و اين هفته را ميهمان گلچين گيلانى هستيم... .
دكتر مجد الدين مير فخرايى معروف به گلچين گيلانى در سال ۱۲۸۷ شمسى در رشت چشم به جهان گشود. وى دوره آموزش دبستانى خود را در همين شهر به پايان برد، سپس براى ادامه تحصيل به تهران آمد و به دبيرستان دارالفنون رفت و نيز از همان زمان بود كه به سرايش نخستين شعرهاى خود پرداخت.
اتفاقا ً از بخت خوش، روانشاد وحيد دستگردى- مدير مجله ادبى ارمغان كه انسانى شعر شناس و هنر دوست بود، معلم ادبيات فارسى او بود و استعداد شاعرانه او را دريافت و به چاپ اين نخستين شعر ها-كه زيبا نيز بودند- در مجله ارمغان اقدام نمود و بدينگونه افزون بر آنكه شاگرد خود را به سوى ذوق شاعرانه اش هدايت كرد، شاعرى قابل را نيز براى آينده ايران پرورش داد.
هنگامى كه گلچين دوره دبيرستان را به پايان رسانيد، چون علاوه بر درس ادبيات در درس هاى ديگر هم استعداى درخشان از خود نشان داده بود به دريافت بورس تحصيلى از دولت ايران موفق شد و عازم بيروت گرديد و در دانشگاه آمريكايى آنجا در رشته پزشكى به ادامه تحصيل پرداخت. اما بعد از چندى به علت آغاز جنگ جهانى دوم، به ايران فرا خوانده شد. ولى گلچين كه به استعداد و پشتكار خود آگاهى داشت، نه تنها به ايران باز نگشت، بلكه در اوج نبردهاى دريايى بر كشتى نشست و پس از يك سفر خطرناك به انگلستان رفت و ديگر باره در دانشگاه لندن تحصيل در رشته پزشكى را از نو آغاز كرد.
گلچين در طول سال هاى جنگ و در زير بمباران هاى معروف لندن ضمن تحصيل، براى هزينه زندگى و دانشگاه به هر گونه كارى از بليت فروشى اتوبوس گرفته تا كار در راديوى بى. بى. سى لندن و گفتار نويسى فيلم هاى خبرى «مووى تاون» روى آورد و بدينگونه زندگى خود را پيش برد، تا اينكه به دريافت درجه دكتراى پزشكى موفق گرديد. پس از دولت انگليس اجازه گشودن مطب يافت و بعد از مدتى نيز پزشك ويژه سفارت ايران در انگلستان شد.
وى تا پايان زندگى اش را در لندن به سر برد و به پزشكى اشتغال داشت تا اينكه سرانجام در روز پنجم دى ماه سال ،۱۳۵۱ در ۶۰ سالگى با مرگى نابهنگام در لندن چشم از جهان فرو بست و همانجا به خاك سپرده شد. يادش گرامى و روانش شاد باد!
از دكتر گلچين گيلانى چهار مجموعه شعر به نام هاى فريب، نهفته، مهر و كين و گلى براى تو به يادگار مانده است كه سه مجموعه نخستين در لندن و مجموعه چهارم در ايران به چاپ رسيده است.
هر چند گلچين گيلانى بخش بزرگ و بارآور زندگى شاعرانه خود را به دور از ايران بسر برد، اما در ايران و در ميان ايانيانى كه هرگز او را نديده اند، همواره چهره اى آشنا، صميمى، بى نيرنگ و دوست داشتنى است و اين شهرت سلامت او شايد بخاطر شعرهاى زيبا و صميمى او باشد كه مى تواند با روان مردم ارتباط تنگاتنگ بوجود آورد- به ويژه شعر باران- كه در كتاب هاى درسى دانش آموزان به چاپ رسيده و با دانش آموزان بزرگ مى شود:
باز باران/ با ترانه/ با گهرهاى فراوان، / مى خورد بر بام خانه /من به پشت شيشه تنها/ايستاده/ در گذرها/ رودها، راه اوفتاده/ شاد و خرم/يك، دو، سه گنجشك پرگو/ باز هردم/مى پرند اين سو و آن سو/ مى خورد بر شيشه و در/ مشت و سيلى/ آسمان امروز ديگر/ نيست نيلى/ يادم آرد روز باران...
شعر گلچين گيلانى بر خلاف راه پر گردنه و پيچ در پيچ زندگى اش، به سادگى آينه و به قول نادرپور از صفاى كودكانه اى سرشار است چرا كه او دلى كودكانه داشته و اين دل را همواره در دو سرزمين مانندِ هم- اما دور از هم؛ يكى رشت و ديگرى لندن پرورش داده است. مثل اين مى ماند كه گلچين زمين سرسبز و هواى مرطوب گيلان را در جامه دان سفرش گذاشته و باخود به انگلستان برده و در آن آب و هوا به زندگى پرداخته باشد و شايد براى همين است كه در شعرش از غم غربت خبرى نيست و ترى و طراوت هر دو سرزمين، فضاى شعرش را سرشار كرده. و هر چند كه وى به نيما ارادتى داشته و ظاهرا ً يكى از پيروان او بشمار مى رود و پيشنهاد عروضى وى را هم مى پذيرد، اما شعر او برخلاف شعر نيما از پيچيدگى هاى كلامى و معنايى به دور مانده و به روانى آب است و اين مى تواند دو علت داشته باشد؛ نحست اينكه وى با مهاجرت خود، از فضاى سر در گم شعر نو- در آن زمان ها- دور شده و ديگر اينكه به فضاى شعر شاعران انگليسى چونان «ويليام بليك» نزديك گرديده است.
خود گلچين در قطعه شعرى شيرين مى گويد كه نو آورى ربطى به نوع شعر ندارد، بلكه شعر بايد از نظر انديشه تر و تازه و نو باشد. مثلا ً تشبيه قامت معشوقه به سرو، يا ابرويش به خنجر، يا ماه نو به داس در اين زمان چه لطفى مى تواند داشته باشد چون اينها همه گفته شده و سخنانى تكرارى است. شاعر آن است كه سخن نويى براى گفتن داشته باشد و اينك بخشى از آن شعر:
شعر بايد گفت و شعر تازه بايد گفت
شعر خوش آهنگ خوش اندازه بايد گفت
تازگى ربطى ندارد با زمان
تازه آن باشد كه ماندن جاودان
حرف تو مفت است اگر از ديگرى است،
مفت خوردن از جنون يا از خرى است!
ماه اگر داس است، حافظ گفته است
گر تو گويى داس تو، خواهد شكست
چيز ديگر را به مه مانند كن،
يا به داست، چيز ديگر بند كن!
يار اگر چون سرو سويت عازم است
زير پايت نردبانى لازم است
تيغ ابرويش بود گر پر خراش
ريش تو لازم ندارد خود تراش
مهر او گر درد و رنج و ناخوشى است
مهر ورزى نيست اين آدم كشى است
اى بسا ديوان سنگين و كلفت،
كه پر است از فكر پوچ و حرف مفت
راه خود جوى و مكن تقليد كس
از پريدن كيك، كى گردد مگس؟
در پايان مى توان گفت سروده هاى گلچين، برخلاف سروده هاى بسيارى از شاعران همدوره اش، چونان طلاى نابى است كه در مجاورت زمان زنگ نزده و غبار كهنگى نپذيرفته است و اين شايد به علت تصويرهاى زنده اى است كه او در شعر خود نشانده است. اينك براى نمونه يكى از تصويرى ترين شعرهاى او را به نام «حانه تار» كه وى پس از ديدن يكى از خانه هاى جنگ زده و ويران شده جنگ جهانى دوم- در انگليس- سروده است، با هم به تماشا مى نشينيم:
ازخانه تار نيمه ويران
فرياد جگر خراش برخاست
رفتم به درون آن شتابان
فرياد زدم: «- كسى در اينجاست؟»
دادم به زمين و آسمان گوش
ايوان و اتاق و پله و بام
خاموش... چو گور تيره خاموش
آرام... چو چشم مرده آرام
از پنجره ديدم آسمان را،
پوشيده ز ابر پاره پاره
همراه يكى، دو تا ستاره
مه مى شد ناپديد و پيدا
روميزى، فرش پاره پاره
آجر، گچ، گِل به هر كناره
چون بوم سياه چشم بسته
ساعت، با شيشه شكسته
اين دست بريده روى ديوار
مى زد پيوسته زنگ هستى،
وقت كر، با دراز دستى
لالش كرد و فكندش از كار
بالش ها، زير پايه تخت
رخساره سياه كرده از دود
اين مرده موميايى سخت
نام ديرينه اش دُشك بود
رفتم به شتاب روى ايوان
فرياد زدم دوباره: «- اين كيست؟ ...»
يك ميز، سه صندلى، سه فنجان،
اينجا... يك خانواده مى زيست
يك گربه؛ سياه و ترس انگيز
لاغر، نازك، چو چوب كبريت
دُم چون نخ گرد پايه ميز
با پنجه و روى و موى عفريت
چشمش؛ دو ستاره در بن چاه،
پايش؛ موهاى ايستاده
گويى مى گفتدر دلش: «- آه...
بيگانه، كجاست خانواده؟ ...»
======================================
مطلب دوم
محل عكس پوران فرخزاد
طلوع
پوران فرخزاد
يك ستاره درشت آبى و بنفش
از بلند بام آسمان،
هبوط كرد
روى بستر مشوشم فتاد...
پاره پاره شد، شكست
در شيار شام سينه ام نشست
سينه ام شكافت،
عنچه زد، شكفت
آن ستاره در هواى هستى ام
طلوع كرد...
آن ستاره شگفت آبى و بنفش...
================================
مطلب ۳
از حافظ هر چه بگوييم، كم گفته ايم...
كوته آستينان
بگو به زاهد سالوس خرقه پوش دو روى،
كه دست فتنه دراز است و آستين كوتاه
در مورد واژه «آستين كوتاه» در حواشى حافظ «غنى» نقل شده است كه: يعنى وسايل وصول به مطلوب خيلى كم است. اين توضيح نه تنها هيچ مشكلى را از بيت حل نمى كند، بلكه به مشكلات معنى «آستين كوتاه» يا «كوته آستينان» در بيت هاى ديگر،- از جمله بيت هاى زير- اضافه هم مى كند:
اى دل بيا كه ما به پناه خدا رويم
زآنچه آستين كوته و دست دراز كرد
يا
به زير دلق ملمع كمندها دارند
دراز دستى اين كوته آستينان بين
در هر سه بيت ياد شده، «آستين كوته/كوته آستينان/ آستين كوتاه» اشاره اى است به خرقه پوشان و اين تعريض از آن جهت به كار رفته كه آستين كوتاه داشتن از ويژگى هاى پوشش صوفيان بوده، چنانكه سيف الدين باخزرى در (اوراد الاحباب و فصوص الاداب/ج۲/ص۲۷) مى گويد: «جامه كوتاه تا نيمه ساق و آستين كوتاه و فراخ داشتن از شعار اصحاب تصوف است.» در بيت هاى مورد نظر منظور حافظ اين است كه زاهد سالوس، آستينش كوتاه است اما دست تعدى و فتنه اش دراز است و اين تضاد «آستين كوتاه» و «دست دراز» ، تمثيلى بر نمايش رياكارانه و فتنه انگيز خرقه پوشان و صوفيان زمان حافظ است كه در سراسر ديوان حافظ و به صورت هاى گوناگون مورد نكوهش و تعريض قرار گرفته اند.
با استفاده از مقاله ماشاالله آجودانى/ كتاب درباره حافظ
صوفى پياله پيما، حافظ قرابه پرهيز
اى كوته آستينان، تاكى دراز دستى؟
===================================
مطلب ۴
زنى در من...
م. هاجر
در من زنى است كه در آيينه نيست
شناسنامه ندارد
اداره نمى رود
و كوپن هاى بسيج را گم كرده است
تا به شمعدانى ها آب بدهد
و براى گنجشك ها دانه بريزد
در من زنى است كه رخت مى شويد
كه رخت مى دوزد
و با صداى چرخ خياطى مادر شعر مى گويد
در من زنى است كه حرف نمى زند
مى بيند و مى بينندش
مى خواند و مى سرايد
«بنگلادش» را با «جون بائز» مى خواند
و كودكان گرسنه را با «شينيا تواين»
«نوايى» را در خيابان هاى «مادريد»
زمزمه مى كند
«عروسى خون» را در كوچه باغ هاى نيشابور
و «فروغ» را
درهزار توهاى تنهايى اش
در من زنى است كه در «رواندا» آواره مى شود
در «زئير» كودك از دست مى دهد
در «حلبچه» شيميايى مى شود
در جنوب لبنان بيوه
و در «سره بره نيستا» تجاوز مى بيند
در من زنى است كه زود گريه مى كند
كه زود عاشق مى شود
و زود عاشقش مى شوند
********
در آيينه زنى است كه اداره مى رود
شناسنامه و كوپن بسيج دارد
كارت حضور و غياب دارد
پر چانگى مى كند
و روزى هزار بار دكتراى افتخارى مى گيرد
و آيينه را كه مى شكند
با روزه هاى سكوت
وروره جادو ها را مى ترساند
و با هر حكم ترفيع،
يك بار اعدام مى شود...
================================
مطلب۵
راز واژگان
اُسطُقُس (اُس و قُس)
كلمه اُس و قُس كوتاه شده اُسطُقُس است كه اصل آن يونانى است، به معنى «اصل هر چيز» . و عناصر اربعه را هم كه عبارت از آب و خاك و باد و آتش باشند، به اسطقسات تعبير مى كنند. اين كلمه در اصطلاح عوام مترادف چهار ستون بدن و جوهر زندگى است و آنچه كه اساس حيات شمرده مى شود.
مثلا ً در مورد سالخوردگانى كه از سلامت و نشاط برخوردارند گفته مى شود كه: «اُس و قُس شان محكم است» .
ظاهرا ً اين كلمه از جمله معروف مير داماد گرفته شده كه خدا را چنين تعريفى به دست مى دهد: «اُسطقُسا فوق الاُسطُقُسات!» (= اُسطُقُسى است برتر از همه اُسطُقُس ها!)
=======================================
مطلب ۶
محل تصوير جويس
از پنجره نگاه كن...
جيمز جويس
برگردان مريم صفرزاده
از پنجره نگاه كن طلا گيسو
تو را مى شنوم
كه آوازى شاد مى خوانى
كتابم بسته بود،
ديگر هيچ نمى خواندم
و نگاه مى كردم
رقصيدن آتش را بر زمين.
كتابم را رها كرده ام،
اتاقم را رها كرده ام
زيرا شنيدمت
كه در تاريكى آواز مى خوانى.
نغمه اى شاد را
مى خوانى و مى خوانى...
طلا گيسو،
از پنجره نگاه كن!
================================
مطلب۷
پاسخ دندان شكن!
«برناد شاو» نويسنده انگليسى از «چرچيل» خيلى بدش مى آمد، روزى ناگزير شد كه دو بليت از نمايش خود براى او بفرستد، پس كارتى ضميمه بليت ها كرد و در آن نوشت: «دو بليت شب اول نمايشم را؛ براى شما فرستادم كه با دوست تان بياييد، البته اگر دوستى داشته باشيد!» .
چرچيل بليت ها را پس فرستاد و در نامه اى نوشت:
«متأسفانه شب اول نمى توانم بيايم، شب دوم خواهم آمد، البته اگر نمايش شما را شب دوم هم نشان بدهند!»
====================================
مطلب۸
طبيبان و بيماران ودرمان وباقى قضايا...
در مورد طبيبان و اينكه بيماران از چنگ شان نمى رهند، سخنان طنز آميز بسيار گفته اند كه مى توان اين چند مورد را نيز به آنها اضافه كرد:
مرگ در آستين
«ميرزا برخوردار» شاعر در هجو «حكيم مير محمود» گفته است:
«مير» ، كامل فن است در حكمت
علم طب، جمله در نگين دارد
هر كه را نبض ديد، كُشت او را،
مرگ، گويا در آستين دارد!
عزراييل
«اثير اخسيكتى» در مورد «افضل الدين حكيم» گفته است:
«افضل الدين» پى صناعت طب،
نيك داند، همه كثير و قليل
او ز در نا نهاده، پا بيرون
اندر آيد ز بام، عزراييل!
ملك الموت چه گفت؟
ملك الموت رفت پيش خدا
گفت: سبحان ربى الاعلى
يك طبيبى است در فلان كوچه
من يكى قبض و او كند صد تا
يا بفرما كه جان او گيرم،
يا مرا خدمتى دگر فرما! حكيم لعلى تبريزى