|
(تهيه و تنظيم: پژواك)
از لابلاى متون
-نگاهى تازه به سير صعود و سقوط ميرزاتقى خان اميركبير (بخش ۲)
-جريان تشكيل مجلس جمهورى پس از مرگ محمدشاه چه بود؟
(به انگيزه يكصد و پنجاه و پنجمين سالگرد قتل او- ۲۰دى ماه ۱۲۳۰ خورشيدى/ ۱۰ ژانويه ۱۸۵۲ ميلادى)
عزيمت شاه جوان به سوى تهران: سفر شاه و همراهان از تبريز به تهران سه هفته طول كشيد. در طى كليه مراحل سفر سه هفته اى آنها به تهران، اميرنظام بيش از پيش حمايت شاه را به دست آورد. رقباى بالقوه را كنار زد و دسترسى مستقيم افراد را به شاه بسيار تأثيرپذير، محدود ساخت. دامنه درگيرى هاى او از حد فرماندهى لشكر آذربايجان بسى فراتر مى رفت. در اولين قدم به غير از شش تن از خدمه ناصرالدين شاه مابقى عمله خلوت را از اردوى سلطنتى كنار نهاد و بدين سان شاه جوان را عمداً در ميان جمعى غالباً ناآشنا و تازه استخدام شده منزوى نگه داشت. على رغم نارضائى آشكار شاه، خدمتكارانى را هم كه از دوران كودكى مونس او بودند از خدمت معاف كرد و به تبريز باز فرستاد و گفت: «اين اشخاص عادت به خدمات ولايتعهد نموده اند و از عهده خدمت پادشاه برنمى آيند و همواره متوقع اند كه اعليحضرت مانند ايام ولايتعهدى با ايشان رفتار نمايد.»
اقدام قاطع اميرنظام، هر چند تفرعن آميز و حتى خشن، يكى از راه هاى راندن طفيلى هاى ناباب و معمولاً دلقك مآب از دور و بر شاه بود. اندكى پس از ورود به تهران، ميرزاتقى خان بقيه اطرافيان ناصرالدينشاه را از دربار بيرون انداخت و به سپاهيان هشدار مؤكد داد كه از هرگونه افراط كارى، ضبط موادغذائى و يا اخذ غنيمت از غير نظاميان در طول راه حذر جويند. دو جوان مهمتر را كه ده قطعه شال از اموال شاه دزديده بودند سخت مجازات كرد و نوعى احساس ترس در اردوى شاهانه به وجود آورد. شاهزادگان خاندان سلطنتى و رجال و درباريانى كه براى استقبال از شاه جديد از تهران به قزوين آمده بودند، از اين گوشمالى هاى اميرنظام بر خود لرزيدند. وقتى موكب همايونى به يافت آباد در ۱۲ كيلومترى جنوب تهران رسيد و در انتظار حلول ساعت مسعود براى ورود به پايتخت در آنجا توقف كرد، ملتزمين ركاب شاه و كسانى كه براى استقبال آمده بودند ديگر خوب مى دانستند كه مغز متفكر در پس اريكه سلطنتى و سياستمدار عمده آتى چه كسى است، حتى خود شاه جوان، با همه ناخشنودى اش به خاطر از دست دادن ملازمان شخصى اش و سخت گيرى هاى اميرنظام، آنقدر هشيار بود كه بفهمد اميرنظام در صدد است سلطنتى نيرومند، با انضباط و پر كفايت تدارك ببيند كه با پادشاهى پدرش و صدارت ميرزاآقاسى و نيز حكمرانى خودش در تبريز، بسيار تفاوت داشت. اما جناح هاى تشنه قدرت در دربار تهران اين استنباط شاه تازه تحول يافته را به آسانى پذيرا نبودند.
تشكيل مجلس جمهورى و كشمكش بر سر قدرت:
پس از مرگ محمدشاه اوضاع در پايتخت دگرگون شد. ميرزاآقاسى كه از عدم رضايت بزرگان قجر به خوبى خبر داشت، هنوز شاه در بستر مرگ بود كه از صحنه گريخت و خود را به اقامتگاه خصوصى تابستانى اش در عباس آباد رسانيد و حتى حاضر نشد در واپسين دم به ديدار شاه برود. بلند پايگان حكومت تقريباً همه يك صدا گفتند كه از اطاعت اوامر ميرزاآقاسى يا به رسميت شناختن اقتدارش امتناع مى ورزند. مجلس امراى جمهورى كه اندكى پس از درگذشت شاه تشكيل شد و خود را نماينده همه جناح هاى حكومت مى خواند، مظهر همان اعيان و اشرافى بود كه منافعشان به خطر افتاده بود و طبعاً حمايت ملك جهان، مهدعلياى جديد (مادرشاه) را نيز جلب كرده بود. اين دو تحول، يعنى تشكيل مجلس و برآمدن مهدعليا به عنوان نماينده شاه، در خور ملاحظه بود. گردهمائى تمامى اولياى دولت براى نظارت بر امور حكومت در واقع ملهم از همان مفهوم قديمى «مجلس» بود و اين مفهوم براى قاجاريه كه با نوع ايلى مجلس آشنا بود، چندان غرابت نداشت. با اين حال آوردن لفظ شگفت «جمهورى» در عنوان مجلس با اين مفهوم تلويحى كه اين مجلسى است به نمايندگى از عامه مردم، امرى بى سابقه بود، ولى به هر صورت از لفظ جمهورى معناى بعدى اين واژه يعنى الغاى سلطنت قطعاً در نظر نبود.
حاجى ميرزا آقاسى در ملك خود يافت آباد نيز به مقاومت روستائيان محلى برخورد و سرگردان در بيابان هاى جنوب تهران در جستجوى پناهگاه، سرانجام به حرم حضرت عبدالعظيم پناه برد و چشم به راه ورود شاه و همراهانش بست نشست. در هرج و مرجى كه متعاقباً در پايتخت روى داد و به خاطرانزجار شديد اهالى از سربازان ماكوئى، حاميان صدراعظم معزول (كه بنا به اعلاميه صادره از سوى مهدعليا و يادداشت مشترك وزراى مختار انگليس و روس بركنار شده بود) همه از پا درآمدند. با سقوط بسيار خفت بار حكومت آقاسى و خلاء سياسى كه موجب تشكيل مجلس جمهورى شد فرانت وزيرمختار انگليس با اندكى طعنه گزارش داد كه «تحت رهبرى مهدعليا اين حكومت كه مركب از شمارى نوكران شاه فقيد است شكل نوعى جمهورى به خود گرفته است و هر كس دستور و فرمان مى دهد ولى همه منتظر الصداره اند و چشم به راه ورود شاه...». در اين ميان بازگشت ميرزاآقاخان نورى وزير لشكر متنفذ سابق به پايتخت دردسر جديدى براى مجلس امرا به وجود آورد. وى كه در سال ۱۲۶۳ قمرى با ميرزاآقاسى به ضديت پرداخته ولى ناكام مانده و به كاشان تبعيد شده بود نه تنها از ياران نزديك مهدعليا بود و فرانت نيز او را شخصاً مى شناخت، بلكه با سفارت انگليس هم سال هاى سال روابط دوستانه داشت. او از بيرون پايتخت به وزيرمختار بريتانيا نامه نوشت و از او يارى خواست. فرانت كه از هوادارى نورى از انگلستان با اطلاع بود ارزش نامزدى كارآمد چون او را براى صدارت و نيز نفوذ فراوانش را در لشكر به روشنى مى ديد، پس بى درنگ وى را به مهدعليا توصيه كرد. طرز برخورد دوستانه و محبت آميز با نورى و نحوه پذيرائى در تهران از اين عزيز كرده مهدعليا فرانت را متقاعد ساخت كه بازگشت نورى به قدرت به استعانت بريتانيا، مددكار شاه جوان براى جلب حمايت مردم خواهد شد.
اما مخالفت جدى با نورى از ناحيه نامترقبى ابراز شد. اميرنظام تازه منتصب، در نخستين نمايش واقعى قدرتش، به مراجعت بدون اجازه نورى از تبعيد به پايتخت ايراد گرفت و به شاه توصيه كرد فرمان دهد كه وى به كاشان بازگردد. نورى و مدافعانش بى شك از جسارت فرمانده جديد قوا به شدت جا خوردند. در واكنش به فرمان شاه نورى كوشيد در يكى از جلسات مجلس امراى جمهورى در حضور مهدعليا عمل خود را توجيه و استدلال كند كه آمدن فورى او به تهران بر آن بود كه جلوى شورش عاجل خوانين مازندرانى را بگيرد.
اين بهانه براى اميرنظام چنان غير قابل قبول بود كه فرانت را بر آن داشت در قضيه پا درميانى كند و وقتى عزم جزم سر كرده اردوى شاه را در اين باره ديد، دست به تمهيد متداولى زد كه پيشينيانش از دير باز به كار برده بودند، يعنى براى خنثى ساختن فرمان همايونى به نورى و خويشاوندانش مصونيت سياسى داد.
تاج گذارى شاه جديد:
شاه جديد در ساعت فرخنده اى كه منجم باشى معين كرده بود روز ۲۱ ذيقعده سال ۱۲۶۴ قمرى وارد پايتخت شد و مورد استقبال شاهزادگان، بزرگان، مقامات دولتى و تقريباً تمامى جمعيت تهران قرار گرفت.
در ساعات نخستين روز ۲۲ذيقعده سال ۱۲۶۴ برابر با ۲۱ اكتبر سال ۱۸۴۸ ميلادى در نخستين سلام عام خود ناصرالدينشاه مدت كوتاهى در ايوان بيرونى تالار سلام كاخ گلستان بر تخت مرمر نشست، تاج كيانى بر سر و تمام نشان هاى سلطنتى را دربرداشت.
نمادهاى سلطنت: تاج كيانى جواهرنشان به وزن نزديك به دوازده كيلوگرم كه به خواست آقامحمدخان ساخته شده بود، دو بازوبند مزين به دو قطعه برليان مشهور به درياى نور و تاج ماه (از غنائمى كه نادرشاه در لشكركشى سال ۱۱۵۲ قمرى خود به هندوستان به ايران آورده و زمانى زينت بخش پيكر لطفعلى خان زند آخرين پادشاه زنديه بود و شمشير الماس نشان موسوم به سيف صاحب الزمان كه آقامحمدخان در سال ۱۲۱۰ قمرى در زيارت حرم حضرت موسى الرضا امام هشتم بر كمر آويخته بود، همه يادآورى هاى به جائى بود به حاضران در مراسم از تداوم سنت هاى پادشاهى دودمان قاجاريه.
هدايت در مديحه اى به اين مناسبت سرود:
كهن دولتى گشته فرتوت و سست
از او شد جوان و قوى و درست
صدور فرمان صدارت اميرنظام
همان شب ۲۲ ذيقعده ۱۲۶۴ قمرى اميرنظام كه جُبّه فاخر مطرز به مرواريد خاص صدراعظمى پوشيده بود، به مقام شخص اول و منصب صدارت منصوب شد و لقب «اتابك اعظم» گرفت. فرمان شاه كه بعداً صادر شد مؤكد مى داشت:
«ما تمام امور ايران را به دست شما سپرديم و شما را مسئول هر خوب و بدى كه اتفاق افتد مى دانيم. همين امروز شما را شخص اول ايران كرديم و به عدالت و حسن رفتار شما با مردم كمال اعتماد و وثوق داريم و به جز شما به هيچ شخص ديگرى چنين اعتقادى نداريم و به همين جهت اين دستخط را نوشتيم.»
در تاريخ سلطنت قاجار هيچگاه اين همه قدرت به يك نفر از اهل ديوان تفويض نشده بود.
(ادامه دارد)
(برگرفته از كتاب «قبله عالم» تأليف دكتر عباس امانت ترجمه حسن كامشاد).
|