(برگى از تاريخ)
در خبر خواندم كه در ايران زمين،
عدّه اى از بانوانِ نازنين
در هواى تفته مرداد ماه،
كز دلِ خارا بر آرد دودِ آه،
آمده ناگه زِ غيب الهامشان،
كرده، اندر خانه، بى آرامشان؛
بى كه آنها را كسى آگه كند،
همصدا و همدل و همره كند،
از توكِ سر تا نوكِ پا در حجاب،
ريختند از خانه بيرون با شتاب
تا كه با هم راهپيمايى كنند،
كوى و برزن را تماشايى كنند؛
در خيابانها كشيده صف دراز،
رويها بسته، دهانها خوب باز،
با صدايى دلنشين و دلپذير
خوش بر آرند از دلِ نازك صفير
در دفاع از چادر و از روسرى،
راندنِ ديو از تماشاى پرى!
اين خبر چون خوب در مغزم نشست،
رشته افكارِ ديگر را گسست؛
آمد از اعماقِ معناى خبر
صحنه صحنه، وضعِ ايران در نظر:
ديدم آنجا، خيره تر از آفتاب،
مى درخشد در نظاماتش حجاب؛
ديدم آنجا لاخِ مويى از زنى
كس نمى بيند به كوى و برزنى؛
ديدم آنجا از گزندِ ديدگان
گشته زن در كيسه عفّت نهان؛
عصمتِ زنها بُود، حتّى به خواب،
در پناهِ پاسدارانِ حجاب؛
ديدم آنجا دولتِ اسلام خواه
روسپيدى دارد از چادر سياه:
آنچه مردانِ حكومت مى كنند،
گرچه در عينِ شهامت مى كنند،
تا حجابِ زن نباشد در ميان،
هيچكس طرفى نمى بندد از آن:
در خيابان از سرِ غفلت دمى
پس رود گر روسرى زن كمى،
ناگهان تأثيرِ شومِ اين خلاف
مى دهد طاقِ حكومت را شكاف؛
پايه هاى دولتِ قدرت نماى
در تكان افتاده، مى لغزد زِ جاى!
پس چرا با اين حجابِ استوار
بانوان گشتند ناگه بيقرار؟
گر حجاب است آنچه مى خواهند، هست،
هست و آن هم سخت قدرتمند هست!
پس چرا تحصيلِ حاصل مى كنند؟
كار را بيهوده مشكل مى كنند؟
هرچه كردم فكر، درماندم كه پس
چيست آخر بانوان را ملتمس!
ناگه از غيب اين ندا آمد به گوش
كه: «زنان را اين هياهو و خروش
از خرابى حجابِ باطن است،
حفظِ اين يك، ظاهراً، ناممكن است:
بانوان خواهند تا دولت كنون،
گر كه بتواند، شود شان رهنمون
زى حجابِ باطن و ناموسِ عشق،
ور نه مهمل مى شود قاموسِ عشق!»
هيچ مى دانى كه سر تا پاى زن،
ذرّه اى ناچيز از هرجاى زن
شهوت انگيز است و اسبابِ گناه،
بايدش پنهان بدارد از نگاه!
هيچ مى دانى كه مردان را وجود
غيرِ شهوت نيست اندر تار و پود!
پس ميانِ مرد و زن بايد شكاف،
همرهى مرد و زن باشد خلاف!
هست شرطِ رستگارى و فلاح
ديدنِ هر زن فقط بعد از نكاح:
چون كه زن خود مظهرِ شهوت بُود،
نزدِ مردان نامِ او «عورت» بود؛
عورتِ مرد است زن، مستور بِه!
چشم او بر عورتِ خود كور بِه!
هر نظر كه مرد بر هر زن كند،
آتشِ شهوت در او روشن كند:
مرد جز شهوت ندارد پيشه اى،
نيستش در سر جز اين انديشه اى!
وه! كه جايى غيرِ شهوتگاه نيست
اين جهان و كس از آن آگاه نيست!
هر كه در دل عاشقِ جنّت بُود،
پيشه او كشتنِ شهوت بود!
آنچه اندر غرب، در عصرِ جديد
با تلاشِ مرد و زن آمد پديد،
جملگى آثارِ شهوت بوده است،
امرِ شيطان، كارِ شهوت بوده است!
غرب آخر با زنانِ بى حجاب
مى شود از آتشِ شهوت خراب!
با حجابش شرق مى گردد بهشت،
بى نشان از شهوت و از كارِ زشت!
حكمِ چادر تا ابد پاينده باد!
زن فقط در لاى چادر زنده باد!