فراز و فرود تمدن هاى باستانى ايران پيش از دوران معاصر-۳
آئين ميترا در ايران باستان ربطى به پرستش خورشيد و يا خداى خورشيد نداشته است. زرتشت پرستش ايزدان طبيعى و مصنوعى را برانداخت و عمده آنها را «ديو» ناميد. اما ميترا و آناهيتا به عنوان ياورانى فرشته مانند در خدمت هورمزد درآمدند. ميترا بعدها در افواه به عنوان خداى خورشيد معرفى شد. در اوستا، ولى، ميترا مائده آسمانى نور است كه جهان را از طرفى نظارت و از طرف ديگر هدايت مى كند.
پرستش ذات نور اساس بوده است. تجليات جزئى روشنائى؛ مانند آتش يك آتشكده و يا نور يك شمع، تنها حكم نمادى براى ذات نور تلقى مى شدند. بنابراين ميترا برخلاف صورتى كه بعدها به طور عاميانه پيدا كرد، خداى خورشيد نيست؛ بلكه ذات نور آسمانى است. ارنست كاسيرر ميترا را آنگونه كه در اوستا تصوير شده است، چنين مى نماياند:
«ميترا پيش از برآمدن خورشيد، سوار بر گردونه اى كه با چهار اسب سفيد كشيده مى شود، بر ستيغ كوهستان نمايان مى شود و مسير عرش را به هنگام روز تعيين مى كند؛ با فرا رسيدن شب، او بى آن كه به خواب رود، چهره زمين را با يك نور نيم روشن، همچنان روشن نگهميدارد. در اينجا به ما آشكارا گفته مى شود كه ميترا نه خورشيد، نه ماه و نه هر يك از ستارگان است، بلكه او از طريق اين صور فلكى و هزار گوش و ده هزار چشمش هر چيزى را درمى يابد و جهان را تحت نظارت خويش دارد.»
(«زبان و اسطوره»؛ نوشته: ارنست كاسيرر؛ ترجمه محسن ثلاثى؛ نشر نقره؛ ۱۳۶۶؛ ص۵۶)
در اينجا، روشنى و تاريكى با آن كه دو كيفيت متضادند، در يك ذات واحد مركب جمع اند. وضعيت هاى مشخص و گوناگون همانا از اين كل واحد پديدار مى شوند.
در الهيات ميتراپرستى (اعم از ايرانى و رومى)، حركت زمان چرخشى و تكرارى است. پس از نابودى در هر دوره، زايش دوباره آغاز مى شود. اين نحوه نگرش دوارى، مشابهاً، در آئين مزديسنا نيز موجود است. هستى تا ابد، بر دو كانون احياء و انحلال در گردش مكرر است. مرحله پايانى حيات، همانا تكرار معكوس مرحله آفرينش در صبح ازل است. برخلاف اديان ابراهيمى، نماد پردازى يكى از ويژگى هاى فرهنگ و مذاهب ايران باستان بوده است. در اعتقادات و مناسك ميترائى، رشته پيچيده اى از نمادهاى تصويرى و يا كلامى دست اندركار بوده اند. سيستم نمادپردازى همراه با آئين ميترا به روم باستان منتقل شد و دگرگونى هاى فرهنگى جديد يافت. بنابراين، نمادهاى بسيارى در پيكر تراشى ها و معابد باقى مانده از آئين ميترائى در روم باستان، برآمده از نمادهاى ايرانى نيستند. بر اثر تأثيرات فرهنگى از تمدن هلنى و رومى، چنين نمادهائى در نقوش و در پيكره سازى ها پديدار شدند. فرانتس كومن ميترا شناس بلژيكى در سال هاى ۱۸۹۶ و ۱۸۹۹ يك كتاب مستند دو جلدى درباره آئين ميترائى چاپ كرد كه تا به امروز از اهميت والائى برخوردار بوده است. او معتقد است كه ريشه هاى اوليه ميترائيسم در ايران باستان نسج گرفت. او مى گويد كه اين آئين در طول ادوار، مشمول تغييرات فرهنگى بسيارى شد كه ميترائيسم رومى را از گونه ايرانى آن كاملاً متمايز مى سازد. كومن علت اين تغييرات را ناشى از انتقال آئين ميترائى از متن فرهنگ ايران باستان به حوزه فرهنگى جديد در روم باستان برمى شمارد. مثلاً مناسك سرى تشرف و تمثال گاوكشى در گونه ايرانى آن يافت نمى شود. با اين همه، در پيكر نگارى هاى رومى، نشانه هائى از ميترائى كه در اوستا طراحى مى شود، پديدار باقى مانده است.
به طور مشخص در گوشه هاى فوقانى بسيارى از پيكرنگارى ها، نيم تنه هائى، كه معرف ماه و خورشيد هستند، به چشم مى خورد. هم ماه و هم خورشيد در اين تصاوير، در حال راندن گردونه اى كه ميترا در متن آن حكاكى شده است، ديده مى شوند. در اوستا، ميترا سوار بر گردونه اى تصور مى شود كه بر قلل كوه ها ظاهر شده، مسير عرش را در طى روز تعيين مى كند. در دل شب، همو چهره زمين را با چراغ ماه روشن نگاه مى دارد.
ميتراپرستى يكى از اديان ايران باستان است كه تا پيش از ظهور زرتشت (يعنى تا پيش از قرون ۸-۶ ق.م) در نجد ايرانزمين رواج داشته است.
ميترا بعداً به عنوان ايزد بانوئى خجسته در خدمت اهورامزدا قرار مى گيرد. مهرپرستى و افروختن آتش در معابد زرتشتى، نشانه اى از ستايش هورمزد و به مثابه نمادى در تفوق او بر تاريكى و جهالت قلمداد مى شده است.
***
با ظهور زرتشت، دوران جهان نگرى اسطوره اى و پهلوانى (كه از آن به عنوان عصر چند خداباورى ياد مى شود) خاتمه يافت و دوران جهان نگرى وحدانى آغاز گرديد كه تا انقلاب مشروطيت، در ايران به مدت ۲۵۰۰۰ سال تداوم يافت. ديانت زرتشت حدوداً همزمان با ديانت وحدانى قوم يهود، در آسياى ميانه و در ميان اقوام آريائى شكل گرفت.
بايد خاطرنشان ساخت كه اساس آئين مزديسنا بر ثنويت استوار است. ثنويت يعنى اين كه با برافتادن چند خداباورى، دو خداوندگار خيّر و شر در برابر يكديگر قرار مى گيرند. در اين راستا، در قاموس هستى؛ يعنى در آنچه عالم وجود آبستن آن خواهد شد، آدميان و انتخاب آزاد آنها نقش تعيين كننده اى به عهده دارند.
در دوران هخامنشى، بيشتر مردمان در فلات ايران زمين زرتشتى بودند، بدون آن كه آئين مزديسنا دين رسمى اعلام شده باشد. در دوره اشكانيان اقتدار آئين زرتشت تضعيف شد و نوعى تساهل و آزادى در انتخاب عقيده و اعتقاد دينى داير گرديد. پارتيان خدايان همه اديان را پاس مى داشتند و دست به آزار پيروان هيچ آئين و دينى نيالودند.
ساسانيان دين و حكومت را در يكديگر درآميختند و آئين زرتشت را دين رسمى در كشور اعلام كردند. البته در مستعمرات، به همان گونه كه پيش از آنان مرسوم بود، مردمان در پذيرش و اجراى آئين نياكانى خويش آزاد بودند. پس از سقوط ساسانيان و ورود اسلام به ايران، آتشكده هاى بزرگ خاموشى گرفتند. بسيارانى از زرتشتيان ناچار به مناطق كويرى كوچيدند تا در آنجاها به دور از شهرها، به نگاهدارى آئين و فرهنگ خويش كمر همت بربندند. بسيارانى نيز ناچار به جلاى وطن شدند و به هندوستان مهاجرت كردند كه از آنان امروز بنام پارسيان ياد مى شود. با انقلاب مشروطيت، جهان نگرى علمى همراه با ميراث مدرنيته غربى به فرهنگ ايران زمين راه باز كرد. از آن پس تاكنون مبارزه ميان انديشه دينى و انديشه علمى؛ تحت عنوان كشاكش ميان سنت و تجدد همچنان ادامه دارد.
با انقلاب ۱۳۵۷ در ايران، بنيادگرائى دينى حمله خود را به مدرنيته آغاز كرد. در اين حمله، بنيادگرائى اسلامى از تكنولوژى استفاده مى كند تا خود را عليه فلسفه و تمدن مدرن بهتر تجهيز كند. دين باوران حاضر نيستند فردگرائى و آزادى هاى فردى را بپذيرند و عقل باورى را اساس راهبردهاى اجتماعى و حكومتى قرار دهند. رژيم دينى در ايران، در آستانه ورود به عصر جديد، ضرورت تاريخى تمدن جديد را انكار مى كند و با گريز از آزادى هاى فردى، همه اختيارات را در عهده قائد اعظم اعلام مى كند.
در اين رژيم، آزادى انسان بنام خدمت به خدا و اجراى فرامين او سركوب مى شود. بدين معنى، انقلاب ايران موج برگشتى است عليه مدرنيته ايرانى. زمامداران دينى امروز در ستيز با تمدن جديد، كشور را به وضعيت بس خطرناكى دچار كرده اند. كشور ايران امروز در محاصره نظامى و اقتصادى به سر مى برد و در انظار مردمان جهان نظامى منفور و منزوى محسوب مى شود. در چنين وضعيت بحرانى، هر آينه برافروختن آتش جنگ و حمله نظامى به تأسيسات هسته اى ايران بس محتمل است.
**(ادامه دارد)