|
|
|
|
|
|
|
|
|
سوزنى سمرقندى
شست
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
محمود كيانوش
آيينه تار
گويى كه نگاه كن، بهار آمده است!
ز اين گونه بهار بيشمار آمده است.
گر هست به ديده و نيابيش به دل،
ماهى ست، به آيينه تار آمده است!
|
|
|
|
|
خالدبن ربيع مكى طولانى
تشريف خيال
در خواب از آن سمن بناگوش
تشريف خيال يافتم دوش
بى آن كه زمن كشيد زحمت
تا روز كشيدمش در آغوش
گه بوسه همى زدم بر آن چشم
گه حلقه همى شدم در آن گوش
شد محنت هجر او مرا خوش
شد زهر فراق او مرا نوش
دوش از قبل خيال آن مه
مه غاشيه ام كشيد بر دوش
حقا كه حق خيال او نيز
هرگز نشود مرا فراموش
|
|
|
|
|
دكتر غلامعلى رعدى آذرخشى
رنج تنهائى
گرچه در سر نيست ديگر شور برنائى مرا
دل شود روشن هنوز از نور زيبائى مرا
خون به تن جوشد چو بينم گرم جوشى نوش لب
وز سخن پيدا شود آثار شيدائى مرا
تا بماند ناشكيبا نازنين، در بزم انس
هر زمان بر ناز وى باشد شكيبائى مرا
نازم آن شيرين سخن افسونگرى كارد بوجد
با لبى ميگون و با موهاى خرمائى مرا
چشم او در عين مردم دارى از موج نگاه
دل ربود از دست چون دزدان دريائى مرا
***
گرنگاهش راه دين و دل زد اين بس كز كرم
كرد يكدم غافل از دنياى غوغائى مرا
تا كه زشتى ها نبينم دل به زيبايان دهم
رمز بينائى است اين كآ آموخت دانائى مرا
در نبرد مرد با مردم توانا، ليك نيست
بر مصاف خيل نامردان توانائى مرا
اين يهودا خصلتان مرده دل را آرزوست
تا چليپائى كند خوى مسيحائى مرا
ديگر از رسوا شدن باكى ندارم زآنكه داد
مكتب تزوير و تهمت درس رسوائى مرا
هم به كنج عزلتم تنها و هم با همرهان
مى كشد اى نكته دانان رنج تنهائى مرا!
شكوه بر لب، گويدت رعدى: بيا اى دلپذير
تا كند گلبوسه ات شاد از پذيرائى مرا
|
|
|
|
|
نجم الدين سمنانى
جهل حامل نفع
چه جهل دارد گوئى سپهر با فضلا
چه فضل بيند گوئى سپهر از جهال
چو فضل حامل رنج است و جهل حامل نفع
به فضل در چه تفضل به جهل در چه وبال
خوش آن شده است كه بريك قرار نگذارد
چه كار و بار سقيم و چه مستقيم احوال
درخت قامت از آب رز كنون تردار
كه خار خشك به كهسار تازه شد چو نهال
بريز خون صراحى، مدار محبوسش
كه هست خونش چون خون حاسد تو حلال
ز روى عيش بهر جا دهان ساغر بوس
به دست لطف بهر وقت ساق ساقى مال
بخور، ببخش، بنوش و بخرمى گذران
جهان بر گذران و زمانه محتال
|
|
|
|
|
سوزنى سمرقندى
شست
چو شست گشت كمان قامت چو تير مرا
چو شست راست برآمد بهار و تير مرا
چو تير كان ز كمان، از گشاد شست جهد
به زيد و عمر و كمان گشت، شست تير مرا
ز شست زلف كمان ابروان تير قدان
نماند بهره حظ و نصيب تير مرا
چو تير محترقم، ز آفتاب پائيزى
فتاد كار چو با آفتاب و تير مرا
چنان به نور دو چشمم رسيد نقصانى
كه جز سها، ننمايد مه منير مرا
جزاى چشم مرا، لاله و زرير يگيست
چرا كه عارض چون لاله شد زرير مرا
|
|
|
|
|
خاقانى شروانى
نوشداروى معنى
برون از جهان تكيه جائى طلب كن
وراى خرد پيشوائى طلب كن
قلم بركش و بر دو گيتى رقم زن
قدم در نه و رهنمائى طلب كن
جهان فرش تست آستينى بر افشان
فلك عرش تست استوائى طلب كن
همه درد چشم تو شد هستى تو
شو از نيستى توتيائى طلب كن
چو در گنبدى هم صف مردگانى
زگنبد برون شو بقائى طلب كن
خدايان رهزن بسى بينى اينجا
جدا ز اين خدايان خدائى طلب كن
مر اين پنج دروازه چار حد را
به از هفت و نه پادشاهى طلب كن
مگو شاه و سلطان اگر مرد دردى
ز رندان وقت آشنائى طلب كن
كليد همه دار ملك سلاطين
بزير گليم گدائى طلب كن
به سيران مده نوشداروى معنى
ز تشنه دلان ناشتائى طلب كن
به باغ دل ار بلبل درد خواهى
به خاقانى آى و نوائى طلب كن
|
|
|
|
|
فرخى سيستانى
هيچكس به جاى تو نيست
به حق آن كه مرا هيچكس به جاى تو نيست
جفا مكن كه مرا طاقت جفاى تو نيست
جفا چه بايد كردن بر آن كه بر تن او
روان شيرين، شيرين تر از هواى تو نيست
بنفشه مويا! يك موى نيست بر تن من
كه همچو برده دل من، هوانماى تو نيست
به جان تو و به مهر تو و به صحبت تو
كه ديده بر كنم ار ديده در رضاى تو نيست
ترا خوشست و ترا هر كسى به جاى من است
مرا بتركه مرا هيچكس به جاى تو نيست
|
|
|
|
|
ابوطاهر طيب خسروانى
خادم خيال
شب وصال تو چون باد بى وصال بود
غم فراق تو گوئى هزار سال بود
شب دراز و غمان دراز و جنگ دراز
درين سه كار بگو تا مرا چه حال بود
بسا شبان كه فراق ترا نديم شدم
اميد آن كه مگر با توام وصال بود
خيال تو همه شب زى من آيد اى عجبى
روان من همه شب خادم خيال بود
مرا ز خال سه بوسه تو وعده كرده بدى
به پاى تا بدهم پيشكت وبال بود
سياه چشما! ماها! من اين ندانستم
كه ماه چارده را غمزه از غزال بود
ترا مطيعم، نامردمى مكن صنما
زخوبرويان، نامردمى محال بود
مگر به نامه عشق اندرون نخوانده بدى
كه خون دلشدگان پيش تو حلال بود
طمع به جان كنى و خيره قيل و قال كنى
چو جان و دل به تو دارم چه قيل و قال بود
وفا و مردمى امروز كن كه دسترس است
بود كه فردا اين حال را زوال بود
|
|
|
|