|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۱۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-مداخله هوارى بومدين رهبر فقيد الجزاير در رفع اختلاف ايران و عراق از كجا شروع شد؟
-گامى كه رئيس جمهور الجزاير براى نزديكى با ايران برداشت چه بود؟
-چرا اعليحضرت فقيد به اقدام الجزاير روى خوش نشان نداد و دعوت بومدين را در سال ۱۹۷۲ براى شركت در جشن استقلال الجزاير اجابت نكرد؟
-به دستور اعليحضرت قائم مقام وزيرخارجه نمايندگى ايران در جشن هاى دهمين سالگرد استقلال الجزاير را برعهده گرفت و علت اعزام من در معيت ايشان به اين مأموريت چه بود؟
-در الجزاير بين ما و مقامات آن دولت چه گذشت و مذاكرات مرحوم ميرفندرسكى با بومدين و همتاى الجزايرى خود در چه مقوله اى بود؟
-آيا اين سفر ديباچه مطلوبى بر حسن رابطه بين تهران و الجزيره بود كه به انعقاد عهدنامه ۱۹۷۵ انجاميد؟
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
پيشينه دخالت الجزاير براى رفع اختلاف ايران و عراق:
در شماره پيش سخن بدانجا رسيد كه وقتى دولت بعثى عراق و شخص صدام حسين از مراجعه به سفارت ايران در بغداد براى هموار ساختن راه مذاكره مستقيم با اعليحضرت فقيد به جائى نرسيدند و از توسل به ملك حسين پادشاه فقيد اردن هاشمى نيز طرفى نبستند به يكى ديگر از دوستان عرب خود هُوارى بومدين رئيس جمهورى الجزاير توسل جستند.
نكته قابل توجه اين است كه روابط ايران و الجزاير پس از مشاركت دولت الجزاير با عراق و يمن جنوبى و ليبى در شكايت از ايران به شوراى امنيت سازمان ملل (پس از اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى) رو به سردى گذاشته بود. سفير ايران در الجزيره به تهران فراخوانده شده بود و سفير الجزاير نيز كه در آنكارا سفير مقيم و در ايران سفير آكرديته بود به كشورش بازگشته و روابط ديپلوماتيك دو كشور به سطح كاردار تنزل كرده بود. در چنين شرايط و اوضاع و احوالى توسل عراق به الجزاير براى ميانجيگرى بين تهران و بغداد كمى سئوال برانگيز به نظر مى رسيد. شايد روابط دو كشور عرب با ايران در محدوده اوپك و نقشى كه ايران در دفاع از حقوق كشورهاى صادر كننده نفت برعهده گرفته بود ايجاب مى كرد كه بين كشورهاى عضو اوپك نوعى تفاهم مشترك حاصل شود و براى حفظ مصالح مشترك، از تفرقه و نفاق پرهيز كنند. البته عراق همانگونه كه در شماره پيش يادآور شدم براى تفاهم با ايران دلايل و ملاحظات خود را داشت و مسأله كردها و حمايت بى دريغ ايران از اكراد در مقابله با عراق در مركز و محور اين ملاحظات قرار داشت.
اما بايد يادآورى كنم كه اقدام الجزاير در وساطت بين ايران و عراق كه به سال ۱۹۷۵ به ثمر رسيد يكشبه انجام نشد و مسبوق به سابقه اى بود كه ناچار به آن پيشينه بازمى گردم.
