Nimrooz
Vol. 18, No. 918, February 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۸ - جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
وقتى كه «پولين» لباس پوشيد مهمانخانه چى كه گفتيم فرانسوى بود و آن روز فراك سياه در برش ديده مى شد آمد و «پولين» را با خود برد و او را در نقطه اى قرار داد كه وقتى امپراتور از عمارت ستاد خارج ميشد، زن جوان مى توانست به او نزديك گردد. صداى طبل نظامى كه سه بار نواخته شد «پولين» را آگاه كرد كه در اين لحظه امپراتور از عمارت ستاد خارج مى شود. وقتى امپراتور از پله كان عمارت ستاد فرود مى آمد و عقب او افسران ارتشى حركت مى كردند، «پولين» حس كرد كه مثل دوره ده سالگى قلبش از ترس مى تپد و زانوهاى او مى لرزد ولى ديد كه «لوبانوف» آجودان تزار به امپراتور نزديك شد و چيزى به او گفت و بطرف وى اشاره كرد.
امپراتور سوار كالسكه گرديد و «پولين» با كمك مهمانخانه چى فرانسوى خود را كنار كالسكه رسانيد و تواضع نمود و عريضه اش را به طرف تزار دراز كرد.
تزار با چشم هاى بيرنگ خود «پولين» را نگريست و با لحنى خشن از وى به زبان روسى پرسيد چه مى خواهيد؟
«پولين» بزبان فرنسوى جواب داد: اعليحضرتا من زبان روسى نميدانم و از اعليحضرت استدعا ميكنم كه به «آنن كو» محكوم سياسى در سيبرى ملحق شوم.
امپراتور با زبان فرانسوى جواب داد خانم اگر شما به سيبرى برويد بدبخت خواهيد شد زيرا روسيه وطن شما نيست.
«پولين» گفت اعليحضرتا من براى تحمل همه چيز حاضر هستم.
امپراتور بدون اينكه حرفى ديگر بزند با چشم هاى بى رنگ خود كه گوئى منجمد است «پولين» را مى نگريست، به طورى كه زن جوان ترسيد و براى اينكه بيم خود را از نظر تزار بپوشاند يك مرتبه ديگر تواضع كرد.
در اين موقع كالسكه به حركت در آمد و تزار عريضه اى را كه از «پولين» گرفته بود به يك ژنرال كه مقابل او در كالسكه قرار داشت داد و با سر، از «پولين» خداحافظى كرد ولى «پولين» كه در حال تواضع بود اشاره تزار را نديد.
بعد از اينكه كالسكه چند قدم رفت تزار سر را از دريچه كالسكه بيرون آورد و مرتبه اى ديگر با اشاره سر از «پولين» خداحافظى نمود ولى «پولين» باز او را نديد تا اين كه مهمانخانه چى فرانسوى گفت اعليحضرت از شما خداحافظى مى كنند و آنوقت «پولين» براى سومين مرتبه مثل يك انسان چوبى كه اختيار اعضاى بدن خود را ندارد تواضع نمود و اين بار از ضعف به زمين افتاد و مهمانخانه چى فرانسوى او را از زمين بلند كرد و به مهمانخانه برگردانيد.
«پولين» وقتى به مهمانخانه مراجهت كرد، بى حال روى تخت خواب افتاد و ظهر مهمانخانه چى براى او غذائى آورد ولى نتوانست بخورد تا نزديك غروب زن جوان روى تخت خواب بود و آن موقع خوانسالار فرانسوى تزار با يك سبد غذا و شيرينى و يك بطرى شراب فرانسوى وارد اطاق «پولين» شد و گفت من آمده ام كه بشما تبريك بگويم براى اين كه امروز، شما مورد توجه همه قرار گرفتيد و هنگام صرف ناهار حتى امپراتور هم كه بشاش بود راجع به شما صحبت كرد و من هم از قبل شما استفاده نمودم زيرا امپراتور بمن گفت: «شما تصميم گرفته ايد كه ما را به قتل برسانيد.»
من گفتم اعليحضرتا ما پيوسته دعامى كنيم كه خداوند به شما عمر جاودان بدهد.
امپراتور گفت پس براى چه اين غذاهاى لذيذ را براى ماتهيه مى نمائيد زيرا غذاهاى شما به قدرى لذت دارد كه ما وقتى پشت ميز مى نشينيم.
نمى توانيم خوددارى كنيم و آنقدر مى خوريم كه روزى خواهيم مرد و پس از اين كه امپراتور از پشت ميز برخاست و رفت برادر او به «لوبانوف» گفت من ادعاى غبن داريم براى اين كه شما با اين زن دوست بوديد و او را با من آشنا نكرديد.
آنگاه ژنرال «دمى بيچ» رئيس ستاد ارتش آهسته به طورى كه ديگران نشنوند خطاب بمن گفت من از شما انتظار دارم كه امشب اين خانم فرانسوى را نزد من بياورى.
وقتى «پولين» اين حرف را شنيد تا بنا گوش سرخ شد و گفت مگر من يك جانور عجيب الخلقه هستم كه اينها مى خواهند مرا ببينند يا اينطور كه تصور كرده اند من يك زن جلف مى باشم، اگر من مى خواستم با اين وسيله به مقصود برسم و جواز مسافرت به سيبرى را بگيرم لزومى نداشت كه عريضه اى به امپراتور بدهم بلكه به سهولت به مقصود مى رسيدم ليكن من، از آن نوع زن ها، كه اين آقايان تصور كرده اند نيستم و خوب است كه شما اين موضوع را به اشاره يا صريح به آنها بفهمانيد.
خوانسالار گفت خانم اگر من فكر ميكردم كه ژنرال «دمى بيچ» از اين جهت در خواست ملاقات شما را كرده كه تصور نموده شما زنى سبك سر هستيد مطمئن باشيد كه اينجا نمى آمدم و اينموضوع را بشما نمى گفتم ولى من ميدانم كه ملاقات اين مرد با شما يك ملاقات عادى است و چون امروز در كالسكه امپراتور بوده و تزار عريضه شما را باو داد تصور ميكنم كه ميخواهد جواب امپراتور را بشما ابلاغ نمايد و لذا خوب است موافقت كنيد كه به ملاقات او برويد و در مراجعت از آنجا اين اغذيه و شيرينى را كه خود من براى شما تهيه كرده ام ميل نمائيد. «پولين» گفت من به يك شرط حاضرم كه او را ملاقات كنم و آن اين كه شما هنگام ملاقات حضور داشته باشيد خوانسالار گفت خانم اين نمى شود زيرا من نه يك مرد سياسى هستم و نه يك مرد نظامى كه بتوانم در ملاقات شما حضور بهمرسانم بالاخره عنوان من خوانسالار است يعنى يك نوكر بشمار مى آيم ولى چون ملاقات شما با اين ژنرال در عمارت ستاد صورت مى گيرد هيچ جاى نگرانى نيست.
ژنرال «ايوان- دمى بيچ» كه در آن تاريخ رئيس ستاد كل ارتش روسيه بود از لحاظ زشتى معروفيت داشت و زشت ترين افسر ارشد روسيه بشمار ميامدسر آن ژنرال خيلى بزرگ وقامتش كوتاه و فربه بود و به همين جهت در تمام ارتش او را بنام «سماور- باشا» ميخواندند، زيرا سماورهاى روسى را در آن موقع مدور مى ساختند.
ژنرال مزبور كه ميدانست تمام زن هاى روسيه از وى متنفر هستند از اين جهت «پولين» را احضار كرد كه او را مورد تحقير قرار بدهد زيرا مردى كه زشت است و ميداند كه در زن ها توليد نفرت ميكند، از نظر فطرى خصم زيبائى و ملاحت است و نسبت به هر زن زيبا كينه دارد ولى وقتى «پولين» را مشاهده كرد كه متين و باهوش و زيبا و مؤدب است به جاى اين كه در صدد تحقير او بر آيد گفت مى توانم بشما مژده بدهم كه اعليحضرت بعد از اين كه عريضه شما را دريافت كردند و من براى ايشان خواندم تحت تأثير مساعد قرار گرفتند و من با اينكه ميدانم شما موفق خواهيد شد و اعليحضرت بشما اجازه ميدهند كه به سيبرى مسافرت نمائيد ميگويم كه اين جوان هاى حق ناشناس و خائن كه اينك در سيبرى بسر ميبرند لايق نيستند كه زن هائى مثل شما و ديگران كه به سيبرى رفته اند جوانى و طراوت خود را فداى آنها نمايند.
«پولين» اين گفته را نشنيده گرفت و گفت من نميدانم چگونه از شما تشكر كنم ژنرال گفت لزومى ندارد كه از من تشكر كنيد بلكه باخاطرى آسوده بمسكو برويد و منتظر جواب دولت باشيد و علت اين كه جواب شما قدرى به تأخير ميافتد نه از آن جهت است كه دولت با درخواست شما موفق نيست بلكه بايد به «آنن كو» اطلاع بدهند كه موافقت او هم جلب شود.
«پولين» گفت من تصور نمى كنم «آنن كو» خواهان من نباشد و بگويد كه من نبايد به او ملحق شوم.
رئيس ستادارتش گفت اگر «آنن كو» خواهان اين فداكارى شما نباشد مردى احمق و ديوانه خواهد بود زيرا شما در راه او يك فداكارى منحصر بفرد مى كنيد ولى فورماليته ادارى ما را مجبور ميكنيد كه مبادرت به اين كار بكنيم و موافقت او را جلب نمائيم زيرا خانم اين جا روسيه است، و ما نميتوانيم خود را از فورماليته هاى ادارى و كاغذبازى نجات بدهيم.
«پولين» وقتى از ستاد امپراتور خارج شد آهى عميق كشيد و متوجه گرديد كه هنوز بايد انتظار بكشد و باز روزها و هفته ها را بشمارد تا اين كه فورماليته ادارى خاتمه يابد.
تزار همان شب از «ويازما» بيرون رفت و به مسكو مراجعت نمود و «پولين» هم روزبعد، پس از اين كه از دوستان فرانسوى خود خداحافظى كرد راه مسكو را پيش گرفت.
وى با كالسكه چاپارى حركت ميكرد و وقتى به دروازه مسكو رسيد آفتاب دميد و رودخانه «مسكووا» و جنگل هاى اطراف شهر را درخشان كرد و «پولين» طورى از مشاهده آفتاب درخشنده خوشوقت شد كه گوئى خورشيد فقط براى او مى تابد.
هنگامى كه «پولين» وارد شهر شد ناقوس كليسا بمناسبت عيد معراج مسيح به صدا در آمده بود و «پولين» ميانديشيد كه شهر مسكو ورود او را چون با موفقيت مراجعت مى نمايد جشن ميگيرد.

فرمانده جديد بازداشتگاه «چيتا» در سيبرى
ژنرال «بورناشوف» آنقدر در بازداشتگاه «چيتا» محبوسين را اذيت كرد كه حتى مصادر امور، روسيه هم از آن مطلع شدند.
آن چه سبب گرديد كه اولياى امور روسيه از بير حمى و بدرفتارى «بورناشوف» مطلع شوند دو چيز بود.
يكى اين كه حكمران سيبرى شرقى گزارشى براى دولت روسيه فرستاد و چون وى مافوق «بورناشوف» بود از رفتار او شكايت كرد و گفت اين مرد طورى بر محبوسين سخت ميگيرد كه ممكن است سبب شورش آنها شود.
ديگر خانم «آلكساندر- موراويوف» در نامه هائى كه براى خانواده اش مينوشت از رفتار «بورناشوف» شكايت نمود.
ترديدى نيست كه سانسور دولت روسيه بمناسبت اين كه با «بورناشوف» خصومت داشت اجازه داد كه اين نامه ها رد شود و بدست خانواده «موراويوف» برسد وگرنه خانواده آن شاهزاده خانم از آن موضوع مطلع نمى شدند تا اينكه بتوانند به ملكه مادر «مادر تزار» شكايت نمايند.
وقتى ملكه مادر نزد فرزند خود رفت و گفت كه خانواده هاى محبوسين از رفتار «بورناشوف» شكايت مى كنند امپراتور گفت آه... آيا هنوز اين خانواده ها آنقدر گستاخ هستند كه جرئت مى نمايند به من شكايت نمايند.
ملكه مادر گفت فرزند، من تصديق ميكنم كه محكومين سياسى كه در سيبرى بسر مى برند جنايت كار ولى آيا با موجود بدبختى كه محكوم به حبس ابد با اعمال شاقه شده بايد بد رفتارى كرد حتى در جهنم هم خداوند براى گناهكاران غير از آتش مجازات ديگرى وضع نكرده است و كسانى كه محكوم باعمال شاقه در معادن هستند، مجازاتشان همان است و ديگر نبايد آنها را به معاذير عديده شكنجه كرد.
تزار وقتى اين حرف را شنيد نرم شد و گفت من تحقيق مى كنم كه آيا «بورناشوف» محبوسين را، اذيت مى كند يا خير و در صورتى كه معلوم شد وى بى جهت محكومين را آزار مينمايد او را احضار خواهم نمود.
تزاريك بازرس به سيبرى فرستاد كه داراى توصيه اى از طرف دولت روسيه بود كه تمام كسان و مأمورين كشورى و لشكرى بايد در خواست هاى او را اجابت نمايند و به وى كمك كنند.
بازرس مزبور بعد از اين كه چندى بعنوان تحقيقات جغرافيائى در منطقه «چيتا» توقف كرد متوجه شد كه اتهام وارد بر «بورناشوف» درست است و او مردى است موذى و مردم آزار و در گزارش محرمانه اى كه براى تزار نوشت مشاهدات خود را گفت: يك روز تزار، ژنرال «لپارسكى» را كه لهستانى بود و در آن موقع فرماندهى يك تيپ سوار را به عهده داشت احضار نمود ژنرال «لپارسكى» مردى بود شجاع و منصف و باگذشت و سربازانش به قدرى او را دوست داشتند كه درخواست وى براى بازنشسته شدن از طرف تزار پذيرفته نشد و امپراتور روسيه گفت اگر «لپارسكى» بازنشسته شود ما افسرى نداريم كه به جاى او در رأس يك تيپ كه سربازانش عادت به نيكرفتارى «لپارسكى» كرده اند بگذاريم.
ولى بعد از اين كه مقرر گرديد كه «بورناشوف» احضار شود تزار، «لپارسكى» را احضار كرد و آن ژنرال سالخورده لهستانى «لهستان در آن موقع يكى از ايالات روسيه بود» دو ساعت نزد تزار بود و با وى صحبت ميكرد و وقتى از اطاق تزار خارج شد ديدند كه چشم هاى او اشك آلود است.
كسى نفهميد كه تزار باو چه گفت ولى دو روز بعد براى تقبل فرماندهى منطقه «چيتا» از پايتخت به راه افتاد.
«آنن كو» مثل ساير محبوسين مطلع شد كه فرمانده بازداشتگاه تعويض شده است، يك هفته بعد از اين كه «لپارسكى» فرماندهى بازداشتگاه را بر عهده گرفت روزى به «آنن كو» اطلاع دادند كه ژنرال «لپارسكى» فرمانده جديد بازدشگاه او را احضار كرده است نظر به اين كه اسم «آنن كو» با حرف اول حروف الفباء شروع مى شد، جوان محكوم چنين تصور كرد كه فرمانده جديد بازداشتگاه قصد دارد كه محبوسين را بشناسد و از او كه نامش با «الف» شروع مى شود آغاز كرده است.
«آنن كو» وارد اطاق دفتر ژنرال «لپارسكى» شد و با اين كه ديگر افسر انظامى نبود به حال خبردار ايستاد.
ژنرال گفت آيا «آنن كو» شما هستيد جواب داد بلى ژنرال پرسيد آيا شما شخصى موسوم به دوشيزه «پولين» را مى شناسيد؟
از اين حرف جوان محكوم از جا جست زيرا تصور كرد كه براى «پولين» اتفاقى افتاده و مثلاً مرده يا كشته شده و اينك قصد دارند كه از او راجع به وى تحقيق كنند.
ژنرال كه به دقت جوان را مى نگريست ديد كه وى مضطرب گرديد و رنگش تغيير كرد و گفت مى بينم كه حال شما تغيير كرده است.
«آنن كو» گفت آقاى ژنرال تغيير حال من ناشى از اين است كه او نامزد من بود و ما مى خواستيم ازدواج كنيم ولى...
ژنرال حرف او را قطع نمود و گفت من به شما تبريك ميگويم كه توانسته ايد طورى احساسات عشق و وفادارى را در قلب اين دختر جوان به جوش آوريد كه او شما را فراموش نكرده است و آيا اينك حاضر هستيد كه با او ازدواج كنيد؟
طورى از اين سئوال حيرت به «آنن كو» دست داد كه در ظرف يك دقيقه چند مرتبه رنگش تغيير كرد و اول سرخ و بعد سفيد گرديد و ژنرال كه تبسم كنان قيافه او را مى نگريست گفت مى بينم كه هنوز او را دوست ميداريد.
اما من از اين جهت شما را احضار كردم كه از شما بپرسم آيا مايل هستيد كه اين دوشيزه جوان فرانسوى زن شرعى شما بشود يا نه؟ و اگر با اين ازدواج موافق هستيد بگوئيد تا اينكه من به دولت جواب بدهم.
«آنن كو» گفت آقاى ژنرال بديهى است كه من با اين ازدواج موافق هستم.
ژنرال «لپارسكى» گفت در اين صورت من اكنون جواب موافق شما را مى نويسم و با چاپار كه امروز از اينجا ميرود، باطلاع دولت ميرسانم و آنوقت قلم برداشت و چنين گفت:
از «آنن كو» پرسيده شد كه آيا حاضر است كه با دوشيزه «پولين» فرانسوى ازدواج شرعى بنمايد يا نه؟ وى در جواب گفت در صورتى كه مقامات عالى اجازه اين ازدواج را صادر نمايند وى با كمال ميل مبادرت باين ازدواج خواهد كرد.
ژنرال بعد از اينكه سطور فوق را نوشت براى «آنن كو» خواند و پرسيد آيا ايرادى نداريد؟
جوان گفت نه آقاى ژنرال هيچ ايرادى ندارم.
ژنرال گفت ولى اينموضوع را مكتوم نگاه داريد و بكسى نگوئيد زيرا در وجود كسانى كه بقدر شما شانس ندارند توليد حسادت خواهند كرد.
«آنن كو» گفت آقاى ژنرال، من اين موضوع را بكسى نخواهم گفت ولى اجازه بدهيد كه بدين مناسبت از صميم قلب از شما تشكر كنم زيرا...
ژنرال حرف او را قطع كرد و گفت آقا من خيلى كار دارم و بايد بروم خداحافظ.
«آنن كو» وقتى از اطاق دفتر ژنرال خارج شد طورى مبهوت بود كه نگهبانى كه او را آورده بود پرسيد شما را چه مى شود مگر ژنرال پير به شما چه گفت كه شما اينطور پريشان شده ايد؟
هنگامى كه خواست دست او را بگيرد و با خود ببرد ژنرال از اطاق دفتر خود خارج گرديد تا سوار درشكه بشود و برود و «آنن كو» را ديد و اشاره اى محبت آميز به او كرد و سوار گرديد و رفت.
وقتى «آنن كو» بزندان مراجعت ميكرد طورى مسرور بود كه شادمانى او را اذيت مى نمود زيرا مسرت فوق العاده و ناگهانى مثل اندوه بزرگ و غير منتظر، رنج جسمى توليد مى كند و مثل اين است كه انسان، گرفتار درد شده است.
وقتى «آنن كو» مراجعت كرد ديد كه محبوسين از اطاق خارج شده در حياط قدم ميزنند و فهميد كه شاهزاده خانم «آلكساندرا» به ملاقات شوهرش آمده است.
در روزهائى كه آن زن به ملاقات شوهرش مى آمد محبوسين از اطاق خارج ميشدند كه زن و شوهر را تنها بگذارند و گر چه زن و شوهر تنها نبودند و همواره يك افسر جزء در اطاق حضور بهم ميرسانيد و زن و شوهر بايد در حضور افسر جزء صحبت نمايند ولى محبوسين كه تربيت شده بشمار مى آمدند ميدانستند كه دور از، نزاكت است كه ديگران هنگام مذاكره خصوصى زن و شوهر حضور داشته باشند.
شاهزاده خانم «آلكساندرا» زنى بود داراى اندام و طبعى ظريف و با اين كه بخاطر شوهرش ناملايماتى را تحمل مى كرد: بازبر اثر مشكلات زندگى در سيبرى، و بدرفتارى هائى كه شاهد آن بود بيمار شد و هر مرتبه كه نزد شوهرش ميرفت طورى رفتار و صحبت مينمود كه شوهرش نداند كه وى بيمار است.
آن روز وقتى «آلكساندرا» نزد شوهرش مى رفت طورى ضعيف بود كه با خود ميگفت آيا در موقع ملاقات خواهم توانست كه بيمارى خود را از نظر «موراويوف» پنهان كنم يا اينكه از پا در خواهم آمد با اينكه ميخواست خوددارى كند همين كه وارد اطاق شد بزبان فرانسوى به «موراويوف» گفت تصور مى كنم كه سرم گيج ميرود و بعد از اين حرف روى يكى از خوابگاههاى اطاق، يعنى روى يكى از تخته ها افتاد.
در آن روز افسر جزء كه كشيك ميداد و مى بايد در موقع ملاقات زن و شوهر حضور داشته باشد باسم گروهبان «دوبى نين» خوانده شد.
گرهبان مزبور كه نسخه دوم فرمانده سابق بازداشگاه بود، تصور مى نمود كه هر قدر بى انصاف تر و فرومايه تر باشد وظيفه خود را بهتر انجام داده است وقتى ديد كه زن روى تخت نشست بانگ زد مگر تو نميدانى كه طبق مقررات حق ندارى كه بزبانى غير از روسى صحبت كنى و مقابل من بنشينى آنگاه بطرف او دويد و او را با خشونت بلند كرد «موراويوف» كه از رنگ صورت زن دانست كه وى بيمار است گفت مگر تو نمى بينى اين زن ناخوش است براى چه اين طور با او رفتار ميكنى.
گروهبان در جواب يك مشت بر صورت «موراويوف» كوبيد.
زن براى اينكه به نزاع خاتمه بدهد با حال ناخوشى برخاست و از اطاق خارج شد ولى گروهبان اين حركت را نسبت به خود، توهين انگاشت و عقب زن دويد و طورى او را به زمين كوبيد كه «آلكساندرا» روى پله كان افتاد و سرش به سنگ پله خورد و از حال رفت.
اين منظره را «آنن كو» و محبوسين ديدند و چون مشاهده كردند كه گروهبان بى رحم و وحشى حتى در آن موقع دست از زن بر نمى دارد دويدند و چند نفر او را نگاه داشتند و «آنن كو» زانو بر پله زد و كوشيد كه «آلكساندرا» را بهوش بياورد.
منظره حمله گروهبان را به همسر «موراويوف» و افتادن او را روى پله كان يك عده سرباز كه در حياط در حال نگهبانى بودند ديدند.
گروهبان «دوبى نين» وقتى از طرف چند نفر از محبوسين بى حركت شد خطاب به سربازهائى كه در حياط در حال نگهبانى بودند بانگ زد شليك كنيد... شليك كنيد... ولى سربازها تكان نخوردند و شليك نكردند.
«دبى نين» فرياد زد احمق ها مگر نمى بينيد كه محبوسين شوريده اند براى چه تيراندازى نمى كنيد ولى باز سربازها شليك ننمودند.
«آنن كو» موفق گرديد كه زن را به هوش بياورد و گفت تصور ميكنم كه خطر گذشته است.
در حالى كه «آنن كو» مشغول بهوش آوردن زن بود گرهبان بى انقطاع فرياد ميزد و به سربازها امر مينمود كه شليك كنند ولى آنها اطاعت نمى كردند زيرا گروهبان را مى شناختند و ميدانستند كه وى مردى ديوانه است.

ساناز فرجى
همقفس
بلند شدم و رفتم پائين توى انبارى. تا آخر هفته چند روز باقى مانده بود، مى توانستم تا آمدن مامان اينا خرت و پرت هاى انبارى رو جمع و جور كنم. دو، سه ساعتى طول كشيد، وقتى مى آمدم بالا چند تا كارتن خالى رو تا كردم و با خودم آوردم. از آسانسور كه پياده شدم دوباره آقاى منصورى  را ديدم.
-سلام هيوا خانم، كمك نمى خواهيد؟
-سلام، نخير، مادر خوبن؟
-ممنونم، شنيدم دارين از اينجا مى رين؟!
-بله ديگه، كم كم رفع زحمت مى كنم. چند روز ديگه بيشتر مهمونتون نيستم.
-به سلامتى، كجا خونه گرفتين؟ آدرس بدين خدمت برسيم.
نگاه تندى بهش كردم و جدى شدم. اصلاً جنبه نداشت. دوبار كه بهش مى خنديدى پسرخاله مى شد و مى خواست سئوال هائى بپرسه كه اصلاً بهش ربطى نداره. وقتى حالت منو ديد گفت:
-معذرت مى خوام مثل اين كه سئوال بى جائى كردم.
سوار آسانسور شد و رفت. اومدم خونه و كارتون هارو با چسب روبه راه كردم. ساعت هفت، هشت بود كه تصميم گرفتم براى صدمين بار به تريا كلبه بروم. صاحب اونجا اخلاق خاصى داشت. اصلاً جوابم رو درست نمى داد، همه اش مى خواست دست به سرم كنه. حتى به خودش زحمت نمى داد كه يه كمى فكر كنه شايد افشين رو بشناسه.
-سلام.
-سلام، شما باز هم اومدين؟ چند ماهى بود كه ازتون خبرى نبود.
-من معذرت مى خواهم كه همه اش مزاحم شما مى شم، خيلى برام مهمه كه پيداش كنم.
-به خدا قسم من اين آقائى كه شما مى گين نمى شناسم. روزى هزار تا مشترى مى ياد اينجا و مى ره، من كه آمار تك تك اونارو ندارم.
-از همكاراتون بپرسين، پيشخدمت ها شايد بشناسنش، اون مشترى ثابت شماست، ظاهراً اينجا زياد مى ياد.
-از همه پرسيدم، ما نمى دونيم شما دنبال كدوم بنده خدا مى گرديد. اگه حرفم رو باور ندارين خودتون ازشون بپرسين، از همين حسن آقا بپرسيد.... حسن آقا... بيا ببين اين خانم چى مى گن.
بعد رو كرد به من و گفت:
-هفت، هشت ساله اينجا كار مى كنه، ازش بپرسين، به روح مادرم اگه بشناستش!
تمام مشخصات ظاهرى افشين و ستاره رو تا جائى كه از نامه ها دستگيرم شده بود به حسن آقا گفتم، چند لحظه اى فكر كرد.
-همون كه يه پژوى مشكى داشت؟
-نمى دونم، شايد.
-فكر كنم همون باشه، خيلى وقته كه اينجا نمى يان، يه زمانى اينجا زياد مى اومدن، تقريباً هفته اى دو، سه بار اون خانوم هم مثل اين كه زنش بود، اين جورى كه مشخصات دادين فكر كنم خودش باشه، يه دوست بى غم داشت نه؟
سريع ياد مهرداد افتادم و تصويرش اون جورى كه افشين ازش نوشته بود توى ذهنم نقش بست. گفتم:
-يه عينك ته استكانى داشت نه؟
-آره، خودشه، خيلى وقته ازشون خبرى نيست.
-اسم من اصلانيه، توى بيمارستان... كار مى كنم. اگه يه روزى ديدينش حتماً بهش بگين باهاش يه كار مهمى دارم. يادتون مى مونه؟
-مطمئن باشيد، قبلاً شمارو دو، سه بار ديدم كه مى اومدين اينجا ولى نمى دونستم براى چه كارى هم مى يائيد و مى رويد. حتماً ديدمشون بهشون مى گم.
-نه، فقط به افشين بگو، به دوستش يا همون كه مى گى زنش بود نمى خواد چيزى بگى، باشه؟
-حتماً خيالتون راحت باشه.
بازم تيرم به سنگ خورد. از تريا كه بيرون اومدم احساس كردم احتياج به هم فكرى دارم، شايد عليرضا و رعنا مى توانستن كمكم كنند يا راه حلى جلوى پام بذارن كه به فكر خودم نرسيده بود، تصميم گرفتم همون شب جريان رو براشون تعريف كنم ولى وقتى رفتم خونه شون از تصميمم منصرف شدم، افشين بزرگترين راز زندگيم بود كه نمى خواستم هيچكس ازش چيزى بدونه، دوست داشتم مثل يه گنج توى قلبم نگهش دارم. كاش لااقل فاميلى افشين رو مى دونستم، اون جورى هر طور شده از دانشگاه تهران جنوب آدرسش را پيدا مى كردم. اطلاعاتم درباره ستاره و مهرداد كافى بود ولى نمى خواستم از جانب اونا اقدام كنم. شايد اگه يه روز افشين مى فهميد كه براى پيدا كردنش سراغ اونا رفتم حسابى شاكى مى شد. فرداى اون روز بعد از بستن قرارداد و گرفتن كليد به سمت دانشكده تهران جنوب حركت كردم.
تنها كارى كه مى توانستم بكنم همين بود، مجبور بودم آدرس افشين رو از طريق مهرداد پيدا كنم. خيلى با خودم كلنجار رفتم تا راضى شدم. دو، سه ساعت دوندگى كردم تا بالاخره آدرس مهرداد بردباررو به دست آوردم. حال عجيبى داشتم، نمى دانستم كارى كه مى كنم درسته يا اشتباه؟!
ساعت چهارونيم بعدازظهر بود كه به خونه شون رسيدم. يعنى اشتباه نمى كردم؟ چرا بايد اشتباه باشه؟ من كه نمى خواستم چيزى به مهرداد بگم، فقط مى خواستم آدرس افشين رو ازش بگيرم. نيم ساعتى همون طورى توى ماشين نشستم و بعدش به زحمت خودمو راضى كردم تا باهاش روبرو بشم. زنگ دررو زدم، چند دقيقه بعد يه خانم جاافتاده در را باز كرد.
-بفرمائيد.
-سلام خانوم، منزل آقاى بردبار؟
-بله، با كى كار داريد؟
-معذرت مى خوام من با آقاى مهرداد بردبار كار دارم.
نگاهى با تعجب بهم كرد و بعد از مكث كوتاهى گفت:
-شما؟
-مجبور شدم دروغ بگم.
-من از اقوام افشين هستم، دوست ايشون. سال هاست كه ازشون خبرى ندارم، خيلى سخت آدرس شمارو پيدا كردم مى تونم با آقا مهرداد صحبت كنم؟
-اسم من اعظمه، زن داداش مهردادم. بفرمائيد تو، مهرداد خونه خودشه، الان تماس مى گيرم باهاش صحبت كنيد.
-مزاحم نيستم؟
-نخير، اختيار دارين.
با كنجكاوى توى خونه رفتم. خيلى برام جالب بود، تمام صحنه هائى كه افشين توى نامه برام نوشته بود جلوى چشمم نقش بست، از پله هائى بالا مى رفتم كه يه روز افشين از اونا بالا رفت و آقاى بردبار بالاى پله ها انتظارش رو مى كشيد تا سين جيمش كنه. يه خونه قديمى بود با يه حياط كوچيك و اتاق هاى زياد. توى پذيرائى نشستم و اعظم خانم رفت چائى بياره، يه عكس بزرگ از يك آقا به ديوار نصب شده بود كه حدس زدم آقاى بردبار باشه. توى عكس هم جدى بود، همونطورى كه داشتم به عكس نگاه مى كردم آقائى اومد توى اتاق، بلند شدم و سلام كردم.
-سلام خانوم، خوش اومدين، من محسن هستم برادر مهرداد، حال شما خوبه؟
-ممنونم، خيلى بايد ببخشيد كه بى موقع مزاحم شدم، خواب بوديد؟
-نخير، داشتم مى رفتم مغازه، بفرمائيد خواهش مى كنم.
نشستم، آقامحسن رو كرد به عكس روى ديوار و گفت:
-آقامه، سه سال پيش فوت كرد. از اون موقع من اينجا زندگى مى كنم. اينجا خونه پدرى منه. شما فاميل آقاافشين هستيد؟
لبخندى زدم و گفتم:
-بله، ايشون رو مى شناسيد؟
-بله، عجب پسرى بود! يه پارچه آقا. از مهرداد ما بعيد بود همچين دوستى داشته باشه، خيلى وقته ازش خبرى ندارم. از وقتى مهرداد ازدواج كرد ديگه نديدمش، حتى عروسى مهرداد هم نيومد. پسر خوبى بود، هر جا هست خداحفظش كنه.
تعجب كردم:
-آقا مهرداد ازدواج كردند؟
-بله، سه، چهار سالى مى شه، چند ماه قبل از فوت آقام ازدواج كرد.
اعظم خانم با سينى چاى اومد توى اتاق و گفت:
-مهرداد خيلى زود ازدواج كرد، هيچ كدوممون انتظار نداشتيم، هر چى مهرداد آرومه خانومش ستاره واويلاست. آقارو هم همين دختره دق داد. تا شما...
آقا محسن نگاه تندى به اعظم خانم كرد كه وادار شد سكوت كنه. پيش خودم گفتم، پس بالاخره ستاره كار خودش رو كرد و با مهرداد ازدواج كرد.
اعظم خانم رفت سمت تلفن و چند تا شماره گرفت بعد از صحبت كوتاهى كه بيشتر به پچ پچ شبيه بود گوشى رو گرفت سمت من، بلند شدم و گوشى رو ازش گرفتم.
-سلام آقا مهرداد.
-شما؟
صداى يه زن بود، فهميدم ستاره است، دست و پام رو گم كردم، اصلاً توقع نداشتم كه به جاى مهرداد با ستاره صحبت كنم، خودم را كنترل كردم و گفتم:
-شما همسرشون هستيد؟
-فرمايش؟
-معذرت مى خوام خانم، من از اقوام افشين هستم، دوست آقا مهرداد، آدرسش رو مى خواستم براى همين مجبور شدم از شما كمك بخوام.
ستاره كنجكاوانه پرسيد:
-اسمتون؟
-اصلانى هستم.
-نمى شناسم.
-خب طبيعه، چون من از اقوام افشين هستم، آدرس رو به من مى ديد؟
-آدرس اينه....
ستاره آدرس رو گفت و گوشى رو گذاشت. وقتى تماس قطع شد گوشى رو گذاشتم و سريع از توى كيفم خودكاررو برداشتم و آدرس رو نوشتم. وقتى روى مبل نشستم آقامحسن عذرخواهى كوتاهى كرد و از اتاق بيرون رفت. به محض اين كه پاشو از اتاق بيرون گذاشت اعظم خانم سمت من خم شد و آهسته گفت:
-چرا خداحافظى نكرديد؟
-قطع شد.
-قطع شد يا قطع كرد؟
-نمى دونم.
-خودتون رو ناراحت نكنيد، ستاره هميشه اخلاقش همينطوره. از وقتى خودش رو به زور توى فاميل جا داد جون همه رو به لب رسونده. خدابيامرزه آقاجونو، اگه بدونى اين دختره چقدر سنگ رو يخش كرد! نمى دونم ستاره از كجا افتاد توى دامن مهرداد!؟ روزگارش رو سياه كرده، هيچكس از دستش آرامش نداره، بچه اش نمى شه، از وقتى هم كه فهميده بچه اش نمى شه اخلاقش بدتر شده، هزار بار به مهرداد گفتيم...
با ورود آقامحسن، اعظم خانم فورى حرف رو عوض كرد.
-اوا، چرا چائى نخوردى؟ يخ كرد، مى رم عوضش كنم.
-نه، مرسى، همين خوبه.
چائى رو خوردم و بعد از تشكر از خونه بيرون اومدم. احساس خوبى داشتم، آدرس افشين توى دستم بود. قلبم به شدت مى لرزيد. اگه از اول مى دانستم به اين راحتى مى توانم از طريق مهرداد به افشين برسم زودتر اقدام مى كردم.
با سرعت زيادى خودمو به در خونه شون رسوندم. با يه دسته گل بزرگ كه توى راه خريدم. يه خونه خيلى بزرگ بود توى زعفرانيه، قلبم از هيجان داشت مى اومد توى دهنم. قبل از اين كه از ماشين پياده بشم خودمو توى آينه نگاه كردم، صورتم عين گچ شده بود، يه دستى به سر و صورتم كشيدم و روسريم رو روى سرم جابجا كردم. طبق معمول وقتائى كه هيجان زيادى داشتم سه تا نفس عميق كشيدم و پياده شدم.
پاهام ضعف داشت، تمام بدنم يخ كرده بود. درست مثل جنازه شده بودم. زنگ در رو زدم. چند لحظه بعد آقائى اف اف رو برداشت.
-بله؟
با صدائى كه از هيجان مى لرزيد گفتم:
-سلام، ممكنه يه لحظه تشريف بياريد دم در؟
-شما؟
-من اصلانى هستم، اگه ممكنه يه لحظه بيائيد جلوى در.
-اومدم.
هزار تا فكر يكهو هجوم آورد توى مغزم، يعنى افشين بود؟ چه جورى خودم را معرفى كنم؟ از كجا شروع كنم؟ چند دقيقه طول كشيد كه آقائى در را باز كرد و روبرويم ايستاد.
-بفرمائيد؟
-شما... شما افشين هستيد؟
-شما؟
لبخند زدم، چقدر با تصوراتم فرق داشت. قد متوسطى داشت و نسبتاً چاق بود. چهره مردانه اى داشت و موهاش تك و توك سفيد شده بود.
-من، اصلانى هستم، هيوا اصلانى، شما منو نمى شناسيد، بايد بيشتر توضيح بدم، قضيه مربوط به اون نامه هاست، راستش من....
حرفم رو قطع كرد.
-شما با آقاى احتشام كار داريد؟
با تعجب گفتم:
-نمى دونم، شما افشين نيستيد؟
-نخير، فكر كنم شما با آقاى احتشام كار داريد، اونا از اينجا رفتند، سه ساله كه ما اينجا زندگى مى كنيم.
-نمى دونيد كجا رفتند؟
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •