|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۹
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فرازو نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-چگونه صدام در همان زندان مخوفى كه در حومه كاظمين ساخته بود اعدام شد
-وقتى فرزاد بازفت روزنامه نگار جوان ايرانى را به اتهام جاسوسى در بغداد دستگير كردند صدام حسين در پاسخ پيام تند و تيز خانم تاچر گفت: «او را در جعبه به شما پس مى دهم» و چنين كرد.
-دكتر عزت مصطفى وزير وقت بهدارى و رئيس هلال احمر عراق چگونه زير بار حكم صدام حسين نرفت؟
-جريان انتصاب سفير جديد ايران در عراق چه بود؟ و چرا اعليحضرت فقيد با پيشنهاد سفارت من در عراق موافقت نكرد؟ و شخصى كه هيچ اطلاعى از زير و بم مناسبات ايران و عراق نداشت به اين سمت منصوب شد؟ و بقيه قضايا....
|
|
دكتر رضا قاسمى
|
***
در شماره پيش رشته مطلب به آنجا رسيد كه حدود سه سال قبل از توافق الجزيره، دو دولت (ايران و عراق) تصميم گرفتند كه رابطه ديپلوماتيك را از سر گيرند و به مبادله سفير بپردازند. در اين راستا دولت عراق مدحت ابراهيم جمعه يكى از دوستان نزديك صدام را به عنوان سفير در تهران معين كرد، كسى را كه دو سال و نيم قبل وقتى سفير عراق در كويت بود موجبات ترور سپهبد حردان تكريتى وزير دفاع عراق را كه از رقباى بالقوه صدام بود فراهم ساخت و قاتلين را با اتومبيل پلاك سياسى از كويت خارج و روانه عراق نمود. مقامات كويتى پس از كشف اين موضوع محترمانه و بى سر و صدا عذر او را خواستند و دولت عراق نامبرده را براى مدت پايانى مأموريت كويت او به عنوان سفير به رومانى فرستاد و پس از آن او را براى سفارت در دربارشاهنشاهى نامزد كردند.
اينجانب پس از آگاهى از اين موضوع مراتب را طى گزارشى براى قائم مقام وزيرخارجه (مرحوم ميرفندرسكى) كه در غياب وزير مسئول امور وزارتخانه بود فرستادم و ايشان با توجه به اين كه دولت عراق براى اين شخص آگرمان (قبولى) خواسته بود و پذيرش سفيران خارجى از وظايف ويژه پادشاه بود، گزارش را به اعليحضرت تقديم كرد و پادشاه با اشاره به اين كه ويژگى ها و پيشينه اين شخص مورد شناسائى ماست و بهتر از كسى است كه او را نشناسيم، دادن آگرمان به وى را تصويب كردند و اين مرد به تهران آمد ولى تمام فعل و انفعالات او زير نظر مقامات امنيتى بود.
وى حدود سه سال در سمت سفير در تهران انجام وظيفه كرد تا اين كه توافق الجزيره بين اعليحضرت فقيد و صدام حسين در الجزيره هنگام برگزارى كنفرانس سران اوپك صورت گرفت و پس از خاتمه كار و تبادل اسناد مورد توافق، محمد صبرى الحديثى معاون وزيرخارجه عراق جاى گزين او شد.
در اين هنگام دولت شاهنشاهى نيز سفير جديدى براى عراق تعيين نمود كه تعيين ايشان به اين سمت نيز ماجرائى دارد كه به آن خواهم پرداخت ولى قبل از آن، يكى دو موضوع را كه در ارتباط با مطالب قبلى از يك دوست آگاهِ عراقى ام اخيراً شنيده ام نقل مى كنم:
اين شخصيت عراقى كه وابسته به يكى از خاندان هاى محترم و سرشناس شيعه عراق است (و مجاز به ذكر نام ايشان نيستم) مى گفت:
۱-دكتر عزت ابراهيم وزير بهدارى و رئيس هلال احمر سابق و عضو شوراى انقلاب عراق كه با مرحوم دكتر خطيبى مديرعامل شيروخورشيد سرخ ايران و اينجانب در ژنو طرف مذاكره بود، شخصيتى مستقل و قوى داشت. وى با اين كه سُنّى و از بعثى هاى قديمى بود زير بار دستورات تحميلى صدام كمتر مى رفت. در سال ۱۹۷۶ كه شيعيان عراق طبق معمول سنواتى در ماه صفر قصد داشتند به مناسبت چهلم شهادت حضرت امام حسين عليه السلام راهپيمائى كنند و تحت عنوان «انتفاضة الصغر» به تظاهرات و عزادارى خيابانى پرداخته و مسير بين نجف و كربلا را به هيأت اجتماع طى كنند دولت اين تظاهرات را ممنوع اعلام كرد ولى شيعيان عليرغم دستور مقامات دولتى به راهپيمائى مذكور مبادرت كردند. مقامات انتظامى ۱۷ نفر از سران و عاملان اصلى اين تظاهرات را بازداشت و به دادگاه انقلاب تسليم كردند. به دستور شوراى انقلاب عراق دكتر عزت مصطفى وزير بهدارى و فليح حسن الجاسم وزير فرهنگ عراق به عضويت دادگاه مأمور رسيدگى به اتهام اين ۱۷ نفر منصوب شدند ولى هر دوى آنها اين مسئوليت را نپذيرفتند و شجاعانه اعلام داشتند كه تظاهرات اين گروه هر سال به صورت آرام و بدون تشنج و برخورد نجام مى شده و صرفاً يك راهپيمائى مذهبى و صلح آميز بوده و ويژگى سياسى نداشته است. به دستور صدام حسين اين هر دو از سمت هاى خود بركنار و هر يك به گوشه اى تبعيد شدند.
دكتر عزت مصطفى كه از حمايت مردم شهر «عانه» مسقط الرأس خود برخوردار بود به آن شهر واقع در مجاورت مرز سوريه تبعيد شد و گويا هنوز زنده است و دوران سالخوردگى را مى گذراند ولى از سرنوشت فليح جاسم خبرى در دست نيست.
۲-افسرى كه سال ها آجودان و مأمور محافظ صدام حسين بود (و در عكس بالا بين نگارنده و صدام حسين ديده مى شود كه به دقت صحنه اين ملاقات را زير نظر دارد) يك كرد عراقى به نام سرگرد صباح مرزه (ميرزا) از اكراد قبيله فيلى بود كه در سال ۱۹۸۰ مورد سوءظن صدام قرار گرفت و اعدام شد.
۳-صدام حسين در حومه شهر مذهبى و شيعه نشين كاظمين طى سال هاى دهه ۸۰ يك بازداشتگاه بسيار مجهز و وسيع ساخته بود كه ديوارهاى بلند آن از بتون آرمه ساخته شده و به انواع وسائل ايمنى مجهز بود، به نام «بازداشتگاه كاظميه» .
بناى اين زندان و برج و باروى آن چنان مستحكم بود كه در جريان جنگ ۸ساله بين ايران و عراق صدام غالباً داخل اين بنا پناه مى گرفت چون مى دانست نيروهاى ايرانى به كاظمين موشك پرتاب نخواهند كرد و حرمت اين شهر مقدس مذهبى را پاس خواهند داشت.
اين دوست عراقى مى گفت: «ما جرأت نداشتيم در موقع عبور از خيابان مجاور اين بازداشتگاه به آن نگاهى بياندازيم و با هزار ترس و لرز از كنار آن مى گذشتيم كه سوءظن پاسداران مسلح اطراف محل را برنيانگيزيم و دچار» سين «» جيم «آنها نشويم! و قضاى روزگار را بنگر كه صدام را در همين زندان اعدام كردند تا براى شيعيان كاظمين كه هميشه مورد ستم عُمّال صدام بودند تشفى خاطرى باشد.» در واقع همان طنابى به گردن او گره خورد كه گردن صدها بيگناه را فشرد و به همان گودالى فرو افتاد كه صدها و هزاران بيگناه در آن واژگون شدند و فرزاد بازفت روزنامه نگار جوان ايرانى يكى از آنان بود.
به ياد دارم وقتى اين جوان به منظور كسب خبر و تهيه و پرتاژ براى روزنامه انگليسى OBSERVER به عراق رفت و او را به اتهام واهى جاسوسى دستگير كردند و خطر اعدام او را تهديد مى كرد، خانم تاچر با خشونت و آمرانه گفت «حكومت صدام بايد او را تحويل بدهد.» من كه با روحيه اين مرد طى چندبار ديدار آشنا بودم يقين كردم كه اين جنايت پيشه بى رحم سخنان تند و تيز خانم تاچر را برنمى تابد و آن جوان بى گناه را خواهد كشت و فرداى آن روز صدام به خانم تاچر پاسخ داد كه «او را البته نزدتان بازپس مى فرستم ولى در جعبه!» همانطور هم شد. به دستور او اين جوان بيست و چند ساله مظلوم را به دار آويختند و جسدش را به لندن فرستادند. روزى كه در مسجد ريجنتس پارك بر تابوت او نماز ميت مى گزارديم مادرش ضجه كنان از خدا فرا رسيدن روز انتقام را مى طلبيد و پدرش سر به ديوار مى كوفت و مى گفت: صدام، خدا خانه ظلمت را خراب كند. آن پدر و مادر داغديده (كه نمى دانم كجا هستند) حتماً در تلويزيون يا اينترنت ديدند كه:
خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند.
فراموش نكنيم سخن حكيمانه مولانا جلال الدين بلخى را كه:
اين جهان كوه است و فعل مانِدا
بازآيد اين نداها را صدا
اعدام صدام، اعدام موسولينى و خودكشى هيتلر سرنوشت محتوم همه جنايتكاران و جباران تاريخ است. عبرةً لِلنّاظرين.
بارى همانگونه كه ذكر شد دو سال قبل از توافق الجزيره يعنى در اكتبر ۱۹۷۳ دولتين ايران و عراق توافق كردند كه به تعليق رابطه ديپلوماتيك بين خود پايان بخشند و سفير متبادل نمايند. به شرحى كه گفته شد سفير عراق در دربار شاهنشاهى كه دستش به خون سپهبد حردان تكريتى (رقيب بالقوه صدام) در كويت آلوده بود (به نام مدحت ابراهيم جمعه) تعيين شد و به تهران آمد (كه شرح آن در شماره پيش ذكر شد) سپس نوبت به تعيين سفير ايران در عراق رسيد.
سفراى ايران چگونه برگزيده مى شدند؟
قبلاً يادآور مى شوم كه در رژيم گذشته تعيين سفيران ايران در خارج به دو صورت انجام مى شد: يا پادشاه شخصاً كسى را به ملاحظات ويژه براى اعزام به مأموريت معينى در نظر مى گرفت و به وزيرخارجه دستور مى داد كه براى آن شخص آگرمان خواسته شود. اين مورد بيشتر شامل حال سفيران خارج از كادر سياسى مى شد زيرا سفيران ايران مانند آنچه در ساير رژيم هاى پادشاهى مرسوم است فرستاده هاى ويژه شخص پادشاه بودند و مى توانستند از خارج كادر سياسى برگزيده شوند (مانند سفارت تيمسار ارتشبد فريدون جم در اسپانيا، تيمسار سپهبد مالك در آلمان، سپهبد باتمانقليچ در عراق، سرلشگر ارفع در تركيه و از غير نظاميان: اعزام دكتر حسن ارسنجانى به ايتاليا و مأموريت خسرو هدايت در ژنو و سفارت سيدجلال تهرانى در بلژيك و نظاير آن) البته اوامر اعليحضرت گهگاه شامل بعضى اعضاى كادر سياسى وزارت خارجه نيز مى شد.
نوع دوم چنين بود كه وزير امورخارجه براى محل مأموريتى كه خالى بود از بين واجدين شرايط يك يا چند نفر را كتباً به حضور اعليحضرت پيشنهاد مى كرد و مطابق رأى و گزينش پادشاه عمل مى شد.
در مورد انتخاب سفير براى عراق پنهان نمى كنم كه صاحب اين قلم بسيار علاقمند بود كه به اين سمت منصوب شود، زيرا اولاً در آن هنگام من ۷سال بود كه به مأموريت خارج اعزام نشده بودم. چند ماه قبل از آن پيشنهادم براى احراز پست خالى سركنسولگرى ايران در ميلان به عنوان اين كه هنوز مسائل ما با عراق حل نشده است و ضمناً همكار ديگرى را كه سفير ايران در قطر بود و به علت كسالت شديد همسر و فرزندش و لزوم معالجه آنها حاضر شده بود به مأموريت سركنسولگرى در يك كشور اروپائى برود براى ميلان در نظر گرفته بودند، عملى نشد.
(همكار مذكور آقاى هوشنگ مقدم از صاحب منصبان قديمى و شريف وزارت خارجه بود. )
انگيزه ديگر من تمايلات مذهبى ام بود كه از كودكى به سبب زاده شدن در يك خانواده سنتى و مذهبى با وجودم عجين شده بود و خوشبختانه هنوز هم در همان حال و هوا باقى هستم و مأموريت عراق امكان زيارت اماكن متبركه را برايم فراهم مى ساخت. سوم اين كه مأموريت بغداد در شمار مأموريت هاى مهم بود و كسانى كه به آنجا اعزام مى شدند معمولاً از سطوح بالاى دولتمردان و ديپلومات هاى ايران و بعضى از آنها قبلاً وزيرخارجه بودند مانند مرحومان: قدس نخعى، محسن رئيس و عباس آرام...
هنگامى كه مقامات عراقى براى سفير جديد عراق در تهران آگرمان خواستند در بيوگرافى (CV) او كه ضميمه يادداشت وزارت خارجه عراق بود سن وى ۳۶ سال قيد شده بود و مخلص نيز تقريباً هم سن او بودم و پيش خود مى انديشيدم كه برابرى سن و سال سفراى طرفين نيز فاكتور مساعدى است و اميدوار بودم كه قرعه فال به نام اين بنده اصابت كند.
وزير امورخارجه ما مرحوم خلعت برى كه در سفرهاى عراق و عربستان سعودى همراه او و به هنگام نماز جماعت امام و پيش نماز او و ساير همراهان بودم از تمايلات مذهبى من آگاه بود... ولى شخص ديگرى براى عراق تعيين شد كه علت آن محتاج به توضيح است.
روز ۲۰ شهريور ۱۳۵۵ كه مرحوم خلعت برى در كاخ سعدآباد مرا به عنوان سفير جديد در كويت به حضور پادشاه فقيد معرفى مى كرد به محض اين كه وارد اتاق دفتر شاهنشاه شدم معظم له از من پرسيدند «شما چند سال است در ايران هستيد؟» عرض كردم ۸سال و نيم. پادشاه فقيد به شيوه هميشگى شانه اش را بالا انداخت با حالت اعجاب فرمود: «۸ سال و نيم؟» و مرحوم خلعت برى بلافاصله توضيح داد: «قربان، مقرر فرموده بوديد كه تا مسائل عراق حل و فصل نشده است او در مركز باشد.»
اعليحضرت بلافاصله با لحنى مهرآميز گفتند: «بله، فعلاً مسائل ما با عراق حل شده ولى با كويت كه اهميت آن براى ما چندان كمتر از عراق نيست هنوز مسائلى داريم كه لاينحل مانده كه از آنجمله موضوع فلات قاره است» ... در قبال فرمايش ايشان توضيحاتى عرض كردم كه در اينجا مورد بحث من نيست ولى جمله اى كه وزيرخارجه گفت: «مقرر فرموديد تا مسائل عراق حل نشده فلانى در مركز باشد» كنجكاوى مرا برانگيخت و چون آن روز مجال گفتگو با وزير دست نداد موضوع را با زنده ياد دكتر جعفر نديم معاون امور بين المللى وزارت خارجه كه به مرحوم خلعت برى بسيار نزديك بود و آن مرحوم خيلى از مسائل ادارى را با او در ميان مى نهاد مطرح كردم و آن مرحوم با احتياط تمام كه از خصوصيات اخلاقى وى بود گفت: بين خودمان باشد. وزيرخارجه در فهرستى كه به اعليحضرت تقديم كرده بود نام چند نفر از مقامات بالاى وزارت خارجه و سفيران سابق را براى اعزام به عراق منظور كرده بود مانند دكتر غلامرضا تاج بخش و مرحومين محمود فروغى، محمد قوام، منوچهر ظلى و ضمناً نام حسين شهيدزاده سرپرست اداره پنجم سياسى را (كه وزير از سوى بعضى مقامات براى دادن پست سفارت به او زير فشار بود) بعد از آنها و نام شما را در آخر فهرست نوشته بود. اعليحضرت با توجه به گزارشى كه خود شما در مورد شخصيت و پيشينه سفير اعزامى عراق داده بوديد به وزيرخارجه فرموده بود اين اشخاص كه نامشان در اول ليست آمده با سفير عراق همطراز نيستند- نفر آخر هم كه مسئول عراق است فعلاً بماند تا كار ما با عراقى ها به يك جا برسد و كنار اسم نفر ماقبل آخر علامت زده بودند و به اين ترتيب بود كه ايشان تعيين شد. «كسى كه مطلقاً از مسائل عراق آگاهى نداشت و سال ها بود كه اداره پنجم سياسى (مسئول امور افغانستان، پاكستان و هند و بنگلادش) را سرپرستى مى كرد. سفير منصوب روز بعد پيش من آمد و متعجب و حيرت زده از اين انتصاب (چون ايشان متوقع مأموريت اروپا بود) از صاحب اين قلم براى راه يابى به مسائل ايران و عراق كمك فكرى خواست. به ايشان اطمينان دادم كه از هيچ يارى دريغ نخواهم كرد لذا هر روزعصر ايشان با يك دفتر به قطع A4 به دفتر من مى آمد و مسائل مطروحه بين ما و عراقى ها را در تمام زمينه ها براى وى شرح مى دادم و ايشان يادداشت برمى داشت به طورى كه روز آخر از من تشكر كرد و افزود:» به لطف و كمك شما من مجبور نشدم به بايگانى راكد و جارى بروم و پرونده ها را زير و رو كنم. «
ايشان به عراق رفت و بعد از انقلاب خاطرات خود را زير عنوان» ره آورد روزگار «در كتابى منتشر كرد و در آنجا با نهايت ناجوانمردى نسبت هاى ناروائى به صاحب اين قلم داد كه چون مايل نيستم به اين نوشتار جنبه شخصى بدهم از آن درمى گذرم.
به فرموده شيخ اجل سعدى:
از دشمنان بَرَند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
خداوند سبحان همه ما را به راه راست هدايت فرمايد و از كج بينى و كج انديشى مصون بدارد.
(ادامه دارد)
|