در جولاى سال ۱۹۷۲ دولت الجزاير دهمين سال استقلال آن كشور را با شكوه خاصى برگزار نمود و به اين مناسبت بومدين از اعليحضرت فقيد هم دعوت كرد كه در اين جشن شركت كنند. ولى اعليحضرت به اين گام مثبت و پيشقدمى الجزاير براى رفع سوءتفاهمات گذشته چندان روى خوش نشان ندادند، چون هنوز از اقدام الجزاير در شكايت ازايران به شوراى امنيت و حمله شديد الجزاير در كنفرانس كشورهاى غير متعهد به ايران رنجيده خاطر بودند به علاوه چه بسا فكر مى كردند كه معمرالقذافى رهبر ليبى هم در اين جشن شركت خواهد كرد و پادشاه ايران قذافى را به هيچوجه تحويل نمى گرفت و در مصاحبه ها از او به عنوان LUNATIC (ديوانه) ياد مى كرد. (هر چند كه اين «ديوانه» هنوز مصدر قدرت و حكومت است و خيلى هم عاقل شده است!)
اعليحضرت نه تنها شخصاً در اين جشن شركت نكردند، حتى يكى از افراد خانواده سلطنتى، يا نخست وزير، يا وزيرخارجه را مأمور شركت در اين مراسم نكردند و دستور دادند كه قائم مقام وزيرخارجه (مرحوم احمد ميرفندرسكى) به نمايندگى از سوى دولت شاهنشاهى در اين مراسم شركت جويد. مرحوم ميرفندرسكى در كتاب «ديپلوماسى و سياست خارجى ايران» طى مصاحبه با آقاى احمد احرار (سردبير فعلى كيهان لندن) چنين مى گويد: «روزى مرحوم دكتر خلعت برى وزيرامورخارجه مرا خواست و گفت اعليحضرت امر فرموده اند شما براى شركت در جشن هاى استقلال الجزاير كه در ماه ژوئيه برگزار مى شود به آن كشور مسافرت كنيد. هديه نفيسى هم از طرف اعليحضرت براى بومدين خواهيد برد. من و آقاى دكتررضا قاسمى كه آن وقت كفالت اداره اول سياسى را داشت رهسپار الجزيره شديم. در الجزيره وقتى از هواپيما پياده شديم رفتارى كه با ما شد رفتارى دوستانه نبود. قبل از ما هيأت نمايندگى هند از هواپيما پياده شد. آنها را با تشريفاتى استقبال كردند و از فرودگاه به محل اقامتشان بردند، ولى ما پس از اين كه چند دقيقه دور و بر خودمان را نگاه كرديم و اثرى از تشريفات نديديم، ديديم يك آقائى آمد و پرسيد شما هيأت ايران هستيد؟ گفتيم بله. گفت من راهنماى شما و راننده شما هستم. من پيش خودم فكر كردم لابد ايشان فرشته محافظ يا به قول فرانسوى ها ANGE GARDIEN ما هستند. ۲۴ ساعت اول ما در هتل دچار ترديد بوديم كه از همانجا برگرديم يا بمانيم و پافشارى كنيم. جوانى در آنجا بود فاضل و ايران دوست: آقاى آل على. ايشان روابط فرهنگى ايران و كشورهاى شمال آفريقا را اداره مى كرد و مخصوصاً با آقاى دكتر عباس نيّرى سفير لايقمان در مراكش همكارى نزديك داشت. ايشان در شبى كه تمام هيأت ها را دعوت كرده بودند دست ما را گذاشت توى دست رئيس اداره مربوط در وزارت امورخارجه الجزاير. قدرى صحبت كرديم. به او گفتم ما قصد داريم برگرديم به ايران و در مراسم رژه و برنامه رسمى دهمين سالگرد استقلال الجزاير شركت نخواهيم كرد. پرسيد به چه دليل؟ گفتم به نظر مى رسد كه ما ميهمان ناخوانده ايم. گفت خير، ميهمان ناخوانده نيستيد و ما از شما دعوت كرده ايم ولى حضورتان بعضى ها را ناراحت مى كند. گفتم منظورتان عراق است؟ خنديد و جواب مثبت داد. بعد از من درخواست كرد در تصميم گرفتن عجله نكنيم. فرداى آن روز ساعت يازده تلفن كردند كه قائم مقام وزير امورخارجه مايل است شما را در وزارت امورخارجه ملاقات كند. رفتيم به آنجا، دو ساعت و نيم صحبت كرديم. صحبت درباره جزاير بود. همان نقطه نظرهاى عراق را تكرار مى كرد و به ما تحويل مى داد. فهميديم كه عراق تبليغات شديد و دامنه دار و مؤثرى در آن منطقه عليه ما كرده است. هيچ نوع جوابى هم در محل به اين تبليغات داده نشده و ميدان بلامنازع در اختيار عراقى ها قرار گرفته است... الخ» (ديپلوماسى و سياست خارجى ايران- صص. ۲۳ و ۲۳۱).
مرحوم ميرفندرسكى سپس پاسخ هائى را كه به اظهارات قائم مقام وزيرامورخارجه داده است در اين مصاحبه نقل مى كند و به ديدار روز بعد با بومدين و اهداى هديه اعليحضرت (كه يك قالى نفيس و سه در چهار نائين بود) به رئيس جمهور الجزاير مى پردازد و حقوق ايران را در شط العرب متذكر مى شود و مطلب را به اينجا خاتمه مى دهد كه بومدين به جبران آن استقبال سردى كه با ما شده بود وزير اطلاعات الجزاير را مأمور مى كند كه هيأت ايرانى را تا فرودگاه بدرقه نمايد.
هفته نامه كيهان لندن كه به تدريج متن كامل اين مصاحبه را كه به صورت كتابى زير عنوان: «در همسايگى خرس، ديپلوماسى و سياست خارجى ايران از سوم شهريور تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷». تدوين و انتشار يافته بود، چاپ مى كرد. اين قسمت از اظهارات مرحوم ميرفندرسكى را در شماره ۶۴۰ آن هفته نامه مورخ ۱۶ ژانويه ۱۹۹۷ زير عنوان «داستان مسافرت به الجزاير و مذاكرات با بومدين» درج نمود و به اعتبار اشاره گذرائى كه مرحوم ميرفندرسكى به ملازمت صاحب اين قلم با ايشان نموده بود تصوير بنده را نيز در ابعاد ۹*۱۱ سانتيمتر در كنار مطلب مندرج، چاپ كرد.
از آنجا كه بنده تناسبى بين اشاره كوتاه و زودگذر جناب ميرفندرسكى با چاپ تصويرم نمى يافتم و از سوى ديگر آن مرحوم به علت ملازمت من با ايشان چيزى نفرموده بود و سبب استقبال سرد مقامات الجزاير را از ما به هنگام ورودمان توضيح نداده بود، ناچار شدم شرحى در اين مورد به كيهان لندن بنويسم كه از خوانندگان علاقه مند رفع ابهام شود.
توضيحات كتبى اين بنده در شماره ۶۴۵ كيهان لندن (مورخ ۲۰ فوريه ۱۹۹۷) درج گرديد كه چون به هر روى با آغاز پادرميانى الجزاير بين ايران و عراق بى ارتباط نيست عيناً در زير نقل مى شود:
دليل فرستادن من به الجزاير چه بود؟
*چرا رفتار الجزايرى ها نسبت به هيأت نمايندگى ايران گرم و دوستانه نبود؟
در شماره ۶۴۰ آن نشريه گفتگوى دنباله دار و خواندنى جناب ميرفندرسكى با آقاى احرار، به مسافرت ايشان در سال ۱۹۷۲ به الجزاير ويژگى يافته و در ضمن به ملازمت اين بنده در ركابشان نيز اشارتى گذرا شده است.
از شما چه پنهان وقتى روزنامه را گشودم و به صفحه ۸ رسيدم، با ديدن عكس خود گمان كردم كه جناب ميرفندرسكى به همان سان كه در خلال اين گفتگو، شمارى از دوستان و همكاران قديم خود را به نحوى مورد نوازش قرارد اده اند، به يكى از زحمتكش ترين همكاران خود نيز كه ۹ سال تمام از مزاياى مأموريت محروم و در ادارات حساس نهم و يكم سياسى در مهمترين برهه هاى تاريخ ديپلماسى معاصر يعنى حل مسأله بحرين، جزاير سه گانه و شط العرب مصدر خدمت بوده و به عنوان عضو هيأت نمايندگى ايران در مذاكره با عراقى ها و عضو كميسيون تدوين اسناد نهائى و بالاخره مسئول و سرپرست اداره اى كه مأمور پياده كردن كليه اصول مورد توافق بين اعليحضرت فقيد و صدام حسين در مارس ۱۹۷۵ بوده است، ذكر خير و اظهار لطفى كرده اند و بر اين پايه سردبير محترم كيهان نيز چاپ عكس اين خدمتگزار دور از وطن را به مقتضاى متن مصاحبه ضرور دانسته است. ولى وقتى نوشتار را بررسى كردم جز همان اشاره گذرا در باب ملازمت با ايشان در سفر مذكور مطلبى نديدم و حيرت كردم كه اين دو كلمه چه تناسب و اقتضائى با چاپ عكس اين حقير آنهم با چنان عرض و طولى داشته، جز اين كه بعضى نكته گيران و عيبجويان حرفه اى را رو در روى اين درويش افتاده قرار دهد به گمان اين كه شخصاً در اين مقوله نقشى داشته و نعوذابالله به انگيزه خودستائى و خودنمائى در جهت چاپ شمايلم به دوستان كيهانى كه كم و بيش به بنده لطف دارند، توسل جسته ام. در حالى كه اُشهدبالله به گواهى همه دست اندركاران «كيهان لندن» اين بنده ابداً در اين باب نه نقشى داشتم و نه اطلاعى.
اين مقدمه را از آن باب آوردم كه خاطر حضرات جوينده و پرسنده را كه از آن روز تاكنون جوابگوى سئوالات پر از ابهام و توأم با غبطه آنان هستم يكبار ديگر آسوده كنم كه حقير بى نيازتر از اين مقوله ها هستم و به مقتضاى تفكر و باور طريقتى ام از بود خود شرمسارم چه رسد به نمود خود!
از اين مقدمه كه بگذريم لازم مى دانم براى روشن شدن ذهن خوانندگان عزيزى كه اين مصاحبه دلنشين را تعقيب مى كنند دو نكته را كه سرور بنده جناب ميرفندرسكى در زمينه اين سفر سرنوشت ساز بدان نپرداخته اند توضيح دهم:
۱-نكته اول، دليل اعزام من در معيت ايشان به الجزيره است.
در تقسيم بندى وظايف ادارات ۹گانه سياسى وزارت امورخارجه، امور الجزاير در حيطه مسئوليت اداره ششم سياسى بود كه در آن موقع همكار گرامى ما آقاى عباس اسفنديارى سرپرستى آن اداره را برعهده داشت و اداره يكم سياسى كه بنده نزديك هفت سال متصدى آن بودم مسئول امور كويت، عراق، عربستان سعودى و يمن شمالى و جنوبى بود. بنابراين، امور الجزاير هيچگونه ارتباطى با اداره تحت نظر من نداشت. به اين جهت، وقتى شادروان دكتر خلعتبرى وزير امورخارجه كه يادش هميشه براى من گرامى است مرا فراخواند و تكليف كرد كه در اين سفر آقاى ميرفندرسكى را همراهى كنم به غلط تصور كردم كه ايشان وظايف ادارات يكم و ششم سياسى را خلط كرده است.
از اين جهت خواستم محترمانه ايشان را متوجه اين اشتباه خيالى كنم، لذا گفتم: «حتماً همكارم رئيس اداره ششم سياسى نيز ملازم سفر خواهند بود» و وزير بلافاصله پاسخ داد: «خير، فقط شما مى رويد و در ضمن تمام مدارك و مستندات لازم را كه مؤيد ادعاى حقه ما در قبال عراقى هاست با خود ببريد...»
با اين توضيح ذهنم از ابهام خالى شد و انديشيدم كه احتمال مداخله و وساطت الجزاير در رفع اختلاف مرزى ايران و عراق عامل و انگيزه اعزام من به اين مأموريت است و چندى بعد كه در خدمت زنده ياد دكتر خلعتبرى براى شركت در مجع عمومى سازمان ملل به نيويورك مى رفتم تا جوابگوى شكايت عراق از ايران باشيم آن مرحوم اين مقوله را تائيد كرد كه اعزام اين بنده به الجزاير دستور شخص اعليحضرت بوده زيرا ايشان از همان زمان حدس مى زدند كه الجزايرى ها در رفع اختلاف ايران و عراق نقش خواهند داشت و ديديم كه حدس پادشاه صائب بود و الجزاير در سال ۱۹۷۵ اين نقش را به بهترين وجهى ايفا نمود و بدين جهت بود كه امر كردند مسئول اداره اول سياسى كه طى سال هاى متمادى در متن مشاجرات و گفتگوها و ادعاهاى طرفين قرار داشته و مرز ايران و عراق را از دهانه نهر خين در جنوب تا دالامپرداغ (نقطه مرزى ايران و عراق و تركيه) وجب به وجب بازديد كرده و صورتجلسات ۱۹۱۳ و ۱۹۱۴ بين ايران و عثمانى را به دقت بررسى نموده و در معيت نماينده دبيركل سازمان ملل براى رسيدگى به اختلافات ايران و عراق به مرز رفته و نقاط حساس مورد اختلاف را به نماينده دبيركل ارائه داده و خلاصه به زير و بم اين اختلاف ديرين آشنائى كامل داشته است، قائم مقام وزير را در اين سفر همراهى كند تا هرگاه لازم شود از نظر ارائه مستندات امر در مذاكرات مطروحه ايشان را يارى نمايد و همانطور كه جناب ميرفندرسكى در مصاحبه يادآور شده اند اساس گفتگوهاى مقامات الجزايرى با ما در آن سفر، اختلاف ايران و عراق و مسأله جزاير سه گانه بود.
۲-جناب ميرفندرسكى در اين مصاحبه به روش غير دوستانه دولت ميزبان به هنگام ورود ما به الجزيره اشاره فرموده و يادآور شده اند كه: «... دچار ترديد بوديم كه از همانجا برگرديم يا بمانيم...» كه البته اگر نظر مباركشان باشد، بنده از ايشان تقاضا كردم كه در اين مورد حساسيتى به خرج ندهيم و به ادامه مأموريت بپردازيم زيرا انعكاس مطلب به تهران و فسخ اقامت، به روابط ما با الجزاير كه وزنه سنگينى در جامعه عرب بود و پس از مدت ها برودت فيمابين رو به گرمى مى رفت، لطمه مى زد و ايشان نيز با سعه صدر پذيرفتند كه بمانيم و مأموريت را انجام دهيم و اما علت اين كه الجزايرى ها در بدو ورود ما تشريفاتى مشابه هيأت هاى ديگر قائل نشدند اين بود كه ما دعوت آنها را دست كم گرفته بوديم و آنها هم در بدو امر واكنش نشان دادند و ما را تا حدودى دست كم گرفتند! و آنچه عوض داشت گلايه نداشت! توضيح اين كه دعوت دولت الجزاير براى شركت در جشن دهمين سال استقلال آن كشور ازرؤساى ممالك مدعو به عمل آمده بود چنانكه ما در آنجا پرنس سيهانوك رهبر كامبوج و پرزيدنت مختار اولدادا رئيس جمهور موريتانى و چند تن ديگر از رهبران كشورهاى آسيائى و آفريقائى را ديديم و آن گروه از رهبران و سرانى كه شخصاً حضور نيافته بودند يكى از اعضاى برجسته خانواده خود يا وليعهد يا نخست وزير كشورشان را به نمايندگى از خود اعزام داشته بودند و تنها هيأتى كه در سطح قائم مقام وزيرخارجه در اين مراسم شركت داشت هيأت ايرانى بود كه لذا در برنامه ديدار و مذاكرات نيز قائم مقام وزيرخارجه الجزاير را در برابر ما قرار دادند و عبدالعزيز بوتفليقه وزيرخارجه و عضو شوراى انقلاب الجزاير به بهانه هائى از ديدار و گفتگو با ما خوددارى كرد.
اين موضوع را چهار سال بعد كه من مأمور كويت شدم و قائم مقام سابق وزيرخارجه الجزيره نيز (كه با ما در آنجا طرف گفتگو بود) به عنوان سفير كشورش به كويت آمده بود تأكيد كرد كه دولت متبوع او انتظار داشت كه اگر اعليحضرت نمى توانستند يا نمى خواستند در اين جشن بزرگ شركت كنند حق بود يكى از برادران خود يا نخست وزير را به نمايندگى خويش روانه الجزيره مى كردند و مى گفت ما براى كسب استقلال و رهائى از قيد استعمار غرب دو ميليون كشته داديم. نهضت الجزاير الهام بخش مشرق زمين براى آزادى و استقلال بود و انتظار نداشتيم اعليحضرت كه هميشه از نهضت هاى استقلال طلبانه ملل زير سلطه استعمار غرب حمايت مى كردند به اين جشن بزرگ ملى ما چنانكه بايد و شايد التفات نكنند.
و اما علت اين كه پادشاه شخصاً به الجزيره نرفت و يكى از شاهپورها يا نخست وزير يا حتى وزيرخارجه را هم مأمور شركت در اين جشن نكرد و دستور داد كه قائم مقام وزير دعوت را اجابت كند، اين بود كه اعليحضرت رويه غيردوستانه بومدين را به هنگام استقرار نيروهاى ايران در جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى و اعاده حاكميت ايران بر اين جزاير فراموش نكرده بود كه چگونه الجزاير، يمن جنوبى و ليبى همراه با عراق از ايران به شوراى امنيت سازمان ملل شكايت و ايران را متهم به تجاوز به سرزمين هاى عربى كردند و البته ديديم كه شوراى امنيت در دسامبر ۱۹۷۱ بدون اين كه وارد ماهيت امر شود به پيشنهاد سومالى به بحث در اين مورد خاتمه داد و به طرفين توصيه كرد كه اختلافات فيمابين را دوستانه حل و فصل نمايند.
شاه هرگز قذافى را نيز براى اين اقدام نبخشيد؛ چنانكه وقتى كنفرانس سران دول اسلامى در ماه مارچ ۱۹۷۴ در لاهور تشكيل شد و بنده هم مانند همه كنفرانس هاى اسلامى (قبل از مأموريت كويت) عضو هيأت نمايندگى ايران بودم، اعليحضرت با وجود روابط گرم و دوستانه اى كه با ذوالفقار على بوتو داشتند به دليل حضور قذافى در اين كنفرانس نه تنها شخصاً شركت نكردند بلكه از اعزام نخست وزير هم خوددارى ورزيدند ودر كنفرانسى كه با حضور اكثريت قريب به اتفاق پادشاهان و رؤساى جمهورى و رهبران كشورهاى اسلامى تشكيل شده بود به اعزام وزيرخارجه بسنده كردند.
لازم به يادآورى مى دانم كه با وجود رفتار غيردوستانه الجزايرى ها در بدو ورود ما به آن كشور، پس از مذاكرات و ديدارهاى بعدى، شخصيت و مرتبت والاى ديپلماتيك جناب ميرفندرسكى چنان آنان را مجذوب كرد كه به دستور بومدين هنگام مراجعت ما به جبران مافات پرداختند. در خاتمه اين حقيقت را اذعان مى كنم كه اين سفر براى من بسيار آموزنده بود و از فن ديالوگ ديپلماتيك كه آقاى ميرفندرسكى به حد كمال از آن برخوردار است، بسيار بهره بردم. دريغ است كه وقتى اخيراً سازمان ملل متحد در به در به دنبال انتخاب يك دبيركل شايسته بود، خلعتبرى ها در خاك خفته و ميرفندرسكى ها در غربت گوشه عزلت گرفته اند.
با تقديم احترام- رضا قاسمى
***
به طورى كه ملاحظه مى شود الجزاير از سال ۱۹۷۲ در انديشه نزديكى با ايران و رفع سوءتفاهمات گذشته و ايفاى نقشى در رفع اختلافات ايران و عراق بود.
دولت الجزاير مى دانست كه اساس اختلاف ما با عراق رودخانه شط العرب است كه يك رودخانه مرزى مشترك است و خط مرز در اين رودخانه طبق موازين بين المللى خط القعر (THALWEG) است ولى دولت عراق هميشه اين حق قانونى ما را ناديده مى گرفت. در دوره سلطنتى عراق ما با آن كشور اختلافات ارضى و مرزى داشتيم و طبق اظهار مرحوم ميرفندرسكى در مصاحبه مورد بحث «پس از آن كه عبدالكريم قاسم در ۱۹۵۸ كودتا كرد و رژيم ديگرى در عراق سركار آمد ما با عراق دعواى ايدئولوژيك هم پيدا كرديم. بنابراين اختلاف ما داراى بُعد ديگرى شد. روزبروز اين اختلاف شدت مى گرفت. هر بار كه براى رفع اختلاف مى نشستند و مذاكره مى كردند، وقتى مذاكره تمام مى شد و از سر ميز برمى خاستند به جاى آن كه از اختلاف كاسته شود اختلاف شدت مى يافت... با تصاحب مجدد جزاير در خليج فارس اين جنگ اعصاب به اوج شدت خود رسيد و در اين مرحله ديگر حريف اصلى ما مصر نبود. ما در سال ۱۹۷۰ با مصر آشتى كرديم. عراق در اين مرحله هماورد اصلى ما بود...»
مرحوم ميرفندرسكى مى افزايد: «سئوالى كه پيش مى آيد اين است كه چطور آن خصومت در آن درجه از حرارت فروكش كرد و منجر به آتش بس و بعد هم انعقاد قرارداد صلح و شروع مرحله دوستى شد؟ دليلش اين بود كه طرفين، هم دولت عراق و هم دولت ايران رسيدند به جائى كه ديدند جنگ غير مستقيم دارد تبديل مى شود به جنگ مستقيم و هيچكدام تمايل به چنان جنگى نداشتند. شاه ايران سياست «تالب پرتگاه» را دنبال مى كرد. نمى خواست از آن جلوتر برود. عراق هم وقتى قبول كرد كوتاه بيايد كه به قول صدام حسين دو تا بمب بيشتر ذخيره نداشت. پس الزامى بود در اين نشستن و دست از خصومت كشيدن. اما علاوه بر اين الزام، مى بايست زمينه اى هم براى صلح و توافق فراهم مى شد. زمينه را عده اى از رؤساى ممالك عرب كه با ايران ميانه خوشى داشتند مهيا كردند كه در بين آنها، مؤثرتر از همه يكى سادات بود و يكى هم بومدين...» (در همسايگى خرس، ديپلوماسى و سياست خارجى ايران، صص ۲۳۹ و ۲۴۰)...
سفر هيأت ايرانى به الجزاير براى شركت در جشن دهمين سال استقلال آن كشور همانگونه كه مرحوم ميرفندرسكى متذكر شده اند: «بيشتر از يك مأموريت و سفر معمولى در نزديكى روابط اعليحضرت (با بومدين) اثر داشت. چون بعد از آن بود كه بومدين با كمك سادات بين ايران و عراق پادرميانى كرد و ميانجى گرى او به عقد قرارداد ۱۹۷۵ انجاميد.» (ادامه دارد)
|