Nimrooz
Vol. 18, No. 918, February 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۸ - جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵
(تهيه و تنظيم پژواك)
از لابلاى متون
نگاهى تازه به سير صعود و سقوط ميرزاتقى خان اميركبير (۵)
چه عواملى سبب شد كه ناصرالدينشاه امير را از صدارت عزل كند؟
«... تاج و تخت و بقاى قاجاريه را از آغاز (سلطنت ناصرالدينشاه) دو خطر تهديد مى كرد: نهضت باب در عنادِ آشكار با نظام مذهبى شيعه و مآلاً با سازمان غير مذهبى مملكت كه رفته رفته تا اوانِ سلطنت ناصرالدينشاه به صورت يك جريان انقلابى درآمده بود و در عرض دو سال بعدى در قيام هاى پياپى در مازندران، فارس و زنجان فوران يافت. از اين گذشته طغيان خراسان (۱۲۶۷-۱۲۶۴ قمرى) به سركردگى حسن خان سالار دوّلو پسر آصف الدوله و متحدان كرد و تركمنش. گردن كشى هاى كم اهميتى هم در ساير ولايات رخ نمود ولى به زودى خوابيد. همين ناآرامى ها و مبارزات بود كه منابع مالى و نظامى حكومت قاجار را به خود مشغول داشت. فرانت (وزيرمختارانگليس) نوشت: «توجه همه مملكت به خراسان و بعد مازندران و زنجان است.»
آرزوى صدراعظم براى برقرارى نظم و امنيت، با شروع مرحله جديدى از دسيسه بازى در پايتخت دستخوش بحرانى تازه شد اين واقعيت كه درخواست تزار براى بازگشت بهمن ميرزا (عموى ناصرالدينشاه) به ايران رد شده بود از نظر روس ها نشانه گرايش شديد تهران به بريتانيا شمرده مى شد. هيأتى نيز از ايران در اين گير و دار براى اعلام به تخت نشستن ناصرالدينشاه به سن پترزبورگ رفته بود و دولت روسيه در مقام تلافى، از پذيرفتن آنها خوددارى مى ورزيد.
نيكلاى اول به ويژه از اميركبير دل آزرده بود، چون به تصور او صدراعظم «ردپاى سلف خود را دنبال مى كند و ذهن همايونى را با تنفر از عمويش بهمن ميرزا انباشته است» و ملكه مادر و دار و دسته اش نيز دستيار صدراعظم در اين امر بودند. علاقه تزار اين بود كه بهمن ميرزاى طرفدار روس را در آذربايجان نايب السلطنه سازد و ناصرالدينشاه حق داشت نسبت به نقشه هاى بهمن ميرزا شديداً بدگمان باشد و رفتارى را كه بهمن ميرزا هنگام وليعهدى ناصرالدين با او كرد از ياد نبرده بود كه او را در نوباوگى از تبريز راند و خود به جاى او بر مسند حكمرانى آذربايجان نشست. اميركبير نيز چنين استدلال مى كرد كه با ورود بهمن ميرزا «آذربايجان عن قريب ايالت مستقلى مى شود» و آرزوى ديرينه روسيه براى تجزيه ايران به وقوع مى پيوندد.
عزم جزم اميركبير در ممانعت از بازگشت بهمن ميرزا روس ها را به شدت خشمگين ساخته بود. وزير مختار روسيه دالگوركى در گفتگوئى برآشفته به صدراعظم گفته بود: «شاه جوان خوشدل و مهربانى است ولى شما مى خواهيد قلب او را خراب كنيد.» فرستاده گستاخ روس با دسايسى موفق شد نه تنها صدراعظم را جداً به دردسر بياندازد بلكه شخص ناصرالدين را هم گرفتار انفعال عظيمى سازد.
او براى اجراى نيت خويش سراغ همان افرادى رفت كه تكيه گاه اصلى قدرت اميركبير بودند، يعنى نظام جديد آذربايجان.
در ميان اين قشون وفادارى به بهمن ميرزا و عدم رضايت از اميركبير بدان اندازه بود كه بتوان آنها را تحريك به طغيان كرد. شورش و نافرمانى در ميان فوج هاى آذربايجانى مستقر در تهران به سرعت به همه جا پراكنده شد و ناگهان به ابعادى رسيد كه ثبات تخت شاه را به خطر انداخت. سربازان شورشى خواستار بركنارى صدراعظم شدند و تهديد كردند كه اگر درخواست هاى آنها برآورده نشود صدراعظم را خواهند كشت.
در اين حال ناصرالدينشاه و اميركبير و نيز مجتهد پايتخت يعنى امام جمعه تهران از فرانت وزيرمختار انگليس خواستند نفوذ خود را نزد سربازان به كار اندازد. فرانت كه خود روزگارى مشاق لشكر آذربايجان بود، لباس نظامى پوشيد و به ميان افواج رفت ولى تنها فرياد ۲۵۰۰ سرباز را شنيد كه يك صدا خواستار بركنارى صدراعظم بودند. فرانت مى نويسد:
«معلوم بود كه به تحريك مقام بالائى عمل مى كنند.» شاه با دست پاچگى زياد ولى عاقلانه و واقف از محدوديت هاى خود، برخلاف توصيه اميركبير اعلام كرد كه وسيله فرونشاندن شورش را ندارد و از خون ريزى منزجر است و حاضر است شورشيان را ببخشد. با همه اين احوال، شاه به پيشنهادهاى پى در پى مخالفان اميركبير در دربار نيز در مورد عزل فورى صدراعظم وقعى ننهاد و مى گفت:
«اگر امروز به خواست سربازان ميرزاتقى خان را از مكانت خويش ساقط سازم خويشتن را از اوج سلطنت هابط كرده باشم، پس هر روز عزل و نصب چاكران من به اختيار لشكريان خواهد بود...»، در عوض پيشنهاد وزير مختار بريتانيا را پذيرفت و دست به تدبيرى عاقلانه زد و اميركبير را موقتاً از ارگ دولتى بيرون فرستاد.
تمرد سربازان در تهران هنگامى روى داد كه ايران دستخوش شورش هاى تجزيه طلبى بود. قيام سالار در خراسان كه پس از درگذشت محمدشاه از نو آغاز شد و به سرعت در سراسر ولايت دامن گسترد. سالار خودش از قرار معلوم ادعاى تاج و تخت نداشت ولى شايد از داعيه بهمن ميرزا حمايت مى كرد. آشوب خراسان همچنين نمايانگر تمايلات مركز گريزى آن ايالت بود كه بيش از هر جا در برابر سياست تمركزى اميركبير ايستادگى به خرج مى داد...
در اين موقع جاستين شيل با عنوان وزير مختار تام الاختيار بريتانيا به شغل خود در تهران بازگشته بود.
اميركبير در ضديت با دخالت بيگانه در خراسان همچنان استوار ماند تا اين كه رفته رفته توانست تا سال ۱۲۶۶ هجرى قمرى شورش سالار را به يك نهضت مقاومت مستأصل تنزل دهد. او در پيامى به شاه مى نويسد:
«از خراسان نوشتجات و اخبارات(!) سارى بسيار بسيار خوب كه سراسر محتوى از فتوحات لشكر نصرت اثر بود رسيد.»
جاى تعجب نيست كه شيل با اطلاع از موفقيت اميركبير، شاه را هيچكاره و كاملاً در چنگ صدراعظم مى بيند و در گزارشى به قصد بزرگ نماياندن قدرت اميركبير مزورانه مى نويسد: «پادشاه را مى توان همچون آدمكى هيچكاره در امور حكومت ناديده گرفت. بيست سال بيشتر ندارد و اگر چه احتمالاً به كلى فاقد هوش نيست، ولى در تعليم و تربيت او بالمرّه غفلت شده است و گوئى هيچگونه ميلى به شركت در حكومت مملكتش ندارد. صدراعظم ظاهراً اين خصائل را تشويق مى كند تا بدينوسيله شاه را به شخص خودش متكى سازد و قدرت فعلى اش را همچنان پا برجاى نگه دارد.» شيل با همان لحن دو پهلو اميركبير را مردى با استعداد مى خواند كه شهوت مادى ندارد و مصلحت مملكت را مى خواهد و اگر مجال يابد دست به اصلاحات مى زند ولى «با اين همه مردى تند مزاج و مشحون به غرض و سوءنيت و لجاج است... و با آن كه مخالف روس هاست به ندرت طرف انگليس را مى گيرد و روى همرفته در صدد است كه از نفوذ سفارتخانه ها بكاهد. از اين گذشته به سبب غرور و رفتار آمرانه بسيار آزارنده اش، هرگز يك تن دوست يا حامى ندارد.
ناخرسندى همه طبقات را فراگرفته است. البته شكايات مقامات بالا و علماى اعلام اكثراً ازروى خودخواهى است، زيرا مى خواهند مانع از كم شدن حقوق و مستمرى هاى خود كه آماج اصلاحات مالى اميركبير است شوند وليكن كاسب كاران و طبقات پائين نيز ناخشنودند. در واقع هر طبقه اى به سياست صدراعظم ايرادى دارد. نه تنها افاقه اى در كار نيست بلكه احساس مى شود ايران در وضعى بسيار بدتر از موقعى است كه امير عهده دار حكومت شد.»
ارزيابى وزيرمختار بريتانيا مسلماً واجد حقايقى است. ظاهراً پيش گوئى آقاسى كه «امور حكومتى را چنان آشفته و بى نظم مى سازد كه جانشينش ديگر هيچوقت نتواند اصلاحش كند» لااقل فعلاً به حقيقت پيوسته بود. چشم اندازى از اين تاريك تر براى ناصرالدينشاه و اميركبير ممكن نبود. درست است كه هر دو همسايه در مورد ضرورت حراست سلسله قاجار توافق داشتند ولى در عمل هر دولت درگير و دار رقابت جهان جويانه خود براى افزايش نفوذ در دربار، قشون و ديوان دولتى به وسائلى بغرنج متوسل مى شدند كه جلوى يكپارچگى و انسجام سلطنت را مى گرفت.
جناح هاى ستيزه جوى داخل حكومت نيز مستعد دسيسه بازى درباريان و دخالت بيگانگان بودند. در اين شرايط سر برآوردن صدراعظمى دورانديش و توانا مانند اميركبير، متكى به قشون و برخوردار از تغقد شاه، بى شك هم بزرگان قاجار را به هراس مى انداخت و هم قدرت هاى بيگانه را و ديرى نپائيد كه اينان دست به دست هم دادند و ناصرالدينشاه در روز دوشنبه شانزدهم محرم ۱۲۶۸ قمرى (يازدهم نوامبر ۱۸۵۱) اميركبير را از صدارت معزول كرد.»
(بخش پايانى در شماره بعد)
(برگرفته از كتاب «قبله عالم» تأليف دكتر عباس امانت، ترجمه حسن كامشاد).

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •