Nimrooz
Vol. 18, No. 918, February 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۸ - جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵
زرگرى
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۱۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-مداخله هوارى بومدين رهبر فقيد الجزاير در رفع اختلاف ايران و عراق از كجا شروع شد؟
-گامى كه رئيس جمهور الجزاير براى نزديكى با ايران برداشت چه بود؟
-چرا اعليحضرت فقيد به اقدام الجزاير روى خوش نشان نداد و دعوت بومدين را در سال ۱۹۷۲ براى شركت در جشن استقلال الجزاير اجابت نكرد؟
-به دستور اعليحضرت قائم مقام وزيرخارجه نمايندگى ايران در جشن هاى دهمين سالگرد استقلال الجزاير را برعهده گرفت و علت اعزام من در معيت ايشان به اين مأموريت چه بود؟
-در الجزاير بين ما و مقامات آن دولت چه گذشت و مذاكرات مرحوم ميرفندرسكى با بومدين و همتاى الجزايرى خود در چه مقوله اى بود؟
-آيا اين سفر ديباچه مطلوبى بر حسن رابطه بين تهران و الجزيره بود كه به انعقاد عهدنامه ۱۹۷۵ انجاميد؟
دكتر مصطفى الموتى
خاندان بيگدلى و سر اسلحه دار رضاشاه
زندگى پر فراز و نشيب غلامحسين بيگدلى
همكلاس شاهپور عليرضا پهلوى- پيوستن به حزب توده و فرقه دموكرات و فرار به شوروى و مراجعت به ايران بعد از انقلاب

زرگرى
دستگيرى و فرار از فرماندار نظامى 
دائى پيشنهاد كرد كه با هم و دوستا ن ديگر او از شيراز به قصد شكار خارج مى شويم و من بطرف كرمان راه مى افتم. من موافقت كردم. روزى با دائى و دو نفر از دوستان با وفاى او كه صد در صد به آنها اعتماد داشت با يك ماشين سوارى استيشن به راه افتاديم.
هر سه آنها تقريبا در لباس شكارى و تفمگ دار بودند. من در لباس معمولى خود بودم. قبل از ظهر بود.
هوا نرم و لطيف و آفتابى بود. من و دائى در كنار راننده و دوستان دائى در پشت ماشين نشسته بودند
در دروازه يك استوار ارتش مأمور بازرسى بود. كارت شناسائى و جواز تفنگ هاى شكا رى راخواست. بعد از كنترل معلوم شد كه مدت اعتبار جواز دائى تمام شده است. با آن جواز نمى توانستيم به شكار برويم. مى بايستى برگرديم به شهر و مدت اعتبار جواز شكار را تمديد كنيم. استوار شناسنامه
مرا نداد. بعد از كنترل شناسنامه از من پرسيد
اهل كجائى؟
تهران (شناسنامه صادره تهران بود)
لهجه ات كه آذرى است
در تهران صد ها هزار نفر آذرى زندگى مى كنند.
بعد از چندين سئوال و جواب پاسبان را صدا كرده و گفت
اين آقا را با اين شناسنامه به فرماندارى نظامى ببريد اگر مشگلى نداشت مى تواند به شكار برود.
با دست خود به تله افتادم. هزار عدد عكس من در تمام ايران در پليس ژاندارمرى و در فرماندار نظامى پخش شده بود. در فرماندار نظامى شيراز افسران همدوره و سال دوى ما بودند.
دو پاسبان در دو طرف اتوموبيل سوار ركابها بودند كه احيانا فرار نكنم. من و دائى در كنار شوفر نشسته بوديم. به دائى گفتم كه وقتى به شهر رسيديم در جاى پر جمعيت در ماشين را بسرعت باز كرده وفرار مى كنم و او منكر آشنائى با من مى شود. او مخالفت كرد.
ما را به فرماندارى نظامى آوردند. من و دائى را دو پاسبان به دفترى آوردند. روز جمعه بود و خوشبختانه آشنائى آن دور و بر نبود. سرهنگ دومى كه معاون فرماندار نظامى بود ما را پذيرفت.
خوشبختانه جناب سرهنگ دائى را مى شناخت. بعد از احوال پرسى گفت
مسئله جواز مهم نيست و من آن را تمديد مى كنم. اين آقا كيست؟
آقاى جوادى مهمان منست.
دائى در كنار سرهنگ در روى صندلى نشسته بود و من در كنار در در حاليكه كلاه محلى شيرازى خود را در دست داشتم ايستاده بودم.
جنا ب سر هنگ بعد از سئو ا لا ت مختصر از من كه چكا ر ه ا م و چرا به شيراز آمده ام و غيره به دائى گفت
شناسنامه تان را بمن بدهيد
دائى بعد از كنترل جيب هايش گفت
شناسنامه ام در خانه است
من از موقعيت استفاده كرده و به دائى گفتم اجازه بدهيد بروم و بياورم. سرهنگ عكس العملى نشان نداد
من اضافه كردم كه در عرض چند دقيقه بر مى گردم.
از دفتر بير و ن پريدم. هنوز يك پاسبان در انتظار دستور بود. يك اسكنا س ده تومانى در جيب او
گذاشته و گفتم كه سركار كار ما تمام شد. او از من تشكر كرد و براه خود رفت. دوست دائى با ماشين
اش منتظر ما بود. باو گفتم كه حاجى چند لحظه ديگر مى آيد و بطرف خانه دائى راه افتادم.
دائى در را ه بمن پيوست. نيم ساعتى به خانه دائى راه بود. در كوچه هاى قديمى شيراز ساكت در كنار هم راه مى رفتيم. در چهره اش اضطراب نمايان بود. بيشتر در فكر آن مرد بزرگوار و با شهامت بودم تا خودم. تا آنموقع مطلبى درباره خود به او نگفته بودم. در نزديكى خانه اش ا يستادم و به او گفتم
من افسر فرارى هستم همه جا دنبال من مى گردند در همه جا عكس مرا دارند.
او دستش را بروى د هان من گذاشت و گفت بمن چيزى نگو و نگو بكجا مى روى من پير شده ام و نمى دانم چقد ر تاب بياورم برو بدو.
در حاليكه چشمانش پر اشگ شده بود مرا بغل كرد و به تندى از من جدا شد.
به ناچار باز به مادر پناه آوردم. از ديدنم تعجب كردند زيرا با آنها خداحافظى كرده بودم. در پريشانى بودم. دائى و سرنوشت او. زندگى اش را به خاطر من و اصول اخلاقى و سياسى اش سخت به خطر انداخته بود. او انسانى نادر و قهرمانى بى نام بود. دستگيرى و فرار به يك معجزه مى ماند.
روز سوم عصر در زدند خودى نبود زيرا مابين خودى ها قرار داشتيم. سكوت محض بود. خواهر بزرگ در را باز كرد. برادر كوچك شريف در ميان در ايستاده بود. تا آن موقع فكر مى كردم كه دائى و اهل خانه شان از خانه مادر بى خبرند. هر چه بود خودى بود و ما نفسى براحتى كشيديم.
برادر شريف بسته اى در دست داشت. به داخل حياط امد و با خنده و چهره اى شاد گفت:
همه چيز به خير گذشت. دائى به شكار رفت و اين ران آهو را بشمامى فرستد. هر وقت صلاح بود پيش ما بيائيد.
در زندگى هر انسانى جنان دقايق خوشبختى خيلى نادرند و من واقعا خود را خوشبخت احساس مى كردم. بعد از چند روزى شبانه به خانه دائى رفتم. دائى با چهره خندان از روى پتوى خود كه روى آن مى نشست بلند شد و صميمانه دستم را فشرد. جريان بعد در فرماندار نظا مى از ا ين قرار بو ده ا ست
وقتى دائى به فرما ندارى نظامى بر مى گردد سرهنگ مى پرسد:
-مهمانت كو؟
-نيامد و نخواهد آمد
-پنجاه تومان براى شما تمام خواهد شد (پنجاه هزار تومان آنموقع پول زيادى بود)
دراين موقع فرماندار نظامى شيراز وارد اطاق مى شود. دائى دست بزرگ خود را روى شناسنامه من كه در روى ميز بوده مى گذارد و با چشمك زدن به معاون فرماندار رضايت خود را
اعلام مى كند. از مكالمه دو سرهنگ استفاده كرده و شناسنامه را يواشكى برداشته به جيب خود مى گذارد. دائى شناسنامه را به من برگرداند. از او خواهش كردم مبلغى را كه پرداخته است بمن
بگويد كه حزب ما به او مى پردازد. چيزى نگفت و بعد از اصرار من گفت
اينهم كمك مالى من به حزب شما!
بعد ادامه داد:
آهو را شكار كرديم ولى نخورده ايم. در پياز و ليمو خوابيده است. فردا با هم و دوستان شب به بيرون خواهيم رفت. فرد اى آنروز باغ معروف قوام را بمن نشا ن داد. سرايدار باغ دوست دائى بود.
اين تنها محل تاريخى شيراز بود كه مى ديدم. دوستا ن دائى در نزديكى باغ كه محل سبز و خرم و گردشگاه شيرازى ها بود دستگاه آتش و كباب را آماده كرده بودند. ودكاى خلر شيراز نيز داشتند.
دائى مسلما ن و نماز خوان بود. آنشب به خاطر اينكه از خطر بزرگى جسته بود يم جشن گر فته بود.
دائى استكان در دست رو به آسمان كرد و گفت:
خدايا از گناه من بگذر!
زندگى من در خانه مادر روز به روز سخت تر مى شد. خانه تازه ساخت و اطرافش خالى بود كه مى توانست از هر طرف زير نظر باشد. خطرى كه متوجه من بود مى توانست زندگى آرام مادر و سه دخترش را بهم بزند. در فكر خارج شدن از شيراز و يا حداقل تغيير جا بودم.
دوست مشترك من و شريف ايرج كه از فاميل ثروتمند و معروف شيراز بود مى توانست بمن كمك بكند.
او بارها در تهران مرا به شيراز دعوت كرده بود. او آموزگار بود و مدرسه اش در نزديكى خانه مادر بود. شريف آدرس او را براى روز مبادا بمن داده بود. به سراغش رفتم.
دربان مدرسه بعد از خواهش من كه مى خواهم آقاى ايرج... را به بينم با خشونت بمن گفت
برو بيرون و كنار ديوار به نشين بعد از زنگ كلاس او را صدا مى كنم.
خيال مى كرد كه رعيت او هستم.
وقتى ايرج آمد مرا نشناخت و هاج و واج بمن نگا ه كرد مثل اينكه بگويد مرا نمى شناسد و نمى داند از او چه مى خواهم. جلو رفته و به او گفتم
ارباب به بخشيد كه مزاحم هستم يك كار خصوصى دارم مى توانيد چند دقيقه اى بيرون تشريف بياوريد پيشخدمت از ما دور شد. هر دو در كوچه كنار در مدرسه بوديم. به او نزديك شده و گفتم
-ايرج جان من حميد هستم لطفا خونسرد باش
از صد اى من مرا شناخت. رنگش كاملا پريد. از ترسى كه او را گرفته بود متاثر شدم. بازوى او را گر فته و كمى از مدرسه دور شديم. قرار گذاشتيم كه عصر هما ن روز در نزديكى خانه مادر همديگر را به بينيم.

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۱۲
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
-مداخله هوارى بومدين رهبر فقيد الجزاير در رفع اختلاف ايران و عراق از كجا شروع شد؟
-گامى كه رئيس جمهور الجزاير براى نزديكى با ايران برداشت چه بود؟
-چرا اعليحضرت فقيد به اقدام الجزاير روى خوش نشان نداد و دعوت بومدين را در سال ۱۹۷۲ براى شركت در جشن استقلال الجزاير اجابت نكرد؟
-به دستور اعليحضرت قائم مقام وزيرخارجه نمايندگى ايران در جشن هاى دهمين سالگرد استقلال الجزاير را برعهده گرفت و علت اعزام من در معيت ايشان به اين مأموريت چه بود؟
-در الجزاير بين ما و مقامات آن دولت چه گذشت و مذاكرات مرحوم ميرفندرسكى با بومدين و همتاى الجزايرى خود در چه مقوله اى بود؟
-آيا اين سفر ديباچه مطلوبى بر حسن رابطه بين تهران و الجزيره بود كه به انعقاد عهدنامه ۱۹۷۵ انجاميد؟
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
پيشينه دخالت الجزاير براى رفع اختلاف ايران و عراق:
در شماره پيش سخن بدانجا رسيد كه وقتى دولت بعثى عراق و شخص صدام حسين از مراجعه به سفارت ايران در بغداد براى هموار ساختن راه مذاكره مستقيم با اعليحضرت فقيد به جائى نرسيدند و از توسل به ملك حسين پادشاه فقيد اردن هاشمى نيز طرفى نبستند به يكى ديگر از دوستان عرب خود هُوارى بومدين رئيس جمهورى الجزاير توسل جستند.
نكته قابل توجه اين است كه روابط ايران و الجزاير پس از مشاركت دولت الجزاير با عراق و يمن جنوبى و ليبى در شكايت از ايران به شوراى امنيت سازمان ملل (پس از اعاده حاكميت ايران بر جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى) رو به سردى گذاشته بود. سفير ايران در الجزيره به تهران فراخوانده شده بود و سفير الجزاير نيز كه در آنكارا سفير مقيم و در ايران سفير آكرديته بود به كشورش بازگشته و روابط ديپلوماتيك دو كشور به سطح كاردار تنزل كرده بود. در چنين شرايط و اوضاع و احوالى توسل عراق به الجزاير براى ميانجيگرى بين تهران و بغداد كمى سئوال برانگيز به نظر مى رسيد. شايد روابط دو كشور عرب با ايران در محدوده اوپك و نقشى كه ايران در دفاع از حقوق كشورهاى صادر كننده نفت برعهده گرفته بود ايجاب مى كرد كه بين كشورهاى عضو اوپك نوعى تفاهم مشترك حاصل شود و براى حفظ مصالح مشترك، از تفرقه و نفاق پرهيز كنند. البته عراق همانگونه كه در شماره پيش يادآور شدم براى تفاهم با ايران دلايل و ملاحظات خود را داشت و مسأله كردها و حمايت بى دريغ ايران از اكراد در مقابله با عراق در مركز و محور اين ملاحظات قرار داشت.
اما بايد يادآورى كنم كه اقدام الجزاير در وساطت بين ايران و عراق كه به سال ۱۹۷۵ به ثمر رسيد يكشبه انجام نشد و مسبوق به سابقه اى بود كه ناچار به آن پيشينه بازمى گردم.
در جولاى سال ۱۹۷۲ دولت الجزاير دهمين سال استقلال آن كشور را با شكوه خاصى برگزار نمود و به اين مناسبت بومدين از اعليحضرت فقيد هم دعوت كرد كه در اين جشن شركت كنند. ولى اعليحضرت به اين گام مثبت و پيشقدمى الجزاير براى رفع سوءتفاهمات گذشته چندان روى خوش نشان ندادند، چون هنوز از اقدام الجزاير در شكايت ازايران به شوراى امنيت و حمله شديد الجزاير در كنفرانس كشورهاى غير متعهد به ايران رنجيده خاطر بودند به علاوه چه بسا فكر مى كردند كه معمرالقذافى رهبر ليبى هم در اين جشن شركت خواهد كرد و پادشاه ايران قذافى را به هيچوجه تحويل نمى گرفت و در مصاحبه ها از او به عنوان LUNATIC (ديوانه) ياد مى كرد. (هر چند كه اين «ديوانه» هنوز مصدر قدرت و حكومت است و خيلى هم عاقل شده است!)
اعليحضرت نه تنها شخصاً در اين جشن شركت نكردند، حتى يكى از افراد خانواده سلطنتى، يا نخست وزير، يا وزيرخارجه را مأمور شركت در اين مراسم نكردند و دستور دادند كه قائم مقام وزيرخارجه (مرحوم احمد ميرفندرسكى) به نمايندگى از سوى دولت شاهنشاهى در اين مراسم شركت جويد. مرحوم ميرفندرسكى در كتاب «ديپلوماسى و سياست خارجى ايران» طى مصاحبه با آقاى احمد احرار (سردبير فعلى كيهان لندن) چنين مى گويد: «روزى مرحوم دكتر خلعت برى وزيرامورخارجه مرا خواست و گفت اعليحضرت امر فرموده اند شما براى شركت در جشن هاى استقلال الجزاير كه در ماه ژوئيه برگزار مى شود به آن كشور مسافرت كنيد. هديه نفيسى هم از طرف اعليحضرت براى بومدين خواهيد برد. من و آقاى دكتررضا قاسمى كه آن وقت كفالت اداره اول سياسى را داشت رهسپار الجزيره شديم. در الجزيره وقتى از هواپيما پياده شديم رفتارى كه با ما شد رفتارى دوستانه نبود. قبل از ما هيأت نمايندگى هند از هواپيما پياده شد. آنها را با تشريفاتى استقبال كردند و از فرودگاه به محل اقامتشان بردند، ولى ما پس از اين كه چند دقيقه دور و بر خودمان را نگاه كرديم و اثرى از تشريفات نديديم، ديديم يك آقائى آمد و پرسيد شما هيأت ايران هستيد؟ گفتيم بله. گفت من راهنماى شما و راننده شما هستم. من پيش خودم فكر كردم لابد ايشان فرشته محافظ يا به قول فرانسوى ها ANGE GARDIEN ما هستند. ۲۴ ساعت اول ما در هتل دچار ترديد بوديم كه از همانجا برگرديم يا بمانيم و پافشارى كنيم. جوانى در آنجا بود فاضل و ايران دوست: آقاى آل على. ايشان روابط فرهنگى ايران و كشورهاى شمال آفريقا را اداره مى كرد و مخصوصاً با آقاى دكتر عباس نيّرى سفير لايقمان در مراكش همكارى نزديك داشت. ايشان در شبى كه تمام هيأت ها را دعوت كرده بودند دست ما را گذاشت توى دست رئيس اداره مربوط در وزارت امورخارجه الجزاير. قدرى صحبت كرديم. به او گفتم ما قصد داريم برگرديم به ايران و در مراسم رژه و برنامه رسمى دهمين سالگرد استقلال الجزاير شركت نخواهيم كرد. پرسيد به چه دليل؟ گفتم به نظر مى رسد كه ما ميهمان ناخوانده ايم. گفت خير، ميهمان ناخوانده نيستيد و ما از شما دعوت كرده ايم ولى حضورتان بعضى ها را ناراحت مى كند. گفتم منظورتان عراق است؟ خنديد و جواب مثبت داد. بعد از من درخواست كرد در تصميم گرفتن عجله نكنيم. فرداى آن روز ساعت يازده تلفن كردند كه قائم مقام وزير امورخارجه مايل است شما را در وزارت امورخارجه ملاقات كند. رفتيم به آنجا، دو ساعت و نيم صحبت كرديم. صحبت درباره جزاير بود. همان نقطه نظرهاى عراق را تكرار مى كرد و به ما تحويل مى داد. فهميديم كه عراق تبليغات شديد و دامنه دار و مؤثرى در آن منطقه عليه ما كرده است. هيچ نوع جوابى هم در محل به اين تبليغات داده نشده و ميدان بلامنازع در اختيار عراقى ها قرار گرفته است... الخ» (ديپلوماسى و سياست خارجى ايران- صص. ۲۳ و ۲۳۱).
مرحوم ميرفندرسكى سپس پاسخ هائى را كه به اظهارات قائم مقام وزيرامورخارجه داده است در اين مصاحبه نقل مى كند و به ديدار روز بعد با بومدين و اهداى هديه اعليحضرت (كه يك قالى نفيس و سه در چهار نائين بود) به رئيس جمهور الجزاير مى پردازد و حقوق ايران را در شط العرب متذكر مى شود و مطلب را به اينجا خاتمه مى دهد كه بومدين به جبران آن استقبال سردى كه با ما شده بود وزير اطلاعات الجزاير را مأمور مى كند كه هيأت ايرانى را تا فرودگاه بدرقه نمايد.
هفته نامه كيهان لندن كه به تدريج متن كامل اين مصاحبه را كه به صورت كتابى زير عنوان: «در همسايگى خرس، ديپلوماسى و سياست خارجى ايران از سوم شهريور تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷». تدوين و انتشار يافته بود، چاپ مى كرد. اين قسمت از اظهارات مرحوم ميرفندرسكى را در شماره ۶۴۰ آن هفته نامه مورخ ۱۶ ژانويه ۱۹۹۷ زير عنوان «داستان مسافرت به الجزاير و مذاكرات با بومدين» درج نمود و به اعتبار اشاره گذرائى كه مرحوم ميرفندرسكى به ملازمت صاحب اين قلم با ايشان نموده بود تصوير بنده را نيز در ابعاد ۹*۱۱ سانتيمتر در كنار مطلب مندرج، چاپ كرد.
از آنجا كه بنده تناسبى بين اشاره كوتاه و زودگذر جناب ميرفندرسكى با چاپ تصويرم نمى يافتم و از سوى ديگر آن مرحوم به علت ملازمت من با ايشان چيزى نفرموده بود و سبب استقبال سرد مقامات الجزاير را از ما به هنگام ورودمان توضيح نداده بود، ناچار شدم شرحى در اين مورد به كيهان لندن بنويسم كه از خوانندگان علاقه مند رفع ابهام شود.
توضيحات كتبى اين بنده در شماره ۶۴۵ كيهان لندن (مورخ ۲۰ فوريه ۱۹۹۷) درج گرديد كه چون به هر روى با آغاز پادرميانى الجزاير بين ايران و عراق بى ارتباط نيست عيناً در زير نقل مى شود:

دليل فرستادن من به الجزاير چه بود؟
*چرا رفتار الجزايرى ها نسبت به هيأت نمايندگى ايران گرم و دوستانه نبود؟
در شماره ۶۴۰ آن نشريه گفتگوى دنباله دار و خواندنى جناب ميرفندرسكى با آقاى احرار، به مسافرت ايشان در سال ۱۹۷۲ به الجزاير ويژگى يافته و در ضمن به ملازمت اين بنده در ركابشان نيز اشارتى گذرا شده است.
از شما چه پنهان وقتى روزنامه را گشودم و به صفحه ۸ رسيدم، با ديدن عكس خود گمان كردم كه جناب ميرفندرسكى به همان سان كه در خلال اين گفتگو، شمارى از دوستان و همكاران قديم خود را به نحوى مورد نوازش قرارد اده اند، به يكى از زحمتكش ترين همكاران خود نيز كه ۹ سال تمام از مزاياى مأموريت محروم و در ادارات حساس نهم و يكم سياسى در مهمترين برهه هاى تاريخ ديپلماسى معاصر يعنى حل مسأله بحرين، جزاير سه گانه و شط العرب مصدر خدمت بوده و به عنوان عضو هيأت نمايندگى ايران در مذاكره با عراقى ها و عضو كميسيون تدوين اسناد نهائى و بالاخره مسئول و سرپرست اداره اى كه مأمور پياده كردن كليه اصول مورد توافق بين اعليحضرت فقيد و صدام حسين در مارس ۱۹۷۵ بوده است، ذكر خير و اظهار لطفى كرده اند و بر اين پايه سردبير محترم كيهان نيز چاپ عكس اين خدمتگزار دور از وطن را به مقتضاى متن مصاحبه ضرور دانسته است. ولى وقتى نوشتار را بررسى كردم جز همان اشاره گذرا در باب ملازمت با ايشان در سفر مذكور مطلبى نديدم و حيرت كردم كه اين دو كلمه چه تناسب و اقتضائى با چاپ عكس اين حقير آنهم با چنان عرض و طولى داشته، جز اين كه بعضى نكته گيران و عيبجويان حرفه اى را رو در روى اين درويش افتاده قرار دهد به گمان اين كه شخصاً در اين مقوله نقشى داشته و نعوذابالله به انگيزه خودستائى و خودنمائى در جهت چاپ شمايلم به دوستان كيهانى كه كم و بيش به بنده لطف دارند، توسل جسته ام. در حالى كه اُشهدبالله به گواهى همه دست اندركاران «كيهان لندن» اين بنده ابداً در اين باب نه نقشى داشتم و نه اطلاعى.
اين مقدمه را از آن باب آوردم كه خاطر حضرات جوينده و پرسنده را كه از آن روز تاكنون جوابگوى سئوالات پر از ابهام و توأم با غبطه آنان هستم يكبار ديگر آسوده كنم كه حقير بى نيازتر از اين مقوله ها هستم و به مقتضاى تفكر و باور طريقتى ام از بود خود شرمسارم چه رسد به نمود خود!
از اين مقدمه كه بگذريم لازم مى دانم براى روشن شدن ذهن خوانندگان عزيزى كه اين مصاحبه دلنشين را تعقيب مى كنند دو نكته را كه سرور بنده جناب ميرفندرسكى در زمينه اين سفر سرنوشت ساز بدان نپرداخته اند توضيح دهم:
۱-نكته اول، دليل اعزام من در معيت ايشان به الجزيره است.
در تقسيم بندى وظايف ادارات ۹گانه سياسى وزارت امورخارجه، امور الجزاير در حيطه مسئوليت اداره ششم سياسى بود كه در آن موقع همكار گرامى ما آقاى عباس اسفنديارى سرپرستى آن اداره را برعهده داشت و اداره يكم سياسى كه بنده نزديك هفت سال متصدى آن بودم مسئول امور كويت، عراق، عربستان سعودى و يمن شمالى و جنوبى بود. بنابراين، امور الجزاير هيچگونه ارتباطى با اداره تحت نظر من نداشت. به اين جهت، وقتى شادروان دكتر خلعتبرى وزير امورخارجه كه يادش هميشه براى من گرامى است مرا فراخواند و تكليف كرد كه در اين سفر آقاى ميرفندرسكى را همراهى كنم به غلط تصور كردم كه ايشان وظايف ادارات يكم و ششم سياسى را خلط كرده است.
از اين جهت خواستم محترمانه ايشان را متوجه اين اشتباه خيالى كنم، لذا گفتم: «حتماً همكارم رئيس اداره ششم سياسى نيز ملازم سفر خواهند بود» و وزير بلافاصله پاسخ داد: «خير، فقط شما مى رويد و در ضمن تمام مدارك و مستندات لازم را كه مؤيد ادعاى حقه ما در قبال عراقى هاست با خود ببريد...»
با اين توضيح ذهنم از ابهام خالى شد و انديشيدم كه احتمال مداخله و وساطت الجزاير در رفع اختلاف مرزى ايران و عراق عامل و انگيزه اعزام من به اين مأموريت است و چندى بعد كه در خدمت زنده ياد دكتر خلعتبرى براى شركت در مجع عمومى سازمان ملل به نيويورك مى رفتم تا جوابگوى شكايت عراق از ايران باشيم آن مرحوم اين مقوله را تائيد كرد كه اعزام اين بنده به الجزاير دستور شخص اعليحضرت بوده زيرا ايشان از همان زمان حدس مى زدند كه الجزايرى ها در رفع اختلاف ايران و عراق نقش خواهند داشت و ديديم كه حدس پادشاه صائب بود و الجزاير در سال ۱۹۷۵ اين نقش را به بهترين وجهى ايفا نمود و بدين جهت بود كه امر كردند مسئول اداره اول سياسى كه طى سال هاى متمادى در متن مشاجرات و گفتگوها و ادعاهاى طرفين قرار داشته و مرز ايران و عراق را از دهانه نهر خين در جنوب تا دالامپرداغ (نقطه مرزى ايران و عراق و تركيه) وجب به وجب بازديد كرده و صورتجلسات ۱۹۱۳ و ۱۹۱۴ بين ايران و عثمانى را به دقت بررسى نموده و در معيت نماينده دبيركل سازمان ملل براى رسيدگى به اختلافات ايران و عراق به مرز رفته و نقاط حساس مورد اختلاف را به نماينده دبيركل ارائه داده و خلاصه به زير و بم اين اختلاف ديرين آشنائى كامل داشته است، قائم مقام وزير را در اين سفر همراهى كند تا هرگاه لازم شود از نظر ارائه مستندات امر در مذاكرات مطروحه ايشان را يارى نمايد و همانطور كه جناب ميرفندرسكى در مصاحبه يادآور شده اند اساس گفتگوهاى مقامات الجزايرى با ما در آن سفر، اختلاف ايران و عراق و مسأله جزاير سه گانه بود.
۲-جناب ميرفندرسكى در اين مصاحبه به روش غير دوستانه دولت ميزبان به هنگام ورود ما به الجزيره اشاره فرموده و يادآور شده اند كه: «... دچار ترديد بوديم كه از همانجا برگرديم يا بمانيم...» كه البته اگر نظر مباركشان باشد، بنده از ايشان تقاضا كردم كه در اين مورد حساسيتى به خرج ندهيم و به ادامه مأموريت بپردازيم زيرا انعكاس مطلب به تهران و فسخ اقامت، به روابط ما با الجزاير كه وزنه سنگينى در جامعه عرب بود و پس از مدت ها برودت فيمابين رو به گرمى مى رفت، لطمه مى زد و ايشان نيز با سعه صدر پذيرفتند كه بمانيم و مأموريت را انجام دهيم و اما علت اين كه الجزايرى ها در بدو ورود ما تشريفاتى مشابه هيأت هاى ديگر قائل نشدند اين بود كه ما دعوت آنها را دست كم گرفته بوديم و آنها هم در بدو امر واكنش نشان دادند و ما را تا حدودى دست كم گرفتند! و آنچه عوض داشت گلايه نداشت! توضيح اين كه دعوت دولت الجزاير براى شركت در جشن دهمين سال استقلال آن كشور ازرؤساى ممالك مدعو به عمل آمده بود چنانكه ما در آنجا پرنس سيهانوك رهبر كامبوج و پرزيدنت مختار اولدادا رئيس جمهور موريتانى و چند تن ديگر از رهبران كشورهاى آسيائى و آفريقائى را ديديم و آن گروه از رهبران و سرانى كه شخصاً حضور نيافته بودند يكى از اعضاى برجسته خانواده خود يا وليعهد يا نخست وزير كشورشان را به نمايندگى از خود اعزام داشته بودند و تنها هيأتى كه در سطح قائم مقام وزيرخارجه در اين مراسم شركت داشت هيأت ايرانى بود كه لذا در برنامه ديدار و مذاكرات نيز قائم مقام وزيرخارجه الجزاير را در برابر ما قرار دادند و عبدالعزيز بوتفليقه وزيرخارجه و عضو شوراى انقلاب الجزاير به بهانه هائى از ديدار و گفتگو با ما خوددارى كرد.
اين موضوع را چهار سال بعد كه من مأمور كويت شدم و قائم مقام سابق وزيرخارجه الجزيره نيز (كه با ما در آنجا طرف گفتگو بود) به عنوان سفير كشورش به كويت آمده بود تأكيد كرد كه دولت متبوع او انتظار داشت كه اگر اعليحضرت نمى توانستند يا نمى خواستند در اين جشن بزرگ شركت كنند حق بود يكى از برادران خود يا نخست وزير را به نمايندگى خويش روانه الجزيره مى كردند و مى گفت ما براى كسب استقلال و رهائى از قيد استعمار غرب دو ميليون كشته داديم. نهضت الجزاير الهام بخش مشرق زمين براى آزادى و استقلال بود و انتظار نداشتيم اعليحضرت كه هميشه از نهضت هاى استقلال طلبانه ملل زير سلطه استعمار غرب حمايت مى كردند به اين جشن بزرگ ملى ما چنانكه بايد و شايد التفات نكنند.
و اما علت اين كه پادشاه شخصاً به الجزيره نرفت و يكى از شاهپورها يا نخست وزير يا حتى وزيرخارجه را هم مأمور شركت در اين جشن نكرد و دستور داد كه قائم مقام وزير دعوت را اجابت كند، اين بود كه اعليحضرت رويه غيردوستانه بومدين را به هنگام استقرار نيروهاى ايران در جزاير سه گانه تنب ها و ابوموسى و اعاده حاكميت ايران بر اين جزاير فراموش نكرده بود كه چگونه الجزاير، يمن جنوبى و ليبى همراه با عراق از ايران به شوراى امنيت سازمان ملل شكايت و ايران را متهم به تجاوز به سرزمين هاى عربى كردند و البته ديديم كه شوراى امنيت در دسامبر ۱۹۷۱ بدون اين كه وارد ماهيت امر شود به پيشنهاد سومالى به بحث در اين مورد خاتمه داد و به طرفين توصيه كرد كه اختلافات فيمابين را دوستانه حل و فصل نمايند.
شاه هرگز قذافى را نيز براى اين اقدام نبخشيد؛ چنانكه وقتى كنفرانس سران دول اسلامى در ماه مارچ ۱۹۷۴ در لاهور تشكيل شد و بنده هم مانند همه كنفرانس هاى اسلامى (قبل از مأموريت كويت) عضو هيأت نمايندگى ايران بودم، اعليحضرت با وجود روابط گرم و دوستانه اى كه با ذوالفقار على بوتو داشتند به دليل حضور قذافى در اين كنفرانس نه تنها شخصاً شركت نكردند بلكه از اعزام نخست وزير هم خوددارى ورزيدند ودر كنفرانسى كه با حضور اكثريت قريب به اتفاق پادشاهان و رؤساى جمهورى و رهبران كشورهاى اسلامى تشكيل شده بود به اعزام وزيرخارجه بسنده كردند.
لازم به يادآورى مى دانم كه با وجود رفتار غيردوستانه الجزايرى ها در بدو ورود ما به آن كشور، پس از مذاكرات و ديدارهاى بعدى، شخصيت و مرتبت والاى ديپلماتيك جناب ميرفندرسكى چنان آنان را مجذوب كرد كه به دستور بومدين هنگام مراجعت ما به جبران مافات پرداختند. در خاتمه اين حقيقت را اذعان مى كنم كه اين سفر براى من بسيار آموزنده بود و از فن ديالوگ ديپلماتيك كه آقاى ميرفندرسكى به حد كمال از آن برخوردار است، بسيار بهره بردم. دريغ است كه وقتى اخيراً سازمان ملل متحد در به در به دنبال انتخاب يك دبيركل شايسته بود، خلعتبرى ها در خاك خفته و ميرفندرسكى ها در غربت گوشه عزلت گرفته اند.
با تقديم احترام- رضا قاسمى
***
به طورى كه ملاحظه مى شود الجزاير از سال ۱۹۷۲ در انديشه نزديكى با ايران و رفع سوءتفاهمات گذشته و ايفاى نقشى در رفع اختلافات ايران و عراق بود.
دولت الجزاير مى دانست كه اساس اختلاف ما با عراق رودخانه شط العرب است كه يك رودخانه مرزى مشترك است و خط مرز در اين رودخانه طبق موازين بين المللى خط القعر (THALWEG) است ولى دولت عراق هميشه اين حق قانونى ما را ناديده مى گرفت. در دوره سلطنتى عراق ما با آن كشور اختلافات ارضى و مرزى داشتيم و طبق اظهار مرحوم ميرفندرسكى در مصاحبه مورد بحث «پس از آن كه عبدالكريم قاسم در ۱۹۵۸ كودتا كرد و رژيم ديگرى در عراق سركار آمد ما با عراق دعواى ايدئولوژيك هم پيدا كرديم. بنابراين اختلاف ما داراى بُعد ديگرى شد. روزبروز اين اختلاف شدت مى گرفت. هر بار كه براى رفع اختلاف مى نشستند و مذاكره مى كردند، وقتى مذاكره تمام مى شد و از سر ميز برمى خاستند به جاى آن كه از اختلاف كاسته شود اختلاف شدت مى يافت... با تصاحب مجدد جزاير در خليج فارس اين جنگ اعصاب به اوج شدت خود رسيد و در اين مرحله ديگر حريف اصلى ما مصر نبود. ما در سال ۱۹۷۰ با مصر آشتى كرديم. عراق در اين مرحله هماورد اصلى ما بود...»
مرحوم ميرفندرسكى مى افزايد: «سئوالى كه پيش مى آيد اين است كه چطور آن خصومت در آن درجه از حرارت فروكش كرد و منجر به آتش بس و بعد هم انعقاد قرارداد صلح و شروع مرحله دوستى شد؟ دليلش اين بود كه طرفين، هم دولت عراق و هم دولت ايران رسيدند به جائى كه ديدند جنگ غير مستقيم دارد تبديل مى شود به جنگ مستقيم و هيچكدام تمايل به چنان جنگى نداشتند. شاه ايران سياست «تالب پرتگاه» را دنبال مى كرد. نمى خواست از آن جلوتر برود. عراق هم وقتى قبول كرد كوتاه بيايد كه به قول صدام حسين دو تا بمب بيشتر ذخيره نداشت. پس الزامى بود در اين نشستن و دست از خصومت كشيدن. اما علاوه بر اين الزام، مى بايست زمينه اى هم براى صلح و توافق فراهم مى شد. زمينه را عده اى از رؤساى ممالك عرب كه با ايران ميانه خوشى داشتند مهيا كردند كه در بين آنها، مؤثرتر از همه يكى سادات بود و يكى هم بومدين...» (در همسايگى خرس، ديپلوماسى و سياست خارجى ايران، صص ۲۳۹ و ۲۴۰)...
سفر هيأت ايرانى به الجزاير براى شركت در جشن دهمين سال استقلال آن كشور همانگونه كه مرحوم ميرفندرسكى متذكر شده اند: «بيشتر از يك مأموريت و سفر معمولى در نزديكى روابط اعليحضرت (با بومدين) اثر داشت. چون بعد از آن بود كه بومدين با كمك سادات بين ايران و عراق پادرميانى كرد و ميانجى گرى او به عقد قرارداد ۱۹۷۵ انجاميد.» (ادامه دارد)

دكتر مصطفى الموتى
خاندان بيگدلى و سر اسلحه دار رضاشاه
زندگى پر فراز و نشيب غلامحسين بيگدلى
همكلاس شاهپور عليرضا پهلوى- پيوستن به حزب توده و فرقه دموكرات و فرار به شوروى و مراجعت به ايران بعد از انقلاب
003825.jpg
الموتى
اخيراً كتابى به دستم رسيد با عنوان (ديوان بيگدلى) كه متعلق به پروفسور غلامحسين بيگدلى مى باشد كه به كوشش دكتر رحيم چاووش اكبرى تهيه گرديده است. در اين كتاب كه اشعارى به فارسى و تركى به چاپ رسيده است. ضمن شرح حال نويسنده معلوم شد اين كتاب به افسرى تعلق دارد كه زندگى پر فرازونشيبى داشته كه هنگام تحصيل در دانشكده افسرى باشاهپور عليرضا پهلوى همكلاس بوده و بعد از شهريور ۲۰ به سازمان نظامى حزب توده پيوسته و با فرقه دموكرات آذربايجان همكارى داشته و به شوروى گريخته و سال ها در آنجا بوده و پس از انقلاب به ايران مراجعت كرده و در تهران زندگى را ترك كرده است.
سرتيپ منوچهر هاشمى از افسران شايسته ايران كه كتاب پر محتوائى درباره (كارنامه ساواك) منتشر ساخته چنين نوشته است:
شاهپور عليرضا در سال چهارم دبيرستان نظام با ما همكلاس شد و به خاطر او كلاس جديدى تشكيل گرديد كه ۳۰ نفر براى همكلاسى با او انتخاب شدند. من و غلامحسين بيگدلى در پشت نيمكت والاحضرت جا داده شده بوديم. غلامحسين بيگدلى هميشه شاگرد اول كلاس بود و خط و ربط خوبى داشت- من هم در علوم رياضيات در رديف نفرات اول كلاس بودم غلامحسين بيگدلى برادرزاده يدالله خان بيگدلى سر اسلحه دار رضاشاه بود وبعدها داماد عمويش شد. بيگدلى گاهى هم به درباراحضار مى شد و در دروس به شاهزاده كمك مى كرد.
وقتى من و او به درجه افسرى رسيديم براى هميشه از هم جدا شديم و با سرنوشتى كه پيدا كرد هرگز او را نديدم تا اين كه پس از چهل و چند سال كتابى به دستم رسيد كه شرح حال خود را نوشته بود. بعد از رفتن رضاشاه او مخالف كامل العيار رژيم سلطنتى شده و از ارتش نجات بخش شوروى و انقلاب سخن مى گفت- به او گفتم تو كه همكلاس شاهپور عليرضا بودى و به دربار رفت و آمد داشتى چرا چنين شده اى؟ ولى او به شدت از دربار و شاهپور عليرضا انتقاد مى كرد.
بعدها شنيدم مورد سوءظن قرار گرفته و به كرمان تبعيد شده ولى بر اثر وساطت عمويش به همدان منتقل مى گردد و با واحدى كه مأمور مقابله با طرفداران فرقه دموكرات آذربايجان بوده با عوامل فرقه دموكرات رابطه برقرار مى كند و با استقرار در دهات عمويش از عوامل مهم فرقه دموكرات مى شود. پس از سقوط حكومت فرقه دموكرات به شوروى فرار مى كند. ديگر از او خبرى نداشتم كه شرح حالش به دستم رسيد كه نوشته است وقتى به شوروى مى گريزد با غلام يحيى درمى افتد كه او را دور از زن و فرزندش به مدت ۷ سال و نيم به سيرى تبعيد مى كنند. تا اين كه پس از فوت استالين به باكو برمى گردد و همراه اعضاى خانواده اش به مسكو كوچ مى كند و جملگى به تحصيل مى پردازند. خود در رشته ادبيات و زن و فرزندان و داماد و عروسش در رشته پزشكى دكترا مى گيرند و او نيز به تدريس ادبيات فارسى در مسكو پرداخته و عنوان پروفسورى دريافت مى دارد. بعد از انقلاب همراه خانواده اش به ايران بازگشت و كتاب (گذرعمر) را در آنجا به چاپ مى رساند.
غلامحسين بيگدلى در شرح حال خود چنين مى نويسد:
من فرزند فتح الله خان بيگدلى منسوب به دودمان كهن سال بيگدلى مى باشم كه در ميانشان خداوندان شمشير و قلم بسيار بوده اند.
من تحصيلاتم را در رشته نظام طى كرده و هميشه شاگرد اول بوده ام. در زندگى خانوادگى از يك طرف با زندگى اعيان و اشراف و از طرف ديگر با زندگى كشاورزان و كارگران محروم آشنا بوده و به اختلاف بى تناسب مى انديشيدم كه با فرا رسيدن شهريور ۲۰ عضو حزب توده ايران شدم و غافل از اين كه ناآگاهانه به دام افتاده ام و به سوى منجلاب فساد سوق داده شده ام. عضو سازمان نظامى حزب توده گرديدم و در واقعه گنبد و مرگ اسكندانى در مرداد ماه سال ۱۳۲۴ قريب ۱۵ تن از افسران منتسب به حزب توده دستگير شدند كه من هم جزو آنان بودم كه به شيراز و كرمان تبعيد شده و مدت ۶ماه در كرمان زندانى بودم. پس از آزادى از زندان راهى آذربايجان شده و در آذرماه سال ۱۳۲۵ به خاك شوروى پناهنده شده و ناگزير جلاى وطن كردم. در مدت ۶ماه شرايط فلاكتبارى را گذراندم و در بهار سال ۱۳۲۶ با خانواده ام به شهر باكو منتقل شديم. شروع به تحصيل دانشگاهى كردم ولى به علت گزارشات دكتر جهانشاهلو دشمن خانوادگى ما و غلام يحيى دانشيان سرسپرده ماركدار شوروى زندانى شده و مدت ده ماه در سلول هاى مخوف زندان با شكنجه هاى غير انسانى عجيبى روبرو شدم و مرا به مدت ۲۵ سال زندان محكوم نمودند. در تابستان سال ۱۳۲۸ مرا با قطار در واگن هاى (حيوان بر) با طى ۱۷هزار كيلومتر راه به مجاورت قطب شمال به (كالما) بردند كه سرزمينى پر از يخ بود. در آنجا غير از انسان زندانى و گوزن و سگ و خرس موجود زنده ديگرى زندگى نمى كرد.
من مدت ۷سال تمام در بهترين ايام زندگى ام را در اين يخچال ها مخوف و در اعماق معادن با اعمال شاقه و تنبيه هاى بدنى در شرايط بردگى سپرى نمودم.
با مرگ استالين عصر زور و اختناق به پايان رسيد. جلادان رژيم و دشمنان بشريت نظير بريا و با فراوف اعدام شدند. من نيز در سال ۱۹۵۴ با قيد برائت و عذرخواهى آزاد شدم و پس از طى ۱۴ هزار كيلومتر راه با وسايط نقليه مختلف به مسكو رسيدم و مورد دلجوئى قرار گرفتم. دو ماه در مسكو در آسايشگاه از من پذيرائى كرده سپس عازم باكو شده پس از هفت سال و اندى به خانواده ام پيوستم و دوران پناهندگى من در شوروى آغاز گرديد و با كمال انصاف با ما رفتار شد و وسائل تحصيل و كار من و خانواده ام فراهم گرديد كه همه افراد خانواده ام به اخذ درجات علمى نائل شده اند.
بعد از بازگشت به باكو مجدداً مبارزه آشتى ناپذير من با غلام يحيى آغاز شد. او و دارودسته اش كه در قتل و تبعيد هزاران پناهنده سياسى دخالت داشتند مى بايست هنگام تصفيه جنايتكاران به كيفر اعمالشان مى رسيدند ولى به جهائى كه روشن نشد اين كار صورت نگرفت اما ديگر نمى توانستند مثل دوران فردپرستى به همان كارها ادامه دهند. غلام يحيى با وجود اين كه افليج شده بود باز هم به اعمال ناشايستى دست مى زد و به پرونده سازى و آزار مى پرداخت اگر چه نام خود را دانشيان گذارده بود اما هيچگونه دانشى نداشت.
من در ۳۳ سال دربدرى اضطرارى متوجه شدم كه تمام آن ادعاهاى بشر دوستى جز صحنه سازى نبود به همين جهت شروع به فعاليت علمى و ادبى نموده و پس از طى دانشكده حزبى در انستيتوى زبان و ادبيات و آكادمى علوم آذربايجان شوروى استخدام شدم و دكتراى ادبيات را گرفتم و دوره ۶ساله فوق دكتراى خود را به پايان رسانيده و بيش از ده جلد كتاب و چند مقاله علمى به چند زبان خارجى منتشر ساختم. همسرم تاج الملوك بيگدلى در رشته پزشكى متخصص امراض زنان، پسرم جمشيد بيگدلى جراح عمومى و دخترم مهشيد بيگدلى متخصص حلق و گوش و بينى و عروسم سئويل بيگدلى كه دختر يك پناهنده سياسى ايران بود و به مناسبت فوت پدرش در خانواده ما بزرگ شده بود متخصص چشم گرديد.
بعد از انقلاب به ميهن بازگشتيم و همه در كارهاى خود به كار مشغول گرديديم و كتاب (شهريارنامه) و (ديدار با شهريار) را منتشر نموده و ويراستار كتاب (ادب خزينه سى) بوده و لغت نامه فارسى و تركى را تهيه كرده و (صحاح العجم) هند و شاه نخجوانى را براى چاپ آماده نموده ام و در فارسى و تركى اشعارى سروده و با خط خود نوشته ام و در ۸۰ سالگى با اين كه بدون اين كه دستم بلرزد آن را با خط خود نوشتم (كه بعد از مرگ او به چاپ آن اقدام شد) كه نمونه اى از آن اشعار چيست چنين است:
بعد من كيست پرستار تو دلدارت كيست
همدمت كيست بتا محرم اسرارت كيست؟
بيگدلى در غم هجران تو افسرد و بمرد
بعدوى اى مه رخشنده پرستارت كيست؟
***
آقاى اميرحيدر بيگدلى در نامه مفصلى همراه با اسناد و مدارك مختلف به نويسنده يادآور شده كه در جلد هفتم (ايران و در عصر پهلوى) مطالبى درباره غلامحسين بيگدلى داماد اسلحه باشى رفيق رضاشاه چاپ شده كه لازم دانستم مطالبى درباره (خاندان بيگدلى) را در اختيارتان بگذارم كه اكنون به خلاصه اى از آن اشاره مى شود.
يكى از افراد خاندان بيگدلى يدالله خان بيگدلى اسلحه دار مخصوص رضاشاه بود. او در سال ۱۲۶۲ شمسى در تهران متولد شد. چون پدرش املاكى در زنجان و قزوين و همدان داشته به اين روستاها مى رفته و با كمك دائى هاى خود كه از خاندان قراگزلو بوده اند بهره ساليانه روستاها را مى گرفته است ولى در اثر توصيه بستگانش وارد قزاقخانه مى شود كه چهارماه بعد از آمدن رضاخان به فوج سوادكوه مى رود كه رضاخان زير دست سلطان حسينقلى خان بيگدلى كار مى كرده و از آنجا يدالله خان پسر سلطان حسين خان با رضاخان دوست مى گردد. در جنگى كه در آذربايجان پيش مى آيد ميرپنج ايوب خان نصيرى تير خورده به زمين مى افتد و دستش مى شكند كه يدالله خان، او را به ترك اسب خود سوار كرده از مرگ مى رهاند. رضاخان كه اين از خود گذشتگى را مى بيند بى نهايت به يدالله خان دلبستگى پيدا مى كند كه اين مهربانى تا شهريور ۲۰ ادامه پيدا مى كند و اسلحه دار مخصوص شاهنشاه پهلوى عنوان مى يابد.
من كه فرزند او هستم سرنوشت پدرم يدالله خان بيگدلى و همكارى او را با رضاشاه بزرگ در كتابى نوشته و نوارهائى تهيه كرده ام با عكس هاى فراوان ولى افسوس كه كامل نگرديد.
سرهنگ حسينقلى خان بيگدلى و فرزندش يدالله خان بيگدلى از همه افراد فاميل مى خواهند كه به تهران آمده و با رضاشاه همكارى كنند كه تعداد قابل توجهى از آنها در رشته نظام تحصيل كرده و به كار مشغول مى شوند كه يكى از آنها غلامحسين بيگدلى بود كه ديوان پروفسور غلامحسين بيگدلى را منتشر ساخته است.
غلامحسين بيگدلى در سال ۱۳۲۱ با خواهر من دكتر تاج الملوك بيگدلى ازدواج كرده است.
در گذشته دودمان بيگدلى با جهانشاه خان افشار برخورد زيادى داشته و چند تن از بزرگان بيگدلى در اين زد و خوردها كشته شده اند كه روستاهاى آنها را جهانشاه خان گرفته بود كه پس رسيدن رضاشاه به سلطنت اين روستاها پس گرفته شد.
در واقعه فرقه دموكرات يدالله خان بيگدلى به تهران آمده و گزارش آمدن فرقه دموكرات را به شاهنشاه ايران مى دهد و با سران ارتش ديدارى داشته و با هدايت الله خان مكرم افشار نماينده قزوين براى جلوگيرى از فعاليت فرقه دموكرات به فعاليت پرداخته و به سفارش يدالله خان اسلحه دار باشى جنگ افزار مورد نياز در اختيار آنان گذارده شد و سه تن از افسران وقت (تيموربختيار سپهبد بعدى)، سروان رضا طباطبائى (سپهبد بعدى)، سروان سلامى با محمودخان ذوالفقارى همكارى كردند ولى ستوان يكم غلامحسين بيگدلى داماد ما چون توده اى بود دستگير و به كرمان تبعيد شد. ولى سروان على بيگدلى كه بعداً سپهبد و رئيس ضد اطلاعات ارتش شد با ما همكارى مى كرد. در جريان اين مبارزات بار ديگر غلامحسين بيگدلى عليه ميهن پرستان اقدام مى كرد.
پس از شورش ۱۳۵۷ غلامحسين بيگدلى پس از سال ها كه در شوروى به بسر برده بود با كشتى از راه بندر پهلوى به ايران آمد و خود را پروفسور ناميد و نزد خاندان بيگدلى ابراز پشيمانى كرد و خواست كه گذشته را فراموش كنيم ولى بعداً با برادرش كه افسرى ميهن پرست بود اختلاف پيدا كرد و سرانجام سرهنگ بيگدلى افسر ميهن پرست با سرهنگ اسدالله فروغى، سرهنگ قدرت الله ديده ور، سرهنگ ابراهيم صيرفى، سرهنگ محمود صباح، سرهنگ غلامحسين رحيمى، سرهنگ اميرحسين عبدالملكى، سروان عبدالله امير طهماسب، شيرزن گلشن شاهنده، شيرزن گلناز نقيب منش، سرگر عسكر مهاجر، سرگرد سياوش توكلى، سرگرد محمد خشايار، سرگرد محمد جواد لطف زارعى، سرگرد كوروش ياراحمدى در سال ۱۳۶۰ در تهران دستگير و توسطه جمهورى اسلامى اعدام شدند ولى پروفسور غلامحسين بيگدلى با دكتر سلام الله جاويد و دكتر جواد هيئت به همكارى ادامه داده و در سال ۱۳۷۷ در ايران درگذشت و در امامزاده طاهر به خاك سپرده شد. او كسى بود كه نمك را خورد و نمكدان را شكست.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •