Nimrooz
Vol. 18, No. 915, January 12, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۵ - جمعه ۲۲ دى ۱۳۸۵
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

شاهزاده خانم محكوم
فصل هيجدهم
«پولين» براى رفتن به سيبرى جد و جهد ميكرد
ما در موقع خود بسراغ محبوسين خواهيم رفت و وضع زندگى آنها را در سيبرى از نظر خوانندگان خواهيم گذرانيد و خواهيم ديد كه شاهزاده
خانم هاى روسى، با چه مشقت و فداكارى، در آنجا زندگى مى كردند و دلخوشى آنها اين بود كه هفته اى دو مرتبه شوهران خود را با حضور دو نگهبان مشاهده ميكنند.
اكنون باتفاق «پولين» به مسكو بر مى گرديم زيرا «پولين» براى اينكه بتواند به سيبرى برود مجبور بود كه به مسكو برگردد چون فقط كنتس «آنن كو» مى توانست براى او جواز مسافرت به سيبرى را بگيرد و از اين گذشته ميخواست دختر كوچكش را به او بسپارد و برود.
«پولين» پس از اينكه به مسكو مراجعت كرد در خانه كنتس سكونت نمود تا اينكه بوسيله او، جواز مسافرت تحصيل نمايد.
كنتس، زن جوان را دوست ميداشت ولى اين دوستى، مثل دوستى يك كودك با يك پرنده دست آموز، توام با بيرحمى و خود پرستى بود.
زن سالخورده حس ميكرد كه «پولين» زنى است ساده و بى حيله و بين اطرافيان وى، يگانه كسى است كه ظاهر سازى نميكند و در صدد استفاده از وى بر نمى آيد ولى نميخواست كه «پولين» به سيبرى برود و اولين مرتبه كه «پولين» درخواست كرد براى وى جواز مسافرت بگيرد كنتس گفت رفتن شما به سيبرى ديوانگى است وبعلاوه غير ممكن است.
«پولين» گفت پس چطور زن هاى ديگر توانستند بروند.
كنتس گفت زن هاى ديگر بر اثر اشتباه دولت رفتند و دولت مى بايد آنها را به زندان بيندازد تا اين كه نتوانند به سيبرى بروند و خانواده هاى خود را ماتم زده كنند.
«پولين» گفت ولى من در اين جا خانواده اى ندارم كه بعد از رفتن من ماتم زده شوند.
زن پير جواب داد پس من چكاره هستم آيا شما مرا عضو خانواده خود نميدانيد؟ و بدون هيچ تاسف مرا رها مى كنيد و ميرويد در صورتى كه من شما را دوست مى دارم و ميدانم كه فقط شمابه من علاقه داريد و ديگران، فقط منتظر هستند كه ميراث مرا تصاحب كنند و اگر عمرم طولانى شود، شايد مرا مسموم نمايند.
«پولين» فهميده بود كه ديگران كه اطراف كنتس هستند هيچ هدف، غير از تصرف اموال او ندارند و بقدرى متهور و وقيح هستند كه حتى در زمان حيات كنتس اموال او را ميبرند.
چون كنتس زنى بود بسيار متكبر و از فرط غرور و هم كبر سن و خستگى نمى توانست خود بوضع خانه و اموال خويش رسيدگى كند و «پولين» ميديد بعضى از اشياء كه در آن خانه ديده ميشود يكمرتبه از بين ميرود و ظروف گرانبها و فرشهاى نفيس ناپديد ميشود چند مرتبه خواست اين موضوع را به كنتس بگويد ولى بدو علت خوددارى كرد، يكى اين كه ميدانست كه توقف او در خانه آن زن موقتى است و از آنجا خواهد رفت و بفرض اينكه وى هنگام سكونت در آن خانه بتواند جلوى دزدى را بگيرد بعد از رفتن او دزدى ادامه خواهد يافت و محال است كه پيرزن مغرور و تنبل بتواند بر خانه خود نظارت نمايد و جلوى دزدى را بگيرد.
علت دوم اين كه فهميد كه در سرقت اموال پيرزن تمام اهل خانه غير از «استپان» و زن خدمتكار روستائى همدست هستند و او نخواهد توانست كه يك تنه با آنها مبارزه نمايد ويژه آنگاه، در روسيه يك اجنبى است و همه ميدانند فرزندى كه از «آنن كو» دارد ثمر يك ازدواج شرعى و قانونى نيست لذا بهتر ميتوانند او را بيازارند و بهمين جهت «پولين» تصميم گرفت سكوت نمايد و تجاهل كند تا اين كه اطرافيان كنتس با او دشمن نشوند و قواى خود را عليه او يا دختر كوچكش متمركز ننمايند، چون «پولين» اگر مى توانست از خود دفاع كند طفل خردسال او قادر بمدافعه نبود و هرگاه در موقع سكونت مادر آن خانه، آن كودك را محو نميكردند پس از اين كه به سيبرى ميرفت جگر گوشه اش را محو مينمودند.
مناسبات «پولين» با كنتس خوب بود ولى بمحض اين كه موضوع رفتن او به سيبرى مطرح ميشد، مناسبات اين دو نفر تيره ميگرديد و زن پير ميگفت كه من بيش از پسرم احتياج به شما دارم براى اينكه «آنن كو» جوان و قوى است در صورتى كه من پير و ضعيف ميباشم.
«پولين» ميگفت اگر خود شما نميخواهيد كه براى من جواز مسافرت بگيريد بدوستان خود توصيه كنيد كه براى من جواز دريافت كنند و پير زن ميگفت رفتن شما به سيبرى بى فايده است زيرا تا شما براى تحصيل جواز اقدام كنيد، «آنن كو» اگر بيگناه باشد بخشوده و مرخص خواهد شد و اگر گناهكار است همان بهتر كه آنجا بماند.
كنتس از آنهائى بود كه تصور ميكردند اعجازى بوقوع خواهد پيوست و محبوسين سياسى سيبرى آزاد خواهند شد براى اينكه اشراف روسيه نميتوانستند قبول كنند كه تزار آنقدر بى رحم باشد كه با عده اى از اشراف روسيه مانند بدترين تبه كاران رفتار نمايد و آنها را مثل آدم كش هاى فطرى محكوم كند كه تا زنده هستند در همان سيبرى كار كنند.
«پولين» مى گفت خانم چون شما عقيده داريد كه مدت توقف «آنن كو» در سيبرى محدود است من بايد بروم و نزد او باشم ولى اين دليل زن پير را متقاعد نمى نمود و وى نميتوانست تصويب كند كه «پولين» از او دور گردد و به سيبرى برود.
در خلال اين احوال پسر عموى «آنن كو» كه بدرجه ژنرالى رسيده بود از «سن پطرز بورگ» به مسكو آمد.
از روزى كه «آنن كو» را تبعيد كردند، خيال پسرعمو از حيث او آسوده شد و مثل اين بود كه «آنن كو» را در مقبره خانواده گى وى دفن كرده اند و هرگز موجب مزاحمت نخواهد شد، پسر عمو ميدانست كه از آن پس براى تصاحب اموال «آنن كو» فقط يك اشكال وجود دارد و آن «پولين» و دختر او است، وى به اتفاق اعضاى خانواده كه در تصاحب اموال «آنن كو» ذى نفع بودند در صدد بر آمدند كه «پولين» را بيرون كنند.
پسر عمو بر اثر تجربه ميدانست كه اگر كسى بتواند بوسيله دوستى با ديگرى دشمنى كند بهتر ازاين است كه خود را خصم وى معرفى نمايد، چون در صورت اخير دشمن بيدار مى شود و در صدد دفاع بر مى آيد ولى وقتى مى بيند كه او دوستى ميكند، غريزه مدافعه در او بيدار نمى شود اين بود كه پسرعمو خود را خواهان «پولين» جلوه مى داد و او تصور مينمود كه چون ژنرال شده، «پولين» محبت او را يك موهبت خواهد دانست و خواهد پذيرفت ولى بعد از دو سه مرتبه كه پسر عمو نسبت به «پولين» اظهار تمايل كرد جواب هائى شنيد كه يك كوه آتش فشان را منجمد ميكرد.
پس از آن پسر عمو كه ديد از ابراز عشق نتيجه اى گرفته نشد در صدد حمله بر آمد و نظر به اين كه مردى فرومايه بود ومسائل مادى براى وى بسيار ارزش داشت تصميم گرفت كه شصت هزار روبل پولى را كه «آنن كو» به سرهنگ دوست خود، داده بود تا به «پولين» برسد و پول مزبور تسليم خزانه تزار گرديد تصاحب نمايد.
پسرعمو و تمام افراد خانواده، از هر فرصت استفاده كردند كه به «پولين» القاء كنند كه او زنى نيست كه به مسائل مادى توجه داشته باشد و موضوع شصت هزار روبل بى اهميت تر از آن است كه فكر وى را مشغول نمايد.
«پولين» كه ميدانست منظور نهائى پسر عمو و ديگران چيست به كنتس «آنن كو» گفت كه آنها مشغول دسيسه هستند تا شصت هزار روبل پول «آنن كو» را كه داده بود تا به وى برسد تصاحب نمايند.
كنتس نامه اى به تزار نوشت و جريان موضوع را به اطلاع امپراتور رسانيد و گفت كه اين پول بايد به «پولين» برسد، تزار در جواب كنتس نامه اى مودب ارسال داشت و بعد از ابراز ارادت نسبت به زن سالخورده گفت خانم من در صحت نوشته شما ترديدى ندارم ولى در مواردى كه مسئله پرداخت پول به شخصى در بين است بايد خود آن شخص براى دريافت وجه اقدام كند تا اين كه پول بدست كسى كه بايد آن را دريافت نمايد برسد و تقاضا مى كنم كه به وى اطلاع بدهيد كه براى دريافت وجه به دفتر من مراجعه نمايد.
«پولين» بعد از دريافت اين جواب متوجه شد كه اگر براى دريافت پول به امپراتور مراجعه كند، گرچه پول را دريافت خواهد نمود ولى نخواهد توانست كه بعد از آن خواهش نمايد كه به او اجازه بدهد به سيبرى برود اين بود كه تصميم گرفت از دريافت پول صرفنظر كند تا شايد بتواند از امپراتور بخواهد اجازه مسافرت بوى بدهند.
پسرعمو، بوسيله دست هائى كه در دربار داشت فهميد كه تقاضائى براى دريافت شصت هزار روبل به امپراتور رسيده و امپراتور هم يك جواب مثبت داده است.
وى براى اينكه جلوى اين كار را بگيرد به خانه كنتس پير رفت و در حضور كنتس آنن كو زن جوان را متهم كرد و گفت: منظور او اين است كه شصت هزار روبل را بگيرد و با دخترش بفرانسه مراجعت نمايد.
«پولين» گفت آقا، شما تهمتى ناروا بمن مى زنيد زيرا من اين خيال را نداشته ام و اگر ميخواستم به فرانسه برگردم، قبل از اين رفته بودم، ولى در مقابل نهمت بى اساس شما يك حرف راست ميگويم و آن اين است كه اين خانم كه اينجا حضور دارند هزار و پانصد روبل بشما داده بودند كه در زندان به پسرش «آنن كو» بدهيد ولى شما از اين مبلغ، هزار روبل آن را سرقت كرديد و پانصد روبل به «آنن كو» داديد.
پسر عمو خواست حرف «پولين» را قطع كند كه وى نتواند به صحبت ادامه بدهد ولى «پولين» با صداى بلندتر گفت: شما بقدرى فرومايه هستيد كه وقتى شنيديد كه در زندان عينك «آنن كو» را از او گرفته اند تا وى بوسيله شيشه عينك خود كشى ننمايد سرگرد زندان را وادار كرديد كه دسته عينك را بمناسبت اين كه از طلا بود بشما بدهد و آيا مى توانيد اين موضوع را كه سرگرد زندان و چند نفر از زندانبان ها شاهد آن هستند انكار كنيد.
پس از اين گفته «پولين» طورى مناثر شد كه به گريه در آمد، و اشك ريزان از اطاق خارج شد و زن پير عصاى خود را بر زمين كوبيد و خطاب به پسرعمو كه سردوشى ژنرالى او برق مى زد بانگ زد:  اى دزد تبه كار، بيرون برو... اى آدم كش... از پيش چشمم دور شو! و پسرعمو با گوش هاى آويخته از اطاق خارج شد.
يك مرتبه ديگر فصل بهار فرا رسيد و يخ و برف مسكو شروع به ذوب شدن كرد.
«پولين» از آمدن بهار بجاى اين كه خوشوقت شود، غمگين گرديد زيرا مى دانست كه در روسيه، بهترين فصل براى مسافرت زمستان است، معهذا اگر كنتس «آنن كو» موافقت مى كرد تا از امپراتور در خواست نمايد كه براى او جواز صادر كنند فورى براه ميافتاد.
«پولين» دائم در فكر «آنن كو» بود و مى انديشيد كه آن مرد بدبخت اوقات خود را در سيبرى چگونه ميگذراند و آيا باو خوش ميگذرد يا نه؟
شاهزاده خانم «آلكساندر- موراويوف» گرچه نامه هائى از سيبرى فرستاده، در آنها گفته بود كه وضع زندگى محبوسين رضايت بخش است و اشراف روسيه اين گفته را باور كردند، ولى «پولين» كه فرانسوى و باهوش تر ازروس ها بود ميدانست كه اينطور نيست.
او ديده بود كه محبوسين در «سن پطرزبورگ» در قلعه «پير- و- پول» چگونه زندگى مى كردند و با خود مى گفت وقتى در پايتخت محبوسين اينطور زندگى كنند معلوم است كه در سيبرى زندگى آنها چه صورت خواهد داشت.
يكروز كنتس وقتى «پولين» را ديد گفت براى چه رنگ شما پريده و چرا افسرده بنظر ميرسيد من تصميم دارم كه براى تفريح شما يك ضيافت بالماسكه بدهم و اميدوارم كه بشما خوش بگذرد.
«پولين» وقتى اين حرف را شنيد بانگى از حيرت بر آورد و گفت: خانم چگونه شما در اينموقع كه پسرتان در سيبرى است مى خواهد ضيافت
بالماسكه بدهيد؟
پيرزن گفت اين ضيافت چه ربط به پسر من دارد؟ اگر «آنن كو» در آنجا به راحتى زندگى مى كند كه من حق دارم تفريح نمايم و اگر راحت نباشد سوگوارى من در اينجا اثرى در وضع زندگى او نخواهد كرد، از من گذشته، شما كه جوان و زيبا هستيد بايد تفريح كنيد وگرنه مانند بوته گل كه آب به آن نرسد پژمرده و خشك خواهيد شد.
پس از اين حرف، زن پير يك آلبوم را به دست آورد و براى انتخاب لباس بالماسكه ورق زد و گفت من فكر مى كنم كه براى شما، لباسى از صحنه هاى هزار و يك شب انتخاب نمايم و يك نوع پارچه زردوزى دارم كه براى تهيه لباس بالماسكه بسيار مناسب و زيبا است.
«پولين» خواست بگويد كه حضور او در مجلس بالماسكه مناسبت نيست، براى اين كه وى با يك زن عزادار فرق ندارد، ولى زن پير اين نظريه را نمى پذيرفت و چون مستبدالرأى بود گفت «پولين» بايد شب بالماسكه لباس هزار و يك شب را بپوشد و خود را به شكل شاهزاده خانم علاءالدين بيارايد.
از روز بعد، خياط برحسب امركنتس شروع به دوختن لباس بالماسكه «پولين» كرد و بعد از اين كه تمام شد آن را با روسرى بلند حرير كه متصل به يك ديهيم بود آزمايش كردند.
وقتى «پولين» با لباس شاهزاده خانم علاء الدين و ديهيم و روسرى بلند و آرايش يك زن شرقى مقابل آئينه خود را ديد به گريه در آمد چون فكر مى كرد كه در همان موقع در نقطه اى دور افتاده از سيبرى «آنن كو» در حالى كه زنجير بر پا دارد مشغول حمل سنگ هاى معدن است و وجدان او اجازه نميداد كه وى در آنجا آسوده بسر ببرد و مشغول تفريح باشد و «آنن كو» در سيبرى محكوم به اعمال شاقه باشد.
بالاخره شب جشن فرا رسيد و طبق دعوت كنتس «آنن كو» برجسته ترين اشراف مسكو در بالماسكه زن سالخورده حضور بهم رسانيدند، «پولين» هم با لباس يك شاهزاده خانم شرقى وارد مجلس بال شد و با اين كه قلب او اجازه نمى داد كه در تفريح شركت كند ولى آنقدر زيبائى داشت كه زن و مرد تا وقتى كه رقص شروع نشده بود چشم از او بر نميداشتند.

ساناز فرجى
همقفس
-پس عروسى چى؟
-وقتى برگشتيم جشن مى گيريم.
-پدرت و روياجون چى؟ اونا نباشن؟
-زياد مهم نيست، يه عقد ساده اس، مراسم تهرانه، فكر نكنم مخالف باشن.
-بودن يا نبودن هيچكس مهم نيست افشين، من فقط به خودمون فكر مى كنم، من خونه مون رو مى خوام، خونه اى كه مال من و تو باشه، يادته هميشه مى گفتى؟
سرم را تكان دادم، و با لبخند گفتم:
-خونه اى كه توش هر روز با نگاه هم روزمون رو آغاز كنيم، از گرماى وجود هم انرژى بگيريم، تا ابد...
-تا ابد، تا جائى كه بودن ما نيست بشه....
-تو به قلب من تكيه كنى...
-و من از نگاه تو اميد به زندگى مى گيرم...
قرار شد همان روز برويم و وسائل سفر را آماده كنيم. بعد هم اجازه مهرداد را بگيريم و سه نفرى برويم شمال. وقتى ستاره وسائلش را جمع كرد و به سمت مغازه آقاى بردبار حركت كرديم، تلفنم زنگ زد.
-الو افشين كجائى؟
-سلام روياجون، بيرونم، چرا گريه مى كنى، چى شده؟
-تصادف كردم، با يه پسر بچه، توى خيابون پسيان، هر چى تلاش كردم نتونستم هوشنگ رو پيدا كنم، تورو خدا خودت رو برسون.
-باشه، الان ميام، كجائى؟
-بيمارستان.
-طرف هنوز زنده است؟
-آره، ولى حالش خيلى خرابه، يكراست بردنش اتاق عمل، دارم ديوونه مى شم.
-اومدم.
تلفن را قطع كردم. ستاره گفت:
-چى شده افشين؟
-رويا با يه بچه تصادف كرده، بايد بريم بيمارستان.
-پس مهرداد چى؟
-فعلاً برنامه كنسله، تا ببينم چه بلائى سر اون بچه مى آد.
گوشى را دادم به او.
-به مهرداد زنگ بزن بگو بياد بيمارستان.
ستاره يكى، دو دقيقه سكوت كرد، بعد با عصبانيت گوشى را پرت كرد روى صندلى عقب و گفت:
-همه اش بايد بد بياريم، همه اش خونواده تو جلوى پامون سنگ مى ندازن. همين امروز بايد بريم شمال، فهميدى؟ همين كه من مى گم.
با عصبانيت گفتم:
-چى مى گى ستاره؟ توى اين وضعيت بريم شمال؟ خونواده من چه بدى در حق تو كردن؟ مگه تا حالا اونا كمتر از گل به تو گفتن؟ رويا الان تو بد وضعى گير كرده، اين همه صبر كرديم يه روز هم روش نمى فهمم چى تورو ناراحت كرده؟
-هيچى نگو كه اصلاً نمى خوام صدات رو بشنوم. من مى خواستم امروز همه چى تموم بشه، همين امروز، ديگه نمى تونم صبر كنم، براى همين ما امروز مى ريم شمال، همين كه گفتم.
-معذرت مى خوام ستاره، تا حالا هر چى گفتى گوش كردم، بى چون و چرا، ولى من نمى تونم نسبت به اتفاقى كه براى رويا افتاده بى تفاوت باشم، او به كمك ما احتياج داره.
-از اولش هم مى دونستم كه تو به رويا نظر دارى، مى بينى ناراحتيش چه جورى روت اثر گذاشته؟
دوباره بحث بيهوده نظر داشتن و چشم چرانى شروع شده بود، داشتم از عصبانيت منفجر مى شدم، جواب ستاره را ندادم، ماشين را گوشه اى پارك كردم و از صندلى پشت، تلفن را برداشتم. با مهرداد تماس گرفتم و گفتم سريع خودش را بيمارستان برساند. توى راه يك كلمه هم با ستاره حرف نزدم، چرا مرا درك نمى كرد؟ چرا نمى فهميد كه چه اتفاقى افتاده؟ من احتياج داشتم كه همسرم توى لحظه هاى سخت زندگى، همراهم باشد.
وقتى رسيديم بيمارستان ستاره از جايش حركت نكرد، من هم اصرارى نكردم كه همراهم بيايد، خودم رفتم تو.
رويا توى سالن طبقه دوم بود. آنقدر گريه كرده بود كه چشمانش قرمز شده بود، وقتى مرا ديد انگار تمام دنيا را به او داده اند، خيلى خوشحال شد، احتياج به يك هم صحبت داشت. يكى كه بتواند دلگرميش بدهد.
-چى شده روياجون؟
-هنوز از اتاق عمل بيرون نيومده، خدا كنه طوريش نشه، به خدا تقصير من نبود افشين، خودش يكهو پريد وسط خيابون.
-خونواده اش كجان؟
-اونجا.
با انگشت به چند تا خانم و آقا اشاره كرد كه با گريه و زارى جلوى در اتاق عمل اين طرف و اون طرف مى رفتند.
-از پدر خبرى نشد.
-نه، تلفنش خاموشه، خوب شد رسيدى افشين، دارم دق مى كنم، اگر طورى بشه چى؟
-توكل به خدا، چيزى نمى شه، آروم باش.
-ستاره كو؟
-توى ماشينه، حالش اصلاً خوب نيست، از صبح فشارش افتاده پائين. من مى رم بهش يه سر بزنم و برگردم.
مجبور شدم دروغ بگويم چه بايد مى گفتم؟ مى گفتم زنم به رابطه من و شما شك دارد؟ مى گفتم كه توى يك چنين موقعيتى مى گويد الا و بلا بايد برويم شمال؟ چه مى گفتم؟ نتوانستم بروم سراغ ستاره، يك كمى توى سالن طبقه پائين قدم زدم و بعد رفتم سيگار كشيدم، وقتى رفتم سمت ماشين، ديدم مهرداد آمده و داشت داخل بيمارستان مى شد.
-چى شد افشين؟ مُرد؟
-نه، هنوز توى اتاق عمله، مى تونى يه كارى برام بكنى؟
-حتماً، چى كار كنم؟
-ستاره رو ببر شمال، وقتى داشتيم مى اومديم دنبال تو، تصميم گرفتيم به جاى دو، سه روز ديگه همين امروز بريم و پيش حاج آقا محسنى عقد كنيم، مى دونى دفترش كجاست؟
-نه.
-مهم نيست، مى بريش.
-آخه توى اين شرايط؟
-چى كار كنم مهرداد؟ اگه بدونى به خاطر اتفاقى كه براى رويا افتاده و رفتنمون كنسل شده چه اخمى كرده، حسابى عصبانى شد. مى ترسم اگه نبرمش حالش بدتر بشه.
-افشين من اصلاً قصد دخالت ندارم ولى تو ديگه دارى زيادى به حرف هاش گوش مى دى، يعنى نمى تونه تا فردا، پس فردا تحمل كنه؟
-نمى دونم....
با مهرداد رفتيم سمت ماشين، ستاره خيلى جدى و غمگين نشسته بود. گفتم:
-ستاره نمى تونى يكى، دو روز ديگه صبر كنى؟ شرايط اون بچه خيلى وخيمه.
بدون اين كه به من نگاه كند محكم گفت:
-همين امروز.
-باشه، مهرداد امروز تورو مى بره، منم به محض اين كه خيالم از بچه راحت شد مى يام.
ستاره يكهو توى چشمانم نگاه كرد و با همان لحن گفت:
-يعنى چى كه نمى ياى؟
-عزيزم شرايط منو درك كن، خواهش مى كنم.
ستاره آروم شد و طرز نگاهش از عصبانيت به مهربونى تغيير كرد.
-باشه افشين، من منتظرم.
مهرداد وقتى ديد كه رفتن قطعى شد گفت:
-پس آقام چى؟
-آه، بس كن ديگه، آقام، من خودم باهاش تماس مى گيرم، فقط تورو خدا مواظب جاده باش، آروم رانندگى كن.
-لباس برنداشتم.
-اونجا توى كمد من لباس هست، ديگه؟
-هيچ، يادت نره به آقام زنگ بزنى.
-چشم.
در عقب ماشين را باز كردم و يه بسته پول گذاشتم توى كيف ستاره و به مهرداد كه داشت نگاهم مى كرد گفتم:
-اگه لازم داشتى اينجا هست.
وقتى كه آنها رفتند، زود برگشتم پيش رويا. حالم خيلى گرفته بود. يعنى ستاره آنقدر خودخواه بود كه حاضر نشد از حرفش برگردد و برنامه را به فردا موكول كند؟ توى دلم نسبت به او يك جورى شدم. يك احساس بدى پيدا كردم. شايد اگر با عطوفت و آرامش با قضيه كنار مى آمد علاقه ام به او چند برابر مى شد، تا حالا مشكلى برايم پيش نيامده بود كه برخورد ستاره را توى آن لحظه ببينم، توى اولين امتحان، متأسفانه رد شد.
-روياجون خبرى نشد؟
-نه، چه خاكى توى سرم بريزم افشين؟
-نگران نباش، به اميد خدا هيچ مشكلى پيش نمى ياد.
شروع كردم به شماره گرفتن، بايد پدر را پيدا مى كردم. تلفنش خاموش بود. توى كارخانه هم نبود، منشى اش گفت كه با يكى، دو تا از همكارانش رفته اند بيرون. تقريباً نيم ساعت بعد تلفن پدر زنگ خورد.
-پدر سلام، كجا بوديد؟
-توى جلسه، چيزى شده؟
-روياجون با يكى تصادف كرده، مى تونيد خودتون رو برسونيد بيمارستان؟ ما منتظر مى شيم.
-تو كه اونجائى؟
-پدر خواهش مى كنم، شما چقدر بى فكرى مى كنيد؟ رويا الان به وجود شما احتياج داره نه من.
-بسيار خوب سعى مى كنم زود بيام، كدوم بيمارستان؟
-بيمارستان....
تقريباً يك ربع بعد پسر بچه را از اتاق عمل آوردند بيرون، حالش خوب نبود ولى خطر از بيخ گوشش رد شده بود. دكترش گفت كه تا چند ساعت ديگر جواب قطعى را مى دهد كه خواهد شد. يك ساعت بعد پدر رسيد، رويا بدجورى چشم به راه پدر بود. حق داشت، شوهرش بود، وجود پدر در آن لحظات مى توانست آرامش كند ولى متأسفانه پدر براى هيچكس ارزشى قائل نمى شد.
وقتى پدر رسيد تقريباً ساعت سه، سه و نيم بود. رويا با اين كه فهميده بود مشكلى براى آن بچه پيش نيامده هنوز از شدت ترس مى لرزيد، پدر ولى خيلى خونسرد با موضوع برخورد كرد. من دلشوره عجيبى داشتم، هر چه با ويلا تماس مى گرفتم، كسى جواب نمى داد، فكر كردم حتماً مهرداد دارد خيلى آهسته رانندگى مى كند، نمى خواستم به تصادف فكر كنم، تصميم گرفتم آن شب بيمارستان بمانم و فردا بروم شمال ولى وقتى ساعت هفت، هشت شب شد و هنوز تلفن ويلا جواب نمى داد خيلى نگران شدم و مجبور شدم، بروم. خودم را لعنت مى كردم كه چرا تلفن همراهم را ندادم به ستاره.
وقتى خيالم از بابت آن بچه راحت شد جريان را براى پدر تعريف كردم و از او خواستم كه ماشين خودش را به من بدهد، خوشبختانه قبول كرد ولى گفت براى عقد صبر كنيد تا خودش و رويا هم فردا، پس فردا بيايند، قبول كردم و همان شبانه به سمت شمال حركت كردم.
از صبح چيزى نخورده بودم، نمى توانستم براى غذا خوردن جائى توقف كنم، كمى خرت و پرت خريدم و حركت كردم توى راه همه اش با ويلا تماس مى گرفتم، هيچكس جواب نمى داد، مهرداد با جاده آشنائى نداشت و آن روز اولين بار بود كه توى جاده كندوان رانندگى مى كرد، همين موضوع باعث شده بود كه نگرانيم چند برابر شود.
هر چه مى رفتم جاده تمام نمى شد، هر چه جلوتر مى رفتم نگرانيم بيشتر مى شد. دست و پايم يخ كرده بود، نمى توانستم با احتياط رانندگى كنم، ويراژ مى دادم، پايم را گذاشته بودم روى پدال گاز و بى محابا گاز مى دادم. يكى، دو بار كم مانده بود تصادف كنم، همه اش به خودم اميد مى دادم كه اين دلشوره طبيعى است، حتماً به خاطر اتفاق هائى كه پشت سر هم افتاده بود اينطور نگران شده بودم.
ساعت حدود دوازده شب بود كه رسيدم. پسر آقا حيدر در پاركينگ را باز كرد.
-سلام آقا.
-سلام، ببخشيد بيدارت كردم، پس آقا حيدركو؟
-رفته خونه خواهرم، دو روزى مى شه، من جاش موندم تا برگرده، مهمون هاتون توى ويلان.
نفس راحتى كشيدم، چه دلشوره بيهوده اى، ماشين من هم صحيح و سالم جلوى ويلا پارك شده بود، خيالم راحت شد. رفتم سمت ويلا، تمام چراغ ها خاموش بود، پيش خودم گفتم يعنى كجا رفتن؟ خوابن؟ كليد را توى قفل چرخاندم و وارد شدم. همه جا تاريك بود، كليد برق را زدم و رفتم توى پذيرائى، يه صدائى از بالا شنيدم صدا زدم:
-ستاره؟... ستاره؟...
ناگهان مهرداد دويد و آمد سر پله ها، خيلى هراسان بود، تمام بدنش مى لرزيد، جلوى پله ها ايستادم و با نگرانى گفتم:
-چى شده مهرداد؟
با چشم هائى كه از حدقه درآمده بود هراسان دويد از پله ها پائين و با عجله بازوهايم را گرفت. دست هايش يخ كرده بود، صداش به طرز وحشتناكى مى لرزيد. چشمانش پر از اشك شد.
-به خدا تقصير من نبود افشين، به خدا تقصير من نبود. نمى دونم چرا اين جورى شد، نمى دونم چرا، خدا منو بكشه. نمى دونم چرا اين كار رو كردم. به امام رضا تقصير من نبود، به جون آقام، به روح عزيزم نفهميدم چى شد.
مات و متحير نگاهش كردم، تمام بدنم سست شده بود.
-چه بلائى سر ستاره آوردى؟
مهرداد دست هايم را ول كرد و با عجله از ويلا بيرون رفت. نمى توانستم از پله ها بالا بروم، نمى دانستم با چه صحنه اى روبرو مى شوم. تقريباً خودم را از پله ها بالا كشيدم. چراغ اتاق ستاره روشن بود. وقتى آمدم تو كه همه چراغ ها خاموش بود؟ آرام آرام رفتم جلو. لاى در باز بود، تكيه دادم به ديوار پشت به در، با دستم آرام در را باز كردم، طاقت نگاه كردن نداشتم. تمام انرژيم را جمع كردم و روبروى اتاق ايستادم.
خداى من... نمى دانى چه صحنه دلخراشى روبرويم بود، ستاره... با لباس خواب روبرويم ايستاده بود و تكيه داده بود به تخت، اوضاع اتاق به هم ريخته بود. ستاره با سردى نگاهم مى كرد، دهنم قفل شده بود، خون توى رگهايم ماسيده بود.
-خوش اومدى.
چند ثانيه طول كشيد تا بتوانم حرف بزنم. با صدائى كه شبيه نجوا بود گفتم:
-اينجا چه خبره؟
يه سيگار برداشت و روشن كرد. خداى من ستاره كه سيگارى نبود؟ اين واقعاً ستاره من بود؟ با حالتى زننده دود را به طرفم فوت كرد و با لبخند مرموزى گفت:
-ازت متنفرم.
دنيا روى سرم خراب شد، ديگر چيزى نمى ديدم، جلوى چشمانم سياهى رفت، به سختى خودم را روى پا نگه داشته بودم، به زحمت گفتم:
-چى مى گى ستاره؟ شوخى مى كنى؟
خنده تلخى كرد.
-من هيچوقت با تو شوخى نكردم.
خودم را كشيدم جلو، دو زانو جلوى پاهايش نشستم و به صورتش خيره شدم.
-با من چى كار كردى ستاره؟
خنديد، خنده اى وحشتناك و طولانى.
-همون كارى كه بايد مى كردم، همون كارى كه بهروز با من كرد.
ناگهان لحن صدايش تغيير كرد و جدى شد و فرياد زد:
-همون كارى كه شما مردها با ما مى كنيد، چيه؟ باورت نمى شه؟
روى صورتم خم شد و فرياد زد:
-باورت نمى شه؟ كثافت. حالم ازت بهم مى خوره. هميشه حالم ازت بهم مى خورد. وقتى اون دست هاى كثيفت بهم مى خورد مى خواستم بالا بيارم، وقتى اون چشم هاى هرزه ات رو بهم مى دوختى و اداى آدم هاى عاشق رو درمى آوردى اين نقشه رو برات كشيدم. منتظر يه فرصت بودم و اين فرصت خوب رو خودت بهم دادى.
ديگر نتوانستم تحمل كنم، بى اختيار اشك مى ريختم. ستاره هنوز فرياد مى كشيد و توى اتاق راه مى رفت.
-چيه؟ طاقت ندارين ببينين يه زن ازتون انتقام بگيره؟ همون اول كه توى گوشم اون حرف هارو زدى پيش خودم گفتم خودشه، همون ابلهيه كه مى تونه تقاص هزاران زن بى گناه مثل من رو بده، خيال كردى خامت شدم؟ هه هه هه، كور خوندى فكر اينجاش رو نكرده بودى نه؟
تمام بدنم از عصبانيت مى لرزيد. بلند شدم و گفتم:
-چرا مهرداد؟ اون چرا با من اين كاررو كرد؟
خنده مستانه اى كرد، با لوندى نگاهى بهم انداخت و آهسته گفت:
-راضى كردنش كار سختى نبود، پسر احمق و ساده ايه، يه عمر مى تونم ازش سوارى بگيرم، اونم يه كثافتيه مثل تو.
نفهميدم چى شد كه سيلى محكمى به گوشش زدم، نگاه تلخى بهم كرد. فرياد كشيدم:
-گم شو بيرون، گم شو.
با انگشت به در اتاق اشاره كردم سيگاررو پرت كرد توى زيرسيگارى، لباس هايش را برداشت و رفت. توى اتاق نشستم و هاى هاى گريه كردم. ستاره من؟! كسى كه به خاطرش سه سال و نيم نفس كشيده بودم؟ به خاطرش زندگى كرده بودم؟ چرا؟ چرا؟ نمى توانستم خودم را كنترل كنم فرياد كشيدم، با تمام وجودم، چرا؟ چرا؟
شايد اين يك كابوس بود؟ كابوس تلخى كه زود تمام مى شد. نگاهى به اطرافم كردم، نه... كابوس نبود، خيلى تلخ بود ولى حقيقت داشت. ساعت ها همانطور نشستم و گريه كردم، ناله كردم، فرياد كشيدم. آخه چرا؟ اين چه ظلمى بود كه در حق من شده بود؟ داشتم تاوان كدام گناه را مى پرداختم؟ به چه جرمى ستاره مرا محكوم به عذاب كشيدن كرده بود؟ با قلب من چه كار كرد؟ احساسم را زير پاهايش له كرد، اعتمادم را نسبت به همه از من گرفت، زندگيم را و تمام اميدهايم را نابود كرد، غرورم را زير پاهايش له كرد، از هستى ساقطم كرد، خنده را از لب هايم گرفت، بدبينى و نفرت را توى دلم گذاشت، اندازه يك عمر خسته بودم، نفس هايم به شماره افتاد، يك چيزى روى قلبم سنگينى مى كرد.
و اكنون
در آستانه ظلمت
زمان به ريشخند ايستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سياهى فرو روم
***
پدر و روياجون هيچوقت نفهميدند كه بين من و ستاره و مهرداد چه گذشت، فقط به آنها گفتم كه همه چيز تمام شد. آنقدر تلخ و خشن كه حتى به خودشان اجازه ندادند زياد كنجكاوى كنند، ولى از رفتارهاى من كاملاً درك كردند كه اتفاق بدى افتاده، آنقدر بد كه جاى هيچ بازگشتى نيست. ترم آخر خيلى كم به دانشگاه رفتم، دو، سه بار ستاره و مهرداد را توى دانشگاه ديدم. مهرداد از جلوى چشمم فرار مى كرد، از روبرو شدن با من وحشت داشت ولى ستاره چنان پر غرور و استوار از كنارم رد مى شد كه انگار مى خواست با اين برخوردش آخرين ذره هاى باقى مانده از وجودم را له كند.
يكى، دو روز ديگر براى آخرين بار سرى به دانشگاه مى زنم.
بعد ديگر هيچوقت نمى بينمشان و اين تمامى آرزوى من است، حالا مفهوم آن شعرى را كه ستاره يك روز به من هديه كرد مى فهمم. ديگر زندگى به من تعلق ندارد، خانه اى كه قرار بود كاخ روياهاى من و ستاره باشد به من تعلق ندارد، من تنهاى تنها، عصبى و سرد، كه به هيچكس و هيچ چيز توى دنيا اهميتى نمى دهم، شبگرد تنهائى كه توى تاريكى و ظلمت توى كوچه هاى شهر پرسه مى زند و با خودش فكر مى كند هيچوقت ستاره را نشناخته، هيچ زنى رو نشناخته.
ظاهراً همينطور است كه يك نفر به ذهنش مى رسد كتابى چاپ كند به نام «تمامى آنچه مردان در باب زنان مى دانند» و تويش هزاران صفحه سفيد بگذارد...

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •