Nimrooz
Vol. 18, No. 918, February 2, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۸ - جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵
مهدى قاسمى
هم آغوشى آقاى «چاوز» و آقاى «احمدى نژاد»
وقتى ابتذال و مسخرگى به حوزه ى «ايدئولوژى ها» سرايت مى كند...
ما بايد بكوشيم تا «انقلابمان» را به ساير نقاط جهان صادر كنيم
از «افاضات» احمدى نژاد رئيس جمهورى «صاحب الزمانى» خطاب به «چاوز» قائد «سوسياليستى» ونزوئلا
***
003855.jpg
مهدى قاسمى
از دنياى «سياست» گذشته، در روزگار ما نفوذ گسترده ى «ابتذال» و حتى «مسخرگى» در قلمرو «ايدئولوژى ها» پديده ى حيرت انگيزى است كه عاقبت آن پيدا نيست، شايد هم پيدا است. همان «ابتذال و مسخرگى».
منطقى ها مى گويند: «استدلال هر ادعا با مدعى است» پس بر ادعاى خود دليل مى آورم: «نتايج» ديدارهاى اخير احمدى نژاد از آمريكاى لاتين و بوس و كنارهائى كه ميان رهبران نوخاسته و به اصطلاح «چپ رو» اين منطقه- گمان مى كنم اصطلاح «چپ زن» رواتر باشد- مبادله شد و خصوصاً هم آغوشى هاى او با آقاى «چاوز» قائد گويا انقلابى «ونزوئلا» كه اين روزها سخت بر «آرمان هاى سوسياليستى» خود تأكيد مى كند، در مجموع شاهدهائى زنده براى برهان دعوى من هستند.
نقطه ى اوج اين «تفاهم و جوشش انقلابى» در آنجا ظاهر شد كه احمدى نژاد (رئيس جمهورى صاحب الزمانى رژيم تهران) ضمن شادباش هاى «صميمانه ى» خود به آقاى «چاوز» و البته به مناسبت تجديد انتخاب و صدرنشينى او، پيشنهاد كرد كه «ما بايد بكوشيم تا (انقلابمان) را به ساير نقاط جهان صادر كنيم.»
البته اين دعويِ مبنى بر ضرورت صدور «انقلاب» را بارها از زبان آقاى خمينى هم شنيده بوديم. منتهى در اين ميان تفاوتى هست و پيدا است كه اين تفاوت را مغز كوچك احمدى نژاد كه كوششى دارد تا خود را پيرو بى كم و كاست خط امام و «ميراث فكرى» او معرفى كند، به درستى درنيافته است. فتواى «امامِ» او اين بود كه «ما انقلابمان را به تمام جهان صادر مى كنيم، زيرا كه انقلاب ما اسلامى است و تا بانگ آن در تمام جهان طنين نيفكند، مبارزه ادامه دارد- به نقل از پيام آقاى خمينى به مناسبت نخستين سالگرد انقلاب- ۲۲بهمن ۱۳۵۸» و يا:
«بايد اسلام را در همه ى بلاد عالم پياده كنيم و همه جا بيرق اسلام را بلند كنيم- خطاب به پاسداران انقلاب- تهران- ۲۹ ارديبهشت ۱۳۵۹».
ناگفته پيدا است «افاضات» امام، هر چه بود از حوزه ى «اسلام و مسلمانى» خارج نبود.
پرسش اين است كه منظور احمدى نژاد كه اصرار دارد تا به ياران و حتى رقيبان درونى خود حالى كند كه هرگز قدمى برنمى دارد مگر در جاى پاى «امامِ راحل»، از كاربرد كلمه ى «انقلابمان» آن هم خطاب به آقاى «چاوز» چه مى تواند بود؟
همين پرسش از آقاى «چاوز» نيز كه اين روزها سخت بر «پرچم سوسياليستى» خود مى بالد و بالِش خود را به تكرار به زبان مى آورد، بى زمينه نيست. چرا كه او پس از شنيدن افاضات احمدى نژاد، بى درنگ او را به آغوشش مى كشد به نشانه ى تائيد و تسجيل كه خوش گفتى و دُرّ سفتى.
با تكيه به معناى روشن كلمه ى «انقلابمان» قاعدتاً اين مفهوم متبادر به ذهن مى شود كه «انقلابِ» «آنها» حتى بيش از رگه هاى مشترك اصولاً واجد سنخيّتى جوهرى است. به بيان روشنتر «سوسياليسم» آقاى چاوز و احتمالاً آقاى «اُرتگا» از همان خميره ى «ولايت فقيهِ» محبوب آقاى احمدى نژاد است و اگر اختلافى به چشم مى خورد، عَرَضى است. از نام ها و عنوان ها است.
روان تر بگويم، من از كاربرد كلمه ى «انقلابمان» منطقاً اين مفهوم را استخراج مى كنم كه «سوسياليسم» آقايان چاوز و اُرتكا و ديگر از اين قماش دقيقاً از همان درون مايه ى «نظام ولائى» ميهمان گرامى شان است كه مظاهر زنده ى آن را در كنار «چاه جمكران قم» و مجموعه ى بيشمار امامزاده ها و تكايا و مساجدى كه پشت به يك بودجه ى سنگين حكومتى مثل علف هرز در خاك ايران روئيده اند و مى رويند و نيز در صحنه هاى چندش آور «سنگسار» و «قطع دست و پا و انگشت و بيرون كشيدن چشم از حدقه ى» متهمان و ديگر از اين نمادهايِ «قضا و قصاص اسلامى»... بايد شناخت.
لابد توجه داريد كه اگر من از نفوذ «ابتذال و مسخرگى» در پهنه ى ايدئولوژى ها مى گويم، پُر بيراه نرفته ام. همين جا، به گمان من بايد به ارواح ماركس، اِنگلِس و سوسياليست هاى به قول ماركس پندارى (اوتوپيك) مانند «تاماس مور» و «سن سيمون» تا سوسياليست هاى قرن بيستم نظير «ژان ژورس» و «لئون بلوم»، تسليت گفت كه ميراث شان نصيب چه تُنُك مايه ها و بندبازهاى فريبكارى شده است.
و همين جا نيز در پرانتز اين تذكر را لازم مى دانم كه اگر من بدين گونه از اين جمع انديشه گران تاريخ ياد مى كنم، دليل آن نيست كه در خط فكرى آنها مى رانم. پنهان نمى كنم كه من خود روزگارى از دوران جوانيم را با اعتقاد و راسخ به انديشه هاى به ويژه ماركس آن هم به عنوان نسخه ى بى بديل و محتوم براى غلبه بر آلام بشرى سپرى كردم و حتى گامى جلوتر دريافت ها و «پندارهاى» او را در قلمرو «اقتصاد و تاريخ» يگانه حاصل تتبع «علمى» تاريخ مى دانستم و امروز كه قريب ۱۸۰ سال از آغاز زندگى سياسى ماركس مى گذرد، يكجا بنا بر نگرش عقلى و يكجا بنا بر واقعيت هاى تاريخى، از آن باورها فاصله گرفته ام ولى در عين حال به دور از انصاف مى دانم كه از نبوغ ماركس كه ثمر انديشه هاى او از نيمه ى دوم قرن نوزدهم تا دهه هائى از نيمه دوم قرن بيستم، بر جوامع روشنفكرى و حتى توده هاى شرق و غرب، مستقيم و نامستقيمم نفوذ و رسوخ داشته است، ناگفته بگذرم. حتى دست كم از ديدگاه خود نمى توانم بر اين واقعيت چشم به بندم كه چه بسا اعتقاداتى كه امروز در خطه ى «حقوق بشر» و «عدالت اجتماعى» مطرح است، اگر نگويم در خط مستقيم، ولى مى توانم بگويم، لااقل از علاقه ى مبرم او به انسان «رَسته از ستم» نشأت گرفته است ولى از آنجا كه قصد من به مقوله ى ديگرى تعلق دارد، هر چند مى دانم اين ادعا نيز نيازمند «استدلال» است، ناگزير به همين مختصر بسنده مى شوم و اگر فرصتى دست داد، آن را به مبحثى مستقل وامى گذارم و بحث من پيرامون همان «ابتذالى» است كه گريبان بسى از ايدئولوژى ها و از آن جمله «سوسياليسم» و ساير نحله هاى «چپ» يا «چپ زن» را گرفته است. نگاه كنيد به دفتر سرگذشت ايده هاى چپ در همين جوامع آمريكاى لاتين كه خاصه در قلمرو كشمكش هاى استعمارى و ضد استعماريِ اين منطقه چه نقش زاينده اى داشتند و مسلماً در اولين برداشت به اين نتيجه مى رسيد كه اكثر جنبش هاى استقلال طلب و آزاديخواه آمريكاى لاتين در بافت خودروى به ايده هاى سوسياليستى داشتند كه رَشَحات آن را بى هيچ گفتگو در ادبيات پر بار و جاندار اين منطقه نيز سراغ مى گيريم. در آن دوره ظهور رژيم سالوادر آلنده در شيلى خود شاهدِ نمونه اى از تابش هاى آزاديخواهانه ى آمريكاى لاتين بود. شك نيست كه حكومت آلنده با مايه هاى ماركيستى شكل گرفته بود ولى حقاً بايد گفت كه ماركسيسم او از سنخ «روسى» آن نبود، روح دمكراسى را با خود داشت و هر چه بود به صداقت آميخته بود. حكومت او فرو افتاد (و به بيان روشن تر، فرويش انداختند) زيرا در آن دوره ى كوتاه زمامدارى بر حيثيت و استقلال وطن خود مهر مى ورزيد و هيچگاه هم به آن سيخ و ميخى كه جانشين او «پينوشه» براى خاموش ساختن دگرانديشان به كار گرفت، متوسل نشد. ماركسيست بود ولى هرگز به قصابى استالينيست هاى روسى اقتدا نكرد و بازمى گويم هر چه بود و حتى اگر به باورهاى فلسفى و اقتصادى خود سخت پايبند بود، ولى عنصر مستبدى نبود و خميره اش با روح دمكراسى آميخته بود تنها آنچه درباره ى او مى توان گفت اين است كه خط او همچنان با نظر به عمق تحولات «روبنائى و زيربنائى» جوامع بشرى، يعنى به حكم تجربه نمى توانست به چشم انداز باورهاى او براى مردم شيلى منتهى شود. همه ى حرف من صد البته آگنده از تأسف اين است كه چطور همه ى آن ميراث آزاديخواهى (و حتى سوسياليستى) آميخته به صداقت و ايمان، با ظهور عناصرى چون «چاوز» دستمالى و آلوده شده است. تا آنجا كه عنصر پليدى چون احمدى نژاد كه دستش و دست يارانش تا مرفق به خون آزاديخواهان ايران آغشته است از او طلب مى كند تا دست در دست هم بگذارند و «انقلابشان» را به سراسر جهان «صادر كنند». آرى همه ى بحث من اين است كه با تأسفى دوباره سرنوشت ملت هاى اين منطقه (آمريكاى لاتين) را در كف اين شعبده بازان حدس مى زنم كه حكايت دردآور خود ما را در سير صد ساله ى گذر از چاله ها و چاه ها تداعى مى كند، گفتنى است كه شگرداين نابكارانِ به اصطلاح سوسياليست به ويژه در كِشش مردم، تأكيد و ابرام بر تجاوزات همسايه ى «بزرگ» ديوار به ديوارشان، ايالات متحده است كه در طى زمان پنيوشه ها و سوموزاها را بر آنها تحميل كرده است و اين غايت حيله گرى و تمام معناى «سوءاستفاده» است.
مردم آمريكاى لاتين حق دارند آن تجاوزها را محكوم كنند- حق دارند كه به خود باشند و با خود باشند- حق دارند سيادت غير را واپس بزنند ولى پرسش اين است كه از كدام راه؟
از راهى كه آقاى چاوز برگزيده است؟
از راه بَزَك «ضدامپرياليستى» به چهره نشاندن و در عين حال با يكى از جرثومه هاى فساد و واپس گرائى و خرافه پرستى لاس زدن؟
اين آقاى «چاوز» و يا آقاى «ارتگا» و ديگر از اين قماش آيا به كسى جواز مى دهند تا پشت ميكرفن راديوهاى دولتى شان بيايد و به مردم ونزوئلا و نيكاراگوئه بگويد: اين آقاى احمدى نژاد را كه به آغوش گرفته ايد و با او ميثاق «صدور انقلابتان» را امضاء مى كنيد، از چه فلّزى است؟ -چه بروز مردم كشور خود و دگرانديشان از خود آورده است؟ و نيز آزادانه به ملت هاى آنان بگويد: كجاى «سوسياليسم» با رژيم «صاحب الزمانى» و «افكارِ» پوسيده ى معماران «چاه جمكران» و متصديان آن «قصاص بربريِ» رايج در قلمرو حكومت همين دوست نو پيداى شما خوانائى دارد؟
پيش از آن كه در متن نظر پيش بروم، ناگزيرم از اين شگفتى خود نيز ياد كنم كه چگونه گروه و يا عناصرى از مدعيان وابستگى به «نهضت چپِ» خود ما هم، همين كه امثال چاوز را در تقابل با «آمريكا» مى يابند. زبان ستايش باز مى كنند كه گوئى «كاوه اى» است به ميدان آمده، تا ريشه هاى ضحاكيِ «امپرياليسم» را از بيخ و بن بركند؟
اگر او ستودنى است، چرا نبايد زبان به ستايش احمدى نژاد و خامنه اى و مصباح يزدى و ديگر از اين جانوران گشود كه نشخوار شبان و روزانشان ناسزا به «امپرياليسم جهانخوار آمريكا» است؟
گمان من اين است كه اين «دوستان» تحت تأثير ميراث هاى ذهنى خود كه هيچ نيست مگر حاصل دوران جنگ سرد، قادر نيستند اين واقعيت را هضم كنند كه وقتى توجيه «هدف» به «وسيله و هر وسيله و به هر بهاء» واگذار شود، آنگاه «هدف» در نفسِ خود خواهد پوسيد و اين درس را از گاندى داريم كه دقيقاً به خلاف رأى لنين كه گفته بود: «هدف وسيله را توجيه مى كند» بانگ برداشت كه نه!
«نه تنها وسيله بايد هدف را توجيه كند بلكه اين وظيفه ى وسيله است كه بايد هدف را تقديس كند و به آن ارزش بخشد.»
با تأسف بسيار بايد بگويم در آن دوران جنگ سرد، عمده ترين جبهه ى چپ ايران يعنى «حزب توده ايران» و به تَبَع آن بسى ديگر از عناصر و گروه هاى چپ (گاه خواسته و گاه ناخواسته)- از جمله خود من- ايدئولوژى را در ندائى كه از «مسكو» مى رسيد خلاصه كرده بوديم و نداى مسكو در نبرد با رقيب «جهانخوارش» (آمريكا) خلاصه شده بود.
به بيان ديگر ما ظاهراً در خط «سوسياليسم و كمونيسم» مى رانديم ولى تنها «وسيله مان» انتظار به دريافت «بخشنامه اى» بود كه از دبيرخانه ى «حزب كمونيست اتحاد شوروى» و طبعاً به تبعيت از فرمان رفيق استالين ها و حتى باقِر اوف ها صادر شود و به وسيله ى «رفقا» كيانورى ها و كامبخش ها به دست ما برسد كه هيچ نبود مگر «فرمان جنگ با امپرياليسم آمريكا». ايدئولوژى فراموش شده بود. مسائل ملى از ياد رفته بود، حتى نام ماركس و انگليس هم واپس رفته بود. بايد مصدق را مى كوبيديم و او را «يك فاشيست تمام عيار و در تراز گوبلز» و «خصم سوگند خورده ى توده ها» و حتى «كارگزار امپرياليسم آمريكا» مى خوانديم، چرا كه حاضر نبود از دلبستگى به مصالح ملى خود دست بردارد. چرا كه آمادگى نداشت تا با «استعمار بزك كرده» چون ما تبعيت كند (پنهان نمى كنم كه من اين ها را مى گويم و بازمى گويم تا شايد اندكى از آن غبار تيره اى كه از آن دوران بر سر و روى خود دارم، روبيده شود. زيرا بسى از آن مقالات در نشريه هاى به سوى آينده و مردم ارگان حزب، از قلم من جارى مى شد.)
به حرف خود بازگردم- بى شك مقابله با دستبردهاى خارجى نمى تواند از كارنامه و برنامه ى آزاديخواهان حذف شود ولى جوهره ى سخن پيرامون همان رابطه ى «هدف» و «وسيله» است.
بدين قياس اگر كاوش خود را به ژرفاها ببريم، خواه ناخواه به اين پرسش مى رسيم كه اين آقاى «چاوز» با اين اصرارى كه بر كوس «سوسياليسم طلبى» مى كوبَد، اگر جز بقاى هسته ى قدرت در پوست بى رمق «سوسياليست نمائى» هدفى پيش رو ندارد، چرا با يكى از زشت ترين نمادهاى پس گرائى و خرافه پرستى عقد اتحاد مى بندد؟
آيا در اين پيمان «انقلابى» همسفرى صديق تر و «مردم دوست تر» چون احمدى نژاد نجسته است؟
توجه داريد كه من دارم از واقعيت تلخى نقل مى كنم كه روزگارى دامن ما را هم چسبيده بود و متأسفانه هنوز هم تَبَعات آن در ذهن بعضى از ما رسوب خود را حفظ كرده است.
بگذاريد قصه اى و نه قصه اى كه حكايتى از احوال آن روزگار براى شما نقل كنم تا بدانيد چطور ايدئولوژى ها (حالا اصالت يا عدم اصالت آنها جاى خود دارد.) فداى جزميت ها و گاه دستاويز جناياتى مى شوند كه در عرصه هاى قياس براى چنگيزها و هلاكوها، روسپيدى مى آورند.
آنچه براى شما نقل مى كنم از متن حوادثى است كه من خود مستقيماً در آن شركت داشتم. بى مقدمه بگويم كه يكى دو سال پس از انتشار نشريه ى «به سوى آينده» ارگان علنى حزب توده ايران مرا هم كه پيشترها در نشريه ى «مردم براى جوانان» ارگان سازمان جوانان حزب قلم مى زدم، اينك كه دوران دانشجوئى خود را مى گذراندم و به لحاظ سنى «مفتخراً» به عضويت حزب درآمده بودم، به عضويت هيأت تحريريه ى روزنامه ى «به سوى آينده» ارگان علنى حزب فراخواندند. اعضاء اين هيأت عبارت بودند از: «داوود نوروزى، محمدحسين تمدن، محمدجعفر محجوب، جهانگير بهروز، على مستوفى و صفويان كه نام كوچكش را فراموش كرده ام» و حالا من كه به اين جمع پيوسته بودم. آن زمان حزب توده ايران هنوز غير قانونى بود و به حالتى نيمه علنى درآمده بود. «به سوى آينده» يك دفتر علنى داشت كه در كوچه ى نكيسا، فاصِل ميان خيابان هاى فردوسى و لاله زار به مديريت «محمود ژندى» مردى شريف و درستكار اداره مى شد كه در واقع به جز اداره ى مالى و توزيع مسئوليتى نداشت ولى چون آشكارا كار مى كرد، ضربه خورِ يورش ها و مشترى دائم «محرم عليخان» معروف بود، در حالى كه هيأت تحريريه پنهان عمل مى كرد و تمامى با نام مستعار مى نوشتند و سواى مقامات بالاى حزب كسى آنها را نمى شناخت.
اين هيأت حداقل هفته اى يكبار و اغلب برحسب پيش آمدها دو بار و گاه سه بار در محل هاى مختلف و اكثر در خانه ى محجوب واقع در خيابان عين الدوله اجلاس مشورتى داشت. مدتى مسئوليت كار به عهده ى «فروتن» بود و بعد به داوود نوروزى واگذار شد. كوتاه كنم: در بحبوحه ى مسائل مربوط به ملى شدن صنعت نفت، در آن روزها كه خاصه دولت دكتر مصدق، در جبهه هاى مختلف مورد تعرض قرار داشت، نقش «به سوى آينده» هيچ جز حمله به مصدق و ياران او در جبهه ملى نبود. در يكى از شب ها كه بحث و نظر درباره ى مقالات روزنامه جريان داشت ناگهان «محمدحسين تمدن» زبان گشود و نكته اى را مطرح كرد كه براى همه ى ما نه فقط تازگى داشت، حيرت انگيز بود. بى درنگ بيفزايم كه قضاوت امروزين من درباره يكايك افرادى كه نام آوردم، اين است كه مردمانى بودند آزاديخواه، وطندوست، مترقى و صاحب قلم، بسيارى از آنها در حال، چشم از جهان بسته و يكى دو تن باقى مانده اند كه محمدحسين تمدن، مرد بزرگوارى كه بيشتر در اين مقال بر مواضع او تكيه دارم، خوشبختانه حيات دارد.
سخنِ «حيرت انگيز» تمدن كه اضافه كنم، به لحاظ فضل و درايت در آن جمع شيخوخَت داشت چنين بود (نقل به معنا): «به باور من مقابله ى ما با مصدق نه با عمق اعتقادات ماركسيستى ما سازگار است و نه حاوى مصالح ملى و دمكراتيك ما است و نه حتى با منافع اتحاد شوروى خوانائى دارد» تمدن در ادامه سخنان خود اينگونه استدلال كرد: «اصولاً (تز) ما مبنى بر «اِلغاء امتياز نفت جنوب» در برابر تز مصدق «ملى شدن صنايع و منابع نفت در سراسر ايران» نه فقط عقب مانده كه در واقع مغاير با هدف هاى ايدئولوژيك ما است و افزوده بر آن وجهه ى قانونى از ديدگاه حقوق بين الملل ندارد.»
تمدن بر اين باور بود گذشته از همه ى اينها، ادامه ى اين درخواست (الغاء امتياز) در تقابل با راه مصدق، در كوتاه مدت حزب ما را در چشم حتى توده هاى مردم منزوى خواهد ساخت.
حالا من، نمى خواهم از تمامى استدلال او كه حتى سر به «رهنمودهاى» لنين مى كشيد ياد كنم (اين همه را من در كتاب اخير خود زير عنوان «زندگينامه ى مصدق» كه مُشرفِ به طبع است شرح داده ام).
همانطور كه پيشتر گفتم، اين سخنان براى ما كه در آن زمان تا «اثبات فاشيسم مصدق» و «نمايندگى و خدمت او در سَمت منافع امپرياليسم آمريكا» پيش رفته بوديم سخت حيرت انگيز بود، به همين دليل هفته ها اين بحث و جدل درونى ادامه داشت و تا آنجا كه به خاطر دارم هيچيك از ما، در تقابل با استدلال تمدن، چيزى در چنته نداشت. دست آخر داوود نوروزى كه خود به «ليت و لَعَل» گرفتار بود پيشنهاد كرد، موضوع را به كميته ى مركزى واگذاريم و خود افزود كه «من در اولين رابطه ى خود از كميته ى مركزى خواهم خواست كه فرد مسئولى را براى شركت در جلسه ى هيأت تحريريه و شنيدن نظريات «رفقاء تعيين كند» يكى دو هفته ى بعد، سر و كله ى اين «فرد مسئول» در اجتماع با ظاهر شد و او دكتر نورالدين كيانورى بود.
كيانورى به مصداق آن مثل كه «گربه را دَمِ حجله بايد قربانى كرد» بى آن كه جواز سخنى به كسى بدهد، با تشدّد و تغيّر تمام، سخن را آغاز كرد كه من باز هم پس از گذشت بيش از ۴۶ سال از آن زمان ناگزير به نقل به معنا هستم. مى گفت:
«من تعجب مى كنم، كه شما «رفقا» با تصدى يكى از ارگان هاى حساس حزبى كه قاعدتاً رساندن شعارها و خط مشى هاى حزب را به مردم و خصوصاً توده هاى حزبى به عهده داريد. هنوز نمى دانيد كه مهمترين وظيفه ى ما توجه به منافع اتحاد شوروى، اين كانون رهبرى جنبش كمونيستى و كارگرى سراسر جهان است و شگفتى بيشتر من از اين است كه مى بينم رفقاى هيأت تحريريه آنطور كه شايسته است به نقش مُخرّب مصدق و جبهه ى ملى و پيوستگى آنها به امپرياليسم آمريكا و گفتگوهاى مستمرى كه با جاسوسان آمريكائى دارند توجه نكرده ايد. آيا از ياد شما رفته است كه چگونه مصدق با گذراندن قانون منع مذاكره در زمينه ى قراردادهاى نفتى با خارجى ها، دست شوروى را از نفت شمال كوتاه كرد؟ [منظورش طرح قانونى يازدهم آذرماه ۱۳۳۲ در مجلس چهاردهم بود كه به پيشنهاد مصدق، با دو فوريت از تصويب مجلس گذشت و اين همان قانونى بود كه به الغاء مقاوله نامه ى معروف قوام و شوروى ها مبنى بر تأسيس شركت مختلط ايران و شوروى براى استخراج نفت شمال ايران انجاميد]».
فرصتى نيست كه من در اين مقال تمامى «افاضات» كيانورى را نقل كنم، همين قدر بر اين مختصر مى افزايم كه كيانورى پس از آن «فرمايش هاى» تشددآميز و حتى تهديد كننده، وقتى تمدن دست بلند كرد تا نظرات خود را مطرح كند، بى درنگ گفت: «من آنچه لازم بود با رفقا درميان گذاشتم، كار بسيار مهمى در پيش دارم و ناچار شما را ترك مى كنم با اين تأكيد كه سياست قاطع حزب همين است كه جريان دارد و هيچگونه انحرافى از آن پذيرفتنى نيست» و جلسه را ترك كرد. هيچ پروائى ندارم كه بگويم، ما هم ناگزير در همان خط «تعيين شده» درجا زديم، هر چند آشكار بود سخن دل ها حكايت ديگرى است فقط در پاسخ به اين سئوال مُقّدَر كه «پس چرا مانديد و درجا زديد و عبوديت را پذيرفتيد؟» جز اين نمى توانم گفت: آنها كه اهل خرد و تجربه هستند، مى دانند كه اين جزميت هاى ايدئولوژيك چه بر سر آدم ها مى آورد و نادرند آنها كه قادرند خود را از اين كوره ى انديشه سوز، نجات دهند.
حرفم را تمام كنم با اين تداعى ذهنى كه آنچه را امروز در صحنه ى عشقبازى «چاوزها» و «احمدى نژادها» شاهديم حتى فروتر از بيمارى آن «جزميت ها» است كه دست كم در بسيارى از مبتلايان، با ايمان و صداقتى آميخته بود. اين را براى آن مى گويم تا بلكه ستايشگران بند بازهائى مانند «چاوز» بيدار شوند و به هر امام زاده اى به صِرفِ اين كه در زيارت نامه اش رقمى به نشانه ى «مبارزه با امپرياليسم» خورده است دخيل نبندند كه «اى بسا ابليس آدم رو كه هست».
به راستى كه گاه سنخيت ها و شباهت ها بسى حيرت انگيزند، گوئى از صُلبِ يك مادر و پدر بيرون آمده اند. لابد به خاطر داريد كه وقتى (پس از انقلاب بهمن) دار و دسته ى كيانورى به ايران بازگشتند با چه سفسطه اى براى آن كه در زير رِداى امام لانه اى براى خود دست و پا كنند، تا آنجا پيش رفتند و ادعا كردند كه «افكار بلند امام و درون مايه ى انقلاب اسلامى او حتى نفسِ اسلاميت شيعه در زمينه هاى فراوان با روح انقلاب و افكار ماركسى همخوان است.»
و لابد به ياد داريد آن زمان را كه پس از يك دوران ماه عسل پُتك سركوب «امام» بر باقيمانده ى نحيف حزب توده فرود آمد و بر همه ى آن خوش خدمتى ها و نيايش ها خاك مرگ پاشيد. ديديم اعترافات ذليلانه ى كيانورى در تلويزيون دولتى چه غلغله اى به پا كرد و چگونه دفتر زندگى حزبى را كه بدون شك بسى از پاك ترين، شريف ترين و مستمدترين فرزندان ايران را در خود داشت براى هميشه بسته گذاشت.
نقل لااقل بخش كوتاهى از آن اعترافات براى آنها كه نشنيدند، خالى از عبرت نيست.
او گفت تخلفات سنگين حزب توده كه «در چارچوب جاسوسى، خيانت، تخلف و همه در آن مى گنجد به قدرى سنگين است كه به نظر من سنگين ترين مجازات هائى كه جمهورى اسلامى بخواهد، حق دارد كه در مورد اين تخلفات و ما كه مسئول اين تخلفات هستيم، تصميم بگيرد» و شگفت انگيز هم نبود كه او را نكشتند ولى همه ى آنهائى را كه خواستند دفاعى كرده باشند كشتند چرا كه «عدل اسلامى» اين جور تشخيص داده بود.
برخى از دوستان و «رفقاى» سابق وقتى با آن صحنه ى چندش آور روبرو شدند سخت حيرت كردند ولى به صدق مى گويم، حيرتى به من دست نداد زيرا سال ها بود از آن ماجراها كه نقل كردم فاصله گرفته و كم يا بيش به كژى هاى خود پى برده بودم و آنچه را كه رفته بود حاصل طبيعى زندگى عناصرى مى دانستم كه به وسوسه ى جاه طلبى و قدرت پرستى (و هر چه بر آن عنوان مى نهيد) حتى با همان پندارهاى صورى خود نيز بازى مى كنند. من سرنوشت امثال آقاى «چاوز» را هر اندازه هم كه صوتِ «ضد امپرياليستى شان» بالا بگيرد جز در همين راسته ها گمان نمى برم كه به هر روى در اين جهت افسوس برانگيز است كه چطور به دست او وهم قماشان او، بر چهره ى درخشان مبارزان گذشته و پر افتخار ملل آمريكاى لاتين خاك پاشيده مى شود.
گوئى از پشت ديوار قرون و اعصار هزار ساله همچنان بايد نداى ناصرخسرو شاعر و حكيم ايران را به قصد عبرت شنيد و باز شنيد:
اى متحيّر شده در كار خويش
راست بِنِه بر خط پرگار خويش
مار فسِا اَرچه فسونگر بود
كشته شود عاقبت از مارِ خويش

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •