Nimrooz
Vol. 18, No. 916, January 19, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۶ - جمعه ۲۹ دى ۱۳۸۵
مهدى قاسمى
جبهه ى بازگشوده ى جنگ سنى- شيعى
تحفه ى خطرناك ديگرى از رژيم بحران پرور فقها
003855.jpg
مهدى قاسمى
من هيچ پروائى از اين باور خود ندارم كه هر چند فناى رژيم ملايان كه مسبب نابسامانى ها، خطرها، تشويش ها و دغدغه ها است....
هر چند اين يك واقعيت غير قابل انكار است كه تا اين رژيم برپا است مصيبت در پى مصيبت نصيب ما خواهد بود، ولى اين انديشه ى فوق العاده خطرناكى است كه نابودى و دفع شر اين نظام ضد ايرانى و ضد بشرى را به «هر قيمت» و به «هر وسيله» خواستار شويم.
براى برافكندن اين رژيم بايد چاره اى جست ولى بهاى اين چاره جوئى، راه دادن به وسوسه هاى شيطانى كه مصالح اصولى و ملى و از آنجمله تمامت ارضى ايران را هدف گرفته اند، نيست. تدارك مرگ اين رژيم است.
***
به مصداق آن قصه ى پر عبرت سعدى از حال و قال جاهلى كه بر سَرِ شاخ درختى نشسته بود و «بُن مى بُريد»، جمهورى اسلامى، خصوصاً از زمانى كه احمدى نژاد به نمايندگيِ قشرى ترين لايه هاى قدرت حاكم، دُن كيشوت وار سوار شده، راهى پيش گرفته است كه چشم انداز خصومت مرگبار ميان (شيعى و سنى) در عصر صفوى را تداعى مى كند. با پا گرفتن نظام فقاهتى، دو ارثِ شوم از آن دوران به ارمغان آورده شد: خرافه پرستى در پوست شيعى گرى و اينك همين جنگ شيعى و سنى و اين دومين به سهم خود تحفه ى زهرآگين و خطرناكى است كه اگر چه مى تواند بر بناى رژيم نيز ضربات سهمگينى وارد آوَرَد ولى در عين حال از اين پيش بينى هم نبايد غفلت داشت كه با اوج گيرى اين دشمنى، ظهور دسائس گوناگون بر ضد مصالح جوهرى ايران آنقدرها خالى از واقع بينى نيست.
در شناخت جوهره ى اين دو «ارمغان» شوم مرورى هر چند زودگذر خاصه در تاريخ پانصد ساله ى اخير ايران، ماهيت قهقرائى آن را بيشتر و روشن تر برملا مى كند.
با روى كار آمدن «اسمعيل» فرزند شيخ حيدر از سُلاله ى «صفى الدين اردبيلى سنى مذهب» سلسله ى صفوى پا گرفت و شيعى گرى به عنوان مذهب رسمى شناخته شد و از همان زمان دشمنى خونبار، پشت به عصبيت هاى «سياسى- مذهبى» او و همتايش (سلطان سليم دوم) پادشاه وقت عثمانى، ميان اهل سنت و اهل تشيع به اوج اوج ها رسيد. گفتن ندارد كه خصومت «شيعى و سنى»، تا آن زمان بى سابقه نبود. از روزگار پاگيرى خلافت اموى و در بستر رقابت هاى درون طايفه اى ميان آل سفيان (بنى اميه) و آل عباس (عباسيان) و آل هاشم (بنى هاشم) كشتارهاى بيرحمانه و وسيعى روى داده بود و در اين ميان چه بسيار از اهل تشيع در تيره هاى گوناگون آن به اتهامات جوراجور نظير رافضى، قَرمطى، علوى، زيدى، اسمعيلى (شيعه ۷ امامى)، غلات و شيعه ى (دوازده امامى) قتل عام شده بودند. اصولاً سنى مذهب ها، شيعى ها و خاصه شيعه ى اماميه را «مسلمان» نمى شناختند و اين داوريِ خود را تا قرن اخير نيز نگاه داشتند، تا بنابر يك مواضعه كه بى رنگ سياسى هم نبود، ظاهراً اهل تشيع نيز «مسلم» و از رده هاى اسلامى شمرده شدند.
يادآورى دو نكته در اين بررسى كوتاه، بى سود نخواهد بود:
نخست آن كه «شيعه» در لغت عرب به معناى «دوستان، ياران و پيروان» كسى است ولى رفته رفته به صورت خاص به معناى «گروهى از مسلمانان» درآمد كه به امامت بلافصل على بن ابيطالب اعتقاد دارند.
دوم، مسأله ى چگونگى پيدايش شيعى گرى و مايه هاى آن است كه بر اين زمينه اختلاف نظر فراوان است. از آنجا كه در اين مقال قصد بر يك پژوهش وسيع تاريخى محملى ندارد و لاجرم، به اختصار تمام به مبانى اين اختلاف مى پردازم.
جمعى از تحليلگران، حتى برخى از تاريخ شناسان خارجى، پيدايش شيعى گرى را حاصل واكنشى خاصه از سوى ايرانى ها، در تقابل با سلطه ى عرب ها دانسته و پاره اى آن را برآمده از اختلافات قبيله اى عرب در همان صدر اسلام شناخته اند و گروهى ضمن پذيرش برداشت دوم به عقيده ى دسته ى اول بازگشته و به اين باور رسيده اند كه ايرانى ها با توجه به جنايات بنى اميه و خصوصاً تمايلات شديد نژادى آنها، از اين تضادها دستاويزى ساخته و جانب بنى هاشم را گرفته اند و در توجيه نظر، اين تمثيل را مطرح مى كنند كه اگر بنى هاشم بر حسب تصادفى جاى بنى اميه را مى گرفتند و به همان سياق بنى اميه خلافت را مى گرداندند، چه بسا ايرانى ها «شيعه ى آل سفيان» مى شدند و اجمالاً بدينگونه، تشيع يا پيشرفت تشيع را به زبان امروزى ها رنگ سياسى مى زنند و حاصل مقاومت ايرانى ها مى دانند.
من براى روشن شدن موضوع به نقل دو نمونه از اين برداشت ها اكتفاء مى كنم:
نمونه ى اول از لُرد استانلى الدرلى تاريخدان انگليسى است. او در پيشگفتارى كه بر كتاب «سفرنامه ى ونيزى ها در ايران» آورده است، در دفاع از خدمات شاه اسمعيل (اول) مى نويسد:
«او ايران پر هرج و مرج را وحدت بخشيد و مليّت ايرانيان را احياء كرد و بر دامنه ى اختلافى كه ميان ايران و ديگر كشورهاى اسلامى وجود داشت به مراتب افزود اختلاف و تفرقه اى كه به غلط مذهبيش خوانده اند و حال آن كه اساساً ماهيتش ملى و سياسى بود و به صورتى كه شاه اسمعيل احياء و تشديد كرد، كاملاً ملى بوده است. احساساتى كه ايرانيان صدر اسلام را برانگيخت و بر آن داشت كه در صدد ردّ و افكار خليفه هاى اول و دوم و سوم برآيند، همان احساسات ملى بود كه محرّك آنان در طرد و دفع عربان و برتر شمردن اصل وراثت در امامت بر اصل انتخاب در خلافت بود.»- لرد الدرلى در پيرو نظر خود «اصل وراثت در امامت» را اقتدا به «سنت پادشاهى» ايرانيان شمرده است.
در برابر اين نظر و عقيده ى پژوهشگرى از خود ما (مجتبى مين،ى) در اثر «فردوسى و شعر او» بر برداشتى كاملاً متضاد مبتنى است. مى گويد:
«عنوان جنبش ملى دادن [به جنبش شيعه] به گمان من سهل انگارى است در اصطلاح و مرتكب شدن غلط تاريخى است. نه تنها تا عهد فردوسى، بلكه تا نزديك به عصر ما، مفهوم مليّت به اين معنا كه ما امروز از آن مى فهميم (ناسيوناليسم) وجود نداشت. تعصبِ عِرقى، نژادى و شعوبى و قبايلى بود. وانگهى سر كرده اى، جماعتى را گرد خود جمع مى كرد كه از براى رياست و فرمانروائى او با ديگران جنگ و پيكار كنند. لزومى نداشت كه كليه ى سپاهيان او از قوم و نژاد خود او و از اُمّت واحدى باشند. جنگجويان براى پول و مال بيشتر پيكار مى كردند تا از براى تعصب قومى.»
همانگونه كه پيشتر اشاره كردم، قصد من در اين مقال پرداختن به تاريخ و طبعاً ارزيابى چنين باورها نيست. همينقدر از ديدگاه خود به نقل اين نظر اكتفاء مى كنم كه اگر «مطلقيت» را از اين دو برداشت حذف كنيم، آنگاه متوجه مى شويم كه تصادفاً در آنها مشتركاتى هم هست و امّا به رأى من، فراتر از اين مقوله كه جنس تشيع (در اشكال متفاوتش) يك بازتاب «ملى» و يا «قومى و شعوبى» تلقى شود، وقتى به تحليل تاريخى دوران صفوى مى پردازيم، به اين نتيجه مى رسيم كه خيزش «قزلباش ها» كه مجموعه اى از قبايل چادرنشين بودند و پشتگاه «اسمعيل» شدند، نه فقط جنبه ى «ملى» نداشت و نمى توانست داشت، بلكه شكل گرفتن سلسله ى صفوى، در بُعد تاريخ و خصوصاً با پيامدهاى آن، ضربات مهلكى به ايران و ايرانى ها زد.
در اين بحثى نيست كه صفوى ها، به ويژه در برابر تجاوز مستمر عثمانى ها و قبايل ديگر، به نوعى «وحدتى» آفريدند و اين از مواردى است كه تاريخدان انگليسى نيز آن را مى ستايد و بسيارى از مورخان ما هم از او پيروى كرده اند ولى بايد دانست بر چنان «وحدتى» كه در بستر نظام فئودالى قدرتى را در جاى قدرتى مى نشاند اطلاق «وحدت ملى» سخت بى اساس و بى معنا است، خاصه كه بى سابقه هم نبود، وضع گذرائى بود كه با آمد و رفتِ سرداران پر توان و جنگ آورى پديد مى آمد و زايل مى شد و چه بسا در قلمرو آن به اصطلاح «وحدت» اقوام جوراجورى كه سنخيت فرهنگى و قبيله اى هم با هم نداشتند، با مَلاط زور كنار يكديگر قرار مى گرفتند و در فصلى ديگر جدا مى شدند. براى نمونه مى توان از قلمرو چنگيز و يا هلاكو و يا تيمور ياد كرد كه به ضرب شمشير قبايل و اقوام گوناگون را بهم مى دوختند و بر آنها حكومت مى كردند و شيرازه بند آن حكومت ها، قدرت آنها بود و چون مى رفتند، تجزيه ها آغاز مى شد و اما مبحث ما فراتر از اين كشمكش ها، درباره ى آثار فرهنگى، سياسى و اجتماعى حكومت صفوى ها است كه هر چند بر بسى از تجاوزها مهار زد ولى در حوزه ى «انديشه گرى» و فرهنگى زيان هاى جبران ناپذيرى به بار آورد كه نه فقط «اقوام ايرانى» كه حتى غير ايرانى زير سلطه خود را نيز- حالا گذشته از كشتارها و جنايات فجيع- به قعر عقب ماندگى كشيد. در توجيه اين نظر شايد اين يادآورى كافى باشد كه تأسيس سلسله ى صفوى مقارن است با قرن شانزدهم اروپا، يعنى دوران درخشش «رنسانس» و جوشاجوش رستاخيز فرهنگى مغرب زمين. به بيان ديگر اگر در غرب شراره هاى دانش ها و بينش هاى نو با افول «قرون وسطا» و از درون خاكسترى كه به جاى مى گذاشت، پى در پى سر مى كشيد، در اين سو، در خطه ى صفوى ها، انديشه و انديشه گرى در يخبندان تعصبات شيعى گرى و خرافات متوليان آن، منجمد و منجمدتر مى شد.
اگر آغاز پاگيرى سلسله صفوى را سال (۹۰۵) هجرى قمرى بگيريم كه سال برخاستن اسمعيل اول است و پايان آن را (اجماع «مشورتى» مُغان) فرض كنيم كه در سال ۱۰۴۹ هجرى قمرى مطابق با (۱۷۳۶) ميلادى نادررا به پادشاهى بَر كشيد، در آن قريب ۱۵۰ سالى كه سلطنت صفوى ادامه داشت- چنانچه پاره اى از اصلاحات شاه عباس اول را در زمينه هاى چندى كنار بگذاريم- عصر صفوى را مى توان با مميزه ى «مرگ انديشه گرى و حكومتِ تعصبات كور مذهبى» تعريف كنيم، آنهم در يك دوره ى حساس تاريخى كه مغرب زمين (اروپا) پشت به بدايع علمى و طلوع افكار نو در قلمرو فلسفه و حكمت و دانش هاى طبيعى و حتى اصرار بر تولد «انديشه ى آزاد» كه خود مادرِ هرگونه ترقى و شكوفائى است، با شتاب پيش مى رفت و زير پاى استبداد كليسائى را جاروب مى كرد:
-در اين طرف، يعنى در سرزمين هاى اسلامى كشتار بيرحمانه ى مذهبى ميان سنى و شيعى و همراه با آن، سركوب هر نشانه اى از نوگرائى كه در عين حال پشتگاه قدرت بود، جريان داشت و «شيخ الاسلام هاى» شيعى، نخست به عنوان كارگزار و دستيار سلاطين و آتش افروزى براى جنگ، گوئى رسالتى سواى تزريق خرافه پرستى و تحميق و ايجاد زمينه هاى ذلت و جمود و عصبيت به عهده نداشتند و آنگاه در همين رهگذار خرده خرده جاى پائى در قلمرو حكومت دست و پا كردند. كه در انتها خود به يكى از سهامداران اصلى در هرم قدرت تبديل شدند و نافرهنگ خود را براساس تشيعى كه در آن دستكارى هم كرده و به پوسته اى از بافت خرافات مبدل ساخته بودند، در منافذ جامعه تزريق مى كردند، حالى كه:
-در آن طرف (در مغرب زمين)، بت هاى جهل و واماندگى قرون وسطائى و كليسائى يكى پس از ديگرى در زير تابش آفتاب انديشه هاى نو ذوب مى شد و شگفت نيست كه دامنه ى اين دگرديسى به درون كليسا نيز راه مى يافت و اجمالاً بر هر زمينه ى قابل تصورى از مناسبات فرهنگى و اجتماعى، در راسته ى نيازهاى تازه ى اقتصادى رگه اى از يك تحول ژرف ظاهر مى شد و رو به رشد مى گذاشت. هر چند زمينه هاى اين دگرگونى در قلب قرون وسطا نيز يافتنى بود ولى با آغاز قرن پانزدهم به ويژه در ايتاليا در تمامى قلمروهاى انديشه، درخشش به تمام معنا سرگرفت، انديشه مند برجسته ى فرانسوى (آلبربايه) استاد فقيد فلسفه در دانشگاه سوربن مى گويد «از اين قرن دنياى تازه اى آغاز شد و يك جهش بزرگ اجتماعى (رنسانس) پا گرفت و سايه روشن هاى آن با شتاب نقاط ديگر اروپا را پوشاند.»
جبهه ى تحول در مذهب با سرپيچى «مارتين لوتر ۱۵۴۶-۱۴۸۳» كه از پيشترها سَر گرفته بود، شكل حادّى به خود گرفت. او كه خود كِشيش بود و كليساى ويتنبرگ را در آلمان اداره مى كرد، بر رَسم «خريد آمرزش» كه به وسيله ى پاپ اعظم رُم باب شده بود پشت كرد و حتى دستخط پاپ (LA BULLE) را به آتش كشيد و غوغائى كه بدينگونه به راه انداخته بود، سراسر آلمان را درنوريد.
در انگلستان هواداران (ANGLICANISM)، كار را بر پيروان پاپ دشوار كردند. در خطه ى دانش ها كپرنيك لهستانى (۱۵۴۳) نظريه اى تازه اى را در هيأت پيش كشيد كه با احكام كتاب مقدس در تضاد كامل بود. او براساس ملاحظات علمى اعلام كرد:
«زمينى كه پيشتر بنام مركز بى حركت افلاك شناخته مى شد، علاوه بر آن كه به دور خود مى چرخد به دور خورشيد نيز گردش مى كند» و طبعاً اين زمزمه درگرفت كه «آيا كتاب مقدس ممكن است خطا كند و به اشتباه تعليم دهد؟»
بديهى است كه تمامى اين ارزش هاى نوپيدايِ فكرى به نوعى بهم تنيده بود و هر يك چون آبشخوار ديگرى عمل مى كرد. به همين دليل بود كه بعدها «آگوست كنت» در آثار پروتستان ها نخستين نشانه هاى فلسفه ى انقلابى را كشف كرد و بر همين گرده بود كه «البربايه»، به اين نتيجه رسيد كه «لوتر راه را براى كالون و كالون راه را به روى ولتر و ولتر راه را به روى رنان و كوشو هموار كرده است.»
نوبت به دكارت مى رسد. او هر چند از گرايش هاى مذهبى خالى نيست ولى هنگامى كه درباره ى يكى از اصول قضاوت و آموزش عمومى بحث مى كند، انديشه ى خود را از عرصه ى مذهب و معتقدات دينى اش فراتر مى برد و مسائلى را پيش مى كشد كه دير يا زود مثل بمب ساعت شمار منفجر خواهد شد. او مى گفت:
«هيچ باورى را بنام واقعيت نبايد پذيرفت. مگر آن كه به محك معرفت سنجيده شود و با عقل سازگار آيد.»
خرده خرده جوانه هاى نوانديشى، در آثار ادبى نيز ظاهر مى شود.
مولير (۱۶۷۳-۱۶۲۲) هنرپيشه و نويسنده ى فرانسوى در نمايشنامه ى (ميهمانى پيرِ) (FESTIN, DE, PIERRE)- صحنه اى از درخشش دفاع از تعقل و آزادانديشى مى آفريند.
دون ژوئن (يكى از قهرمانان نمايش) مى گويد:
-به خدا و ابليس و جهان ديگر اعتقادى ندارد.
و اِسگانارل ديگر از اشخاص نمايش از او مى پرسد:
-سرانجام بايد به چيزى ايمان داشت. آيا شما به چيزى ايمان داريد؟
جواب مى شنود:
-من ايمان دارم كه دو دو تا مى شود چهارتا و چهار و چهار مى شود هشت...»
بيهوده نيست كه دوشِس اورلئان با پريشانى مى نويسد:
«هيچ جوانى را نمى بيند كه تمايل به لامذهبى نداشته باشد.»
پيشتر يادآورى كردم قصد من يك تحليل گسترده ى تاريخ نيست، آنچه را كه نقل كردم و به حق مصداق «قطره اى از دريا است» تنها بدانجهت بود تا در قياسى نشان داده باشم. آن آتشى كه دقيقاً در همين دوره ها، با پاگيرى حكومت صفوى ها در سرزمين ما، به جان انديشه و انديشه گرى افتاد و آثار آن تا عصر حاضر نيز كشيده شد تا چه اندازه سوزان و ويرانگر بود. اينك ببينيم حالى كه در آن طرف معرفت بالنده ى بشر چنان شكل مى گرفت و بالغ مى شد، در اين طرف چه قيامتى از جهل و فروماندگى برپا بود.
-گفتم با روى كار آمدن سلسله صفوى، متوليان مذهب شيعى (شيخ الاسلام ها) نخست به صورت كارگزاران پادشاهان قدم به ميدان مى نهند و خرده خرده در بافت قدرت سياسى به سهامدارانى كلان مبدل مى شوند. به نحوى كه در پايان اين دوره خصوصاً در زمان سلطنت (شاه سلطان حسين)، عنصر كلاّشى چون محمدباقر مجلسى به مرتبه اى مى رسد كه شاه جبون و بيچاره در كف او چون مومى است و نه به ناگزير بلكه به دلخواه، تنها به ساز او مى رقصد و تفاله هاى ذهنى او را نشخوار مى كند.
به گمان من، هر كس بخواهد، وسعت و عمق اين افول و درماندگى و انحطاطى كه از دوره ى صفوى تاكنون، گريبان «تفكر» را در اين سرزمين چسبيده است، به درستى و شفافيت بشناسد، كافى است، هر چند پر شتاب نگاهى به انبوه آثار همين جرثومه ى جهل و فساد (محمد باقر مجلسى) بيندازد خاصه در اين جهت كه آنچه در اين كتاب ها مى يابد، نماينده ى اوج «پوسيدگى فكرى» زمانه و در عين حال نماينده ى «معرفت» متوليان مذهب شيعى تا همين دوره اى است كه ما در فضاى آن نفس مى كشيم. دليل اين دعوى را به نقل سفارشى از آيت الله (امام خمينى) پايه گذار جمهورى اسلامى و پيشواى انقلاب اسلامى وامى گذارم كه مى گويد:
«خوب است كتاب هاى فارسى را كه عالِمِ بزرگوار و محبدث عاليقدر محمدباقر مجلسى براى مردم پارسى زبان نوشته، بخوانيد تا خود را مبتلا به يك همچو رسوائى بى خردانه نكنيد- نقل از كتاب كشف الاسرار تأليف روح الله خمينى صفحه ۱۲» و پيشتر توضيح داده است كه آن «رسوائى بيخردانه» هيچ نيست مگر تمدن غرب كه به فتواى او آگنده «از غرض هاى مسموم اروپائيان است.»
با همان مصداق «قطره اى از دريا» كه از جوشش و درخشش معارف گوناگون غرب ياد كردم، اينك به نمونه هائى از نافرهنگى اشاره مى كنم، كه دقيقاً در تقارن زمانى با دنياى پوياى فرهنگى اروپا، ايرانگير شده است.
اگر آن طرف، اين محك «معرفت و عقل» است كه جا باز مى كند، اين طرف مجلسى (به قول آقاى خمينى عالِم بزرگوار و محدث عاليقدر) در كتاب «عين الحيات» يكى از آثار بى شمار خود، در باب آموزش «علم» توصيه مى كند: «علم نافعى كه سبب نجات شود فقط توحيد و امامت و علومى است كه از حضرت رسول الله به ما رسيده است. از ساير علوم آنچه براى فهميدن كلام اهل بيتِ رسالت لازم است مانند زبان عربى و نحو و منطق بايد خوانده شود و غير آن يا لغو يا بى فايده و تضييع عمر يا احداث شبهه است در نفس كه موجب كفر و ضلالت شود.»
و باز به همان شيوه ى «مشتِ نمونه ى خروار» نظرى بر يكى دو مورد از آن علومى كه به فتواى «محدث عاليقدر» مايه ى نجات مى شود و شگفتا اغلب به «مسائل جنسى» و «طب الهى» تعلق دارد و گاه به عرصه ى هيأت و علوم طبيعى نيز كشيده مى شود، سودمند خواهد بود.
مجلسى در «حلية المتقين» ديگر از آثار خود به نقل از حضرت على (ع) اين نسخه ى شفابخش را ارائه مى دهد:
«يكى از پيغمبران به خدا شكايت كرد كه امت من بسيار جَبون است، وَحى بر او نازل شد كه اَمركن اُمّت خود را كه اِسفند بخورند- به سند صحيح از حضرت على (ع) منقول است كه: هر كس چهل روز گوشت نخورد كج خُلق مى شود و بايد در گوشش اذان بگويند- و فرمود روغن بنفشه سيدِ روغن ها است و فضيلت روغن بنفشه بر ساير روغن ها، مثل فضيلت اهل بيت است بر ساير مردم و فرمود كه بول شتر نافع تر از شير اوست...»
در كتاب «جامع عباسى» تأليف شيخ بهائى ديگر از نمايندگان «فرهنگ دوران» در باب پانزدهم درباره ى منافع اطعمه و ميوه ها، مى خوانيم:
«بدانكه جو خوردن از شعار پيغمبران است و در حديث آمده است كه در هيچ شكمى قرار نگيرد الا هر مرضى كه در آن باشد بيرون كند و جو قوتِ پيغمبران است» و همو اضافه مى كند «كدو باعث زيادتى مغز و دماغ مى شود و سيب نافع است جهت زهر و سحر و ديوانگى... چغندر شفاى مرض ها است و شلغم جذام را مى بَرَد و پياز قوه ى باه [قوه ى جنسى] مى دهد.»
اينكه مى گويم، مشكل ما دوام اين تُفاله هاى مغزى در اين دوران پانصد ساله است دليلش را به افاضات «علماى» امروزى واگذار مى كنم:
در آن دوره اگر مجلسى در قلمرو «علم هيأت»ترهائى درباره ى «جابلسا و جابلقا» در شرق و غرب افلاك مى بافد. آقاى خمينى در اين روزگارِ موصوف «به تكنولوژى اطلاعات» بر سخن او با اين عبارات مُهر تائيد مى گذارد: «ترديد درباره ى جابلقا و جابلسا وارد نيست، زيرا ما نمى دانيم در مشرق و مغرب چنين شهرهائى هست يا نيست؟ [پس چرا ترديد وارد نيست؟]. شايد هم در كُرات ديگر يا در منظومه هاى شمسى ديگر چنين شهرهائى باشد»!!
آيت الله العظماى ديگر «شهاب الدين الحسينى المرعشى النجفى» در معرفى كتاب جامع عباسى (كه به آن در چند سطر پيش اشاره اى شد) اينگونه قلمفرسائى كرده است:
«كتاب جامع عباسى.... شامل احكام فقهيّه از طهارت تا ديات است كه مدت ها است جزء رسائل علميه ى آيات عظام سابق قرار گرفته و بر آن حواشى بسيار نوشته اند. اميدوار است، جميع مؤمنين از چاپ اين كتاب مستطاب بهره مند شده و اين جانب را از دعاى خير فراموش نفرمايند...»
از «علماى» حاضر يكى هم آيت الله مشكينى است كه سواى «مرجعيت» از طيف مُديران دست اول رژيم اسلامى است. او چند سال قبل كتابى زير عنوان «نصايح چهارده معصوم (ع) و هزارويك سخن» به زبان عربى منتشر كرد و بعداً به وسيله ى آيت الله جنتى كه در عين حال دبير شوراى نگهبان (در واقع قانون گذار اصلى رژيم) است به فارسى ترجمه شد. مطلبى از اين كتاب را نقل مى كنم كه به تصور من آگاهى به «گستره ى معلومات» آيت الله هاى حاكم را كفايت مى كند. مى نويسد:
«على عليه السلام فرمايد: از پيغمبر صلى الله عليه وآله وسلم پرسيدم: حيوانات مسخ شده كدامند؟ فرمود: سيزده تا... پرسيدند علت مسخ آنها چه بوده؟
فرمود:
فيل مردى لوطى (اهل لواط) بود- خرس: مرد مأبونى بود كه مردها را به خود مى خواند- خوك: عده اى نصرانى [مسيحى] بودند. از خدا خواستند غذاى آسمانى بر آنها بفرستَد و با اين كه خواسته شان عملى شد بر كفر خود افزودند- ميمون: كسانى بودند كه روز شنبه برخلاف دستور دينشان [دين ميمون ها!] ماهى گرفتند- مارماهى: ديوثى بود كه همسرش را در اختيار مردم مى گذاشت... تا آخر.»
فراموش نشود كه كتاب هائى از اين دست خاصه بازمانده از «علماى» عصر صفوى مانند حليّة المتقين، بحارالانوار و غيره از لوازم تعليم در حوزه هاى علميه است و آنها كه مى خواهند مدارج شيعى تا رسيدن به مقام اعلميت و اجتهاد را طى كنند، ناگزير از بهره مند شدن» از آنها هستند.
با اين مقدمات كه پيشتر اشاره كردم، گذرى آن هم پر شتاب از حوادث تاريخى بيش نيست، شايد توانسته باشم كه اولاً توجه كسانى را كه به مذهب شيعه همچنان به عنوان يك تكيه گاه «مقاومت ملى» در بُعد تاريخ مى نگرند، به اين واقعيت جلب كنم كه حتى با پذيرش اين «هويت سياسى» در طى قرن هائى چند پس از سلطه ى اعراب براى مذهب تشيع- نمى توان انكار كرد كه اين مذهب خصوصاً از دوران صفوى تاكنون، آنگونه كه در دكان متوليان آن عرضه شده است و مى شود، به سهم كلانى يكى از بزرگترين راه بندان ها در سير ترقى و نوآورى ايرانيان بوده و ضايعات برآمده از آن تا عصر حاضر نيز كشيده شده است كه نمادهاى جوراجور آن را به صورت رويش «امامزاده ها» و بناى پى در پى مساجد و تكاياى سينه زنى و قمه زنى و روضه خوانى و تأسيس مراكز خرافه پرستى نظير «چاه جمكران» در قم و نقاط ديگر كشور شاهديم و اين همان نخستين «ارمغانى» است كه با استقرار نظام ولائى به ميراث از نافرهنگ عصر صفوى به ملت ايران عرضه شد و به صورت پايگاه «ايدئولوژيك» نظام درآمد پس بى دليل نيست اگر مى بينيم، رژيم با وسواس تمام به بهانه ى مقابله با «هجمه ى فرهنگى غرب فاسد و فسادانگيز» راه بر هر تابشى از نوآورى و نوخواهى بسته است ولى همين جا توجه به نكته اى ضرورت دارد و اينكه رژيم هر چند به ضرورت زمان و خصوصاً به بركت الزامات «عصر اطلاعات» به توفيقى كه قانعش كند دست نيافته و نتوانسته است تمامى چشمه هاى فضيلت و معرفت بشرى را به روى ملت ما كور كند، امّا واقع گرائى به ما نهيب مى زند كه حتى لحظه اى از آثار نكبت بار اين جبهه ى «جهل و تحميق» كه ذهنيت توده ها را نشانه گرفته است غافل نباشيم و ثمرات دوام حتى روز تا روز اين ميكرب فضيلت كش را به سهل انديشى و خوشباورى از ياد نبريم.
***
اينك نظرى و گذرى بر «ارمغان» تازه ى رژيم كه گيرم خواسته و يا ناخواسته به دست كارگزاران كنونى آن در قالب جنگ «شيعى و سنى» به مجموعه ى بليات ما افزوده شده است.
گفتنى است كه هر چند از آغاز و بنابر وصيت «امامِ» جهان خواه نظام، برنامه ى «اسلام جهانگير» در دستور رژيم قرار گرفت (رجوع كنيد به پيام آقاى خمينى به مناسبت اولين سالگرد انقلاب اسلامى ۲۲ بهمن ۱۳۵۸) كه بخشى از آن اين است:
«ما انقلابمان را به تمام جهان صادر مى كنيم، زيرا كه انقلاب ما اسلامى است و تا بانگ آن در جهان طنين نيفكند، مبارزه ادامه دارد...»- ولى متوليان كنونى جمهورى اسلامى با لاپوشانى هاى خود و با قصد در چنگ گرفتن «حركت هاى اسلامى» كوششى داشتند تا وجهه ى «ضد سنى» خود را اگر نه در درون ايران، در بيرون از مرزهاى ايران پنهان نگاهدارند امّا حوادث خاصه در عراق چنان شكل گرفت كه رشته هاى اين پنهانكارى پنبه شد. جنگ سنى و شيعى كه با حمله نظامى به عراق و سقوط ديكتاتورى صدام از حالت بالقوه به حالت بالفعل رسيد و با كشته شدن او بُعد تازه اى يافت، جمهورى اسلامى را براى تقويت همدستان خود، از جمله دار و دسته ى مقتداصدر و گروه «حكيم» والدعوه سوق داد و همين سبب شد تا دغدغه ى جوامع سنى مذهب را نه تنها در سطح توده ها كه حتى در رده ى دولت هائى كه متحد آمريكا هستند برانگيزد. زمزمه هاى ضد شيعى ابتدا از عربستان سعودى سرگرفت و به ديگران منتقل شد. سنى ها خرده خرده احساس كردند كه خطر تازه اى اين بار زير لواى شيعى گرى مى رود تا در بافت زندگيشان رخنه كند. بازتاب اعدام صدام حسين در سرزمين هاى عربى و سنى نشين مانند مصر، سعودى، تونس، اردن و حتى ليبى و غير اينها، در عين حال جلوه هائى از اين دشمنى «شيعى و سنى» را در برداشت.
در تمامى تظاهراتى كه به اين مناسبت و به ضد دولتِ عمدتاً شيعى مذهب عراق برپا شد، لبه ى تيز تيغ اعتراض، علاوه بر آمريكا كه خاصه در جوامع «عربى اسلامى» به عنوان يك متعرض شناخته شده است، در اساس متوجه جمهورى اسلامى و طبعاً شيعى هاى عراق بود. حتى در ليبى كه مدت ها است واداده و به مصالحه با آمريكائى ها روى كرده است، به سوگوارى صدام، برگزارى جشن هاى مربوط به عيداضحى ممنوع اعلام شد و مبارك رئيس جمهورى مصر، در مصاحبه اى گفت، قتل صدام، او را به يك «قهرمان» تبديل كرد. در تونس يك اتحاديه كارگرى، مراسم بزرگداشت صدام را به عهده گرفت و شنيدنى است كه «حماسى هاى فلسطين» نيز على رغم كمك هاى دلارى جمهورى اسلامى كوتاه نيامدند و اين در حالى بود كه در جمهورى اسلامى اعدام صدام، به عنوان سرنوشت يك تبهكار تلقى شد.
پيشتر به اين نكته اشاره كردم كه شايد بعضى از ما در ژرفاى اين خصومتِ رو به رشدِ سنى و شيعى، عاملى را تشخيص دهند كه در غايت به تزلزل رژيم تهران كمك خواهد كرد و دست كم بازوى جمهورى اسلامى را در يارگيرى هاى خود به قصد پرچمدارى در به اصطلاح «جنبش هاى اسلامى» خواهد شكست. به گمان من در اين تشخيص، رگه هائى از واقعيت يافتنى است ولى بايد به روى ديگر سكه نيز نگاه كرد كه نشان مى دهد، اوج گرفتن اين جنگ شيعى و سنى در شرائط كنونى مى تواند متضمن خطرات جدّى نسبت به مصالح اصولى و ملى ما نيز بشود.
فراموش نكنيم كه قريب يك دهم نفوس ايران در غرب و شمال و جنوب شرقى سنى مذهبند و همچنين اين حساب را از دست ندهيم كه رژيم در آزار اين گروه از ايرانى ها، تاكنون كوتاه نيامده و به حد كافى نارضائى آفريده است و در انتها مايه دستى براى آن اقليت هر چند ناچيزى كه بر كوس تجزيه طلبى مى كوبند، ساخته است و بديهى است كه با گسترش نفاق ميان سنى و شيعى، بر اين مايه دست افزوده خواهد شد و با نشانه هائى كه در دست داريم، بعيد نخواهد بود كه خارجى ها نيز، در تقابل با سبكسرى هاى رژيم در اين ميان سهمى به عهده گيرند. اينكه از «نشانه هائى» در اين باره ياد كردم، تنها به نقل از «تصور» و «استنباط» نيست. قريب هشت ماه پيش در شهر واشنگتن به مباشرت شخصى بنام «مايكل لدين» كه با محافل سياسى كشورش هم بى ارتباط نيست، «كنفرانسى» از «مليت هاى» ايران تشكيل شد كه نمايندگان اين به اصطلاح «مليت ها»، هر كدام با پرچم ها و شعارهاى تجزيه طلبانه ى خود شركت داشتند و دعاوى خود را حتى فراتر از طلب «خودمختارى» مطرح كردند. نتيجه اى را كه مى خواهم از اين يادآورى ها بگيرم همان است كه به مصالح و منافع اصولى ملى ما ربط دارد. من هيچ پروائى از بيان اين باور خود ندارم كه هر چند فناى رژيم ملايان كه مسبب همه ى اين نابسامانى ها، تشويش ها و دغدغه ها است و هر چند اين يك واقعيت غير قابل انكار است كه تا اين رژيم برپا است، مصيبت در پى مصيبت نصيب ما خواهد بود. ولى اين انديشه ى فوق العاده خطرناكى است كه نابودى و دفع شر اين نظام ضد ايرانى و ضد بشرى را به «هر قيمت» و به «هر وسيله» خواستار شويم.
به بيان عُريان تر، انهدام اين رژيم غايت آرزو و نقطه ى مقصود ما است و بايد هم باشد ولى نه به بهاى تكه تكه شدن ايران.
با قاطعيت مى توان گفت كه اين رژيم به دلايل گوناگون رفتنى است. حكم بقاى ابدى براى آن ننوشته اند، آنچه بايد بماند ايران است.
ممكن است ادعا شود، سبب ساز همه ى اين خطرها و دغدغه ها اين رژيم است، بله، اين صحيح است و به همين دليل بايد براى برافكندن آن چاره اى جُست امّا حرف اين است كه بهاى اين چاره جوئى، راه دادن به وسوسه هاى شيطانى كه تمامت ارضى ايران را هدف گرفته اند، نيست. تدارك مرگ اين رژيم است بدانگونه كه ذره اى به مصالح و منافع اصولى و طبعاً «تمامت ارضى» ايران لطمه اى وارد نشود. حكايت رژيم، آرى همان حكايت جاهلى است كه بر شاخ نشسته بود و «بن مى بُريد». پس بايد او را به زير كشيد و به گورستانش حواله كرد، بى آن كه به پيكره ى درخت آسيبى برسد.
متأسفانه گاه هست كه غلبه ى رنج در ما چنان احساسى مى پرورد كه رنج زِدا نيست نوعى خودكشى است.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •