Nimrooz
Vol. 18, No. 917, January 26, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۷ - جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
تاليف حسن آزاد
پشت پرده هاى حرمسرا
نويسنده ساناز فرجى
همقفس

نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
«پولين» گفت خانم من از اين راهنمائى خيلى منشكرم و طبق گفته شما به «ويازما» خواهم رفت و بدست خود عريضه اى به امپراتور خواهم داد و چون يك مرتبه در ده سالگى عريضه اى به ناپلئون امپراتور فرانسه دادم و او با من خوشرفتارى كرد اميدوارم كه اينمرتبه هم يك امپراتور ديگر با روى خوش عريضه مرا بپذيرد «پولين» بدون معطلى سوار يك كالسكه پستى شد و بطرف «ويازما» براه افتاد.
ماه مه كه بهار روسيه است فرا رسيد صحرا را سبز كرده بود و پندارى تمام پرندگان جهان در جنگلهاى روسيه مجتمع شده خوانندگى مى كردند ليكن «پولين» از جشن طبيعت و نكهت گلهاى وحشى و خوانندگى پرندگان لذت نمى برد.
هر چند دقيقه يكمرتبه كالسكه هاى زيبا كه به اسب هاى نيرومند بسته شده بود از كنار كالسكه پستى زن جوان كه اسب هاى مفلوك چاپار داشت مى گذشت و «پولين» مى ديد كه ژنرال هاى خوش لباس سوار كالسكه هاى مزبور هستند و به «ويازما» مى روند تا اين كه در مانور ارتش شركت نمايند.
«پولين» در گوشه كالسكه خزيده سر را به جيب فرو برده فكر مى كرد كه آيا ممكن است امپراتور عريضه او را با بذل توجه بخواند و جوابى مساعد به او بدهد؟ «پولين» چون مى ترسيد كه نتواند از عهده نوشتن عريضه برآيد از كتابفروش سالخورده اى كه در مسكو با وى دوست بود درخواست كرد كه عريضه او را با مضاميتى موثر وخطى خوش بنويسد آنمرد هم عريضه اى نوشت كه سزاوار بود نمونه فصاحت و ايجاز و حسن تعبير بشمار بيايد و مضامينى از اين قبيل در عريضه خوانده مى شد.
«اعليحضر تا استدعا ميكنم به يك مادر نااميد اجازه بدهيد كه مقابل شما بر خاك بيفتد.»
با اين مضمون:
«بقدرى آثار برجسته رحمت و فضيلت اعليحضرت در روسيه پچشم ميخورد كه من اميدوارم آن اعليحضرت، از سيره مرضيه قلب پاك خود پيروى نمايند و به يك زن بدبخت و يك مادر نااميد ترحم فرمايند.»
هر دفعه كه «پولين» اين مضامين را بخاطر مى آورد بخود مى گفت بعيد است كه اين جملات كه با خطى زيبا نوشته شده، در تزار اثر نكرده و اجازه ندهد كه من به سيبرى مسافرت كنم.
قبل از اين كه «پولين» از مسكو براى «ويازما» حركت كند از فرانسويهاى مسكو براى دو نفر توصيه گرفته بود يكى براى مهمانخانه چى فرانسوى كه در «ويازما» مهمانخانه داشت و تمام درباريان روسيه از امپراتور تا آخر ستاد او را مى شناختند و ديگرى براى خوانسالار امپراتور كه فرانسوى بود و مى توانست به «پولين» كمك كند.
«پولين» خواست از مادر «آنن كو» هم توصيه اى براى دربارى ها بگيرد ولى آن زن كه مايل نبود «پولين» به «ويازما» برود توصيه ننوشت و گفت دختر من اگر به جاى «آنن كو» بودم از اين اقدام شما بسيار ناراضى مى شدم زيرا هيچ مردى راضى نيست كه زن او به تنهائى به جائى برود كه هزارها مرد در آنجا هستند تا اين كه اجازه بگيرد كه به شوهر خود ملحق شود «پولين» كه از دريافت توصيه از زن پير مأيوس شد بدون اينكه از وى خداحافظى كند، تنها به طرف «ويازما» به راه افتاد.
مهمانخانه چى فرانسوى در آن شهر وقتى «پولين» را ديد و توصيه هاى او را خواند و دانست وى آمده كه از امپراتور اجازه بگيرد كه به سيبرى برود و به «آنن كو» ملحق شود خيلى حيرت كرد و گفت خانم اگر شما يك زن روسى بوديد من از اين اقدام حيرت نمى كردم ولى از طرف يك زن جوان فرانسوى، اين يك فداكارى بزرگ است.
سپس يكى از بهترين اتاق هاى مهمانخانه خود را كه پنجره هاى آن به سمت ستاد امپراتور بازمى شد براى سكونت به «پولين» داد.
خوانسالار فرانسوى هم كه مردى جا افتاده بود «پولين» را بامسرت پذيرفت و گفت مادموازل من در گذشته شما را در مسكو ديدم و باور كنيد كه همان موقع فهميده بودم كه در شما چيزى هست كه در ديگران نيست و اگر امپراتور و درباريها بفهمند كه شما با اين جوانى قصد داريد كه به سيبرى برويد و عمر و جوانى خود را وقف يك محكوم سياسى بكنيد به طور حتم متأثر خواهند شد و من يقين دارم كه امپراتور اجازه مسافرت شما را صادر خواهد كرد زيرا در موقع مانور هر درخواست مشروع بشرط اينكه خرج نداشته باشد از طرف امپراتور پذيرفته ميشود زيرا در اين موقع امپراتور بشاش است بدليل اينكه مانور ارتش براى تزار مانند تعطيل تابستان جهت شاگردان مدارس است و تزار فقط در اين موقع مى تواند آزاد زندگى كند و خود را از قيد تشريقات خسته كننده دربار برهاند، ديگر اينكه امپراتور مانور نظامى را خيلى دوست دارد زيرا از لحاظ فطرى، او يك سرباز است و ديگران او را «سرجوخه تاجدار» ميخوانند.
«پولين» گفت اين ها كه گفتيد درست ولى من چگونه مى توانم در اينجا از روحيه مساعد امپراتور استفاده كنم وعريضه خود را باو برسانم.
خوانسالار گفت من عقيده دارم كه شما بايد نزد شهزاده «لوبانوف» آجودان امپراتور كه پسر وزير دادگسترى است برويد و اين مرد بطور قطع به شما كمك خواهد كرد، او جوانى است خوش مشرب و با محبت كه خيلى غذاهاى مرا مى پسندد.
«پولين» گفت من چگونه ميتوانم نزد او بروم و درخواستى بكنم زيرا نه او مرا مى شناسد و نه من توصيه اى براى وى دارم.
خوانسالار گفت شما ترتيب اين كار را بمن واگذار كنيد و من امشب بعد از صرف شام وسائل ملاقات شما را فراهم خواهم كرد ولى وقتى كه نزد او رفتيد خود را اينطور متأثر و مغموم جلوه ندهيد زيرا زنى كه ملول و اندوهگين باشد زشت جلوه ميكند.
آن روز در ساعت ۹ بعد از ظهر پس از اينكه شاهزاده «لوبانوف» شام صرف كرد «پولين» به راهنمائى و معرفى خوانسالار فرانسوى تزار نزد او رفت.
«لوبانوف» جوانى بود سى ساله و خوش اندام و داراى چشم هاى سياه كه آن شب لباس عادى خود يعنى اونيفورم ارغوانى رنگ افسر «هوسار» سپاه گارد امپراتورى را را در بر داشت و چون جوان مزبور تصور ميكرد هر زنى وى را ببيند مجذوب مى شود بعد از اينكه «پولين» را ديد، در صدد دلبرى برآمد ولى «پولين» كه ميدانست نبايد او را برنجاند با احتياط رفتار نمود و تبسم كنان گفت حضرت والا! بقدرى از حسن نيت و نوع پرورى شما تمجيد مى كنند كه من اميدوار شدم شايد بوسيله مساعدت شما بتوانم عريضه خود را به امپراتور برسانم.
«لوبانوف» بعد از اينكه قدرى تملق به «پولين» گفت و زيبائى و شيكى او را ستود پرسيد براى چه ميخواهيد عريضه اى بامپراتور تقديم كنيد.
«پولين» گفت براى اينكه قصد دارم از امپراتور استدعا كنم اجازه بدهد كه به سيبرى رفته و به «آنن كو» ملحق گردم.
آجودان امپراتور گفت خانم اين موضوع، محتاج اقدامات فوق العاده نيست و تا كنون چند نفر از شاهزاده خانم ها اجازه گرفته، به سيبرى رفته و به شوهران خود ملحق شده اند و شما هم مى توانيد از مجراى عادى كسب اجازه نمائيد.
«پولين» سرخ شد وگفت حضرت والا! خانم هائى كه اجازه گرفتند و رفتند زن هاى قانونى محبوسين سيبرى بودند، ولى يگانه پشتيبان من عشقى است كه نسبت به «آنن كو» دارم و سپس با يك ژست مخصوص و مليح افزود:
اين هم احساسى است كه ديگران راجع به آن ترديد مى كنند و حاضر نيستند قبول كنند كه زنى، براستى مردى را دوست داشته باشد.
«لوبانوف» دست «پولين» را گرفت و نوازش كرد و گفت خانم ولى وقتى زنى مثل شما نسبت به يك مرد ابراز تمايل نمايد همه، حرف او را مى پذيرند
«پولين» آهسته دست خود را از دست آن مرد بيرون آورد و «لوبانوف» گفت: خانم من از شما پرسشى مى كنم اميدوارم كه به راستى به من جواب بدهيد.
«پولين» گفت بفرمائيد.
«لوبانوف» گفت اگر اين اشخاص كه اينك محكوم شده اند، در كشور شما، فرانسه، مبادرت به توطئه ميكردند آيا محكوم نمى شدند.
«پولين» چشم هاى خود را به چشم افسر جوان روسى دوخت و گفت حضرت والا! من نميدانم كه آيا آنها را محكوم ميكردند يا نه ولى يقين دارم كه هنگام محاكمه اجازه ميدادند كه يك وكيل مدافع در دادگاه حضور رسانده و از آنها دفاع كند.
آجودان امپراتور اين سخن را پسنديد و هوش زن جوان را تحسين كرد و بعد دستور داد كه براى او قلم و دوات و كاغذ بياورند و گفت:
خانم من چون ميل دارم كه به شما مساعدت كنم پيشنهاد مى نمايم كه شما علاوه بر عريضه اى كه ميخواهيد به امپراتور تقديم كنيد يك عريضه هم بخط خود براى برادر تزار بنويسيد تا اين كه او نفوذ خود را در امپراتور به كار اندازد تا اين كه اعليحضرت بشما جواب مساعد بدهد زيرا، گرچه من مى توانم راجع به شما با امپراتور صحبت كنم ولى صحبت و توصيه برادر او اثرى ديگر و بيشتر دارد.
«پولين» قلم بدست گرفت و در حالى كه آجودان امپراتور املاء ميكرد اين نامه را خطاب به برادر تزار نوشت:
والاحضرت امپراطورى، صيت فضائل برجسته آن والاحضرت طورى در وطن من فرانسه شهرت دارد كه امروز مرا گستاخ كرده و اجازه ميخواهم بدين وسيله نظر مرحمت آن والاحضرت امپراتورى را جلب كنم و استدعا نمايم كه نزد اعليحضرت همايونى اقدام فورى نمائيد تا اين كه نسبت به عريضه اى كه من به حضور امپراتور تقديم ميكنم بذل توجه نمايند كه بتوانم به سيبرى مسافرت كرده و با ازدواج با مردى كه محكوم سياسى است سرنوشت خود را به سرنوشت او مربوط نمايم.
من براى اينكه بتوانم با اين مرد زندگى كنم از ميهن خود صرفنظر كرده ام و حاضرم هر نوع تعهدى را كه قانون مقرر ميدارد برعهده بگيرم و چون قبل از اينكه آن مرد محكوم شود قول داده بود كه با من ازدواج كند يقين دارم كه بر اين نيت؛ باقى است از والاحضرت امپراطورى تمنا مى نمايم كه اين گستاخى خدمتكار خود را عفو فرمايند و در خواست او را با نظر قبول مورد توجه قرار بدهند.
«با تقديم صميمى ترين احترامات فائقه»

بعد از اينكه «پولين» نامه را نوشت و امضاء كرد آجودان امپراتور گفت خانم من امشب دو خوشوقتى دارم يكى اينكه توانستم شما را ملاقات كنم و ديگر اينكه واسطه بين شما و برادر «تزار» مى شوم و هم اكنون نزد والاحضرت مى روم و عريضه شما را به او مى دهم و اما در خصوص تقديم عريضه شما به امپراتور.
من عقيده دارم كه فردا صبح زود از خواب بيدار شويد و مقابل ستاد امپراتور حضور بهم برسانيد و وقتى تزار از ستاد خارج مى شود و ازپله كان فرود مى آيد و مى خواهد وارد كالسكه گردد عريضه خود را به او تقديم كنيد و چون قبل از اين كه شما عريضه خود را باو بدهيد والاحضرت راجع بشما با تزار صحبت خواهد كرد فكر ميكنم كه نتيجه قطعى خواهيد گرفت.
«پولين» آن شب به مهمانخانه مراجعت كرد ولى نتوانست بخوابد و طورى هيجان داشت كه خوايش نمى برد.

فصل نوزدهم
دادن عريضه به امپراتور
«پولين» در نزديكى هاى صبح مثل اكثر كسانى كه شب گرفتار بيخوابى مى شوند قدرى خوابيد ولى صداى موزيك نظامى و بعد صداى طبل و قره نى و حركت سربازان او را از خواب بيدار كرد و از تخت فرود آمد و بطرف پنجره رفت و ديد كه دسته هاى سربازان با قدم هاى نظامى از مقابل عمارت ستاد عبور ميكنند، و پرچم هاى آنان مقابل خورشيد مى درخشد، بخود گفت من هم بايد لباس بپوشم و بروم زيرا، امروز براى من نيز يك روز بزرگ است.
درحالى كه «پولين» لباس مى پوشيد زمانى را به خاطر آورد، كه او، دخترى ده ساله بود، مادرش عريضه اى بدست وى داد كه به ناپلئون امپراتور فرانسه تسليم كند. آن روز باران مى باريد و مادرش لباس سفيد بر او پوشانده، گيسوانش را با يك روبان آبى رنگ بسته بود مادرش در عريضه مذكور مى گفت كه شوهر او و پدر «پولين» در ميدان جنگ كشته شده و اينك بازماندگانش با عسرت شديد بسر ميبرند و از امپراتور درخواست ميكرد كه اقدامى براى تامين معاش او و دخترش بنمايد.
در آن روز امپراتور فرانسه در حالى كه سرداران نظامى اطرافش را گرفته بودند پياده از عمارتى كه شب در آن بسر برده بود خارج شد.
وقتى چشم «پولين» به شكوه وحشمت ناپلئون و سرداران او افتاد از ترس، قلبش به تپش در آمد و عقب رفت. مادرش كه عريضه را بدست وى داده در قفاى او ايستاده بود دختر را طورى با فشار جلو راند كه نزديك بود «پولين» به امپرتور بخورد، بعد تورى عريضه را بطرف امپراتور دراز نمود.
امپراتور كه ديد دختركى مقابل او تواضع ميكند، ايستاد و عريضه را از او گرفت و «پولين» كه هنگام تواضع زانوها را خم كرده بود از ترس فراموش كرد كه بايد برخيزد و بايستد تا اين كه امپراتور دست خود را دراز و دخترك را بلند نمود و گونه او را نوازش داد.
در آن روز بعد از اينكه «پولين» صداى موزيك نظامى و طبل و قره نى و عبور سربازان را شنيد و دانست كه بايد عريضه اى به امپراتور تقديم كند با خود گفت امروز نيز مثل موقعى است كه من ده ساله بودم و تفاوتى كه بوجود آمده اين است كه من بزرگتر شده ام و آن روز يك طفل محسوب ميشدم و امروز خود داراى طفل هستم.
«پولين» مثل دوره كودكى خود براى اين كه عريضه را تقديم كند يك پيراهن سفيد تهيه كرده ولى اين بار خود پيراهن را دوخته بود، پيراهن را از پارچه اى موسوم به كرپ انتخاب كرد و طورى آن را دوخت كه هم ساده باشد و هم زيبا و يك گل كنار سينه پيراهن نصب نمود.
در حالى كه مشغول پوشيدن لباس بود ديد كه دو نفر، روى بالكن عمارت ستاد ايستاده و صحبت ميكنند و يكى از آنها شبيه به امپراتور است، «پولين» يكى از آن دو را فورى شناخت و دانست كه آجودان امپراتور است كه ديشب با او صحبت ميكرد ولى در مورد دومى ترديد داشت تا اين كه متوجه گرديد او برادر امپراتور است نه خود او، و دو مرتبه آنها به طرف مهمانخانه فرانسوى كه «پولين» آنجا سكونت داشت اشاره كردند و معلوم بود كه راجع به او حرف ميزنند.

تاليف حسن آزاد
پشت پرده هاى حرمسرا
موقعيت اجتماعى زنان
كليه اقوام و قبايل خارجى كه در طول تاريخ ايران بعد از اسلام به اين سرزمين حمله ور شده و زمام امور سياسى را در دست گرفته، بتدريج عادات و سنن قومى خود را از كف داده و به مختصات فرهنگ و تمدن ايران آشنا و مانوس شده اند، چنانكه فى المثل مقام و موقعيت زن هاى سلجوقى با تكامل زندگى باديه نشينى، به شهر نشينى تغيير يافت.
زنان اين قوم طبق نوشته هاى مورخان در دوران زندگى اشتراكى و باديه نشينى، چادر نداشتند و هنگام بروز جنگ، مانند مردان به يارى پدران يا شوهرانشان با دشمن مى جنگيدند.
ولى پس از آن كه تركان سلجوقى بر مسلمين فايق آمدند، خواه و ناخواه تحت تأثير فرهنگ و تمدن كشورهاى اسلامى قرار گرفتند و ديرى نگذشت كه تحت تأثير محيط جديد و با قبول مذهب اسلام، سنن و عادات ديرين را فراموش كردند.
زنان مسيحى كه به زوجيت تركان سلجوقى در مى آمدند بيش از زنان مسلمان در امور سياسى و اجتماعى مداخله ميكردند.
زن غياث الدين كيخسرو دوم كه بين سلاجقه به گرجى خاتون معروف است، نفوذ قابل ملاحظه اى روى شوهر خود داشت.
پس از ازدواج، غياث الدين كيخسرو برخلاف مقررات اسلام دستور داد كه روى سكه تصوير مشترك او و زنش را حك كنند.
پس از آنكه روى فشار مقامات مذهبى ناگزير شد كه از حك كردن تصوير زن خود روى سكه ها صرفنظر كند، فرمان داد كه علامت شير و خورشيد را روى سكه ها نقش كنند و با اين عمل ميخواست جمال و موقعيت ممتاز زن خود را با خورشيد همانند سازد.
در دوره سلجوقيان (۴۲۹- ۵۹۰) گاهى به علت نقصان اعتقادات مذهبى و نفوذ سنن قبيله اى زنان كمابيش در كارهاى سياسى مداخله كرده اند.
با وجود اينكه منابع با بى ميلى و خشكى و خست فوق العاده از زنان اين دوره ياد كرده اند و به سرعت و اجمال از ذكر وقايع مربوط به آنان گذشته اند، معهذا در لابلاى همين جملات كوتاه و خشك، آمارى از نفوذ فوق العاده آنان در دوره مورد بحث مى بابيم.
از زنان معروف اين عصر يكى هم تركان خاتون همسر ملكشاه است (۴۶۵ تا ۴۸۵) كه در كار سلطنت شوهر دخالت مستقيم داشته و در نتيجه اختلافى كه بر سر جانشينى سلطان بين خواجه نظام الملك و آن زن بود، تركان خاتون با استفاده از شرايط مساعدى كه وجود داشت موجبات طرد نظام الملك و روى كار آمدن بركيارق (۴۸۶ تا ۴۹۸) را فراهم كرد.
از زندگى اين زن پس از فرمانروايى بركيارق اطلاعى در دست نيست.
پس از آن به شخصيتى ديگر چون مادر سلطان ارسلان برمى خوريم كه در راحه الصدور درباره اش ميخوانيم... پندارى كه نظام آن دولت و قوام آن مملكت بدان خاتون سعيده بود كه ديندار و نيكوكار و ترس كار بود، تربيت علما و صدقات صلات به زهاد فرستادن پيشه و سيرت او بود.
گفتيم كه خواجه نظام الملك از تركان خاتون ضربه ديده بود، و اين زن موجب طرد خواجه شده بود.
بهمين جهت نظام الملك كه سياستمدارى محافظه كار بود با فعاليت هاى زنان به شدت مخالفت ميكرد و در فصل چهل و سوم كتاب سياست نامه اش به زنان بسيار تاخته است.
زنان بيوه سلاطين سلجوقى اغلب پس از فوت همسر، شوهر ديگرى اختيار ميكردند.
شوى زنان بيوه شاهان نه از مردم عادى بلكه يكى از وزرا يا حكام بزرگ كشور ميباست باشد، چنانكه شمس الدين اصفهانى، يكى از وزيران آن دوره با بيوه غياث الدين كيخسرو دوم عروسى كرد.
از عادات بسيار بدى كه بر مردان آن روزگار حاكم بود، از غلامبارگى آنان ميتوان ياد كرد كه موجب ميشد زنان از اهميتى كه حتى براى اطفاء شهوت داشتند به مرحله اى پائين تر سقوط كنند، و ميدان را براى عشقبازى شوهرانشان با غلامان زيبا روى خالى نمايند.
براى مثال «قزل ارسلان كه فارابى براى بوسيدن ركاب او نه كرسى فلك را زير پاى انديشه ميگذاشت، مردى غلامباره بود.
چنانكه با زن خود قتيبه خاتون بيش از يكشب نخفت.»
گرچه در برخى سلسله ها تباهكارى و تظاهرات به فسق و فجور از اواخر حكومت سلاطين آغاز ميشد، اما در بسيارى از سلسله ها از ابتداى كار و در بعضى مانند سلاجقه از اواسط حكمرانى، اعمال زشت و شهوترانى و انحراف اخلاقى شروع شد.

فساد سلاجقه
بركيارق مردى بسيار شرابخواره بود.
وزارت اين سلطان را بعد از غلبه او بر اصفهان عزالملك ابوعبدالله حسين بن نظام الملك بر عهده داشت.
بركيارق رأى صواب و تدبير نيكو نداشت، از كفايت دور و به گمراهى نزديك و معروف به قصور و عجز و سستى بود.
چون اختلال كار مملكت بعد از نظام الملك بسيار شد، تصور كردند كه نظام آن با يكى از اولاد آن وزير باز خواهد گشت.
به همين سبب او را وزارت دادند و عزت و مكانت نهاد... و استاد على بن ابو على قمى وزير گمشتكين، مربى و اتابك بركيارق امور ديوان استيفا را در دست گرفت.
در ايام دولت اينان امور شنيع و زشتى رخ داد و اگر كارى به صواب ميرفت، بر دست ابو على قمى بود كه انديشه هاى تيز ورايى درست داشت، و باقى چون بت هاى بى نفع وضرر بودند و مادر سلطان نيز افسار از سر هشته و با گمشتكين جاندار در زشتى ها و منكرات و شرابخوارى همداستان شده بود و سلطان بركيارق خود با عده اى از كودكان سرگرم عيش و عشرت بود، و وزير نيز با گروهى از مردم فرومايه و بى هنر در شرابخوارگى روزگار ميگذارانيد.
دلايل و قراين تاريخى نشان ميدهد كه پس از نظام الملك، نظم امور مختل شد.
اين بى نظمى و آشفتگى مخصوصاً در دوران حكومت سنجر و جانشينان او به اوج خود رسيد.
سنجر كه خود كودكى نابالغ بود، خراسان را در دست غلامان، وزيران و تركان خويش واگذاشته بود و خود در مرو، مستغرق شرابخورى ها، بچه بازى ها، و كامجويى هاى كودكانه بود، و شاعران خراسان از جمله امير معزى و يك اردو از قافيه سنجان مفت خور او، از دنياى سنجر بهشتى خيالى ميساختند.»
در مورد ملكشاه نيز گفته اند كه او «.... پادشاهى بود شجاع و دلير و در ميدان مبارزات افزون از پلنگ و شير، و به حسن خلق و سخاوت مشهور و به لطف طبع و پاكى طينت مذكور، بر شرب خمر و مباشرت شرعى تمام داشت، پيوسته مجلس بزم او به شاهدان بى نظير آراسته بودى و به دلبران كشميرى پيراسته، خاك حجره طربش چون گل و سنبل خوشبوى بود و مطرب چمن لهو و لعبش مانند قمرى و بلبل خوشگوى.
در رجب سبع و اربعين و خمسمائه بعد از فوت عم بر سرير پادشاهى نشست و در شوال همين سال مخلوع و معزول گشت و سبب عزل او آنكه با نديمان شراب مى خورد و امرا را بار نميداد...»

دربار سلجوقى
دربار سلاطين ايران از دوره غزنون به بعد بسيار پر طمطراق و مجلل است.
در عهد سلاجقه در رأس دربار امير دربار قرار داشت.
اين مرد هنگام مهمانى به مهمانان جا، نشان ميداد.
خانسالار سفره را ترئين ميكرد.
شرابسالار مأمور تنظيم مشروبات بود.
اينها در مجلس مهمانى شركت ميكردند و مطالب را به اشخاص ذينفع ميرسانيدند و در مقابل پول ميگرفتند.
ديگر از زائده هاى حتمى دربار، منجمين، شعرا و دلقك ها را ميتوان نام برد.
در دربار غير از نوبتچى ها، پرده دارها، و در محل خود قرار ميگرفت و شاه در محل مخصوصى مى نشست.
سالن شاه از شمعدان هاى نقره اى روشن ميشد.
در مجالس مهمانى انواع اغذيه وجود داشت و از شراب و شربت نيز استفاده ميكردند.
رامشگران با كلاه و لباس مخصوص خود به نواختن موسيقى مشغول ميشدند.
وسايل موسيقى در اين دوره عبارت بود از كوس، نقاره، زرنا، رباب، طبل و غيره.
در اين مجالس پسران و دختران زيبا با لباس هاى فاخر دايره ميزدند و آواز ميخواندند.
غير از موسيقى، مسخرگى و شعبده بازى نيز در ميان درباريان خريدار داشت.
هميچنين طبق منابع موجود در دوره سلاجقه تئاتر به معنى واقعى كلمه وجود داشته بلكه كارهاى مسخره آميزى كه گاه جنبه سياسى داشته توسط هنرمندان صورت ميگرفته و غالباً طى اين نمايشات و سخنان، دشمنان حكومت مورد طعن و تحقير قرار ميگرفتند.
سلطان در ساعات خوشى به غلامان و كنيزان زيباى خود مهربانى ميكرد و در سينى هاى طلايى خلعت ميداد، و خلعت انواع و اقسام داشت.
زن شاه داراى خزانه مخصوص بخود بود كه توسط خزانه دار زن اداره ميشد.
در دوره سلاجقه دوم موقعى كه عده اى از دراويش و روحانيون تصميم گرفتند دختر فقيرى را شوهر دهند او را نزد گرجى خاتون فرستادند و وى جهيز مفصلى كه عبارت بود از مقدارى پارچه لباس، گوشواره، انگشتر، النگو، ملافه، و اثاثه منزل براى او تهيه نمود.
دختران شاه توسط زنى به اسم استاد خاتون كه هم روحانى بود و هم باسواد، تربيت ميشدند.
اين زن از طرف مقامات روحانى انتخاب ميشد و در محيط دربار تأثير فروان داشت و كمابيش مقاصد روحانيون را در دربار اجرا ميكرد.
در آن زمان، شاه به فئودالها هدايايى ميداد و آنان نيز سكه هاى طلا را به سوى دربار سرازير ميكردند و خزانه دستگاه پادشاه و اطرافيان او را پر ميساختند.
آنچنانكه گرجى خاتون سابق الذكر كه زن سلطان غياالدين بود بابت يك سنگ قيمتى ۱۸۰ هزار درم پرداخت كرد.

غلامبارگى سلاطين سلجوقى و قدرت غلامان
در دوره سلاجقه نيز عدد غلامان سلطان فراوان بود، و حتى بعضى از وزيران چندان غلام داشتند كه از اجتماع آنان يك قدرت جنگى بوجود مى آمد، مانند غلامان نظامى يعنى غلامان نظام الملك طوسى كه حتى پس از مرگ صاحب خويش، قدرت خود را از دست ندادند و همين غلامانند كه بركيارق را هنگام فرار از اصفهان حمايت كردند و او را كه در حيات نظام الملك مورد حمايت آن وزير مقتدر بود، به پيروى از همان سياست در برابر محمودبن ملكشاه تقويت كردند، و از اصفهان به ساوه و آوه نزد اتابك گمشتگين جاندار كه اتابك بر كيارق بود بردند تا او را به رى برد و بر تخت سلطنت نشانيد.
در دوره سلاجقه علاوه بر استفاده نظامى از غلامان استفاده هاى زشت ديگرى نيز ميشد.
دسته اى از غلامان ترك بازيچه شهوت امراى اين عهد بودند و رفتار بعضى از سلاطين با اين بيچارگان وحشيانه بود.
از عادات سنجر آن بود كه غلامى را از غلامان برميگزيد و بدو عشق ميورزيد و مال و جان فداى او ميكرد و صبوح با او مى پيمود و حكم سلطنت خود را در دست او مى نهاد.
ليكن چند گاهى بعد كه ديگر به كار او نمى آمد به نحوى خاص او را از بين ميبرد.
از جمله آنان يكى مملوكى بود بنام سنقر كه سنجر پيش از ديدن عاشق او شد او را به ۱۲۰۰ دينار خريد، و به مالكش هم خلعت و مال فراوان بخشيد و فرمان داد براى سنقر سراپرده اى چون سراپرده سلطان بزنند و هزار مملوك بخرند تا در ركاب او حركت كنند و در درگاه او به سر برند و خزانه اى مانند خزانه سلطان براى او ترتيب كنند، و ده هزار سوار به وى اختصاص دهند.
غاليا سلاطين و امرا و افراد خاندان هاى حكومتى اين دوره، مردم ديوخوى پست و ستمكاره اى بودند، از جمله خود همين سنجر كه ذكرش رفت با وجود شهرتش در تاريخ در مورد غلامان خاصه خود كارهاى وحشيانه ميكرد و عاداتى عجيب داشت. زيرا بعد از تمتع از آنها، ايشان را به شكل هاى فجيع از ميان مى برد.
در مورد سنقر نيز كه اينهمه برايش ارج و منزلت قايل بود، دو سال بعد جميع امرا و رجال خود را فرمان داد تا در اتاقى گرد آيند و هنگامى كه او سنقر را به درون ميخواند با دشته بر او حمله برند و پاره پاره اش كنند، و امراى او نيز چنين كردند، و آن بنده سيه روزگار را بدين نحو از ميان بردند.
سنجر نظير اين كار را با قايماز كج كلاه نيز كرد.
قايماز هم به خاطر پشتيبانى و محبت بيش از حد سلطان كارش به جائى كشيده بود كه وزير سلطان را به قتل آورد و باز همين عمل وحشيانه را با اختيار الدين جوهرالتاجى كه مملوك مادرش بود كرد.
سلطان به غلام، عشقى خاص يافته و سى هزار سپاه به وى اختصاص داده بود.
و بعد از چندى دسيسه اى ترتيب داد تا او را در دهليز بارگاهش با كارد از پاى در آوردند.
ميگويند آنوقت كه جوهر را به كارد ميزدند و فرياد او بر آمده بود، سنجر در حرمسراى خود بود و چون آواز او را شنيد، گفت بيچاره جوهر را مى كشند.
بخاطر غلامبارگى سلاطين و امرا در آن دوره، نويسندگان نيز در آثار خود آداب انتخاب غلامان را آورده اند تا راغبان بدانند كه براى هر كارى غلامى بايد برگزيد، از جمله عنصرالمعالى كيكاوس بن اسكندربن شمس المعالى قابوس در مورد انتخاب غلام براى لهو و لعب مى نويسد: و آنكه براى ملاهى مى خريدند مى بايست نرم گوشت، نه فربه و نه لاغر و با يك انگشت باشد.

خوارزمشاهيان
(۴۹۰ تا ۶۲۸)
از جمله دولت هائى كه در نتيجه تجزيه دولت سلجوقيان بوجود آمد و نام و نشانى كسب كرد، دولت خوارزمشاهى است.
انوشتكين، و بعد از مرگ وى قطب الدين محمد و پس از درگذشت او فرزندش آتسز فرمانروايى خوارزم را از سوى سلجوقيان به عهده داشتند.
گر چه قطب الدين محمد خود را در سال ۴۹۰ خوارزمشاه ناميد، اما در حقيقت اتسز را ميتوان موسس واقعى خوارزمشاهيان دانست.
پس از مرگ اتسر، پسرش الب ارسلان و بعد از تكش به هواى سلطنت برخاستند.
علاءالدين تكش پس از مدتى برمخالفين خود فايق آمد و بيشتر متصرفات سلاجقه را ضبط كرد، چون تكش وفات يافت، علاءالدين محمد فرزند او زمام امور را در دست گرفت و متصرفات دولت خوارزمشاهى در عصر او به منتهاى وسعت رسيد، ولى چون مردى جاه طلب و بى تدبير بود در نتيجه جنگهاى متوالى و عدم توجه به آسايش اكثريت، توده مردم را سخت از خود ناراضى كرد.
در زمان همين پادشاه بود كه چنگيز با سپاه عظيمى به متصرفات خوارزمشاهيان حمله ور شد و در روزگارى كه خراسان طعمه بى دريغ تيغ مغول بود، سلطان محمد خوارزمشاه در جزيره آبسكون واقع در درياى خزر به وضعى رقت بار درگذشت.
از آنجا كه يكى از علت هاى مشهود انحطاط خوارزمشاهيان در دوره سلطان محمد، مادرش تركان خاتون بود و در دولت خوارزمشاه، اين زن نقش مهمى برعهده دارد، لذا به بيان احوال وى ميپردازم.

تركان خاتون
تركان خاتون همسر سلطان تكش و مادر سلطان محمد خوارزمشاه است.
اين زن به اتكاء تركان و روساى دشت قبچاق، با نهايت قدرت حكومت ميكرد.
تركان خاتون در كار سلطنت شريك تكش بود و تسلط كاملى بر وى داشت، تا آنجا كه گاه قصد جان سلطان ميكرد.
نوشته اند «... يكبار چون به علاقه سلطان به كنيزكى وقوف يافت او را در حمام گرم حبس كرد، چنانكه اگر امرا نرسيده بودند و او را نجات نميدادند جان مى سپرد.»
قدرت اين زن فاسد و جاه طلب در عهد سلطان محمد كه مردى بى كفايت بود فزونى گرفت.
چنانكه در قلمرو خوارزمشاهى هنگامى كه از جانب وى و سلطان دوفرما مختلف در يك قضيه ميرسيد، تنها تاريخ فرمان را نگاه ميكردند.
اين زن خود دربار و دستگاهى مستقل داشت.
غير از وزير مخصوص هفت تن از دانشمندان مشهور در ديوان انشاى او به كار مشغول بودند و جالب اينكه طغراى فرامين اين زن عياش و خوش آشام عصمه الدنيا والدين الغ تركان ملكه النساء العالمين و علامت آن اعتصمت بالله وحده بود.
«هنگامى كه فرزندش ناحيه يا ايالتى را مى گشود حاكم آن منطقه را مى خواند و شبانه به رودخانه مى افكند و بهر كس سوءطنى ميكرد، بيدرنگ از ميان برميداشت، و ظاهرا اين فجايع را براى اين مرتكب ميشد كه فرزند نالايقش بى رقيب زندگى كند.»
او در زندگى، عياش و خوشگذران بود و پيوسته در خفا مجالس انس و طرب برپا ميكرد.
سلطان را بر آن ميداشت كه وزير خود را عزل كنند، محمد از قدرت و مداخلات مادر، در كارها رنج ميبرد، ولى چون مادرش به تركان متكى بود و او در بين مردم محبوبيت و نقطه اتكايى نداشت ناچار بود از نظريات ناصواب مادر پيروى كند.
چنانكه تركان خاتون سلطان را برآن داشت كه وزير خود را عزل كند و ناصرالدين محمدين صالح را كه غلام مادر و شايد معشوق او بود به وزارت برگزيند.
تركان خاتون همچنين به رشوه گرفتن حرصى تمام داشت و بهمين جهت هميشه مصالح امور را به عهده تعويق و تعطيل ميگذاشت.
وجود همين زن سفاك و عياش، خود از علل بزرگ انقراض دولت خوارزمشاهيان بود، او به سبب اطاعت زنان سلطان محمد، با فرزندان آنان دوستى يا دشمنى ميورزيد، و مخالفت او با جلال الدين منكبرنى از اين بابت بود.
تركان خاتون كه يكى از نزديكانش در اثر نابخردى موجب سرازير شدن قوم مغول به ايران شد، پس از وقوع چنين مصيبتى «بعد از آنكه امرا و ملوك و اعيانى را كه در خوارزم محبوس بودند به قتل رساند، از آن ديار از راه صحرا با حرم و فرزندان خود خوارزمشاه و نظام الملك ناصرالدين محمدبن صالح، به خراسان واز خراسان به مازندران آمد و در قلعه لال يا ايلال از قلاع ولايت لاريجان متحصن گرديد.»
مغول ها اين قلعه را در اوايل ۶۱۷ محاصره كردند و چهار ماه آن را در حصار داشتند، عاقبت به واسطه فقدان آب، تركان خاتون و ناصرالدين محمدبن صالح، خود را به تسليم ناچار ديده از قلعه به زير آمدند و با عموم همراهان خود به لشگريان چنگيزى تسليم شدند.
مغول، تركان خاتون و ديگر همراهان وى از جمله حرم و فرزندان خوارزمشاه را نزد چنگيز خان كه در حوالى طالقان بود فرستادند.
چنگيز ناصرالدين محمدبن صالح و پسران خردسال خوارزمشاه را يكجا نگاه ميداشت و امر ميكرد كه در موقع كوچ به آواز بلند بر فوت خوارزمشاه ندبه كنند، و چون بعدها سلطان جلال الدين را نيز در حوالى شط سند منهزم نمود، تا در سال ۶۳۰ هجرى وفات يافت.
در جاى ديگر و منبع ديگرى آمده است «... تركان خاتون را نزد چنگيز كه مقيم طالقان بود بردند و فرزندان سلطان را همگى جز كماخى شاه، هنگام فرود آمدن از قلعه كشتند، و كماخى با تركان خاتون و خواهران و دختران و زنان خوارزمشاه بود تا روزى كه او را به فرمان چنگيز و در حضور وى خفه كردند.
ناصرالدين محمدبن صالح نيز در سال ۶۱۸ كشته شد، مابقى اسيران را با حرم سلطان جلال الدين كه پس از جنگ كنار رود سند گرفتار شده بودند به قراقروم فرستادند.
هر يك از دختران سلطان را تركى به زنى گرفت: تنها خان سلطان دختر سلطان محمد خوارزمشاه را كه سابقا همسر نصره الدين سلطان السلاطين عثمان خان بود، جوجى خان فرزند چنگيزبه همسرى اختيار كرد.
خواهر اوزلاغ شاه را نيز دانشمند حاجب در نكاح آورد.
كار تركان خاتون در اسارت بدانجا كشيد كه بر خوان چنگيز حاضر ميگشت و قوت چند روزه برميگرفت و بدين خوارى مى زيست تا به سال ۶۳۰ در قراقروم ديده از جهان بر بست.
تركان خاتون مادر خوارزمشاه اگر چه زنى كافى و با تدبير بود، ولى بواسطه قرابت با تركان قنقلى و دخالت دادن ايشان در كارها و استبداد رأى سبب عمده خرابى كار خوارزمشاهيان گرديد.
اين زن كه دختر يكى از امراى ترك بود، بعد از قبول همسرى سلطان تكش، عموم كسان و نزديكان خود را در كارهاى دولتى دخالت داد و در عصر شوهر خويش تكش، و پسرش سلطان محمد، كمتر ناحيه اى بود كه به تصرف خوارزمشاهيان در آيد و تركان خاتون يكى از خواص خود را به حكومت آن منصوب ننمايد.
خلاصه اينكه، اين زن خونريز و خودخواه واقارب ترك او از اسباب عمده شكست كار خوارزمشاه بودند، و بسيارى از رخنه ها كه در دولت او رو كرد بر اثر استبداد اين زن و نفاق بين او و پسرش حادث شد و خود نيز آنچنانكه آمد گرفتار حادثه اى بس بزرگتر شد و با خفت و ذلت و خوارى در ديار غربت و در ميان دشمنان جان داد.

وضع زنان در دوره خوارزمشاهيان
در زمان فرمانروايى خورزمشاهيان، موقعيت اجتماعى زنان تفاوتى با دوره هاى پيش از آن نداشت.
تا زمان حمله مغول و قوانينى كه چنگيز در مورد وظايف زنان وضع كرد، بانوان همجنان تحت سلطه كامل مردان قرار داشتند.
زنان طبقات پايين فاقد هرگونه قدرتى بودند و جز خانه دارى و بچه دارى به امور ديگرى نمى پرداختند.
شوهر به زن اعتماد نداشت، و زن مترصد كه از فرمان شوهر سرپيچى كند و خانواده بر اثر تضييقانى كه وجود داشت پيوسته شاهد نزاع و اختلاف مادر شوهران و عروسان و ساير اعضاى خانواده بود.
اگر در طبقات بالاى آن دوره نيز زنانى در اثر بى كفايتى شوهرانشان قدرتى مى يافتند، آنچنان از راه به بيراهه ميرفتند كه به عاقبت تركان خاتون دچار ميشدند.
البته بايد ياد آور شد كه زندگى پر قدرت تركان خاتون بهيچوجه نمونه اى از زندگى زنان دوره خوارزمشاهيان نيست و نفوذ اين زن همچنانكه گفتيم بر اثر حمايتى بود كه تركان از وى داشتند. وگرنه ساير زنان چون گذشته ها آنچنان بودند كه زمان ميخواست.
البته در همين خاندان خوارزمشاهيان زنان فداكارى نيز بودند كه در تمامى عمر خواهان خدمت به مملكتشان بودند.
خان سلطان، دختر سلطان محمد خوارزمشاه از زنان نامدار اين دوره است كه با تمام علاقه به خاندانش، عاقبتى غم انگيز دارد.
خان سلطان ابتدا به زوجيت سلطان عثمان درآمد، اما بعد از مدتى عثمان نسبت به اين زن بى مهر شد و سر ناسازگارى با او گذاشت و بر سر همين اختلاف بين سلطان محمد و سلطان عثمان جنگ درگرفت و در اين معركه عثمان به قتل رسيد.
خان سلطان پس از چندى كه مغول بر كشورش استيلا يافت به همسرى يكى از فرزندان چنگيز در آمد.
اين خاتون در وضع تازه خود همواره ميكوشيد تا شايد بتواند خدمتى به حكومت نيمه برباد رفته پدرش انجام دهد. از اين رو همواره برادر خود جلال الدين را از راه دور و توسط رسولان مخفى از احوال مغول آگاه ميگردانيد.
هنگامى كه جلال الدين اخلاط را محاصره كرد، به نزد او رسولى با نشانه اى كه عبارت بود از يكى از انگشترهاى پدرش كه در آن نگينى فيروزه با نام محمد نشانيده بودند فرستاد و چنين پيغام داد كه چنگيز از دليرى و شوكت و قدرت و وسعت عرضه مملكت تو آگاهى يافته است و اينك با تو عزم مصابرت و مصالحت دارد، به شرط آنكه ملك ازحد جيحون تقسيم گردد و از اين جانب تو را، و آنسوى رود او را باشد.
اكنون اگر تو آن توان در خويش بينى كه با تاتار بر آيى و از ايشان كيفر ستانى و بجنگى و پيروز بشوى هر چه خواهى كن، وگرنه مسالمت را به هنگام ميل و رغبت دشمن مغتنم شمار.
شهريار جواب صواب نداد و در آشتى نگشاد و از گفتار خواهر تغافل كرد، و همچنان محاصرت اخلاط را پيش نهاد.
اين خاتون پس از درگذشت شوهرش، در دستگاه مغول همچنان قرب و منزلتى را كه در نزد شوهر داشت حفظ كرد.
البته ما خواهيم ديد كه جلال الدين به هنگام جنگ و گريز چه كار مهمى داشت كه فرصت فكر كردن به چنين توصيه اى بدست نمى آورد.
از ديگر زنان مشهورى كه در دوره خوارزمشاهى، بخصوص در دستگاه جلال الدين ارج و احترامى داشت بى بى منجمه دختر كمال الدين سمنانى رئيس شافعيه نيشابور است.
اين زن يعنى بى بى منجمه كه پسرى چون اميرناصرالدين يحيى بن مجدالدين محمد ترجمان معروف به ابن بى بى نيز پرورانده، به ستاره شناسى و نجوم اشتهار فوق العاده داشته، و چنانكه نوشته اند احكام او غالبا با قضا و قدر موافق درمى آمده و سلطان جلال الدين منكبرنى او را در دستگاه خود محترم و مقرب كرد بود و غالبا در لشگركشى ها ميبرد.
چنانكه در محاصره خلاط نيز حضور داشت و اميركمال الدين كاميار موقعى كه به سفارت پيش جلال الدين آمد بر حكايت مهارت بى بى منجمه واقف شد و در مراجعت به خدمت علاءالدين كيقباد سلجوقى قصه را به عرض او رساند و علاءالدين مايل به مصاحبت او گرديد، بعد از استيصال جلال الدين، بى بى منجمه و شوهرش مجدالدين محمد به دمشق افتادند، و علاءلدين آن زن و شوهر را به بلاد روم جلب كرده درخدمت خود جاى داد.

نويسنده ساناز فرجى
همقفس
فصل نهم
زندگى پر از فراز و نشيب افشين و درد تنهائى كه مى كشيد خيلى ناراحتم مى كرد. هر بار كه نامه هايش را مى خواندم يا به آنها فكر مى كردم توى ذهنم هزار جمله صف مى كشيد، دلم مى خواست ببينمش و اين صفوف نامنظم افكارم را سر و سامانى بدهم، حرف هائى كه توى اين چند سال توى خلوت و تنهائى ام به افشين گفتم را در روبرو به او بگويم، بگويم كه هيچكس تا بحال نتوانسته جلوى همه اتفاق هارا بگيرد. وقتى مشكلى برايمان پيش مى آيد اگر بتوانيم توى آگاهى زندگى كنيم به جاى اين كه اين مشكل را زير انرژى منفى ذهنمان خورد كنيم مى توانيم آن را رها كنيم و با تمام وجود بپذيريم.
پذيرش مشكلات چيزى بود كه افشين خودش توى نامه هايش از آن صحبت كرده بود، منتها زمانى كه سخت ترين امتحان زندگى را داد نتوانست باآنها كنار بيايد. در نتيجه مغموم و افسرده شد، جلوى اتفاق بايد ايستاد، حالا هر چقدر كه آن استفاده كنيم. غم اصلاً معنى نمى دهد، بلكه اين ما هستيم كه غم را توى وجودمان مى سازيم و پرورش مى دهيم. ولى افشين نتوانسته بود اين واقعيت را بپذيرد، آن قدر اين اتفاق روى او اثر بد گذاشته بود كه چنين تصميمى گرفت، تصميم گرفت شروع به نوشتن نامه كند و براى كسى بفرستد كه توى تصوراتش بهترين رفيقش بود.
متأسفانه يا خوشبختانه من از افشين خوشم آمده بود. خصوصاً از زمانى كه تحقيق كردم و ديدم كه تريا كلبه وجود دارد و مهرداد بردبار و ستاره حكمت هر دو دانشجوى رشته كامپيوتر تهران جنوب بودند. افشين در نظرم مرد كاملى بود، شخصيتش، برخوردهايش، تفكراتش، حتى غرورش كه شكسته شده بود، ولى رسيدن به افشين چيزى نبود كه آرزويش را داشته باشم. نمى توانستم توقع داشته باشم كه ازمن خوشش بيايد يا عاشقم باشد، يك همقفس واقعى، خصوصاً توى اين روزهاى سرد تنهائى كه حتماً افشين به كمك فكرى زيادى احتياج داشت... البته دو سال از جريان نامه ها مى گذشت و شايد او تا حالا با زندگى كنار آمده بود؟ شايد خطوط آن خاطرات تلخ كمرنگ شده بود؟ شايد اوضاع روحيش مثل قبل شده بود؟ اصلاً شايد ازدواج كرده بود و بچه داشت؟ شايد... شايد خودكشى كرده بود؟ نه... امكان نداشت. پس چرا دو سال بود كه ديگر نامه نمى فرستاد؟ لزومى نداشت كه بازهم نامه بفرستد، چون تمام سختى هاى زندگيش را نوشته بود، ديگر چيزى باقى نمانده بود كه بخواهد بنويسد. ممكن است آدرس را فراموش كرده باشد!؟ اصلاً افشين آدرس را از كجا آورده بود؟ پيش خودم گفتم خب كار سختى نيست، هر كسى تهران رو مثل كف دستش بشناسه نوشتن آدرس يه كوچه و يه پلاك كه كارى نداره.
از سئوال و جواب هاى بيهوده اى كه هميشه بعد از فكر كردن به افشين توى مغزم به وجود مى آمد خسته شده بودم. بلند شدم و نامه ها را مثل اشياى قيمتى لاى يكى دو تا از قطورترين كتابهام گذاشتم و توى كتابخانه جا دادم.
دل ضعفه داشتم، نگاهى به ساعت روى ميز كردم، از نصف شب هم گذشته بود. آن موقع شب نمى توانستم شام بخورم، تصميم گرفتم بخوابم، قبل از خواب خيلى فكر كردم، دلم بدجورى گرفته بود، بعد از اين كه آن آپارتمان را تخليه مى كردم تمام اميدهايم براى رسيدن به افشين به صفر مى رسيد. با خودم گفتم شايد هيچوقت افشين را نبينم. ولى صبر و انتظار من خيلى زياد بود، تجربه بارها به من ثابت كرده بود كه به هر چه بخواهم مى رسم. زمانى كه تصميم گرفتم حتماً پزشكى قبول بشوم، آنهم درست بعد از ديپلم، يا اين كه حتماً تهران درس بخوانم و دانشگاه بروم، يادم مى آيد كه به خاطرش خيلى زحمت كشيدم تا به آن رسيدم. يا وقتى كه تصميم گرفتم خودم را بشناسم و اخلاق هاى بد را كنار بگذارم، براى همه شان كلى زجر كشيدم، سعى كردم، صبر كردم تا بالاخره به نتيجه رسيدم. من بايد افشين را پيدا مى كردم، حتى اگر مجبور مى شدم ده سال جستجو كنم. نيروى عجيبى آمد توى وجودم تا بتوانم قبل از تخليه خانه دوباره يك كمى پرس و جو كنم.
صبح خيلى كسل از خواب بيدار شدم. ساعت هفت صبح بود و من فقط يك ساعت فرصت داشتم كه خودم را به بيمارستان برسانم. به زحمت از رختخواب بيرون آمدم و آماده شدم. خيابان ها مثل هميشه شلوغ بود و ترافيك سنگين و من باز هم مثل هميشه چند دقيقه دير رسيدم. آن روز با دكتر آذرخش كلاس داشتم. يكى از اخموترين اساتيدمان بود، با او ارتوپدى داشتيم. سريع لباس هايم را عوض كردم و خودم را به بقيه بچه ها رساندم. بچه ها دور دكتر جمع شده بودند و دكتر داشت درباره بيمارى يكى از مريض ها صحبت مى كرد. خودم را پشت بقيه بچه ها قايم كردم تا دكتر آذرخش متوجه تأخيرم نشود، دكتر همان طور كه به بيمار نگاه ميكرد گفت:
-خانم اصلانى.
-بله آقاى دكتر.
-بازم شما توى ترافيك موندين؟
-متأسفم.
-من هميشه اين مشكل رو با شما دارم. من كارى به روش تدريس بقيه همكارام ندارم، بارها به شما تذكر دادم كه وقتى با من كلاس داريد به موقع سر درس حضور داشته باشيد، اين آخرين باره كه حرفم رو تكرار مى كنم، متوجه شديد؟
-بله.
دكتر شروع كرد به ادامه تدريس. همون موقع بود كه نگام به مريض افتاد، يه پسر جوون، چقدر به نظرم آشنا مى اومد؟ يكهوئى بى اختيار گفتم:
-شما فوتباليست نيستيد؟
بيمار لبخندى زد و حرفم رو تائيد كرد. همه از حالت سئوال كردنم خنديدن ولى با ديدن چهره بدعنق دكتر آذرخش وادار به سكوت شدن. دكتر ضمن تدريس نگاه هاى خشنى به من كرد، اونقدر خشك و بداخلاق بو دكه هيچ علاقه اى به كلاس هاش نداشتم، براى همين سرم رو با چند تا ورق كه دستم گرفته بودم گرم كردم و طورى وانمود كردم كه مشغول نوشتن عرايض استاد محترم هستم.
نزديكى هاى ظهر بود كه فرصت كردم سرى به عليرضا بزنم و مرباش رو بهش بدم.
-سلام دكتر.
-سلام هيوا، امروز چه طور بود؟
-خيلى بد، با دكتر آذرخش كلاس داشتم، بدجورى به پر و پاى من مى پيچه، اخلاقش رو كه مى شناسى؟ بيا اينم مربا، رعنا امروز نيومد؟
-دستت درد نكنه، نه امروز با هزار و يك التماس فرستادمش دكتر، مياى بريم ناهار بخوريم؟
-بريم، اتفاقاً خيلى گشنمه.
با عليرضا رفتيم توى سلف، غذا گرفتيم و همون جا پشت ميز نشستيم.
-حالا تو چرا ناراحتى؟ با رعنا حرفت شده؟
-آره، بازم مشكل هميشگى، تورو خدا هيوا يه فكرى به حال من بكن، بشين يه ذره با اين دوستت حرف بزن، بگو درمانش رو جدى بگيره، من هر چى بگم خيال مى كنه منظور دارم. شايد از تو حرف شنوى داشته باشه!
-خودت كه ديدى، تا حالا هزار بار باهاش حرف زدم، گوش نمى ده. ولى حالا به خاطر تو يه بار ديگه بهش مى گم، تو هم يه كمى بهش فرصت بده.
-تا كى؟ من الان شيش، هفت ماهه كه هيچى بهش نگفتم، وقتى زور بالاى سرش نباشه خودش هيچ اقدامى نمى كنه، وقتى ديدم عين خيالش نيست امروز فرستادمش دكتر.
-من اين هفته خيلى گرفتارم ولى هفته ديگه يه برنامه باهاش مى ذارم و حسابى سرش رو مى خورم، خيالت راحت باشه.
-قربون دستت، راستى رعنا گفت اسباب كشى دارى، كمك نمى خواى؟
-نه، مرسى. مامان اينا از شمال ميان، اگه نيازى بود حتماً خبرت مى كنم. رعنا مى تونه شيفت هاى آينده ام را پر كنه؟
-فكر كنم قبلاً قولش رو به يكى ديگه داده.
-باشه مجبورم با سپيدار هماهنگ كنم.
سپيدار يكى از همكلاسى هام بود، زياد صميمى نبوديم ولى توى محيط بيمارستان حسابى هواى همديگه رو داشتيم. اون روز وقتى برمى گشتم خونه ديدمش و ازش خواهش كردم هفته آينده دو روز جاى شيفت من وايسته، خوشبختانه قبول كرد.
رفتم لباس هامو عوض كردم، هنوز از در بيمارستان بيرون نرفته بودم كه رعنارو ديدم.
-دارى مى رى؟
-تو تازه دارى مياى؟
-شوخيت گرفته هيوا؟
-بيا، بيا بريم توى ماشين كه كارت دارم.
-چى كار دارى؟ همين جا بگو.
-نمى شه، طولانيه.
-ولى من كلى كار ريخته روى سرم، شب بهت زنگ مى زنم.
-تلفنى نمى شه، باشه يه روز ديگه، امشب خونه اى.
-آره.
-بهت زنگ مى زنم.
-باشه، پس فعلاً خداحافظ.
-به سلامت.
به محض اين كه به خونه رسيدم با آقاى افشار تماس گرفتم و براى فردا قرار گذاشتم كه براى بستن قرارداد بريم. بايد با مامان تماس مى گرفتم ولى اصلاً حال و حوصله نداشتم، يه كمى كتاب خوندم و تلويزيون تماشا كردم، فكراين كه چند روز ديگه بايد آپارتمانم رو خالى كنم اذيتم مى كرد، اون جارو دوست داشتم، روزاى خوبى رو توى اون خونه سپرى كرده بودم. روزائى كه پر از خاطرات افشين بود، نامه هاش، كتاب شعرهائى كه مى خوند و منو يادش مى انداخت و كلى چيزاى ديگه، تلفن رو برداشتم و با مامان تماس گرفتم.
-الو مامان سلام.
-سلام مادر كجائى؟
-خونه، شما داشتى چى كار مى كردى؟
-شام مى پختم، پدرت با سوده و هاله رفتن بيرون، تنهام.
-آخر هفته مياين ديگه؟
-آره، قرارداد بستى؟
-فردا صبح. سعى مى كنم تا شما مى آئيد وسائل رو جمع و جور كنم كه وقتى اومدين يكى، دو روزه همه چى تموم بشه.
-تو زياد به خودت زحمت نده مادر، درس هات واجب تره، من خودم وقتى اومدم همه چيزو روبراه مى كنم.
-باشه، فعلاً خداحافظ.
-خداحافظ.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   • 
•   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •