او در جواديه در جنب كلانترى بود. خانه دو طبقه با يك حياط كوچك. سه اطاق در سطح كوچه و دو اطا ق در طبقه بالا.
مادر نادر با سه پسر ديگرش در پائين و نادر با خانم و دو بچه كوچكش در بالا زندگى مى كردند.
نادر مرا به خانواده اش به عنوان مهمان معرفى كرد. در طبقه بالا در سطح كف اطاق ها پشت بام بود كه از آن شب ها به مانند بالكون براى نشست و استراحت استفاده مى كردند. همان شب اول با نادر در پشت بام نشستيم. از آنجا كلانترى خوب ديده مى شد. پاسبان كه در حال كشيك بود به جناب سروان سلام كرد. اين نوع مخفى گرى در جنب پليس خارج از سوءظن است. خسرو روزبه بارها اين شكل را آزمايش كرده بود. حال نوبت من بود.
دو برادر نادر از فعالين حزب توده بودند. برادر سومى كارمند بانك بود و با سياست كارى نداشت. نام او موسى و برادر كوچكتر عادل نام داشت. نام سومى يادم رفته است. نادر مردى خوشرو و سمپاتيك و مهربان و خانمش با فرهنگ و با گذشت و زيبا. زندگيشا ن در وجود دو بچه مامانى خلاصه مى شد. همه ترك و اهل زنجان هستند. خانم نادر هم عقيده با شوهرش زنى بسيار قوى دل و فقط او مى دانست كه من افسر فرارى هستم. نادر به خاطر من تمام فعاليت حزبى خود را قطع كرده بود.
هر روز صبح تمام اهل خانه براى صرف صبحانه در پائين پيش مادر جمع مى شدند. من هم به جمع شان پيوستم. مادر در كنار سماور نشسته به همه چاى مى داد. همه در روى گليمى نشسته بوديم. همه ساكت بودند. حضور من فضاى عادى خانواده را بهم زده بود. آنها مرا نمى شناختند. بالاخره يكى از برادران سكوت را شكسته و از نادر پرسيد: نادر جوجه دى (نادر جوجه است).
هن بالا جوجه دى (آرى بالا جوجه است. بالا در تركى به معناى بچه جون است) بعد از جواب نادر سكوت درهم شكست. همه درهم ريختند و شروع به حل مسائل روزانه خود كردند. صحبت از پخش روزنامه و غيره بود. از نادر پرسيدم كه داستان جوجه چيست؟ گفت: ما به توده اى ها جوجه مى گوئيم زيرا جوجه خيلى پررو است از در كه بيرون بكنى از پنجره توى اطاق مى آيد. خلاصه ول كن معامله نيست.
خانه نادر مركز رفت و آمد فعالين حزب توده بود. سعى مى كردم از آنها خود را مخفى بكنم. اغلب اوقات مرا مى ديدند ولى كنجكاو نبودند. يكبار از زنجان مهمان زن آمد خيلى كنجكاو بود و سئوالات زياد داشت. مهمان يكى دو روز نبود بلكه چند هفته اى بود. وقتى رفت نفسى به راحتى كشيديم. در آن موقع سخت به درد پا و زانو گرفتار بودم به مهمان مى گفتند كه از تبريز براى معالجه آمده ام و او مى گفت: تبريزى ها براى معالجه درد پا و زانو به درياچه رضائيه مى روند حالا او به تهران آمده.
برادر كوچك نادر عادل تصادفاً در كارخانه پدر شوكت كار مى كرد. او بيشتر وقت خود را با من مى گذرانيد. بعد از كار زود به خانه مى آمد تا با هم باشيم و شطرنج بازى كنيم. يك روز راجع به اربابش پرسيدم. از او تعريف مى كرد.
-دو دختر دارد و دو پسر. پسر بزرگش مهندس است. به پدرش در ساخت تختخواب ورشوى كمك مى كند. دختر كوچكش شوكت نام دارد به او شوشان مى گويند. خيلى زيبا است. چشمان سياهش سحرانگيز است. من جرأت نگاه كردن به او را ندارم. گويا عضو سازمان جوانان حزب ماست. دختر كارخانه دار و توده اى، اين كه جور درنمى آيد. آخر رفيق شما بگو اين مسئله عادى است و ممكن است. دختر پول دار در فكر كارگر بدبختى مثل من باشد. خيلى شيك مى پوشد همه چيز دارد ولى نمى داند كه اين پول ها از كار من و ديگران است.
-خب عادل! داشتن افكار انساندوستى و عدالت خواهى فقط خاص كارگر و دهقان نيست و يا كسى كه استثمار مى شود و در فقر و بدبختى مى سوزد. هر كسى از هر قشر و طبقه اى مى تواند افكار مختلف داشته باشد. چه بسا كه فردى از طبقه كارگر و يا تهيدست افكار ارتجاعى دارد و در خدمت طبقه حاكم
و ظالم است.
عادل كمى فكر كرد و گفت درست است كه استثناء زياد است ولى كبوتر با كبوتر باز با باز...
-خب عادل من خيلى دلم مى خواهد كه با چنين دخترى آشنا شوم و ازدواج بكنم. حال كه او افكار توده اى دارد شايد با هم جور شويم.
عادل مسئله را جدى گرفت و گفت: مسئول كارخانه با من رفيق است مى گفت دختر ارباب شوكت خانم از صندوق پدرش بدون اطلاع او پول برداشته و به حزب داده است. بايستى با او صحبت بكنم.
عادل مسئله را واقعاً جدى گرفته بود و من ناراحت بودم كه نمى توانم حقيقت را به او بگويم. بعد از چند روز عادل خود شروع به صحبت درباره دختر ارباب كرد.
-درباره دختر ارباب ديگر صحبت نكن. به من گفتند كه او نامزد يك افسر توده اى است كه فرارى است. بعد اضافه كرد: اى كاش كه اين افسر با ما اينجا بود و من به او خدمت مى كردم.
نادر در آن روز با ما بود. او از دوستان فاميل شوكت بود و از جريان ما اطلاع داشت. عادل از نادر پرسيد: نادرجان نمى دانى اين افسر كيست و كجا مخفى است؟
نادر اظهار بى اطلاعى كرد.

ملاقات با شوشان
موقعى كه با نادر درباره شوشان صحبت مى كردم به من پيشنهاد كرد كه مى تواند ترتيب ملاقات من و شوشان را بدهد و يك روز اين كار شد. در خانه كسى نبود. بعدازظهر در حدود ساعت سه بود. هواى تهران خيلى گرم بود. نادر او را به اطاقم آورد. درد پا و زانو حالم را گرفته بود روى فرش نشسته و پاهايم را دراز كرده بودم. بيشتر از يكسال از آخرين ديدار ما مى گذشت. حالم غير عادى بود. خود را در يك موضع محكوم و بدون قدرت مى ديدم. بعد پشيمان بودم كه چرا اين كار را كردم. نادر به شوكت گفته بود كه خانمش مى خواهد او را ببيند و اصلاً نمى دانسته است كه به ديدن من مى آيد.
شوشان از ديدار من آشفته شد. رنگ پريده با چشمان سياه و بزرگش در حال ايستاده به من نگاه مى كرد. موهاى سياه خود را كوتاه كرده بود. در چشمانش يك نوع خجالت دخترانه احساس مى شد.
آشفته بود و از اين ملاقات ناگهانى سر درنمى آورد. بالاخره به حرف آمد و با صداى غم انگيزى گفت: اينجا كه بدتر از زندان است. او خاموش بود و من جوابى نداشتم. اطاق گرم كه در آن نمى شد نفس كشيد. پر از مگس بود. دست او را گرفتم و خواستم كه در كنارم بنشيند. آشفتگى من كمتر از او نبود. عوض اينكه او را در آغوش بگيرم و ببوسم گفتم:
ـ قرار است كه به خارج بروم به شوروى اگر خواستى مى توانى با من بيائى.
ـ روى من حساب نكن. تو درباره شوروى چيزى نمى دانى.
يك خانم هنرپيشه تئاتر سعدى خانم مهين اسكوئى كه از دوستان او بود در مسكو زندگى مى كرد و با او مكاتبه داشت. خيلى از مسائل كه برايم تازگى داشت و نمى دانستم شوكت مى دانست. به هيچوجه حاضر نبود كه به شوروى برود نيم سا عت در هول و هراس و آشفتگى به زودى گذشت او عصبانى و ناراحت بود، شايد مى ترسيد.
اينجا بدتر از زندان است از زندگى گذشته من خبرى نداشت او نمى دانست كه چقدر در پيش نادر راضى ام. مرا بدون بوسه در غم و اندوه گذاشت و رفت. ديگر او را نديدم.
به خود به همه چيز بد گفتم چه كار عبثى بود كه من كردم؟ قصد اساسى ام اين بود كه نظر او را درباره مهاجرت به خارج بدانم و حال فهميدم كه زندگى در شوروى باب طبع او نيست. به ياد حرف عادل افتادم: كبوتر با كبوتر... خانم مهين اسكو ئى با نامه هاى خود كه حتماً عينى بوده و شرايط زندگى در
شوروى سابق را مى نوشته است شوكت را در جريان امور گذاشته بود.
شرايط اختفاى من در پيش نادر به علت فعاليت دو برادر و رفت و آمدهاى زياد روزبروز خطرناكتر شد و رفقا تصميم گرفتند مر ا به خانه ديگرى منتقل كنند.
عباسى كه رابط من بود شبى به سراغم آمد. با هزار تشكر و با تأسف فراوان خانه نادر را ترك كردم. به نادر و خانواده اش خيلى علاقمند شده بودم. خانه شاد و بى دردسرى بود و من احساس غريب بودن را نداشتم. عادل و رابطه صميمانه اش با من، پارتى شطرنج، اخبار روزانه اش درباره شوكت. روزى كه فهميده بود نامزد شوكت افسر توده اى است، به من قدغن كرد كه ديگر درباره
شوشان حرف نزنم زيرا به رفيق ما تعلق دارد.

سروان دادخواه
سروان اكبر دادخواه مهندس فنى بود و در بالاى خيابان نواب زندگى مى كرد. به خانه اى مادر اسكندرى نزديك بود. خانه يك طبقه و در جمع چهار اطاق داشت. سروان با خانم و مادرش زندگى مى كرد. هنوز بچه نداشتند. پسر خواهر اكبر كه نه ساله و به مدرسه مى رفت پيش آنها بود. اين بچه خيلى باهوش و سرگرمى همه بود. همه اهل خانه در تربيت او مى كوشيدند و مثل بچه خود دوستش داشتند.
خانه تازه ساخت بود و با يك حياط و حوض كوچكى در مجموع براى زندگى راحت بود. سروان دادخواه شمالى بود مهربان و با اتيكت و مؤدب. خواهر خانمش با شوهر خود در جنوب خانه آنها مى نشستند. رفت و آمد ما بين شان زياد بود. اكبر نتوانست مرا از خواهر زن و شوهرش پنهان نگهدارد اجباراً با هم آشنا شديم. آنها نيز توده اى بودند. هر چند كه مى توانستيم روى آنها
حساب كنيم در هر صورت شرايط ايده آل نبود.
خواهرزاده اكبر با من انس گرفته بود. به درسهايش مى رسيدم. بعدازظهرها در انتظارش بودم. يك روز شروع به صحبت درباره توده اى ها كرد. او كه به صحبت هاى ما گوش مى كرد و خيلى كنجكاو بود مى خواست به شكلى با ما وارد صحبت شود. او مى گفت: در مدرسه معلم به ما گفت كه اگر به خانه شما اعلاميه حزب توده را انداختند آن را بياوريد و به من بدهيد.
معلوم بود كه تمام اين حرفها ساخته اوست. پى برده بود كه من در خانه شان مخفى هستم.
اكبر تصميم گرفت كه او را پيش مادرش به مازندران بفرستد. من و مادربزرگ خيلى از اين بابت ناراحت بوديم. بچه داشت فداى ما مى شد و آتيه او معلوم نبود زيرا پدر و مادر به علت فقر او را پيش دائيش فرستاده بودند. مادر اكبر به من تعريف كرده بود كه پد ر و مادر بچه در سختى و تنگنا به سر مى برند و امكا ن فرستادن بچه را به مدرسه ندارند. روزى كه قرار بود او را به شمال ببرند گريه مى كرد و مى گفت: به خد ا به كسى نمى گويم كه در خانه ما توده اى هست.
تابستان سال ۱۳۳۳ بود. مادر ا كبر بهترين غذاهاى شمال را براى ما مى پخت. جيره ما مخفى ها هشتاد تومان در ماه بود. ولى هر جا بودم جزء خانواده حساب مى شدم. در كشور چك مثلى است كه مى گويند مهمان مثل ماهى است و بعد از سه روز مى گندد ولى در پيش رفقا من هميشه تازه و تر بودم.
روزى در اوائل شب به بيرون از خانه رفتم. بعد از گشتن و كمى هواخورى به يك سلمانى برخوردم.
احتياج زياد به سلمانى داشتم. كسى را پيدا نكردم كه مثل هميشه موهايم را با قيچى كوتاه كند. سلمانى مشترى نداشت. داخل شده و روى صندلى نشستم. وسط كار گروهبانى داخل مغازه شد. او همسايه ما بود و مرا خوب مى شناخت. وقتى او را در آئينه ديدم با خود گفتم كه اين بار كار تمام است. سعى كردم كه سر خود را هر چه بيشتر پائين بگيرم تا او صورت مرا در آئينه نبيند. سلمانى دوست او بود. شروع كردند به گپ زدن. در وضع خيلى بدى بودم مثل محكوم به اعدام در صندلى الكتريكى ثانيه شمارى مى كردم. خدابيامرز زود رفت. نمى دانستم كه مرا شناخته است يا نه. وقتى از زير دست سلمانى نجات يافتم نفسى به راحتى كشيده و بعد از پرداخت به بيرون پريدم. خبرى از همسايه نبود. خوب همه جا را كنترل كردم كسى تعقيب ام نمى كرد.
اين بزرگترين اشتباهم در زندگى مخفى گرى بود. كار پر مسئوليت و مسخره آميز. دو روز بعد عباسى رابطم به ديدنم آمد. خيلى عصبانى بود و بدون مقدمه پرسيد: كى به تو اجازه داده بود كه از خانه بيرون بروى. چطور مگر؟ ديروز ترا در حوالى نواب ديده اند و گزارش به ركن دو ارتش رسيده است. بسيار كار غلط و اشتباه بزرگ كردم خيلى معذرت مى خواهم.
حميد تو احتياج به مسئول ندارى و كاملاً مستقل هستى و بعد از يكسال مخفى گرى گرفتار نشده اى ولى بايستى بدانى كه هزار عدد عكس تو در مراكز مهم پليس و ژاندارمرى پخش شده است.
به عباسى خيلى احترام مى گذاشتم و او را دوست داشتم. چهره مردانه اش حكايت از اراده و شجاعت او مى كرد. رفيقى بود با تجربه و با ايمان. قرار شد شبى براى صرف شام پيش ما بيايد.
در شب موعود بطرى ودكا را انداختم توى حوض تا كمى سرد شود. در آن موقع كسى لااقل در خانه هائى كه من بودم يخچال نداشت. موقع شام من و او تنها بوديم وقتى گيلاس خود را بلند كرد ديدم كه دستش مى لرزد. او متوجه نگاه
من شد و گفت: روزى چهارده ساعت كار مى كنم. خيلى خسته شده ام. بارها از كميته مركزى حزب تقاضا كرده ام كه مرا براى استراحت به خارج بفرستد. فكر مى كنم كه اگر گير بيفتم نتوانم در مقابل شكنجه مقاومت بكنم. او در حدود نه سال كادر حزب بود و به اين شكل كار مى كرد. اعتراف صميمانه او وحشتناك بود.
اطلاعات وسيع او از سازمان افسرى و حزب و افراد. او عضو هيأت دبيران سازمان افسرى بود. با فرد مسئول بالاتر از او تماس نداشتم كه اين مسئله را طرح بكنم. بعد از چند روزى عباسى پيشم آمد. خيلى خوشحال و راضى به نظر مى رسيد. به من گفت: حزب تصميم گرفته است كه من و تو و سرگرد مظفرى از طريق فرودگاه مهرآباد تهران به خارج برويم. سرگرد مظفرى كه مخفى بود در موقع ساخت يا آزمايش نارنجك يكى از چشمانش آسيب ديده بود.
از اين خبر خوشحال شدم به خاطر خود و دو رفيقم كه زندگيشا ن در خطر بود.
شب ديگر با عباسى به خانه هوشنگ قربانى نژاد رفتيم. كيانورى در لباس افسرى سرهنگ دومى آنجا آمد و از من عكس گرفت. خيلى خشك و سرد بود انتظار داشتم كه از من به خاطر مأموريتم به جنوب تشكر كند. تا آن موقع رفيقى با آن طرز برخورد كه خيلى زننده و غير ايرانى بود نديده بودم. از يك
عضو كميته مركزى انتظار ديگرى داشتم. مانند يك عكاس كار خود را كرد و رفت.
مسئله خارج شدن از ايران جدى بود. از عباسى راجع به شوكت پرسيدم. او گفت حزب روابط و زندگى شخصى رفقا را خوب درك مى كند و سعى مى كند كه رفقا با همسرهاى خود به خارج بروند. باز احساسات و عشق بر عقل حاكم شد.
خواهر زن دادخواه با شوكت تماس گرفت. شوشان از اين خبر خوشحال مى شود و با موافقت قرار مى شود كه عكس خود را براى پاسپورت بياورد. بعد از چند روز خواهر زن دادخواه به من گفت كه شوكت منصرف شده است. بعدها معلوم شد كه به شوكت نيز گفته است كه حميد از بردن تو به خارج منصرف شده است. در هر صورت نتيجه جدائى من و شوكت براى هميشه بود.
از رفيق دادخواه و خانواده اش خيلى راضى بودم. روزى به عباسى گفتم كه خوب است از دادخواه استفاده اى بهترى شود. زبانم لال. بعدها هزار بار به خود لعنت كردم كه به خاطر منافع حزب و سازمان اين نازنين مرد و خانواده اش را در خطر بيشترى انداخته ام.

دكتر مصطفى الموتى
على اصغر حكمت
مؤسس دانشگاه در ايران
003825.jpg
الموتى
يكى از دانشمندان و فرهنگيان بنام كشور ما على اصغر حكمت مى باشد. فرزند ميرزا احمدعلى مستوفى (حشمت الممالك) بود كه در سال ۱۲۷۲ شمسى در شيراز متولد شد. پس از خاتمه تحصيلات مقدماتى در شيراز و فراگرفتن زبان انگليسى در مدرسه ميسيونرى شيراز به تهران آمد و در مدرسه آمريكائى ها به تحصيل ادامه داد و سپس به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و براى تكميل تحصيلات به پاريس رفت و از دانشكده ادبيات پاريس درجه ليسانس گرفت و به زبان هاى انگليسى و فرانسه تسلط يافت.
(حسن مرسلوند مى نويسد: على اصغر حكمت تحصيلات علوم قديمه را در مدرسه منصوريه شيراز گذرانيد و به تهران آمد و فلسفه را نزد ميرزا طاهر تنكابنى فراگرفت. سپس به مدرسه آمريكائى ها رفت و دانشنامه متوسطه را دريافت داشت. حكمت در سال ۱۲۹۷ به خدمت وزارت معارف درآمد و رياست بازرسى و كارگزينى را برعهده داشت.)
على اصغر حكمت در سال ۱۳۰۴ به نمايندگى نخستين مجلس مؤسسان ايران از جهرم انتخاب گرديد و به استقرار سلطنت پهلوى رأى موافق داد.
على اصغر حكمت به دعوت داور به خدمت وزارت عدليه درآمد ولى بيشتر دوران خدمت خود را در وزارت فرهنگ گذرانيد. در شهريور ماه سال ۱۳۱۲ براى نخستين بار از طرف ذكاءالملك فروغى به عنوان وزير فرهنگ انتخاب گرديد. از كارهاى مهم او تأسيس دانشگاه تهران و تشكيل كنگره فردوسى و تأسيس كميته مدارس و تشكيل سازمان پيش آهنگى و تربيت بدنى و دعوت از شرق شناسان و نوسازى خيلى از آثار باستانى كشور ما بود. حكمت از سال ۱۳۱۴ تا ۱۳۱۷ رياست دانشگاه تهران را نيز برعهده داشت. ولى ناگهان در روز ۲۳ تيرماه سال ۱۳۱۷ مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و از كار بركنار شد كه در اين باره چنين نوشته است:
اوائل تير ماه ۱۳۱۷ با سمت وزير معارف در يكى از جلسات شوراى دانشگاه شركت داشتم و ناگهان پاكتى برايم آوردند كه على سهيلى وزيرخارجه نوشته بود روز اول ژوئيه ۱۹۳۱ وزير معارف فرانسه نمايش خاص صنايع ظريفه ايران را افتتاح مى كند و لازم است تلگراف تبريك و تشكرى به او مخابره شود. با شتاب تلگرافى تهيه كرده فرستادم. غافل از اين كه با اين امضاء حكم عزل خود را صادر مى نمايم. ترجمه فارسى تلگراف در روزنامه اطلاعات منتشر گرديد. چند روز بعد از دفتر مخصوص پرونده امر خواسته شد. شكوه الملك رئيس دفتر مخصوص مرا خواست و اظهار داشت، (از اين تلگراف خاطر مبارك بسيار آزرده شده و امر فرمودند پرونده براى بررسى نزد رئيس الوزراء فرستاده شود. اعليحضرت با تغير فرمودند چرا بدون كسب اجازه چنين تلگرافى شده است؟) همان شب در جلسه هيئت دولت در كاخ سعدآباد شاهنشاه مرا مورد خطاب قرار داده گفتند (مگر نمى دانيد كسانى كه با خارجى ها رابطه دارند چگونه مجازات مى شوند.) خطاب به جم نخست وزير فرمودند: (دقيقاً رسيدگى كنيد تا مطلب معلوم شود). عرض كردم اين تلگراف برحسب تقاضاى وزارت خارجه فرستاده شد و براى تجليل از هنرهاى ايران بود.
صبح روز ۱۷ تير ماه به ملاقات نخست وزير رفتم. دكتر متين دفترى وزير عدليه و مجيد آهى وزير راه حضور داشتند. جم گفت حسب الامر مبارك از وزارت معاف هستيد و اسماعيل مرات كفيل وزارت معارف شده است. تكليفى جز اطاعت و تسليم نداشتم. اوراق خود را جمع كرده به منزل رفتم. عصر همان روز مطلع شدم كه دو نفر مأمور تأمينات كنار منزل من هستند و آمد و رفت اشخاص را زير نظر دارند. البته معلوم است كه با انفصال من ديگر احدى از مردم زمان كه مگسان گرد شيرنى هستند با من آمد و شد نمى كرد. همان روز شنيدم كه على سهيلى هم به سرنوشت من گرفتار و از خدمت منفصل شده است. اين حادثه مرا به كلى مبهوت و متحير كرد. بعد از چندى معلوم شد كه در روزنامه هاى فرانسه مطالبى عليه ايران نشر يافته و خاطر شاهنشاه از فرانسوى ها آزرده شده است. البته سفير فرانسه معذرت خواسته و گفته بود روزنامه ها در فرانسه آزاد هستند و به احترام ايران اين نمايشگاه ترتيب داده شده كه دولت ايران آن را رد كرده بود و روزنامه هاى فرانسه اين جواب تشكر و رد تقاضاى ايران را چاپ و مسخره كرده بودند. وقتى اين روزنامه ها به تهران رسيد شاه ناراحت شد. نظر شاه تعقيب ما بود و آن دو وزير مأمور بودند متن لايحه تعقيب ما را تهيه و به مجلس تقديم دارند كه با وساطت وليعهد موضوع منتفى شد. مدت ۶ماه به شيراز رفتم تا براى قبول پست وزارت كشور دعوت شدم. هنگام شرفيابى فرمودند: (حالا ديگر متوجه شده ايد كه كار بى مطالعه نكنيد كه مورد موأخذه قرار بگيريد.)
اين عزل و نصب در روحيه من تأثير بدى كرد و تجربه آموختم كه پيش آمد امور در دست خداوند متعال است و نوكرى و عمل دولت كار خردمندانه نيست.)
حكمت بعد در زمان نخست وزيرى دكتر متين دفترى وزير كشور شد و تا شهريور ۲۰ در مقام وزارت قرار داشت.
بعد از شهريور ۲۰ مورد انتقادات شديدى قرار گرفت. مى گفتند در زمان رضاشاه درباره كشف حجاب و بردن دختران به ورزشگاه ها و كارهاى پيش آهنگى افراط كرده و در همكارى با رژيم ديكتاتورى گام هاى مهمى برداشته است- وقتى هم فروغى او را به مجلس به عنوان وزير معرفى كرد نمايندگان مجلس كه برگزيدگان دوره رضاشاه بودند او را مورد حمله قرار دادند كه در پاسخ اين شعر حافظ را خواند:
عيب مى جمله بگفتى هنرش نيز بگوى
نفى (حكمت) مكن از بهر دل عامى چند
اين حاضر جوابى حكمت موجب شد كه نمايندگان مجلس برايش كف زدند
مشاغل مهم على اصغر حكمت چنين است:
وزير معارف (كابينه هاى فروغى- جم)، وزير كشور (كابينه متين دفترى)، وزير پيشه و هنر (كابينه فروغى)، وزير بهدارى (كابينه فروغى و سهيلى)، وزير دادگسترى (كابينه سهيلى)، وزير مشاور (كابينه هاى قوام- ساعد- زاهدى)، (وزيرخارجه كابينه هاى دكتر اقبال- ساعد)، سفير كبير ايران در هندوستان.
***

دكتر جلال عبده مى نويسد:
على اصغر حكمت كه از مردان دانشمند و شريف مى باشد وقتى در سال ۱۳۲۲ وزير دادگسترى بود از او خواستم كه شغل دادستانى ديوان كيفر را ترك گويم و بر اثر اصرار من شغل مديريت كل بازرسى كشور را به من سپرد.
با اين سابقه وقتى حكمت وزير امورخارجه شد تقاضاى انتقال مرا از وزارت دادگسترى به وزارت خارجه داد.
دكتر جواد صدر كه معاون سياسى وزارت امورخارجه بود مى گفت على اصغر حكمت وقتى از سفارت ايران از دهلى نو بازمى گردد وزيرخارجه مى شود. دكتر اقبال نخست وزير از اين انتصاب خوشحال نبود. زيرا نمى خواست وزيران تماس مستقيم با شاه داشته باشند و چنين توقعى را از شخص حكمت نمى توانست داشته باشد. شاه به حكمت گفته بود كه تماس مستقيم با او خواهد داشت.
دكتر صدر به دستور حكمت درباره مناسبات ايران و شوروى مصاحبه اى با خبرنگاران نمود كه به دستور دكتر اقبال در مطبوعات منتشر نشد.
دكتر صدر به دستور حكمت در مجلس حضور يافت و درباره مواد ۵ و ۶ قرارداد با شوروى توضيحاتى داد. دكتر صدر مى گفت چند ماه قبل از انتصاب نگارنده (دكتر عبده) به وزارت امورخارجه معاون وزارت خارجه شوروى به تهران آمد و ضمن گفتگو با حكمت وزيرخارجه پيشنهاد نمود كه بين دو كشور عهدنامه عدم تعرض امضاء گردد و ضمن آن دولت ايران تعهد كند كه پايگاهى به دول خارجى ندهد در آن صورت احتياجى به مواد ۵ و ۶ قرارداد ۱۹۲۱ نخواهد بود. دستور شاه اين بود كه موضوع مذاكرات با معاون وزارت خارجه شوروى مكتوم بماند ولى شايع شد كه موضوع از طريق بعضى از كارمندان وزارت امورخارجه به اطلاع سفارت آمريكا رسيده و بلافاصله آيزن هاور رئيس جمهور آمريكا شخصاً با شاه تماس گرفته و مانع پيشرفت مذاكرات ايران و شوروى شده است.
دكتر مهران وزير فرهنگ كابينه دكتر اقبال يادآور شده احتمال مى رود شخصى كه جريان را به آمريكائى ها اطلاع داده حسنعلى منصور بوده است.
بعد از اين ماجرا ديگر حكمت معاون وزارت خارجه شوروى را نپذيرفت و جريان امر موجب تيرگى روابط ايران و شوروى گرديد و حكمت وزير امورخارجه نيز جاى خود را به دكتر عبده داد كه مدت كوتاهى وزير امورخارجه بود و سپس عباس آرام وزير امورخارجه گرديد. بعد از اين ماجرا ديگر على اصغر حكمت شغل دولتى نداشت.
اردشير زاهدى به نويسنده مى گفت على اصغر حكمت خدمات ارزنده اى در سمت وزير امورخارجه كشور ما انجام داد. طرز رفتار و بررسى ها و روش او از هر جهت نشان مى دهد كه شخصيت ارزنده اى بود كه توانست در موارد مختلف كه اسناد و مدارك و پرونده هاى آن را در وزارت خارجه ديده ام كارهاى مهمى انجام دهد كه بايد از او تجليل شود.
حبيب يغمائى درباره او مى نويسد:
حكمت مدت ۵ سال وزير معارف بود. شخص با ذوق و مستعد و موقع شناسى بود. وزارت معارف را از حال مردگى و فرسودگى بيرون آورد و رونقى بخشيد. در زمان حكمت مدارس و عمارات فرهنگى در هر شهرى بنا گرديد. آثار شعر او نويسندگان قديم انتشار يافت. نسخه هاى فارسى از كتابخانه هاى دنيا عكسبردارى و در كتابخانه عمومى نگاهدارى شد. كتابخانه و مخزن كتب را منظم كرد. عكس هائى از آثار باستانى ايران چاپ و در اروپا منتشر ساخت و در مدارس توزيع گرديد. تأسيس دانشگاه تهران و فرهنگستان در ايران و بناى آرامگاه فردوسى و جشن هزارمين سال تولد فردوسى و يادبود هفتصدمين سال تصنيف گلستان از ابتكارات او بود.
او هر چه مى كرد بنام رضاشاه بود و نامى از خود نمى برد زيرا از شاه مى ترسيد و بيمناك بود و حق هم داشت.
با حكمت بسيار سفرها كردم. بديع الزمان فروزانفر، رشيد ياسمى، ملك الشعراء بهار هم با فرزندش گاهى بودند.
در قمصر كاشان شاهنامه خوانى و مطالعه و شاعرى و شطرنج و كشيدن ترياك رايج بود. بهار دايما و حكمت و بنده گاهى پكى مى زديم. نزاع هاى لفظى بهار و حكمت شنيدنى بود.
موضوع اصلى تقرب هر يك به دستگاه پهلوى بود. ملك الشعرا مى گفت تو بودى كه در زمان شاه وزير شدى و استفاده بردى ولى من حبس شده و شكنجه ديدم. حكمت مى گفت من چند كتاب نوشتم و به كلى نام شاه را نبردم ولى جنابعالى قصيده سرائى كردى... من در اين ميانه حكم بودم و حق با بهار بود. در زمان خانه نشينى فروغى وقتى حكمت به او نامه مى نوشت نامه ها را با عبارت (فدوى على اصغر حكمت) امضاء مى كرد. من به فروغى مى گفتم وقتى مجدداً نخست وزيرى شدى (فدوى) را فراموشش نكن.
در سال ۱۳۳۲۰ وقتى فروغى نخست وزير شد گفتم (فدوى) را فراموش نفرمائيد. نزد حكمت رفتم داشت نمونه هاى غزل هاى جامى را تصحيح مى كرد گفتم چه وقت اين كار است. نزد فروغى برو دارند وزارت تقسيم مى كنند. در اين ضمن از منزل فروغى تلفن كردند و گفتند شما را براى وزارت خواسته اند. از شادى خوشحال شد و به جنبش درآمد.
وقتى با هم قدم مى زديم شرح حال خود را گفت. وقتى داور وزير عدليه بود مرا به لندن فرستاد. روزگار بسيار بدى را گذراندم از بى پولى و بيكارى يكبار كه به خانه آمدم تلگرافى از داور داشتم براى كفالت وزارت معارف... از شادى و نشاط خواب هاى خوش ديدم. گفتم اين همه هم از سايه رفاقت داور بود. ترا از گرسنگى رهائى بخشيد و به وزارت رسانيد. تو براى من كه رفيق تو هستم چه كرده اى؟ چنان عصبانى شد كه مى خواست با عصايش مرا بزند كه فرار كردم. روز بعد محبت كرد و گفت اگر وزير شدم توجه مى خواهى؟ گفتم مى خواهم فرماندار يزد شوم. اتفاقاً وزير كشور شد. وقتى به ديدارش رفتم سلام كردم، گفت عليك السلام فرماندار يزد. خيلى تعجب كردم كه يادش بود! گفت امروز حكم فرماندارى يزد ترا صادر مى كنم. آماده حركت باش.... بعد از ده دقيقه گفت از نظر دوستى مصلحت نمى دانم كه فرماندار يزد شوى. در اينجا گرگان باران ديده زياد هستند ترا پس از سه ماه كه من رفتم معزول مى كنند و آبرويت مى رود. صلاح نيست كه آبروى خود را ببرى و از وزارت فرهنگ به اينجا بيائى... اين نصايح مؤثر افتاد و صرفنظر كردم.
علامه قزوينى در كتاب (ممدوحين سعدى) از حكمت تجليل كرد و حكمت اصرار داشت كه چاپ نشود. علامه قزوينى مى گفت آنچه درباره فضائل حكمت ياد كرده ام كم است. او وزيرى كارى و ادب دوست و شاعر و نويسنده است.
حكمت در وزارت فرهنگ به دوستان خود خدمت كرد. به بديع الزمان و رشيد ياسمى حق التأليف مى داد. وقتى از وزارت عزل شد به ديدنش رفتم گفت چگونه جرأت كردى بعد از عزل نام مرا در ديباچه گرشاسب نامه ببرى. در حالى كه ديگران كه هزاران تومان گرفته بودند نام مرا حذف كردند. پرسيد حدس مى زنى شاه با من چه خواهد كرد؟ گفتم يا ترا فردا در ميدان توپخانه به دار مى زنند، دوستانى كه به آنها خدمت كرده اى به شادى كف مى زنند. يا به وزارت مى رسى آنها به پاى بوست مى آيند و چاپلوسى مى كنند و تو هم باز فريبشان را مى خورى و همان مى شوى كه بودى... بعد از چند روز مجدداً وزير كشور شد. همان مردم دور و برش را گرفتند و او همچنان گوش به فرمانشان بود، اين است حال مردم دنيا....
حكمت از بيشتر بزرگان و رجال كشور در آن عصر بهتر و مديرتر و داناتر بود. مردى نجيب و دوست و پاك نهاد و با احساس بود. آخرين بار كه در سال ۱۳۵۹ به ديدارش رفتم كسالت داشت. نه مى توانست حرف بزند و نه مى توانست از جاى خود برخيزد و نه سخنى مى شنيد. زندگى بدتر از مرگ....
چندى بعد درگذشت. تأسف و تأثر خود را قادر نيستم بيان كنم. از مرگ اين بزرگمرد هيچيك از نامه نگاران ياد نكردند. ايرج ميرزا هم بى ربط فرمود:
اين همه شوكت و ناموس كسان آخر كار
چند سطرى است كه بر صفحه دفتر گذرد
***
در كتاب سخنوران نامى ايران چنين نوشته شده است:
على اصغر حكمت در عدليه و فرهنگ سال ها خدمت كرده و براى مطالعه در تشكيلات قضائى به اروپا فرستاده شد كه در تكميل علوم و بسط اطلاعات ادبى و فلسفى رنج بسيار برد و در زبان و ادبيات انگليسى و فرانسه استاد شد. حكمت در ادبيات فارسى و عربى متبحر مى باشد. نثر را شيرين و روان مى نويسد و شعر را محكم و استادانه مى گويد. در نطق و خطابه مهارت نام دارد و بى ترديد يكى از ادبا و دانشمندان نامى ايران به شمار مى رود.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين نوشته شده است:
در پاريس در رشته ادبيات فارغ التحصيل مى گردد. داراى درجه دكتراى افتخارى از چند دانشگاه معروف دنيا مى باشد. سال ها رئيس كميسيون ملى يونسكو در ايران بود. در خيلى از كنگره هاى فرهنگى و علمى در خارج از كشور شركت داشته كه از جمله كنفرانس هزاره ابن سينا مى باشد. اوقات فراغت خود را به مطالعه و نويسندگى پرداخته و آثار زيادى دارد.
***

آثار على اصغر حكمت
رومئو و ژوليت و ليلى و مجنون در مقايسه شكسپير و نظامى، پنج حكايت ترجمه از درام هاى شكسپير، طبع انتقادى، از سعدى تا جامى، نقش پارسى بر احجار هند، سرزمين هند، الواح بابل، شرح احوال ميرعليشير نوائى.
يك دوره تاريخ مفصل عالم موسوم به (جام جهان نما) و كتاب (قضاياى عامه) در علوم طبيعى كه ترجمه از انگليسى است داستان (رستخيز) تولستوى و ترجمه كتاب (راه زندگانى) تأليف خداد مصرى و ترجمه رمان (امين و مأمون) جرجى زيدان و (دريتيم).
ترجمه جلد سوم دوره تاريخ ادبيات ادوارد براون، تاريخ ادبيات ايران، راه زندگى (اثر نيكلام خداد مصرى)، مطالعاتى درباره حافظ، درسى از ديوان حافظ، نه گفتار در تاريخ اديان، امثال قرآن مجيد، فصلى از تاريخ قرآن، الواح بابل، اسلام از نظر دانشمندان غرب، سخن حكمت شامل سه هزاروپانصد بيت ازاشعار حكمت با مقدمه سيدحسن سادات ناصرى به خط نستعليق ابراهيم بوذرى، اصول فن مناظره افسانه دلپذير اثر ويليام شكسپير، تفاسير بوعلى سينا، دوستداران وطن، جام جهان نما، رساله قضاياى عامه در علوم طبيعى (ترجمه از انگليسى)، ايران در فرهنگ جهان، گلزار حكمت.
تدوين كتاب ايرانشهر در مجلد بزرگ كه به صورت دائرة المعارف درباره ايران مى باشد.
گفته مى شود كه تعداد كتاب هاى منتشره على اصغر حكمت ۳۲ جلد است ولى مطالب زيادى در نشريات مختلف نوشته كه جمع آورى نشده و برخى از آثار او نيز منتشر نگرديده است.
مجله تعليم و تربيت از يادگارهاى او مى باشد كه مطالب زيادى در آنجا به رشته تحرير درآورده كه از هر جهت جالب است.
***

چند خاطره از على اصغر حكمت
على اصغر حكمت ضمن انتشار خاطراتش مطلب زير را از قول ميرزااحمدخان اشترى نقل كرده است:
-در اوائل سلطنت اعليحضرت رضاشاه پهلوى كه سمت معاونت وزارت عدليه را داشتم به دربار رفتم. در حضور شاه جمعى ايستاده بوديم. ملاحظه كردم كه نام افسرى را تكرار مى كردند كه آيا حاضر است يا نه؟ بالاخره خبر دادند كه افسر مذكور آمده است. صاحب منصبى ميانه سال كه درجه سروانى داشت، حاضر شد. اين افسر از اين كه به حضور شاهنشاه احضار شده است، بسيار مشوش و مضطرب به نظر مى رسيد، به طورى كه چون شرفياب شد و سلام نظامى داد، دست هاى او بى اختيار مى لرزيد. شاه او را نزديك خود طلبيد و افسر مذكور با حال تشويش پيش رفت و پيوسته نزديكتر و نزديكتر مى شد تا درست مواجه و روبروى اعليحضرت رسيد. شاهنشاه دست در جيب كرده سه عدد اسكناس صد تومانى بيرون آورده به او دادند و چشمان را به او خيره كرده فرمودند: «اى فلان فلان شده! اين را بگير و برو لبو فروشى كن...» و او مرخص شد. حضار از اين امر در كمال تعجب بودند. شاه خنديده، فرمودند: «مرا با اين افسر قصه اى است و تفصيل آن اين است كه در سال هاى سابق، وقتى من و اين افسر در قزاقخانه «تابين» بوديم و در ورامين مأموريتى داشتيم. شب را در بيابان گرفتار توفان، باران شده، پناه به زاغه برديم و تا صبح در آن محل تنگ و تاريك به سر آورديم. دائماً آب باران از سقف آن كوخ به سر ما مى چكيد و بيم آن مى رفت كه سقف فرود آمده ما را به زير بگيرد. اين رفيق من به ستوه آمد. آهى كشيد، گفت: خدايا مرا از اين زندگانى پر مشقت خلاص كن! اگر عنايت مى كردى و سيصد تومان مى دادى و مى رفتم لبو فروشى مى كردم، خيلى از اين مأمويرت و نوكرى بهتر بود!
من به او ملامت كردم و گفتم: چرا منتهاى آرزوى خود را داشتن سيصد تومان پول و شغل لبوفروشى قرار مى دهى؟ حداقل كار خوبى از خدا بخواه! او خنديد و به من گفت: اگر تو جاى من بودى، از خدا چه مى خواستى؟ گفتم: من مى خواستم كه شاه بشوم! او در چشمان من خيره شد و نگاه تندى كرده، گفت: اى فلان فلان شده! چه حرف هاى بيش از حد خود مى زنى!
شب گذشته اين واقعه مرا به خاطر آمد، لازم دانستم او را بخواهم. هم سيصد تومان را كه كل آرزوى او بود، به او بدهم كه به دنبال لبوفروشى خود برود و هم قرض دشنام هاى او را به او ادا كرده باشم!!
***
در يكى از روزنامه ها اين خبر انتشار يافت:
وقتى رضاشاه مى خواست به تركيه سفر كند به كارخانجات قالى ارجمند دستور داده شد قالى ارزشمند و نفيسى تهيه كنند كه قبل از سفر رضاشاه شاه به صورت هديه براى آتا ترك ارسال شود.
وقتى كار قالى پايان يافت على اصغر حكمت قالى را به حضور آتا ترك تقديم نمود. اتا ترك اظهار داشت قالى بسيار نفيس و بزرگ و با ارزش و نمايانگر هر ايرانى است ليكن اطاق من به اين بزرگى نيست و قالى را به مجلس تركيه اهداء كرد.
اتا ترك قبل از رسيدن مرگش تمام دارائى خود را وقف فرهنگستان تاريخ تركيه كرد و مى دانست براى آيندگان و جوانان هيچ ميراثى ارزنده تر و پر قيمت تر از تاريخ نيست.
***
در خاطرات و اسناد اين مطلب را خواندم:
حسنعلى حكمت (بخرد) حكايت كرد كه برادرم على اصغر حكمت پس از آن كه از وزارت معارف معاف شد به من كه زندگى مرفهى داشتم گفت از دوران مشروطيت رسم شده كه از درآمد مسجد سپهسالار ماهانه دو هزار ريال به وزراى معارف پرداخت گردد كه اين مبلغ به من پرداخت شد ولى مى خواهم آن را برگردانم تا از موقوفات در مايملك من دينارى نباشد. مبلغ شصت هزار ريال به برادرم قرض دادم كه اداى دين كرد.
***

وضع خانوادگى على اصغر حكمت
على اصغر حكمت سه برادر و سه خواهر داشت. برادران او ابوالحسن حكمت، حسنعلى حكمت (بخرد شاعر توانا)، دكتر محمدعلى حكمت استاد دانشگاه بوده اند. خواهران او يكى همسر عبدالحسين ناپلئونى فرماندار سابق فارس و ديگرى همسر مويد الشريعه مؤيدى بوده اند. على اصغر حكمت با دختر عموى خود فرزند (حاج ميرزاحسن فسائى مهذب) ازدواج كرد كه صاحب سه دختر شد كه همه تحصيلات عالى دارند. پريچهر حكمت يكى از دختران حكمت كه با همسر نگارنده همدرس بوده راه پدر را طى كرد و در مؤسسات فرهنگى سرپرستى داشت. با شاپور شمس ملك آراء فرزند شهاب الدوله ازدواج كرد كه صاحب فرزندى نشد و در سال ۱۳۷۴ در تهران درگذشت. يك دختر ديگر حكمت همسر مهندس احمد افشار از مهندسين عاليمقام و خوشنام وزارت راه بود كه با او دوستى نزديكى داشتم. سال هاى بعد از انقلاب او را در جنوب فرانسه مى ديدم كه اشعارى هم سروده بود كه به صورت كتابى منتشر ساخت. متأسفانه در سال ۱۳۷۶ در آمريكا درگذشت.
پروين حكمت دوران ازدواجش خيلى كوتاه بود و گويا در فرانسه اقامت دارد.
حكمت با تمام مشاغلى كه داشت و از خانواده هاى معتبر فارس بود ثروتى نداشت و كليه كتاب ها و نوشته هاى خود را در اختيار مؤسسات فرهنگى و دانشگاه تهران گذاشت.
على اصغر حكمت كه در سال هاى آخر عمر دچار كسالت شديدى بود در سال ۱۳۵۹ در سن ۷۹ سالگى در تهران زندگى را ترك گفت و چون در كشور انقلاب شده بود از اين خدمتگزار فرهنگ ايران آن طور كه لازم بود تجليل نشد فقط در برخى محافل فرهنگى و دانشگاهى از خدمات او با احترام ياد شد.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
نكاتى در حاشيه سفر به الجزاير براى شركت در جشن دهمين سالگرد استقلال آن كشور:
-مرحوم ميرفندرسكى چگونه در مذاكره با قائم مقام وزيرخارجه الجزاير او را تحت تأثير قرار داد و به او ثابت كرد كه عراق متجاوز است؟
-آن مرحوم چگونه براى ديدار با هوارى بومدين رهبر الجزاير ضرب الاجل تعيين كرد؟
-در ميهمانى كاردار سفارت شاهنشاهى به افتخار هيأت اعزامى ايران چه گذشت؟
-چگونه شد كه زنده ياد ميرفندرسكى نتوانست در مراسم رژه و جشن بزرگداشت انقلاب الجزيره شركت كند و نگارنده را به جاى خود فرستاد؟
-نكاتى درباره شخصيت پر صلابت هوارى بومدين.
-در شب جشن استقلال بين نگارنده و «ورده الجزايرى» خواننده معروف دنياى عرب چه گفتگوئى مبادله شد و چرا جمال عبدالناصر با ازدواج ورده و ژنرال عامر مخالفت كرده بود؟
-چرا مردم الجزاير غالباً با اين كه عرب هستند عربى نمى دانند و نمادى از معجزه فرهنگ ايران كه كشور ما را در كنار جزيرةالعرب از عرب شدن مصون داشت ولى كشورهاى شمال آفريقا عرب شدند!

بخش ۱۳
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
در شماره پيش مطلب به آنجا رسيد كه اعزام هيأت نمايندگى ايران (شامل مرحوم سلطان احمد ميرفندرسكى قائم مقام وقت وزيرامورخارجه و اين بنده) به الجزاير در سال ۱۹۷۲ براى شركت در جشن هاى دهمين سالگرد استقلال آن كشور پيش درآمد مطلوب و مؤثرى در روند نزديكى روابط دو كشور مسلمان كه پس از اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى رو به سردى گذاشته بود گرديد كه پى آمد آن مداخله و وساطت الجزاير در رفع اختلاف تاريخى ايران و عراق در مارس ۱۹۷۵ بود.
ملت مبارز الجزاير پس از يك نبرد طولانى و خونين عليه استعمار فرانسه و دادن حدود دو ميليون كشته و معلول سرانجام از قيد رقيت فرانسه آزاد شد و در ششم جولاى سال ۱۹۶۲ به دوران رياست جمهورى ژنرال دوگل رهبر واقع بين فرانسه به استقلال كامل نائل آمد. به اين مناسبت هر سال در ماه جولاى براى بزرگداشت اين رويداد مراسمى در الجزاير برگزار مى شد كه بيشتر جنبه داخلى داشت ولى در سال ۱۹۷۲ هوارى بومدين رئيس جمهورى وقت تصميم گرفت كه دهمين سال استقلال آن كشور را با دعوت از سران شمارى از كشورهاى آسيائى و آفريقائى در ابعاد گسترده ترى برپا سازد و اين فرصت را براى ذوب كردن يخ مناسبات كشورش با ايران (كه هر دو از اعضاى مؤثر سازمان كشورهاى صادر كننده نفت يعنى «اوپك» بودند) مغتنم شمرد و بر اين پايه از اعليحضرت فقيد نيز دعوت كرد كه در رأس هيأتى در اين مراسم شركت جويند.
به دلايلى كه در شماره پيشين به تفصيل شرح دادم پادشاه فقيد نظر به كدورتى كه از واكنش تند دولت الجزاير به اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى (در ۳۰ نوامبر ۱۹۷۱- نهم آذرماه ۱۳۵۰) داشت نه تنها شخصاً در اين مراسم شركت نجست حتى از اعزام يكى از والاحضرت ها به نيابت از سوى خويش و يا نخست وزير و حتى وزير امورخارجه به الجزاير خوددارى نمود و دستور داد كه قائم مقام وزير خارجه (مرحوم احمد ميرفندرسكى) به نمايندگى از سوى دولت ايران در اين مراسم شركت نمايد و به جهاتى كه در نوشتار هفته پيش توضيح دادم مقرر گرديد كه نگارنده نيز در معيت ايشان باشم و به اين ترتيب هيأت نمايندگى ايران شامل ما دو نفر رهسپار الجزاير شد. در ضمن به امر اعليحضرت يك قطعه قالى ۳ در ۴ بسيار نفيس ابريشمى بافت نائين به عنوان هديه براى رئيس جمهور برديم كه بسيار ژست مطلوبى بود و فوق العاده مورد توجه و تمجيد بومدين قرار گرفت و اغراق نيست اگر بگويم ملاحظه اين قالى كه شاهكارى از ظرافت و زيبائى بود تا حدود زيادى از رنجش رئيس جمهورى الجزاير (به علت دستِ كم گرفتن جشن استقلال آن كشور از سوى ايران) كاست.
از آن تاريخ ۴۵ سال گذشته است. اعليحضرت فقيد و هوارى بومدين و زنده ياد ميرفندرسكى دعوت حق را اجابت كرده و به تاريخ پيوسته اند و صاحب اين قلم در پيرانه سر ياد آن سفر را با اين نوشتار مرور مى كند و چون از مراسم رژه و بعضى ديگر از برنامه هاى آن جشن در حضور بومدين و سران كشورهاى حاضر در مراسم فيلمبردارى كرده ام، گهگاه كه آن فيلم ها را مى نگرم با گذر از تونل زمان روزگارى را به ياد مى آورم كه سر و سامانى داشتيم و دنياى شرق و غرب ما را به حساب مى آورد و در سفرهاى بعدى كه پس از توافق الجزيره (۱۹۷۵) به آن كشور داشتم احساس مى كردم كه بازتاب شخصيت اعليحضرت فقيد در بالا بردن حيثيت كشور ما تا چه حد بود و حتى كارمند فرو دستى مانند نگارنده طى مأموريت هاى ديپلوماتيك در حد خود از اعتبار ويژه اى برخوردار بود و مقايسه مى كنم با روزگار دردناك كنونى كه در جهان امروز كشور ما در چه سطحى قرار گرفته و دنيا با چه ديده اى به سرزمين ما كه روزگارى مهد تمدن جهان بود مى نگرد.
بارى، در حاشيه سفر سال ۱۹۷۲ به الجزاير و شركت در جشن هاى دهمين سالگرد استقلال آن كشور چند نكته را تا حدى كه حافظه ام اجازه مى دهد از نظر خوانندگان نكته سنج و با وفاى نيمروز مى گذرانم:
-استنباط و پيش بينى اعليحضرت فقيد در باب اين كه مقامات الجزاير از همان زمان در مقام وساطت و مداخله براى حل اختلافات تاريخى ايران و عراق بودند كاملاً صحيح و صائب بود زيرا هم در مذاكرات مرحوم ميرفندرسكى با همتاى الجزايراش و هم با بومدين، مسأله عراق در محور گفتگوها قرار داشت.
-مقامات الجزايرى پس از استقبال نسبتاً سردى كه هنگام ورود ما از خود نشان دادند متعاقباً با حُسن رفتار و كردار صميمانه كوشيدند كه به جبران آن جريان و رفع رنجش ما بپردازند.
-در مذاكره مرحم ميرفندرسكى با همتاى الجزايرى اش (كه اين بنده حاضر و ناظر بودم) آن مرحوم چنان مستدل و محكم صحبت كرد كه از وجود چنين ديپلومات برجسته اى در سازمان ديپلوماسى ايران احساس افتخار كردم. تسلط ميرفندرسكى به زبان فرانسه و نيز طبع شوخ و شاعرانه او كه بر ملاحت گفتگو و شيرينى كلامش مى افزود همتاى الجزايرى اش را سخت تحت تأثير قرار داده بود. وقتى ديپلومات الجزايرى در آغاز جلسه سخنانى بر زبان راند كه تكرار نقطه نظرهاى عراق بود مرحوم ميرفندرسكى پاسخ داد: آنچه گفتيد القائات عراق است كه شما و ساير دوستان عرب ما آنها را بدون تحقيق پذيرفته اند ولى بدانيد كه ما در مورد جزاير سه گانه رو در روى امپرياليسم ايستاديم و حقوق خود را از امپرياليست ها پس گرفتيم. اگر كسى در اين جريان آلت دست امپرياليزم بود ما نبوديم بلكه شيوخ خليج فارس بودند. ما خواهان روابط مطلوب با تمام همسايگان خود هستيم. ما با اعراب پيوند دينى و فرهنگى داريم و قصد نداريم به روى دوستان خود شمشير بكشيم. نمونه بارز سياست دوستانه و واقع بينانه ما در مورد همسايگان عرب مان رفتارى بود كه با بحرين كرديم. بحرين جزء خاك ايران بود ولى وقتى فهميديم كه بر اثر تحولات زمان و يكصد و پنجاه سال جدائى تمايلى به الحاق به ايران ندارند و ميل دارند كه با ما دوست ولى مستقل باشند. تمايل آنها را محترم شمرديم و استقلال شان را به رسميت شناختيم و امروز بهترين روابط را با بحرين داريم و مايليم باعراق نيز همين رابطه را داشته باشيم.
عراق همسايه ديوار به ديوار ماست. ما با آن كشور پيوندهاى تاريخى و دينى ناگسستنى داريم ولى عراق سلطه طلب است و رهبران كنونى اش هنوز گرفتار توّهم قادسيه اند. عراق حق قانونى ما را در مورد رودخانه مرزى شط العرب به رسميت نمى شناسد.
عراق حتى به عهدنامه اى كه در ۱۹۳۷ زمانى كه تحت سلطه استعمار انگليس بود بر ما تحميل كرده است پاى بندى نشان نداده و مواد مهمه همان عهدنامه را هم اجرا نكرده است.
دولت عراق ايرانى ها و ايرانى الاصل ها را در سرماى زمستان و گرماى تابستان بيرون مى كند و اموال آنها را مصادره مى نمايد و ايران بايد تاوان اين رفتار غير انسانى عراق را بپردازد. به مرزهاى زمينى ما تجاوز مى كند و در برخوردهاى مرزى بسيارى از افراد نيروهاى انتظامى ما جان مى بازند. عراق به بعضى از بخش هاى زرخيز كشور ما چشم طمع دارد و به مخالفان دولت ايران پناه مى دهد و آنها را عليه امنيت و نظام كشور ما تجهيز مى كند. اينگونه رفتارهاى خصمانه براى ما قابل قبول نيست و شما كه ده سال پيش با آن انقلاب درخشان خود از زير يوغ استعمار فرانسه رها شديد بايد دعاوى حَقّه ما را بهتر درك كنيد.
-مرحوم ميرفندرسكى آنگاه نسبت به نگارنده اظهار لطف كرد و به همتاى الجزايرى اش گفت: «من مسئول اداره اى را كه عراق در حيطه نظارت آن است و به جزئيات روابط ايران و عراق و اختلافات موجود آشناست همراه آورده ام. پرونده تخلفات عراق در اختيار اوست و مى تواند اگر مايل باشيد در همين جلسه يا جلسه جداگانه اين موارد را دقيقاً به شما تفهيم كند.»
اينجانب نيز با اشاره آن مرحوم چند جمله در مورد عدم رعايت مواد ۴ و ۵ عهدنامه ۱۹۳۷ و ماده ۲ پروتكل منضم به آن از سوى عراق كه همه از مواد مهمه عهدنامه مذكور بودند بيان داشتم كه قائم مقام وزيرخارجه الجزاير با دقت گوش فرا مى داد.
وى در تمام مدتى كه مرحوم ميرفندرسكى صحبت مى كرد از مشاجره و پاسخگوئى در جهت دفاع از عراق امتناع مى ورزيد و معلوم بود كه تحت تأثير بيانات مستدل و منطقى آن زنده ياد قرار گرفته است، ضمناً از اظهارات ايشان و توضيحات اجمالى نگارنده مرتب يادداشت برمى داشت و معلوم بود كه مى خواست حاصل اين دو ساعت و نيم گفتگو را دقيقاً به مقامات مافوق خود گزارش دهد.
-نكته جالب در اين ديدار ضرب الاجلى بود كه مرحوم ميرفندرسكى براى ملاقات با بومدين معين كرد. كارى كه در مناسبات ديپلوماتيك به اين صورت معمول نيست. ايشان در خاتمه مذاكرات به همتاى الجزايرى خود گفت:
«ما مأموريت داريم هديه اى را كه اعليحضرت براى پرزيدنت بومدين فرستاده اند به ايشان تقديم كنيم. اگر قرار است ايشان را ببينيم آماده ايم ولى نمى توانيم بيش از ۴۸ ساعت ديگر در كشور شما باشيم و دستور داريم كه برگرديم چون هر يك از ما گرفتارى هاى ادارى زيادى داريم.»
قائم مقام وزيرخارجه الجزاير خنديد و گفت: اولتيماتوم مى دهيد؟»
شادروان ميرفندرسكى گفت: «نه، اولتيماتوم نمى دهيم، فقط خواستم بگويم كه بسيار ميل داريم ايشان را قبل از ۴۸ ساعت ببينيم و هرگاه احياناً ايشان را نتوانستيم ببينيم با تأسف بسيار عميق از كشور شما مى رويم!» شب بعد بود كه خبر دادند رئيس جمهور ساعت ۱۱ صبح فردا آماده پذيرفتن رئيس هيأت نمايندگى ايران است. (كه درباره اين ملاقات بعداً صحبت خواهم كرد).
-اين قائم مقام وزيرخارجه الجزاير (كه متأسفانه در اثر مرور زمان نامش را فراموش كرده ام) چهار سال بعد كه نگارنده مأمور كويت بودم به عنوان سفير كشورش به كويت آمد و در اولين ملاقاتى كه با بنده داشت و ديدارهاى بعدى هميشه از سفر ۱۹۷۲ مرحوم ميرفندرسكى و بنده به الجزيره ياد مى كرد و شخصيت آن مرحوم را مى ستود و هم او بود كه علت استقبال سرد اوليه مقامات كشورش را از ما به هنگام ورود به الجزيره توضيح داد. (كه نگارنده در شماره پيش نيمروز شرح آن را داده ام.)
-شبى كه قرار بود فرداى آن در مراسم رژه با حضور رئيس جمهور و رؤساى هيأت هاى شركت كننده در جشن استقلال شركت كنيم، كاردار سفارت شاهنشاهى (عليرضا صداقت) مرحوم ميرفندرسكى و مرا به شام دعوت كرده بود. روابط ايران و الجزاير آن موقع به سطح كاردار تقليل يافته و كاردار با خانواده اش به رزيدانس سفير (خانه زيبائى كه در زمان سفارت مرحوم ركن الدين آشتيانى خريدارى شده بود) نقل مكان كرده بود و از ما همانجا پذيرائى كرد. آن شب را تا طلوع فجر مرحوم ميرفندرسكى به شادخوارى و صحبت هاى شيرين سپرى كرد و هر چه از آن مرحوم خواهش مى كردم كه بايد به اقامتگاه برويم و استراحتى كنيم كه فردا براى شركت در مراسم رژه آماده باشيم به خرج ايشان نمى رفت و مى گفت فلانى صبر كن وقتى سپيده دميد و بلبل ها در شاخسارها نغمه سرائى كردند مى رويم! سرانجام ساعت ۵ بامداد ايشان را به ترك رزيدانس و رفتن به هتل راضى كردم و چون قرار بود ساعت ۹ بامداد آماده رفتن به محل رژه باشيم. حدود دو ساعت و نيم خوابيدم و ساعت ۸ آماده شده و به اتاق آن مرحوم رفتم، ديدم در ورودى اتاق باز است و ايشان همچنان در خواب عميقى فرو رفته است. آن زنده ياد را بيدار كردم و يادآور شدم كه دير است و بايد برخيزيد. پاسخ داد كه من حالم خوش نيست شما تنها برو. وقتى دست ايشان را گرفتم ديدم به شدت تب دارد. به ميهماندارمان كه در لابى هتل منتظر ما بود جريان را گفتم. او فوراً به محلى تلفن كرد و پس از حدود ۲۰ دقيقه شخصى كه معلوم شد پزشك ويژه كاخ جمهورى است سر رسيد و از مرحوم ميرفندرسكى عيادت كرد و گفت ايشان بايد اقلاً ۴۸ ساعت استراحت كند و داروهائى داد و رفت...
لذا شركت در مراسم رژه همچنين جشن شب بعد كه در يكى از آمغى تئاترهاى مجلل الجزيره برگزار شد برعهده نگارنده محول گرديد.
-در مراسم رژه از نزديك هوارى بومدين رئيس جمهور مقتدر الجزاير را ديدم، مردى بلند قامت، با موهاى خرمائى و چشم هاى آبى و نگاهى عميق كه به ژرفاى وجود مصاحبش رخنه مى كرد و دو رج دندان طلا كه به قول زنده ياد ميرفندرسكى قيافه اش به وايكينگ ها و اهالى اسكانديناوى بيشتر شباهت داشت تا مردم شمال آفريقا.
او كه از سردمداران انقلاب الجزيره و در زمان رياست جمهورى احمدبن بلا وزير دفاع بود طى يك كودتاى نظامى در ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵ به جاى بن بلا در مقام رياست جمهورى قرار گرفت و پس از ۱۲ سال حكومت بلامنازع و توأم با اقتدار كامل در سال ۱۹۷۸ به بيمارى سرطان درگذشت. در زمان حكومت او امنيت كامل بر الجزاير حكمفرما بود و افراط گران مذهبى را ياراى مخالفت با نظام آن كشور نبود و حوادث خونينى كه بعد از او در الجزاير رخ داد در زمان او هرگز روى نداد. او را شخصى يافتم داراى صلابت و به قول فرنگى ها «كاريزماتيك» (CHRISMATIC)كه ثبات كشور بسته به وجود اوست شخصيتى نظير مرحوم رضاشاه و آتاتورك و در غرب مانند مارشال تيتو كه تا زنده بود يوگسلاوى تكه تكه نشد.
-در شب جشن هم كه تنها رفته بودم باز فرصت ديدار با وى دست داد و از بابت اين كه رئيس هيأت ما بيمار است و نتوانسته در جشن شركت كند پوزش خواستم. «رئيس»، (عنوانى كه در آنجا به او مى دادند) اظهار تأسف كرد و اظهار اميدوارى نمود كه هر چه زودتر كسالت ايشان مرتفع شود.
خاطره اى كه از آن شب دارم ديدار با خانم ورده الجزايرى خواننده مشهور دنياى عرب بود. من هميشه بعد از مرحومه ام كلثوم خواننده نابغه و بى نظير مصرى كه جهان عرب تاكنون نظير او را به خود نديده است، مفتون صداى دلنشين «ورده» بودم. ورده اصولاً زاده الجزيره ولى بزرگ شده مصر بود. او را آن شب در لباس سفيد بلندى در كمال وجاهت ديدم كه با صداى ملكوتى خود كه توأم با اشعار وطنى مى خواند همگان را مسحور كرده بود. در فرصت تنفس به ملاقات او رفتم و گفتم از ايرانم و شيفته صداى او هستم و افزودم كه صداى شما خاطره «ام كلثوم» بانوى بزرگ آواز دنياى عرب را در من زنده مى كند. وى با تشكر در نهايت تواضع گفت: مرحوم ام كلثوم در دنياى موسيقى عرب نظير و همتا نداشت. هرگز مرا و هيچكس را با او مقايسه نكنيد...»
اين خانم «ورده» داستانى دارد كه ذكر آن را براى تلطيف اين نوشتار بى مناسبت نمى دانم. جريان از اين قرار است كه: در گذشته بين او و ژنرال عبدالحكيم عامر رئيس ستاد ارتش مصر رابطه عاشقانه عميقى وجود داشت و عامر قصد داشت با او ازدواج كند. جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر با اين ازدواج مخالفت كرده بود زيرا ازدواج با يك خواننده را در شأن فرمانده ارتش خود نمى دانست. پس از جنگ شش روزه سال ۱۹۶۷ با اسرائيل و شكست مصر (اشغال صحراى سينا و ساحل غربى رود اردن و شرق بيت المقدس و ارتفاعات جولان) ژنرال عامر تقصير شكست را برعهده گرفت و خودكشى كرد. در مراسم تشييع جنازه او كه بسيار مفصل و باشكوه برگزار شد هزارها شاخه گل سرخ تابوت او و مسير جنازه را پوشانده بود. واژه «ورده» در زبان عربى به معناى گل سرخ است. اين واژه در اصل VART پهلوى است و همان است كه ما در فارسى به آن «ورد» مى گوئيم و عرب ها آن را معرب كرده و «ورده» مى خوانند. ورده الجزايرى پس از ملاحظه تشييع جنازه باشكوه عبدالحكيم عامر به ياد عشق ديرينش و مخالفت عبدالناصر با ازدواج آن دو آوازى خواند كه در مصر جاودانه ماند. ترجمه فارسى شعر اين ترانه غم انگيز به طور خلاصه چنين بود:
«اى رئيس! (خطاب به ناصر) خدايت نصرت دهد. تو هزاران گل سرخ را بر پيكر بى جان عبدالحكيم عامر روا داشتى ولى يك «ورده» را در حياتش از او دريغ داشتى... خدايت نصرت دهد و عمرت دراز باد.»
شايع است كه عبدالناصر با شنيدن اين آواز غم انگيز اشك ريخت و قدغن كرد كه از پخش مجدد آن در سراسر مصر جلوگيرى شود.
-نكته ديگرى كه در اين سفر دستگيرم شد اين بود كه هر چند الجزاير در شمار كشورهاى عربى و عضو جامعه عرب است ولى اكثريت مردم آن كشور عربى نمى دانند فقط طبقه ELITE و تحصيلكرده مانند عبدالعزيز بوتفليقه وزيرخارجه وقت و رئيس جمهورى كنونى آن كشور كه در دانشگاه الازهر درس خوانده است عربى مى دانند. بقيه مردم به فرانسه صحبت مى كنند يا به زبان محلى بربر.
راهنماى ما كه جوان تحصيلكرده اى به نظر مى رسيد و همه جا با ما بود انگشتر عقيقى كه من به دست داشتم و روى آن آيه «وان يكاد» حك شده بود نگاه كرد و پرسيد روى آن چه نوشته شده؟ گفتم مگر شما عرب نيستى؟ گفت: چرا ولى عربى نمى دانم! در واقع كشورهاى شمال آفريقا مِعرّب و به قول فرانسوى ها (ARABISE) شده اند. در آنجا بود كه يكبار ديگر به معجزه زبان فارسى پى بردم كه كشور ما در كنار جزيرة العرب مهبط وحى پيغمبر گرانقدر اسلام دين اسلام را پذيرفت ولى عرب نشد اما اسلام اقصاى عالم حتى شمال آفريقا را زير سلطه خود كشيد.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
خواندنيها
طنز
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   خواندنيها   •   طنز   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •