Nimrooz
Vol. 18, No. 919, February 9, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۹ - جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵
گزارش دو روزنامه نگار دانماركى از سفر به تهران (بخش سوم)
باند بسيجى ها، خوش به حال و ترياكى
على اوحدى
اينجا پرچم لازم داريم. يك پرچم سفيد با يك سوراخ دايره اى در وسط، از دانمارك تا عراق و اردن و آمريكا و هنگ كنگ و دوبى، همراه ماست. ولى هيچ وقت نقش اصلى را بازى نكرده. حالا در شيراز وقتش رسيده كه نقش خودش را بازى كند. قرار است «عمليات» رأس ساعت ۱۸ در اوايل دودآلود شب، در «فضاى سبز» ارامگاه حافظ، آغاز شود. اما چوب پرچم از «اروپا» نياورده ايم. در گرگ و ميش صبحگاهى، نيلسن مأمور مى شود براى يافتن يك چوب پرچم به محله هاى اطراف برود. توماس آلتايمر در يك دست لباس مشكى و پيراهنى سفيد، در حالى كه مرتب سيگار مى كشد، در پياده روى پيش روى هتل «اريو» (هتل «آريا» ها) قدم مى زند. پس از ملاقات با يك شيشه بر، يك فروشنده مواد مخدر، يك آهنگر و يك خياط، نيلسن بالاخره يك كارگاه نجارى پيدا مى كند كه در آن «استاد» ، با تكه چوب هاى دم دستش چوب پرچمى براى او مى تراشد. وقتى نيلسن به آلتايمر كه حالا عين دودكش دود مى دهد، مى رسد، مترجم ژاله و دوربين چى ميثم هنوز پيدايشان نشده. ديروز عصر تمام وقت را در نوعى بازپرسى در ارتباط با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و در يك سازمان جوانان محلى بسر آورده اند تا به سوالاتى در مورد «اين دو اروپايى» پاسخ بدهند. كمى پيش از ساعت هفت، بالاخره سرو كله آنها، سخت زهوار در رفته و خسته، پيدا مى شود اما نه در مينى بوس گروه، بلكه در يك پيكان قراضه قديمى و مرد ناشناسى پشت فرمان!
«آن دو اروپايى» پرچم را مى پيچند، در جعبه مى گذارند و همراه مترجم و گروه فيلمبردارى (ميثم) در پوشش كامل «رسانه اى» سوار مينى بوس مى شوند و راه مى افتند در حالى كه «آن مرد» در پيكان قراضه تعقيبشان مى كند (آره واقعن! اين مردك كيه؟) در يك تلاش تحقيقى در حافظيه، يك كاراته باز و يك معلم انگليسى به نام «جهان» پيدا مى كنيم كه وظيفه جمع اورى انقلابيون بالقوه (ترياكى ها، پرورش اندامى ها وو) را از سطح شهر به عهده گرفتند. ساعت ۱۹ و بيست دقيقه «آن دو اروپايى» با لباس رسمى كامل و كراوات و جعبه فلزى، از ميان مبالغ هنگفتى زمزمه هاى اسرار آميز، مانند زيارت كنندگان ارامگاه، از پله هاى محوطه بالا رفتند و در نقطه اى متوقف شدند، جعبه را باز كردند و پرچم را بيرون آوردند. ميثم دوربين چى در فاصله اى مناسب، اين عمليات را تعقيب مى كرد و مترجم و راننده كه وظيفه حمل چوب پرچم يك متر و نيمى را بعهده داشت، در حياط آرامگاه ايستاده بودند. دم در ورودى دو گارد (پليس جهانگردى) راننده را نگه مى دارند و به شكل اسرار آميزى در مورد چوب پرچم از او بازپرسى مى كنند.
پرچم بر قرار مى شود و نيلسن و آلتايمر به طرف حاضرين، نمايندگان خلق ايران ( «جهان» و دوستانش؛ چند ولگرد، دو ترياكى با چشم هاى مخمور، يك مهندس بوشهرى و خانمش كه رهگذرى و اتفاقى به جمع پيوستند) شروع به صحبت مى كنند. نوعى سخن رانى كه عليرغم كوتاه بودنش آنچنان آماتورگونه بود كه هيچ اروپايى هرگز بر روى هيچ صحنه اى از جهان به ياد ندارد. حاصل كار، بسرعت اما نه چندان آشكار، مشاهده مى شود. از آنجا كه ايرانيان حاضر در باغ، قادر به فهم انگليسى اروپاييان نبودند، و مترجم به دلايلى نا روشن (اما به اندازه كافى قابل درك) ترجيح داده بود خودش را با فاصله از ما نگهدارد، «ديالوگ» در مورد «آينده مشترك» چندان جارى نمى شود. در عوض ميان جمعيت حاضر بر روى پله ها يك ناآرامى رشد مى كند. خلق در مورد جعبه و موضوع ميتينگ و به ويژه پرچم مربوطه، پيشنهاد مشخص و روشن مى طلبد؛ «اينها چه معنى مى دهد» ؟ ناگهان گروه كوچكى از مردانى شبه يونيفورمى به داخل جمعيت هجوم مى آورند و پرچم را مى ربايند. نفر اول تفحصى مى كند و به نفر دوم تحويل مى دهد. او پرچم را لوله مى كند. نفر سوم پرچم لوله شده را از دومى مى گيرد و دوباره آن را باز مى كند، در حالى كه نفر اولى، بى آن كه در چشم اروپايى ها نگاه كند، از آنها كه اطرافش ايستاده اند مى پرسد؛ «آنچه در اينجا مى گذرد، اجازه دارد؟» . جهان و دوستانش شروع مى كنند به بحث با آن سه مرد. نيلسن دست «اقايان» را فشار مى دهد و خندان، سلام و عليك گرمى مى كند. بيرون از اين تصوير، آلتايمر يك سيگار ديگر روشن كرده و از دوربين چى گروه علامتى دريافت مى كند مبنى براين كه؛ «بايد فلنگ را ببنديم، الان» ! آلتايمر سرى تكان مى دهد، پكى به سيگار مى زند و تكان نمى خورد.
مشكل چه بود؟ ما نبوديم، جعبه هم نبود، حتى خود پرچم هم نبود، بلكه آن «سوراخ درون پرچم» بود. آن سوراخ ارامش به هم زن، با آن گشادگى بى پروا، صراحت و روشنى يك سوراخ به مثابه تهديدى عليه مقررات محلى اسلامى تلقى مى شد. «هلال ماه» يا «داس و چكش» يا... اين چيزها در جمهورى اسلامى مجاز نيست. اما در قبال اين مسأله چه موضعى بايد گرفت؟ آن سه يونيفورم پوش براى تصميم گيرى مشكل داشتند. بخش بزرگى از قانون در ايران نوشته شده نيست، بلكه هر لحظه نوشته مى شود، آن هم توسط هركس كه در آن لحظه افسار قدرت را در دست دارد. بستگى به آن سه يونيفورم پوش داشت كه در مورد پرچم و سوراخ مربوطه چه تصميمى بگيرند، اين كه چه خلافى صورت گرفته؟ جرم چيست و مجازات آن چه بايد باشد؟ آيا پرچم بايد ضبط و توقيف شود؟ كسى بايد دستگير شود؟ يا چه. . ؟ در طول زمانى كه آن سه نفر بر سر تصميم اين پا آن پا مى شدند، پرچم را باز مى كردند و دوباره مى بستند و باز،... در يك لحظه نگاهشان با «آن دو خارجى» قلاب مى شود. هر چقدر خونسردتر و آرام تر باشيد، ابهت قدرت سريعتر بخار مى شود. اين پديده به دست نيامدنى كه «قدرت» نام دارد و در بسيارى از جوامع- نه تنها در جامعه ايران كه در هر جامعه سكولاريزه و دموكرات هم- بر «امكان عمل» استوار است، چيزى كه به «قدرت خشونت» معروف است.
«جهان» دستش را به آرامى و مسالمت جويانه بر شانه رهبر آن گروه سه نفره كه در حال صحبت با «آن دو خارجى» ست، مى گذارد... و ناگهان،... در يك لحظه چيزى در هوا برق مى زند؛ پديده اى كه در اين ده ساله اخير شديدن مورد توجه مردم دنيا قرار گرفته: «انقلاب دموكراتيك» ! يا «انقلاب بى خشونت» ! آنجا كه قدرت كر حكومتى ناگهان خلع سلاح مى شود؛ ناتوان از بكار بردن خشونت لازم براى اعمال قدرت. همان لحظه كه قدرت در چشم خلق به شكل مسخره اى در مى آيد. همان چيزى كه در اوكراين به «انقلاب نارنجى» ، در لبنان به «انقلاب درخت سرو» ، در گرجستان به «انقلاب گل سرخ» و غيره و غيره مشهور است. وجه مشترك در همه قيام كنندگان و انقلابيون؛ بى آن كه خشونت بكار ببرى، «قدرت خشونت» را خلع سلاح كن. اين دقيقن همان كارى بود كه «جهان» كرد؛ گذاشتن آرام دست بر سر شانه «آن مرد» ! چيزى كه آمريكايى ها و برخى از ايرانى ها هم آرزو مى كنند پيش بيايد. حالا ديگر آمريكايى ها هم به «انقلاب دموكراتيك» عقيده مند شده اند، البته بعد از «اشغال نظامى عراق» با قدرت و خشونت! پديده اى كه در انقلاب ۷۹-۱۹۷۸ ايران هم رخ داد. جنبش جمعى كه هيچ رهبر و برنامه ريزى نداشت، روز از پى روز رشد كرد و شهرهاى بيشترى به آن پيوستند. مردم در روزهاى خاص بيرون مى آمدند. خبر مى آمد كه در جايى چند نفر كشته شده اند. هفت روز بعد شهرى ديگر در مراسم سوگوارى بر پا مى خاست، و هفت روز بعداز آن شهرى و شهرهاى ديگرى،... آنقدر سوگواران زياد شدند كه قدرت خلع سلاح شد. شاه و تمامى ارتش و پليس و سازمان مخفى وووو ديگر كارى از دستشان ساخته نبود. يك روز سربازان از صف بيرون جستند و به صف مقابل پيوستند. اين همان لحظه خنده دار است. خلع لباس از قدرت. اين همه در «ابعادى بزرگ» رخ داد. بر گرديم به «بعد كوچك» خودمان در باغ حافظيه در شيراز، ايران، يك عصر نوامبر ۲۰۰۶
ترديد و پچ پچ و عدم تصميم گيرى «آن سه مرد» ، و از سوى ديگر؛ عدم حرمت از سوى شهروندان حاضر، باعث شد تا آن سه نماينده قدرت رژيم، كم كم به سه جوان معمولى، اما با لباس هاى متحدالشكل تبديل شوند. در آخر يكى شان زمزمه خفيفى از لاى ريش هاى اسلامى اش كرد، چيزى كه «جهان» اينطور ترجمه كرد؛ حمل و به اهتزاز در آوردن اين پرچم با اين سوراخ، در وسط باغ حافظيه، نياز به يك اجازه كتبى از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى دارد «! آن دو اروپايى فورى گفتند؛» Yes، of course! «و بعد نفس راحتى كشيدند. پرچم را از دست» قدرت حكومتى «تقريبن قاپيدند، به هم پيچيدند و فورى در جعبه گذاشتند؛
» Well، then we just stand here and talk a bit «
(پس ما چند دقيقه اينجا مى ايستيم و كمى اختلاط مى كنيم). آن سه نماينده» قبلى «قدرت چند دقيقه اى ايستادند و چون كسى توجهى به آنها نداشت، ناپديد شدند.
در طول اين همه سال، حاكميت اسلامى ايران قدرت خودش را به كمك نوعى پليس مخفى حفظ كرده است. انواع مختلف مأموران» قدرت خشن «در شكل هاى مختلف و تقريبن بى هيچ وابستگى به يكديگر. برخى از آنها تنها عامل نيستند، بلكه قانون گذار و قاضى و مجازات كننده هم هستند. برخى مانند» گارد انقلاب «(سپاه پاسداران) داراى يونيفورم مشخصى هستند، بقيه اما گاه با يك باتوم كه به پشتشان آويزان است يا وجه مشخصه ديگرى شناخته مى شوند كه تنها براى خود ايرانيان قابل تشخيص اند. اينها درست مثل مردم عادى همه جا پلاس اند. نتيجه و اثرش البته نوعى عدم امنيت خاطر براى» مردم «است. كسى از پيش نمى داند در مقابل كدام قانون، چه خلافى كرده. اغلب» در موقعيت «و در لحظه گرفتار شدن، و با ديدن مأمور مربوطه، در مى يابند كه او كيست، به كدام باند تعلق دارد، عضو است يا فقط» طرفدار «، و بر مبناى همين» شناخت در موقعيت «، هر كسى در هر وضعيتى، به روش خودش مسأله اش را رفع و رجوع مى كند.
آن گروهى كه بيش از همه در اروپا به نام» باند «شناخته شده حكومتى مشهور است، همان» بسيجى «ها هستند كه بازمانده قهرمانان جنگ ايران و عراق اند و حالا طرفداران جوانشان كم كم جانشين آنها شده اند. در رسانه هاى غرب، بسيجى يك كليشه است:» مردانى جوان، نچسب، عبوس و اخمو «! كه از روستاهاى دور» وارد «كرده اند و ناگهان بى خبر، دو به دو سوار بر موتور سيكلت هاى پر سر و صداشان وارد دسته شادى در خيابان يا محل هاى عمومى مى شوند. اينها همان طور كه گفته شد پليس نيستند اما داوطلبان حفظ» قانون شريعت «اند. براى همين هم يونيفورم خاصى ندارند. وقتى يك بسيجى ناگهان كراوات مردى (يك ايرانى) را مى كشد، معنى اش اين است كه» يك ايرانى نبايد كراوات بزند «. اين تصميم شخصى آن لحظه آن بسيجى ست و در هيچ جا هم نوشته نشده. بسيجى مى تواند همكلاسى مدرسه يا دانشگاهت باشد. براى همين نقشى مركزى در» دايره قدرت «دارند. از طرف ديگر همين» همه جا بودن «شان باعث شده تا ابهتشان در بين نسل جوان از دست برود. حالا ديگر جوان ها به روشنى در خيابان با يكديگر» عشوه گرى «مى كنند. روسرى دخترها پيوسته رو به پايين، تا گردن و گاه تا شانه ها مى لغزد. واى! وقتى آن» موهاى تحريك كننده «بيرون مى افتد!
يك چيز كاملن روشن است؛ در منظر خيابانى،» نيروى جوان «همه جا مسلط است، (بسيجى، خوش به احوال، ترياكى يا» زيبا اندام «وو) و قانون شريعت همه جا» نامرئى «ست، در پياده روها يا آبراهه ها، گوشه» بازار «يا» وسط ميدان «منتظر فرصت است، و فرصت ها هر روز كم و كم تر مى شوند.» تكنوموزيك «از اتومبيل ها و مغازه ها و پنجره ها فضا را» مى آلايد «، چشم ها زير عينك هاى آفتابى» مى بينند «، مارك هاى مشهور حتى» زير روسرى ها و مانتوها «به چشم مى خورد و» حافظان شريعت «خود در دكه هاى فروشنده» fastfood «و» Kentucky Fried Chicken «در حالى كه» مرغ سوخارى «و» پيتزا «مى خورند، عليه» مظاهر غرب «مبارزه مى كنند!
» اروپايى ها «گروه» انقلابيون «را به چاى در باغ روبروى حافظيه دعوت مى كنند. وقتى همراه يك ترياكى، يك زيبايى اندام، (بعله، ديگر از هر گروه يكى بيشتر نمانده) مهندس و بانو از وسط تاكسى و موتور و گل و شل و دود خيابان عبور مى كنيم، تازه متوجه گروه» پوشش رسانه اى «مان مى افتيم كه جايى در تاريكى، زير درختى نشسته اند؛ ميثم و ژاله! ميثم ديگر مايل نيست در» شادى هاى انقلابى «ما شركت كند. او بيست و پنج ساله است و اميد كار در تلويزيون دولتى در پيش دارد. چنين است! آنها نمى توانند تا» بى مرزى انقلاب «با اروپاييان بمانند. هرچقدر» بازار آزاد «گسترده تر شود،» افراد «در برنامه هاى شخصى شان زندانى تر مى شوند. چرا دوربين چى ميثم بايد آزادى اش (بهرحال در اتاق خودش) را براى يك انقلاب شايد ناموفق مسخره به خطر بياندازد، وقتى او بهرحال در همين نظم بى نظمِى يك اتاق براى بازى دارد تا در آن به روزى بيانديشد كه يك» لپ تاپ «، يك» موبايل «و يك» اتومبيل «دارد و مى تواند به راحتى» مصرف «كند؟ و اگر در اين سو، ما» دو اروپايى «به» ماموريت «يا» انقلاب «خود مى انديشيم، براى آن نيست كه بهرحال بخشى از» پروژه «ى خود ماست، بخشى از» تاريخ زندگى «ماست، و نه از آن ميثم يا ژاله؟
در انتهاى يك روز پر تلاش براى» انقلاب «، گروه ما در اتاق كوچك هتل جمع مى شود. جايى كه ما در يك فيلم كوتاه از اين دو ايرانى مى شنويم كه رابطه شان با رژيم چگونه است؟ و چه نقشى در داستان ما دارند؟ مترجم ژاله مى گويد؛ در وزارت فرهنگ و ارشاد از او پرسيده اند كه» هدف سفر اين اروپايى ها «چيست؟ و نماينده رژيم فيلم تداركات ما براى انقلاب و» ميتينگ «انقلابى مان در آراماگاه حافظ، با آن جعبه و پرچم و» جمعيت خواهان انقلاب «را تمامن ديده است! آيا رژيم مى تواند ما را دستگير كند؟ به زندان بياندازد؟ فيلم و وسايل ما را ضبط و مصادره كند؟ شايد! چه كسى مى داند؟ ما بهرحال ادامه مى دهيم. صبح فردا معلوم مى شود فيلم ما از» ميتينگ انقلابى در حافظيه «پاك شده! فيلمبردارمان مى گويد؛ از اين ببعد در يك نقطه كور و دور و امن خواهد ايستاد. بعله، انگار تنها ما در صحنه مانده ايم. اينطور معلوم مى شود كه فيلم، تداركات،» ماموريت «و» انقلاب «، همه و همه حكايتى ست مربوط به همان» دو اروپايى «كه در انتها روى صحنه مانده اند!

ايران
تحقيق
صفحه اول
خواندنيها
طنز
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   خواندنيها   •   طنز   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •