*ماهنامه بخارا كه همچنان بى وقفه به همت پر توان «على دهباشى» در تهران منتشر مى شود، در آخرين شماره خود چند بخش يادواره اى دارد. از جمله بخش ويژه محمد تقى بهار، ملك الشعرا، تهيه و تدوين شده است. شايد به اعتبار روايتى كه سال تولد او را، ۱۲۶۵ خورشيدى مى داند. يعنى كه صد و بيست سال از تولد او مى گذرد. حال آن كه در سالشمار زندگى بهار كه در آغاز يادواره آمده تولد او را در سال ۱۲۶۳ قيد كرده اند. به هر حال بهانه ها هر چه باشد، فرصت ديگرى است كه ما را از زواياى ديگر با يكى از بزرگان فرهنگى ايران معاصر نزديك مى كند. ما پيش از اين درباره زندگى فرهنگى بهار، به تفصيل نوشته ايم (نيمروزهاى ۷۲۰ و ۷۸۰). اينك با تكيه بر آن چه كه در يادواره بخارا آمده، سوداى آزادى و شور وطن دوستى را در انديشه او پى مى گيريم.
پيش از اين نيز گفته ايم كه بهار انديشمندى همه جانبه بود. در همه زمينه ها انديشيده، در همه مقوله ها قلم زده و در همه شكل و شيوه ها نوشته و سروده است. ولى با اين همه آنچه كه به دانائى ها و توانائى هاى او درخششى كمياب بخشيده، آرمان هاى انسانى اوست. بهار، جان شيفته آزادى و عاشق پرشور ايران بود و براى رهائى آن از جهل و استبداد مى جنگيد.
-«غلامحسين يوسفى» مى گويد «بهار از تاريخ ايران مايه ها اندوخته بود و از سر وطن دوستى به آن عشق مى ورزيد».
«محمدرضا شفيعى كدكنى» او را «مديحه سراى آزادى و وطن» نام داده است. به قول «ماشاءالله آجودانى در واژه «آزادى و وطن» چون تكيه كلامى مستمر در شعر بهار تكرار مى شود: طبل آزادى، گلبانگ آزادى، جويبار آزادى و... گنج وطن، لوح وطن، خاكستر وطن، سرو آزاد وطن...»
*
*در يادواره تازه بهار در بخارا قصيده شورآفرين «به ياد وطن» به نقل آمده كه شاعر، آن را سه سالى پيش از مرگ در آسايشگاهى در دهكده «لِزَن» در سوئيس سروده و آئينه تمام نمائى از عشق بزرگ خود به وطن به يادگار نهاده است. قصيده اى كه «محمدعلى سپانلو» آن را «آخرين آتشبازى طبع بهار» ناميده است. سپانلو مى نويسد:
«.... باز مانده كاروان هاى پر هياهوى گذشته/ خاكستر نيمگرم آتش هاى از دست رفته/ رنجور از بيمارى و تنها/ در دهكده لزن.../ با درد بى درمانِ سِل/ روى تخت بيمارستان/ از پنجره اطاقى از فراز كوهستان سبز پوش/ به سايه روشن هاى دره زيبائى كه زير پاى او گسترده است، مى نگرد...»
در پس اين سايه روشن هاى «عميق و مواج»، شبح بزرگى پنهان شده است، شبحى از «معشوق ابدى»، از وطن، جلال و جبروت طبيعت او را به ياد شكوه ايران بزرگ مى برد كه ديگر به تاريخ پيوسته است. از يادآورى جزئيات شكوه از دست رفته، سرشار مى شود و خون تازه اى در رگ هاى بيمارش به جريان مى افتد. ولى اين سرخوشى ديرى نمى پايد. انديشه به خوارى هاى امروز وطن لذت يادآورى هاى شكوه گذشته را از ميان مى برد. بعد مى كوشد ريشه اين خوارى ها را پيدا كند. قصيده «به ياد وطن» كه به «لزنيه» نيز معروف شده، از سه بخش پسوند خورده با هم پديد آمده است.
بخش اول جلوه هاى خيره كننده طبيعت پيرامون را تصوير مى كند. دره لزن را مِه سنگينى فرا گرفته و دشت و چمن از «سيماب روان» انباشته شده است. بيشه چون «جعد عروسان حبشى» است كه «مقنعه اى از بُرد يَمانى» به سرافكنده باشند. شاعر در حال نظاره جلوه گر سرو سمن است كه به ناگاه سيلى بنيان كن از ژرفاى دره سر مى رسد. سيل عجيبى است. سيلى است كه در زمانه ما مصداق واقعى تر دارد: «هر سيل بالا به نشيب آيد و اين سيل/ از زير به بالا كند آهيخته تن را»!
گوئى كه نهنگى است كه ناگاه/ «بعليد لزن را و فروبست دهن را»!/ «مرغان دهن از زمزمه بستند تو گوئى/ بردند در اين تيرگى از ياد سخن را»
-«آفاق تاريك» مى شود و همه زيبائى ها را در خود فرود مى برد و همين حال است كه شاعر پر شور بيمار ما را به ياد وطن مى اندازد.
-«شد داغ دلم تازه كه آورد به يادم/ تاريكى و بد روزيِ ايران كهن را»!
از اين جاست كه بخش دوم قصيده آغاز مى شود و شاعر پيروزى هاى پر شكوه تاريخى ايران را به ياد مى آورد. از تاريخ افسانه اى مى آغازد، از تاريخ واقعى عبور مى كند تا به روزگار امروز برسد.
از گودرز و كمبوجيه مى گويد و از اسكندر و اخلاف لعينش و از «وزش خشم دهاقين خراسان/ كه از باغ وطن كرد برون زاغ و زغن را» و از قزلباش و نادر پسر شمشير كه «از بيم بلرزاند بدخشان و پكن را»!... مى گويد و مى گويد تا خود را برساند به زمانه ما و حسرت و افسوس را جاى لذت يادآورى هاى گذشته بنشاند.
-«امروز چه كرديم كه در صورت و معنا/ داديم زكف تربيت سر و علن را»؟
شاعر در خلوت خود به اين نتيجه مى رسد كه،
-«كه ايران بود آن چشمه صافى كه به تدريج/ بگرفته لجن تا گلو و زير ذقن را»!
و راه رها شدنش چيزى نيست.
«جز آن كه سراپاى جوان گردد و جويد/ دروادى اصلاح ره تازه شدن را»!
به بيان ديگر ايران كهن را نمى توان باز آورد زيرا كه
«محال است كه مشاطه تدبير/ از چهره اين پير برد چين و شكن را»
بايد جوان شد و براى جوان شدن نياز اصلى به بازوان توانا است.
-«كو مرد دليرى كه به بازوى توانا/ بزدايد از اين چشمه گل و لاى و لجن را؟»
-«دلير توانا، ولى نه نامردى از «اين كهنه حريفان» كه بگيرد ز سر قهر، «املاك رعايا و كند بلع، ثمن را»!
شاعر انديشمند اين كهنه حريفان را به تجربه مى شناسد و مى داند كه در عمل وقتى به قدرت مى رسند همه «قوانين و سنن» را زير پاى مى گذارند. پس پيش از هر چيز بايد به «قانون» انديشيد.
-«بى نيروى قانون نرود كارى از پيش/ جز بر سر آهن، نتوان برد، ترن را»!
آخرين بيت قصيده «به ياد وطن» را، شاعر دور از وطن اختصاص به دعائى در حق اهل وطن داده است:
-«يارب! تو نگهبان دل اهل وطن باش/ كاميد به ايشان بود ايران كهن را»!
*
شعر تسخير!
*«محمدرضا شفيعى كدكنى» در مطلبى با عنوان «شعر بهار»، اهميت والاى او را در قدرت «تسخير ذهن و ضمير چند نسل» دانسته است. مى نويسد «شعر بهار- (و شعر ايرج)- از روزگار عرضه شدن تا امروز همه نسل ها را تسخير كرده است و در آينده نيز بيش و كم، حضور و استمرار خود را در حافظه نسل هاى بعد حفظ خواهد كرد». همين قدرت تسخير است كه ميان بهار و ايرج و ديگر شاعران مشروطيت تفاوت ايجاد مى كند. شفيعى كدكنى تأثيرگذارى شعر بهار را در جامعه از «نوادر حوادث تاريخ شعر فارسى مى داند. شعر بهار تا آخرين روزهاى حياتش همواره در اوج زندگى و در پيوند با نبض جامعه بوده و هرگز به ابتذال و سستى و تكرار- كه از ويژگى هاى ديگران در سنين كهولت و پيرى است- گرفتار نشده است. حال آن كه غالب معاصران، پس از يك دوره كوتاه شهرت كارشان گاه به ابتذال عجيبى مى كشد و هيچكدامشان هم حاضر نيستند ؟؟ حقيقت را بپذيرند!....»
-نكته ديگرى كه به باور شفيعى كدكنى در شعر بهار جلوه اى درخشان دارد «تنوع اقاليم شعرى» اوست. بهار در حوزه هاى مختلف كار كرده. از وصف طبيعت و خشم و خروش انقلابى و سياسى تا قلمرو و طنيات «كه حوزه اصلى شعر اوست» قصيده به ياد وطن كه از آن ياد كرديم نمونه برجسته اى از اين «وطنيه»ها به شمار مى رود. شفيعى حتى «حبسيه»هاى بهار را بر حبسيه هاى «مسعود سعدسلمان» رحجان مى نهد.
-چيز ديگرى كه بر اهميت شعر بهار مى افزايد، اين است كه او «بخش مهمى از تجربه هاى قدمائى «خود را به خدمت مسائلى درآورده كه قدما از پرداختن به آنها محروم بوده اند.» به بيان ديگر، ساخت قديمى شعر را كه در خدمت هجو و مدح و اخلاق بوده «به قلمرو گسترده اى از مسائل سياسى، اجتماعى و فرهنگى عصر جديد درآورده است.» در نتيجه اگرچه ساختار شعر او همان «شعر قدمائى» است. «ولى در اثر تركيب با عوالم روحى انسان عصر جديد، بافت تازه اى به خود گرفته» و نوعى «سبك شخصى» براى او پديد آورده است... «البته سبك شخصى... در تاريخ شعر فارسى چيزى است كه تا روزگار نيما بسيار اندكياب است.»
خاطرات فرزند
*در يكى از بازتاب هاى پيشين (نيمروز ۷۸۰) چند و چون شخصيت بهار را در لابلاى خاطرات دختر او «پروانه بهار» جستجو كرديم. اينك در خاطرات پسر فرهيخته- و از دست رفته او- «مهرداد بهار» به او نزديكتر مى شويم. او در توضيح خلق و خوى پدر خود مى نويسد: «انسانى عميقاً شاد نبود. اما خشن هم نبود. بى محبت هم نبود و حتى گاه به لطافت بهار بود. عاشقانه طبيعت را... با همه وجودش لمس مى كرد.... اين سرزمين و مردم و خانواده خود را گرامى مى داشت... اما از همه اين زندگى و جهان پيرامون خود در رنج بود. به ويژه زندگى اجتماعى و تنگدستى او را عذاب مى داد...»
«جهان بهار» پهنه اى بود پر از تلاطم هاى سياسى كه پيامدهاى ناگوارى براى او پديد مى آورد. «زندان و فقر و تبعيد» شادى و آرامش را از زندگى خانواده او دور ساخته بود. «پدر قادر به نوكرى» هر كس و ناكسى نبود و «مادر نمى توانست بار سنگين خانواده را در اين درياى مظلم به ساحلى برساند حتى هنگامى هم كه بهار از سياست دست كشيد باز فقر گريبانگير او بود. خواست مؤسسه اى براى خريد و فروش كتاب به وجود آورد اما به زودى سرمايه اندكى را هم كه فراهم آورده بود از دست داد. حتى وقتى خواست ديوان اشعار خود را با سرمايه شخصى به چاپ برساند و سودى ببرد، شهربانى «اوراق چاپ شده را توقيف كرد و مخارج سنگين چاپ برعهده او ماند...» و بهار ديگر به كلى دامن كار آزاد را رها كرد. به گفته مهرداد بهار، «دعواى با زن بر سر هزينه زندگى قابل تحمل تر از دعواى با طلبكاران بود!» به اين ترتيب «دعواى مادر و پدر بر سر امور مالى، تم اصلى زندگى ما باقى ماند كه باقى ماند. ... بيچاره پدر چه قدر رنج مى برد و بيچاره مادر كه چه قدر محق بود و بى گناه....!»
-مهرداد بهار مى گويد وقتى بزرگتر شده، نزديكى فكرى بيشترى با پدر پيدا كرده است. عصرهاى تابستان با او به گردش مى رفته و درباره مسائل مختلف بحث و جدل مى كرده است... و در همين زمان بوده كه به كوشش پدر با داستان هاى شاهنامه آشنا شده و «بعدازظهرهاى تابستان، نزد پدر، در زيرزمين خنك خانه، شاهنامه مى خوانده است.»
*بهار مدتى نيز كوشيده تا فرزند را با فوت و فن شاعرى آشنا كند. «چهار واژه برمى گزيد و از او مى خواست كه با آنها يك رباعى بسازد»، ولى فرزند كه به گفته خودش از استعداد شاعرى به كلى بى بهره بود، كفر پدر را درمى آورد. آخر كار هم كه پدر از شاعر شدن فرزندان خود نااميد شد، تصميم گرفت به جبران، براى دختر بزرگش، «همسرى شاعر و سخنور» برگزيند تا هنر شاعرى در خانواده اش تداوم پيدا كند!....
*مهرداد بهار مى گويد سال ها بعد كه او به عرصه مبارزات سياسى چپ كشانده شده، اسباب نگرانى پدر را فراهم آورده است. «او گمان مى كرد كه در احزاب چپ، فرزندان را... بر ضد پدران برمى انگيزانند!» شگفتى آور است كه پدرى با اين گمان، خود نيز به مبارزات چپ گرايش پيدا كرد. آيا فرزند در اين گرايش تأثيرگذار بوده است؟...
*بهار، «عشق و ولعى» سيرى ناپذير به «دانستن و شناخت و آشنائى با هر چيز نو داشته است. وقتى ديده پسرش با آثار مكتبى چپ آشنا شده، با وجود آن كه بيمار بوده، رفته است به سراغ كتاب هاى اين مكتب و آنها را خوانده است. شوق «دانستن و شناختن و نه الزاماً باور كردن و مؤمن بودن، در سرشت او بود» و آن را به فرزندان نيز منتقل مى ساخت....
*مهرداد بهار، خاطره اى ديگر را نيز از پدر خود به ياد مى آورد كه سخت عبرت آموز است. بعد از شهريور بيست، بهار شبى، در محفلى انتخاباتى، سخنرانى داشته و درباره اخلاق صحبت مى كرده است. از اين كه امپراطورى روم بر اثر تباهى اخلاق از ميان رفته و اين نتيجه كه دروغ و دزدى «بدترين دشمنان سعادت يك كشور است» و «ما بايد دولت و مجلسى داشته باشيم كه «مشوق و مظهر اعتلاى اخلاقى ما باشد. وقتى سخنرانى و كف زدن هاى مستمر به پايان رسيده، بهار شاد بوده از اين كه سخنانش در مردم تأثير نهاده است. مهرداد مى گويد وقتى براى بازگشت به خانه به رختكن رفتيم تا پدر پالتو و چترش را بردارد ديديم كه نشانى از هيچيك آنها نيست. «شنوندگان» و «حضار محترم» آنها را دزديده بودند! پدر در حالى كه «همه رضاى خاطر در چهره اش فرو مرده بود، زير لب گفت: «اين ملت درست شدنى نيست!»
*
درباره «مرغ سحر»
*ناصرالدين پروين نيز پژوهش كوتاهى را درباره «مرغ سحر»، تأثيرگذارترين ترانه در تاريخ موسيقى معاصر ايران، به يادواره بهار در بخارا سپرده است.
ترانه اى كه حدود هشتاد سال پيش از پيوند موسيقى مرتضى نى داوود و متن محمدتقى بهار پديد آمده و گوئى كه «ناله اى است كه از پگاهى دور دست آغاز شده و همه شام هاى پرادبار را تا روزگار ما درنورديده است!»
پروين، آگاهى هائى را كه اين جا و آنجا درباره زمان سرايش و اجراى اين ترانه به دست مى دهند، نادرست يا دست كم مبهم مى داند.
اسماعيل نواب صفا، در خاطرات هنرى خود (قصه شمع) «ناله بلبل هزار آواى سحرخيز» بهار را مربوط به «حوادث دوران محمدعليشاه و بستن مجلس شوراى ملى و بلاتكليفى مملكت در لحظاتى بسيار حساس انگاشته است». ولى جائى ديگر، از زبان موسى نى داوود برادر مرتضى، آهنگساز ترانه مى گويد كه «در واقع متن ترانه را بهار براى مخالفت با رضاشاه سروده است.»
پژوهش كوتاه پروين هم اين «ابهام» را از ميان نبرده است. شگفتى آنجاست كه بهار كه «سخن ها به نثر و نظم درباره دوره مشروطه خواهى گفته و از سروده هاى آزاديخواهانه خود ياد كرده است، در آنها، هيچ اشاره اى به ترانه مرغ سحر... ديده نمى شود... در سال ۱۳۰۶ هم كه ترانه اجرا شده نام سراينده اش را پنهان داشته اند...»
*از اين جا مى رسيم به روايت هاى ضد و نقيضى كه در مورد نخستين اجراى مرغ سحر وجود دارد. گمان نادرست غالب اين است كه آن را براى نخستين بار قمرالملوك وزيرى در گراند هتل تهران اجرا كرده است. اين اشتباه حتى به «چاپ هاى چندگانه ناقص» ديوان بهار نيز راه يافته است.
پروين، اما در پژوهش خود به اين نتيجه رسيده كه مرغ سحر را براى نخستين بار «ايران الدوله» معروف به «هلن» در تابستان ،۱۳۰۶ در مراسم جشنى خوانده كه در باغ آقاى «سهم الدوله» به مناسبت هفتمين سال انتشار روزنامه ناهيد برپا شده است. بعدها اين ترانه در اجرائى رسمى تر براى ضبط در صفحه، با صداى «ملوك ضرابى» به اجرا درآمده است.
در نخستين اجراى ايران الدوله، ترانه را «تصنيفى در ماهور، اثر طبع يكى از اساتيد سخن» عنوان كرده اند و بعد متن آن را هم به پيوست نخستين شماره از سال هفتم ناهيد انتشار داده اند. نكته جالبى را نيز پروين از كتاب خاطرات نواب صفا نقل مى كند كه خود او از زبان «يزدان بخش قهرمان»، داماد بهار روايت كرده است:
-بهار گفته كه در متن ترانه ابتدا گفته بوده است: «شام من، شام من را سحر كن» ولى يك شب شنيده است كه رهگذرى به جاى آن مى گويد «شام تاريك من را سحر كن»
... او هم متن را به همين شكل كه شنيده «اصلاح» كرده است. ما هم مى خواستيم بگوئيم در اجراهاى بعدى ترانه، «من»ها نيز به «ما» تبديل شده است. ولى پروين در پايان پژوهش خود مى گويد كه روايت ياد شده نيز نادرست است چون در «تصوير نخستين متن ترانه» هم از «من» خبرى نيست و همه جا «ما» آمده است. البته از اين «تصور نخستين» كه گويا پروين آن را به پيوست پژوهش براى بخارا فرستاده چيزى به چشم نمى خورد!
*در يادنامه بهار دو شعر بلند نيز در رثاى شاعر گرانقدر ما آمده است يكى از محمود صناعى و ديگرى از محمدحسين شهريار.
شهريار از جمله مى گويد: «رفتى و با خويش بردى شوكت دربار فضل/ شاعر از فرو فروغ افتاد و شعر از آب و تاب/
نى مذاقى در هنرماند و نه لطفى در سخن/ نى صفائى در قلم ماند و نه ذوقى در كتاب...»*
*ماهنامه بخارا، شماره ۵۵ تهران، مهر و آبان ۱۳۸۵.
Butilpa@aol.com