Nimrooz
Vol. 18, No. 915, January 12, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۵ - جمعه ۲۲ دى ۱۳۸۵
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۹
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فرازو نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-چگونه صدام در همان زندان مخوفى كه در حومه كاظمين ساخته بود اعدام شد
-وقتى فرزاد بازفت روزنامه نگار جوان ايرانى را به اتهام جاسوسى در بغداد دستگير كردند صدام حسين در پاسخ پيام تند و تيز خانم تاچر گفت: «او را در جعبه به شما پس مى دهم» و چنين كرد.
-دكتر عزت مصطفى وزير وقت بهدارى و رئيس هلال احمر عراق چگونه زير بار حكم صدام حسين نرفت؟
-جريان انتصاب سفير جديد ايران در عراق چه بود؟ و چرا اعليحضرت فقيد با پيشنهاد سفارت من در عراق موافقت نكرد؟ و شخصى كه هيچ اطلاعى از زير و بم مناسبات ايران و عراق نداشت به اين سمت منصوب شد؟ و بقيه قضايا....
خاطرات حميد زرگرى
ديدار با ناصر خان قشقائى

دكتر رضا قاسمى
در حاشيه اعدام صدام حسين- بخش ۹
ظهور و سقوط يك ديكتاتور
نگاهى به فرازو نشيب روابط ايران و عراق در دوران حكومت صدام حسين
-چگونه صدام در همان زندان مخوفى كه در حومه كاظمين ساخته بود اعدام شد
-وقتى فرزاد بازفت روزنامه نگار جوان ايرانى را به اتهام جاسوسى در بغداد دستگير كردند صدام حسين در پاسخ پيام تند و تيز خانم تاچر گفت: «او را در جعبه به شما پس مى دهم» و چنين كرد.
-دكتر عزت مصطفى وزير وقت بهدارى و رئيس هلال احمر عراق چگونه زير بار حكم صدام حسين نرفت؟
-جريان انتصاب سفير جديد ايران در عراق چه بود؟ و چرا اعليحضرت فقيد با پيشنهاد سفارت من در عراق موافقت نكرد؟ و شخصى كه هيچ اطلاعى از زير و بم مناسبات ايران و عراق نداشت به اين سمت منصوب شد؟ و بقيه قضايا....
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
***
در شماره پيش رشته مطلب به آنجا رسيد كه حدود سه سال قبل از توافق الجزيره، دو دولت (ايران و عراق) تصميم گرفتند كه رابطه ديپلوماتيك را از سر گيرند و به مبادله سفير بپردازند. در اين راستا دولت عراق مدحت ابراهيم جمعه يكى از دوستان نزديك صدام را به عنوان سفير در تهران معين كرد، كسى را كه دو سال و نيم قبل وقتى سفير عراق در كويت بود موجبات ترور سپهبد حردان تكريتى وزير دفاع عراق را كه از رقباى بالقوه صدام بود فراهم ساخت و قاتلين را با اتومبيل پلاك سياسى از كويت خارج و روانه عراق نمود. مقامات كويتى پس از كشف اين موضوع محترمانه و بى سر و صدا عذر او را خواستند و دولت عراق نامبرده را براى مدت پايانى مأموريت كويت او به عنوان سفير به رومانى فرستاد و پس از آن او را براى سفارت در دربارشاهنشاهى نامزد كردند.
اينجانب پس از آگاهى از اين موضوع مراتب را طى گزارشى براى قائم مقام وزيرخارجه (مرحوم ميرفندرسكى) كه در غياب وزير مسئول امور وزارتخانه بود فرستادم و ايشان با توجه به اين كه دولت عراق براى اين شخص آگرمان (قبولى) خواسته بود و پذيرش سفيران خارجى از وظايف ويژه پادشاه بود، گزارش را به اعليحضرت تقديم كرد و پادشاه با اشاره به اين كه ويژگى ها و پيشينه اين شخص مورد شناسائى ماست و بهتر از كسى است كه او را نشناسيم، دادن آگرمان به وى را تصويب كردند و اين مرد به تهران آمد ولى تمام فعل و انفعالات او زير نظر مقامات امنيتى بود.
وى حدود سه سال در سمت سفير در تهران انجام وظيفه كرد تا اين كه توافق الجزيره بين اعليحضرت فقيد و صدام حسين در الجزيره هنگام برگزارى كنفرانس سران اوپك صورت گرفت و پس از خاتمه كار و تبادل اسناد مورد توافق، محمد صبرى الحديثى معاون وزيرخارجه عراق جاى گزين او شد.
در اين هنگام دولت شاهنشاهى نيز سفير جديدى براى عراق تعيين نمود كه تعيين ايشان به اين سمت نيز ماجرائى دارد كه به آن خواهم پرداخت ولى قبل از آن، يكى دو موضوع را كه در ارتباط با مطالب قبلى از يك دوست آگاهِ عراقى ام اخيراً شنيده ام نقل مى كنم:
اين شخصيت عراقى كه وابسته به يكى از خاندان هاى محترم و سرشناس شيعه عراق است (و مجاز به ذكر نام ايشان نيستم) مى گفت:
۱-دكتر عزت ابراهيم وزير بهدارى و رئيس هلال احمر سابق و عضو شوراى انقلاب عراق كه با مرحوم دكتر خطيبى مديرعامل شيروخورشيد سرخ ايران و اينجانب در ژنو طرف مذاكره بود، شخصيتى مستقل و قوى داشت. وى با اين كه سُنّى و از بعثى هاى قديمى بود زير بار دستورات تحميلى صدام كمتر مى رفت. در سال ۱۹۷۶ كه شيعيان عراق طبق معمول سنواتى در ماه صفر قصد داشتند به مناسبت چهلم شهادت حضرت امام حسين عليه السلام راهپيمائى كنند و تحت عنوان «انتفاضة الصغر» به تظاهرات و عزادارى خيابانى پرداخته و مسير بين نجف و كربلا را به هيأت اجتماع طى كنند دولت اين تظاهرات را ممنوع اعلام كرد ولى شيعيان عليرغم دستور مقامات دولتى به راهپيمائى مذكور مبادرت كردند. مقامات انتظامى ۱۷ نفر از سران و عاملان اصلى اين تظاهرات را بازداشت و به دادگاه انقلاب تسليم كردند. به دستور شوراى انقلاب عراق دكتر عزت مصطفى وزير بهدارى و فليح حسن الجاسم وزير فرهنگ عراق به عضويت دادگاه مأمور رسيدگى به اتهام اين ۱۷ نفر منصوب شدند ولى هر دوى آنها اين مسئوليت را نپذيرفتند و شجاعانه اعلام داشتند كه تظاهرات اين گروه هر سال به صورت آرام و بدون تشنج و برخورد نجام مى شده و صرفاً يك راهپيمائى مذهبى و صلح آميز بوده و ويژگى سياسى نداشته است. به دستور صدام حسين اين هر دو از سمت هاى خود بركنار و هر يك به گوشه اى تبعيد شدند.
دكتر عزت مصطفى كه از حمايت مردم شهر «عانه» مسقط الرأس خود برخوردار بود به آن شهر واقع در مجاورت مرز سوريه تبعيد شد و گويا هنوز زنده است و دوران سالخوردگى را مى گذراند ولى از سرنوشت فليح جاسم خبرى در دست نيست.
۲-افسرى كه سال ها آجودان و مأمور محافظ صدام حسين بود (و در عكس بالا بين نگارنده و صدام حسين ديده مى شود كه به دقت صحنه اين ملاقات را زير نظر دارد) يك كرد عراقى به نام سرگرد صباح مرزه (ميرزا) از اكراد قبيله فيلى بود كه در سال ۱۹۸۰ مورد سوءظن صدام قرار گرفت و اعدام شد.
۳-صدام حسين در حومه شهر مذهبى و شيعه نشين كاظمين طى سال هاى دهه ۸۰ يك بازداشتگاه بسيار مجهز و وسيع ساخته بود كه ديوارهاى بلند آن از بتون آرمه ساخته شده و به انواع وسائل ايمنى مجهز بود، به نام «بازداشتگاه كاظميه» .
بناى اين زندان و برج و باروى آن چنان مستحكم بود كه در جريان جنگ ۸ساله بين ايران و عراق صدام غالباً داخل اين بنا پناه مى گرفت چون مى دانست نيروهاى ايرانى به كاظمين موشك پرتاب نخواهند كرد و حرمت اين شهر مقدس مذهبى را پاس خواهند داشت.
اين دوست عراقى مى گفت: «ما جرأت نداشتيم در موقع عبور از خيابان مجاور اين بازداشتگاه به آن نگاهى بياندازيم و با هزار ترس و لرز از كنار آن مى گذشتيم كه سوءظن پاسداران مسلح اطراف محل را برنيانگيزيم و دچار» سين «» جيم «آنها نشويم! و قضاى روزگار را بنگر كه صدام را در همين زندان اعدام كردند تا براى شيعيان كاظمين كه هميشه مورد ستم عُمّال صدام بودند تشفى خاطرى باشد.» در واقع همان طنابى به گردن او گره خورد كه گردن صدها بيگناه را فشرد و به همان گودالى فرو افتاد كه صدها و هزاران بيگناه در آن واژگون شدند و فرزاد بازفت روزنامه نگار جوان ايرانى يكى از آنان بود.
به ياد دارم وقتى اين جوان به منظور كسب خبر و تهيه و پرتاژ براى روزنامه انگليسى OBSERVER به عراق رفت و او را به اتهام واهى جاسوسى دستگير كردند و خطر اعدام او را تهديد مى كرد، خانم تاچر با خشونت و آمرانه گفت «حكومت صدام بايد او را تحويل بدهد.» من كه با روحيه اين مرد طى چندبار ديدار آشنا بودم يقين كردم كه اين جنايت پيشه بى رحم سخنان تند و تيز خانم تاچر را برنمى تابد و آن جوان بى گناه را خواهد كشت و فرداى آن روز صدام به خانم تاچر پاسخ داد كه «او را البته نزدتان بازپس مى فرستم ولى در جعبه!» همانطور هم شد. به دستور او اين جوان بيست و چند ساله مظلوم را به دار آويختند و جسدش را به لندن فرستادند. روزى كه در مسجد ريجنتس پارك بر تابوت او نماز ميت مى گزارديم مادرش ضجه كنان از خدا فرا رسيدن روز انتقام را مى طلبيد و پدرش سر به ديوار مى كوفت و مى گفت: صدام، خدا خانه ظلمت را خراب كند. آن پدر و مادر داغديده (كه نمى دانم كجا هستند) حتماً در تلويزيون يا اينترنت ديدند كه:
خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد كه شب را سحر كند.
فراموش نكنيم سخن حكيمانه مولانا جلال الدين بلخى را كه:
اين جهان كوه است و فعل مانِدا
بازآيد اين نداها را صدا
اعدام صدام، اعدام موسولينى و خودكشى هيتلر سرنوشت محتوم همه جنايتكاران و جباران تاريخ است. عبرةً لِلنّاظرين.
بارى همانگونه كه ذكر شد دو سال قبل از توافق الجزيره يعنى در اكتبر ۱۹۷۳ دولتين ايران و عراق توافق كردند كه به تعليق رابطه ديپلوماتيك بين خود پايان بخشند و سفير متبادل نمايند. به شرحى كه گفته شد سفير عراق در دربار شاهنشاهى كه دستش به خون سپهبد حردان تكريتى (رقيب بالقوه صدام) در كويت آلوده بود (به نام مدحت ابراهيم جمعه) تعيين شد و به تهران آمد (كه شرح آن در شماره پيش ذكر شد) سپس نوبت به تعيين سفير ايران در عراق رسيد.
سفراى ايران چگونه برگزيده مى شدند؟
قبلاً يادآور مى شوم كه در رژيم گذشته تعيين سفيران ايران در خارج به دو صورت انجام مى شد: يا پادشاه شخصاً كسى را به ملاحظات ويژه براى اعزام به مأموريت معينى در نظر مى گرفت و به وزيرخارجه دستور مى داد كه براى آن شخص آگرمان خواسته شود. اين مورد بيشتر شامل حال سفيران خارج از كادر سياسى مى شد زيرا سفيران ايران مانند آنچه در ساير رژيم هاى پادشاهى مرسوم است فرستاده هاى ويژه شخص پادشاه بودند و مى توانستند از خارج كادر سياسى برگزيده شوند (مانند سفارت تيمسار ارتشبد فريدون جم در اسپانيا، تيمسار سپهبد مالك در آلمان، سپهبد باتمانقليچ در عراق، سرلشگر ارفع در تركيه و از غير نظاميان: اعزام دكتر حسن ارسنجانى به ايتاليا و مأموريت خسرو هدايت در ژنو و سفارت سيدجلال تهرانى در بلژيك و نظاير آن) البته اوامر اعليحضرت گهگاه شامل بعضى اعضاى كادر سياسى وزارت خارجه نيز مى شد.
نوع دوم چنين بود كه وزير امورخارجه براى محل مأموريتى كه خالى بود از بين واجدين شرايط يك يا چند نفر را كتباً به حضور اعليحضرت پيشنهاد مى كرد و مطابق رأى و گزينش پادشاه عمل مى شد.
در مورد انتخاب سفير براى عراق پنهان نمى كنم كه صاحب اين قلم بسيار علاقمند بود كه به اين سمت منصوب شود، زيرا اولاً در آن هنگام من ۷سال بود كه به مأموريت خارج اعزام نشده بودم. چند ماه قبل از آن پيشنهادم براى احراز پست خالى سركنسولگرى ايران در ميلان به عنوان اين كه هنوز مسائل ما با عراق حل نشده است و ضمناً همكار ديگرى را كه سفير ايران در قطر بود و به علت كسالت شديد همسر و فرزندش و لزوم معالجه آنها حاضر شده بود به مأموريت سركنسولگرى در يك كشور اروپائى برود براى ميلان در نظر گرفته بودند، عملى نشد.
(همكار مذكور آقاى هوشنگ مقدم از صاحب منصبان قديمى و شريف وزارت خارجه بود. )
انگيزه ديگر من تمايلات مذهبى ام بود كه از كودكى به سبب زاده شدن در يك خانواده سنتى و مذهبى با وجودم عجين شده بود و خوشبختانه هنوز هم در همان حال و هوا باقى هستم و مأموريت عراق امكان زيارت اماكن متبركه را برايم فراهم مى ساخت. سوم اين كه مأموريت بغداد در شمار مأموريت هاى مهم بود و كسانى كه به آنجا اعزام مى شدند معمولاً از سطوح بالاى دولتمردان و ديپلومات هاى ايران و بعضى از آنها قبلاً وزيرخارجه بودند مانند مرحومان: قدس نخعى، محسن رئيس و عباس آرام...
هنگامى كه مقامات عراقى براى سفير جديد عراق در تهران آگرمان خواستند در بيوگرافى (CV) او كه ضميمه يادداشت وزارت خارجه عراق بود سن وى ۳۶ سال قيد شده بود و مخلص نيز تقريباً هم سن او بودم و پيش خود مى انديشيدم كه برابرى سن و سال سفراى طرفين نيز فاكتور مساعدى است و اميدوار بودم كه قرعه فال به نام اين بنده اصابت كند.
وزير امورخارجه ما مرحوم خلعت برى كه در سفرهاى عراق و عربستان سعودى همراه او و به هنگام نماز جماعت امام و پيش نماز او و ساير همراهان بودم از تمايلات مذهبى من آگاه بود... ولى شخص ديگرى براى عراق تعيين شد كه علت آن محتاج به توضيح است.
روز ۲۰ شهريور ۱۳۵۵ كه مرحوم خلعت برى در كاخ سعدآباد مرا به عنوان سفير جديد در كويت به حضور پادشاه فقيد معرفى مى كرد به محض اين كه وارد اتاق دفتر شاهنشاه شدم معظم له از من پرسيدند «شما چند سال است در ايران هستيد؟» عرض كردم ۸سال و نيم. پادشاه فقيد به شيوه هميشگى شانه اش را بالا انداخت با حالت اعجاب فرمود: «۸ سال و نيم؟» و مرحوم خلعت برى بلافاصله توضيح داد: «قربان، مقرر فرموده بوديد كه تا مسائل عراق حل و فصل نشده است او در مركز باشد.»
اعليحضرت بلافاصله با لحنى مهرآميز گفتند: «بله، فعلاً مسائل ما با عراق حل شده ولى با كويت كه اهميت آن براى ما چندان كمتر از عراق نيست هنوز مسائلى داريم كه لاينحل مانده كه از آنجمله موضوع فلات قاره است» ... در قبال فرمايش ايشان توضيحاتى عرض كردم كه در اينجا مورد بحث من نيست ولى جمله اى كه وزيرخارجه گفت: «مقرر فرموديد تا مسائل عراق حل نشده فلانى در مركز باشد» كنجكاوى مرا برانگيخت و چون آن روز مجال گفتگو با وزير دست نداد موضوع را با زنده ياد دكتر جعفر نديم معاون امور بين المللى وزارت خارجه كه به مرحوم خلعت برى بسيار نزديك بود و آن مرحوم خيلى از مسائل ادارى را با او در ميان مى نهاد مطرح كردم و آن مرحوم با احتياط تمام كه از خصوصيات اخلاقى وى بود گفت: بين خودمان باشد. وزيرخارجه در فهرستى كه به اعليحضرت تقديم كرده بود نام چند نفر از مقامات بالاى وزارت خارجه و سفيران سابق را براى اعزام به عراق منظور كرده بود مانند دكتر غلامرضا تاج بخش و مرحومين محمود فروغى، محمد قوام، منوچهر ظلى و ضمناً نام حسين شهيدزاده سرپرست اداره پنجم سياسى را (كه وزير از سوى بعضى مقامات براى دادن پست سفارت به او زير فشار بود) بعد از آنها و نام شما را در آخر فهرست نوشته بود. اعليحضرت با توجه به گزارشى كه خود شما در مورد شخصيت و پيشينه سفير اعزامى عراق داده بوديد به وزيرخارجه فرموده بود اين اشخاص كه نامشان در اول ليست آمده با سفير عراق همطراز نيستند- نفر آخر هم كه مسئول عراق است فعلاً بماند تا كار ما با عراقى ها به يك جا برسد و كنار اسم نفر ماقبل آخر علامت زده بودند و به اين ترتيب بود كه ايشان تعيين شد. «كسى كه مطلقاً از مسائل عراق آگاهى نداشت و سال ها بود كه اداره پنجم سياسى (مسئول امور افغانستان، پاكستان و هند و بنگلادش) را سرپرستى مى كرد. سفير منصوب روز بعد پيش من آمد و متعجب و حيرت زده از اين انتصاب (چون ايشان متوقع مأموريت اروپا بود) از صاحب اين قلم براى راه يابى به مسائل ايران و عراق كمك فكرى خواست. به ايشان اطمينان دادم كه از هيچ يارى دريغ نخواهم كرد لذا هر روزعصر ايشان با يك دفتر به قطع A4 به دفتر من مى آمد و مسائل مطروحه بين ما و عراقى ها را در تمام زمينه ها براى وى شرح مى دادم و ايشان يادداشت برمى داشت به طورى كه روز آخر از من تشكر كرد و افزود:» به لطف و كمك شما من مجبور نشدم به بايگانى راكد و جارى بروم و پرونده ها را زير و رو كنم. «
ايشان به عراق رفت و بعد از انقلاب خاطرات خود را زير عنوان» ره آورد روزگار «در كتابى منتشر كرد و در آنجا با نهايت ناجوانمردى نسبت هاى ناروائى به صاحب اين قلم داد كه چون مايل نيستم به اين نوشتار جنبه شخصى بدهم از آن درمى گذرم.
به فرموده شيخ اجل سعدى:
از دشمنان بَرَند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
خداوند سبحان همه ما را به راه راست هدايت فرمايد و از كج بينى و كج انديشى مصون بدارد.
(ادامه دارد)

خاطرات حميد زرگرى
ديدار با ناصر خان قشقائى
004068.jpg
زرگرى
مدارك حزبى را به او دادم. او بعد از مطالعه به حياط رفت و سطل آب را از چاه بالا كشيد و مدارك را توى دلو خالى و خشگ گذاشت و بعد فرستاد پائين. سطل آب چاه مخفى گاه مدارك او بود.
خطيبى از من پرسيد
كسى را در شيراز مى شناسى؟
شريف شاه سونى همدوره من است.
قرار است حالا به خانه ما بيايد
شام اسلامبولى پلو داشتند. با ودكاى خلر شيراز چسبيد. بعد از شام با اجازه سرهنگ روى گليمى دراز كشيدم. خسته و كو فته د را نتظا ر خو ا ب بودم. خانه سرهنگ بدون ميز و صندلى و خيلى محقرانه مفروش بود.
سر و كله شريف پيدا شد. سرهنگ با و خو ش ا مد گفت و ا ضا فه كر د كه دوستش مهمان اوست و او را به داخل اتاق دعوت كرد. وقتى داخل اتاق شد، من تكانى نخوردم و او بعد از ديدن من اظهار داشت:
-من او را نمى شناسم
سكوت محض اتاق را فرا گرفت. سرهنگ كمى شوكه شده بود. براى اينكه اتفاق سوئى نيفتد از جاى خود برخاستم و در مقابل او قرار گرفتم و گفتم
-بى معرفت اينقدر عوض شده ام كه تو مرا نمى شناسى
از صداى من تكان خورد و خدا بيامرز مرا رها نكرد. معلوم بود كه تغيير قيافه جدى است. آن شب را در خانه سرهنگ بسر بردم. صبح خانم سرهنگ باز از من معذرت خواست. گفتم ديروز مسئله را روشن كرديم و مهم نيست.
او گفت: شمادر خواب خوب و روان صحبت مى كنيد. در خواب مى گفتيد خانم سرهنگ چرا مرا به خانه راه نمى دهيد؟ من كسى را در شيراز و شهر را نمى شناسم راه رفتن در بيرون خطرناك است.
قرار شد در خانه شريف مخفى باشم و او روز ديگر شب مرا بخانه اش كه در شهر كهنه بود، برد. او با مادر و برادرش در خانه دائى خود زندگى مى كرد. شب از كوچه هاى باريك با ديوار هاى بلند گلى گذشتيم و بالاخره به خانه رسيديم. در چوبى و قديمى كلفت و ضخيم با دق الباب زيباى آهنى صحبت از خانه كهن مى كرد. بعد از ورود در دالان تاريكى در دست راست پلكانى بود كه به اتاق كوچكى منتهى مى شد. روبروى در ورودى در ديگرى به حياط باز مى شد. اتاق كوچك مخفى گاه من بود شريف به من گفت:
اين اتاق تو است، كسى نبايد ترا به بيند، خدمتكار ما براى تو شام و ناهار و صبحانه خواهد آورد، او را در اين زمينه راهنمائى كرده ام، راجع به تو با كسى حرف نخواهد زد.
بعد خدمتكار را صدا كرد نامش ابراهيم بود. شايد در حدود بيست و پنج سال داشت. برادر كوچكش نيز با او در آن خانه بود. او در حدود دوازده سال داشت. شريف دستورات لازم را به ابراهيم داد.
بدين ترتيب زندگى مخفى من در شهريور سال ۱۳۳۲ در شيراز آغاز شد.
مادر شريف با خنده و چهره شاد به من خوش آمد گفت. او زن شجاع و با شخصيتى بود و به سه پسرش به حق افتخار مى كرد.
من مطابق دستورات شريف از اتاق بيرون نمى آمدم. احتياج به هوا خورى داشتم خطرى مرا تهديد نمى كرد زيرا خانه از سه طرف در دو طبقه و از يك طرف با ديوار بلندى محاط بود. حياط در ورودى ديگرى نيز داشت كه به كوچه ديگرى باز مى شد.
بعد از چند روز خطيبى بسراغم آمد. سعى مى كرد با قشقائى ها تماس بگيرد. سرهنگ در كيف چرمى دستى اش پر از نارنجك بود. اين نارنجك ها از تهران به آدرس تاجرى در شيراز به نام كاغذ ارسال مى شد. سرهنگ با تاجر رابطه داشت و به اصطلاح بسته هاى كاغذ را از او مى گرفت و در شيراز مابين رفقا پخش مى كرد. مقدارى از آنها را نيز در خانه شريف انبار مى كرد. تاجر هيچ وقت به اين امر پى نبرد.
سرهنگ در بازديد هاى خود از من به من شطرنج ياد داد. او دوست خسرو روزبه بود مى گفت من شطرنج را از خسرو ياد گرفته ام و حالا تاكتيك روزبه و ناپلئون را به تو ياد مى دهم.
در زمان مخفى گرى بازى شطرنج بهترين سرگرمى است.
روزى با مسئول سازمان شخصى حزب در شيراز آشنا شدم. نام مستعارش تابش بود. قبلا مسئول تشكيلات كرمانشاه بود. بحثى با او و خطيبى درباره همكارى حزب با قشقائى ها داشتيم. تاريخ و سوابق ايل قشقائى و مسائل ديگر براى ما نامفهوم بود. تابش با سياست حزب در مورد همكارى با ايل قشقائى سخت مخالف بود. و مى گفت اگر اين همكارى صورت پذيرد ماركسيزم و لنينيزم درست نيست، او بر اين عقيده بود كه كينه خانوادگى مابين خانواده ناصر خان و شاه نمى تواند مبناى چنين نتيجه گيرى باشد. من و خطيبى وارد بحث سياسى نمى شديم. از مذاكره سياسى حزب با ناصز خان اطلاعى نداشتيم و مطيع دستورات حزب در مسائل نظامى بوديم. ما در بند ايده خود بوديم. هرچند كه مسئله ۲۸ مرداد يك پريشانى فكرى بوجود آورده بود ولى مى گفتيم كه ما فقط يك نبرد را باخته ايم وپيروزى نهائى با ما است.
رفيق ديگرى كه با او از طريق خطيبى آشنا شدم سرهنگ دوم كاظميان افسر سوار بود. افراد ديگرى نيز در ميان افسران شيراز بودند كه قرار بود روز قيام بر عليه شاه وارد عمليات شوند.
در يك جلسه با شركت خطيبى كاظميان و شاه سونى و من نقشه پيشنهادى سازمان را در مورد هجوم به سربازخانه مورد بررسى قرار داديم و نتيجه بحث اين بود كه تاكتيك پيشنهادى سازمان درست است.
من مى با يستى با اين تاكتيك و نيروهاى مان در شيراز آشنا بشوم و خود را آماده مذاكره با ناصرخان بكنم. فرماندهى عمليات با ما بود و قشقائى ها در اين عمليات شركت مى كردند. مسئوليت ها كاملاً روشن بود. خطيبى افسرى با تجربه بود. او بعد از اشغال ايران بوسيله متفقين تعداد قابل ملاحظه اى ازجاسوسان آلمانى را در اطراف گرگان و تركمن نشين ايران دستگير كرده بود. خطيبى فرمانده كل عمليات بود. او كه يكى از فرماندهان لشگر شيراز بود قرار بود سربازخانه شيراز را تسخير بكند. من و شريف شاه سونى و سرهنگ كاظميان و برادر ناصرخان، خسرو قشقائى مأموراشغال هنگ زرهى و
فرودگاه بوديم.
همه رفقا باروحيه اى خوب آماده عمليات بودند. فكر مى كرديم كه موقع عمل سر رسيده است، بالاخره انتظار من به پايان رسيد، قرار بود با دو تن از رفقا براى مذاكره به ملاقات ناصرخان برويم.
ملا قا ت با ناصرخان قشقائى
يك روز صبح خطيبى و كاظميان با جيپ ارتشى مرا تا نزديكى دروازه اى كه به طرف قشقائى ها بود آوردند. تمام دروازه هاى شهر تحت كنترل بود و همه واردين و خارجين به شهر را كنترل مى كردند. در نزديكى دروازه دو رفيق سويل منتظر من بودند. يكى از آنها نماينده كميته مركزى حزب بنام متقى بود. رفيق ديگر يكى از مسئولين شيراز دكتر حقوق و پسر رئيس شهربانى شيراز بود. كسى او را بعنوان توده اى نمى شناخت. او معاون تابش بود. مرا تحويل اين دو نفر دادند و رفتند.
ما در انتظار راهنما بوديم. در نزديكى دروازه، چشمه آبى بود. در كنار جشمه نشستيم. رفيق شيرازى رفت و يك هندوانه خريد با چاقو آن را بريد و به ما تعارف كرد. پاسبان كشيك در دروازه ما را مى پائيد. پيش ما آمد. ر فيق شيرازى به او نيز هندوانه تعارف كرد. او قبول كرده و در كنار ما نشست. جمع ما خيلى جالب بود. در محيطى دوستانه هندوانه را خورديم. در اين موقع سر و كله راهنما پيدا شد. فقط رفيق شيرازى او را مى شناخت. بعد از سلام و عليك گفت:
-آقا منتظر شما است مى توانيم برويم.
د ر دروازه را هنما به پاسبان ديگرى نام و نشانى مهماندار ما را كه فرد شناخته شده اى در شيراز بود داد و گفت كه چند روزى مهمان او هستيم. بدون كنترل و سئوال و جواب به آسانى از دروازه رد شديم و در ميان كوچه هاى باريك و باغهاى شيراز بطرف مقصد خود روان شديم.
مى بايستى چند كيلومترى پياده روى كنيم. رفيق شيرازى خيلى ضعيف الجثه بود و از بيمارى ديسك مى نا ليد. قرار بود در نزديكى يك ايستگاه ژاندارمرى قشقائى ها در يك جيپ منتظر ما باشند.
از جلو ژاندارمرى گذشتيم. متوجه شديم كه كمى دور تر يك جيپ كه دو نفر سوارش هستند ايستاده است. قبل از اينكه به ايستگاه برسيم راهنما از ما خداحافظى كرد و رفت. ژاندارمها ما را نگاه
مى كردند ولى از جاى خود تكان نخوردند. استنباط ما اين بود كه از برخورد با ما و قشقائى ها دورى
مى كنند. ژاندارمها در فكر فردا بودند زيرا مى دانستند كه قشقائى ها در اطراف شيراز پرسه مى زنند.
به جيپ نزديك شديم. دو قشقائى مسلح در جيپ. رمز تماس اين بود
-آقا كبريت داريد؟
بعد از جواب صحيح سوار جيپ شده و سريع از آنجا دور شديم. حال سرنوشت ما در دست قشقائى ها بود. در راه دسته هاى مختلف ايل قشقائى در حال كوچ بودند. طبيعت بسيار زيبا طراوت و سبزى در همه جا به چشم مى خورد.
بالاخره به اردوى ناصرخان ر سيديم. در دره اى كه با چند تپه كوتاه مهار شده بود. يك اردوى نظامى بود از همه طرف با افراد مسلح محافظت مى شد. ما را در چادرى بزرگ و راحت كه با فرش و تشك و متكا تزئين شده بود قرار دادند. راهنما به ما گفت كه از چادر نبايستى بيرون بيائيم زيرا ناصرخان مهمان هاى د يگرى دارد و آنها نبايستى ما را به بينند.
از ما مرتب پذيرائى مى كردند. استكان و نعلبكى با عكس دكتر مصدق مصور بود. روز را با بحث و صحبت گذرانديم و شب براحتى خوابيديم.
روز بعد، بعد از صرف صبحانه ناصرخان ما را پذيرفت. او در بهترين و بزرگ ترين چادر زندگى مى كرد. چادرش شبيه به يك سالن گرد و زيبائى بود كه با فرش هاى بسيار زيبا و پرده و غيره مزين شده بود. سماور مطلا با سينى بزرگ و گلدانهاى مختلف. ا حساس اينكه در چادر هستيم اصلا وجود نداشت.
بعد از سلام و عليك و بدون معرفى ناصرخان بما تعارف كر د كه بنشينيم. روى تشك هاى راحتى نشستيم
من در روبروى او بودم. براى اولين بار اين مرد معروف و رئيس ايل قشقائى را مى ديدم. چهره مردانه و سمپاتيكى داشت. در حاليكه خنده به لب داشت با مهربانى خاص و خودمانى به من گفت
-مثل اينكه شما آذربايجانى هستيد؟
بعد از جواب مثبت به زبان تركى نيز بمن خوش آمد گفت.
قبلا نماينده سياسى حزب متقى مطالبى درباره اوضا ع سياسى بيان داشت. قبل از ما مذاكره سياسى مابين ناصرخان و حزب انجام گرفته بود برنامه آن روز مذاكره نظامى بود. من نمى با يستى وارد جزئيات بشوم و مطالبى درباره قواى حزب در ارتش بگويم.
من مداد و كاغذ خواستم. در روى كاغذ نقشه شيراز و موضع نيروهاى دولت را كشيدم. اطلاعات ما درباره اين نيرو ها تعداد و غيره دقيق بود. بعد از شرح تاكتيك نظامى ما در مورد اشغال شيراز او گفت:
من با نظريات شما كاملاً موافقم ستاد نظامى ما نقشه حمله يكسان با شما دارد.
او به مطالب من خوب گوش داد. من كه از اين ملاقات واهمه داشتم زيرا من يك افسر جوان و بدون تجربه اى جنگى در مقابل يك مرد سياسى و نظامى پخته بودم. مذاكره براحتى در جريان بود. احساس مى كردم كه آذرى بودن من، ما را بهم نزديك كرده است.
وقتى صحبت از سواران مسلح قشقائى و شركت خسرو قشقائى براى اشغال فرودگاه و غيره شد او كاملا نظر موافق خود را اعلام كرد و بعد يك مرتبه از من پرسيد
-تعداد افسران حزب توده در ارتش چقدراست. ؟
-قدرت توده ها لايتناهى است.
از جواب خود ناراحت بودم. واقعاً نمى دانستم و چاره اى غير از ان جواب نداشتم.
ناصرخان خنديد و چيزى نگفت. در اين مذاكره ناصرخان تنها بود. ما فكر مى كرديم كه برادرش خسرو نيز خواهد بود. او را اصلا نديديم.
بعد از اينكه ناصرخان با تاكتيك عمليات نظامى ما موافقت كرد از او پرسيدم كه كى عمليات را شروع مى كنيم. قرار بود كه چنين سئوالى از او بشود. او در جواب گفت:
ما قبلا بايستى در شوراى عالى خودمان كه از فرماندهان ايل قشقائى تشكيل مى شود و در جمع چهل و هشت عضو دارد اين مسئله را مطرح بكنيم. من به تنهائى قادر به اخذ تصميم نيستم. تصميم نهائى با شوراى عالى است. اجراى تصميم شوراى عالى براى همه واجب است.
بعد ادامه داد:
در ايل قشقائى يك نوع دموكراسى وجود دارد. اگر فكر مى كنيد كه فقط من دستور مى دهم و همه تابع آن هستند اين اشتباه بزرگى است. در مسائل مهم كشورى رأى شوراى عالى مهم است.
او گفت:
افراد ما از تانك وحشت دارند. بطرى مولوتف كه شما مى سازيد روحيه خوبى به آنها داده است.
ما در شيراز بطرى مولوتف مى ساختيم و قشقائى ها اين بطرى ها را آزمايش كرده بودند.
من در تكميل مطالب خود گفتم كه افراد مادر نيروى زرهى كم نيستند. البته اين دروغ نبود.
ناصرخان مى خواست از تعداد نيروى ما در ارتش مطلع شود ولى ما نمى خواستيم چنين اطلاعاتى به او بدهيم. ما غير مستقيم از نيروهاى قشقائى اطلاع داشتيم.
بعد از تقريبا دو ساعت مذاكره چادر او را ترك كرديم. قبل از ترك كردن چادر ناصرخان نقشه اى كه من در روى كاغذ كشيد ه بودم مچاله كرده و در جلوى ما در زير سيگارى سوزاند. در ضمن به ما ياد آورى كرد
-لطفا درباره خودتان و اينكه نمايندگان حزب توده هستيد مطلبى به كسى نگوئيد در غير اينصورت من نمى توانم زندگى و امنيت شما را تأمين بكنم.
اين اظهار نظر يعنى چه؟ معلوم بود كه توافق فقط در سطح بالاى دو طرف است. استنباط من از مذاكره اين بود كه ناصرخان ما را زياد جدى نمى گيرد.
ناصرخان در مجموع در من تأثير خوبى كرد. او صادق مى نمود و احساسات خود را پنهان نمى كرد. چندين بار متذكر شد كه او و ايل قشقائى طرفدار دكتر مصدق است. او با نشان دادن استكان و نعلبكى با تصوير دكتر مصدق گفت اين نمونه اى از اين طرفدارى است.
بعد از صرف نهار و استراحت قشقائى ها ما را به بيرون بدشت و اطراف دعوت كردند. اطراف اردو خالى از ايل قشقائى و ديگران بود. دشت زيبائى ما را احاطه كرده بود. قشقائى ها سوار به اسبهاى لخت و بى زين تفنگ بدست هنر نمائى كردند. سوارى و شكار. آن روز از نزديك سوارى و مهارت آنها را در تيراندازى و شكار پرندگان ديديم.
بعد از هنر نمائى و گردش در اطراف اردو به چادر برگشتيم. در كنار چادر آتش بزرگى برپا كرده بودند. دو بره را كشتند، پوست آنها را كندند و شكم ها را خالى كرده شستند. در داخل شكم بره ها قيسى و مغز گردو و تخم مرغ پخته و غيره گذاشته شكم بره را دوختند و بعد بره ها را در پوست خود گذاشته پوست را نيز دوختند. وقتى شعله هاى آتش كمى فرو كشيد آتش را كنار زده بره ها را در داخل آن گذ اشته و با خاكستر و آتش پوشانيدند. پوست بره در ميان خا كستر و آتش مى سوخت و بره ها به آرامى مى پختند.
شب فرا رسيد و در سينى بزرگى سبزى پلو و در سينى د يگر بره سرخ شده و پخته را براى ما آوردند.
گوشت بره چنان نرم و لطيف بود كه در ميان انگشت ها از هم مى پاشيد. شام لذيذ و شاهانه و فراموش نشدنى. روز ديگر ناصرخان فقط با متقى مذاكره داشت.
بعد از ملاقات با ناصرخان قشقائيها با من تركى حرف مى زدند. با من زود انس گرفته بودند. يكى از آنها بمن گفت:
ديروز كه شما در چادر بوديد ناصرخان با امريكائى ها ملاقات داشت.
خبرى ناراحت كننده و درعين حال غير منتظره. روز ديگر ناصرخان ما را براى خداحافظى پذيرفت.
دو نفرى كه ما را با جيپ آورده بودند باز پيدا شدند و ما را سوار جيپ كرده اردو را پشت سر گذاشتيم.
جيپ ما را در نزديكى ايستگا ه ژاندارمرى پياده كرد. راهنمائى ما را تحويل گرفت و ايستگاه را دور زده و بطرف شيراز راه افتاديم.
در راه به ايل قشقائى برخورديم. يك زن بسيار زيباى قشقائى در حدود شايد بيست سال ايستاده ما را نگا ه مى كرد. دندانهاى سفيدش مثل مرواريد مى درخشيدند. زن ديگرى با بچه چند روزه اش كه به پشت بسته بود در حال راه پيمائى بود. از راهنما پرسيدم
و قتى دندان يكى از شما ها درد مى كند پيش كى مى رويد؟
جواب داد: دندانهاى ما به ندرت خراب مى شوند ويا درد مى گيرند اگر درد بكند دلاك ايل آن را مى كند.
-زايمان زن چگونه انجام مى گيرد؟
-اگر ايل در حال كوچ باشد توقف مى كند. بعد از زايمان مادر بچه را پشت خود بسته و راه مى افتد.
د ر افكار پريشان با قدم هاى خسته به شيراز نزديك مى شديم. رفيق شيرازى ما از درد كمر مى ناليد. فكر مى كنم نام فاميلى اش مجاب بود. دست روى شانه من به راه پر درد خود ادامه مى داد.
در نزديكى دروازه راهنما از ما خداحافظى كرد. دروازه بان پاسبان سه روز پيش بود. وقتى ما را ديد گفت: آقا به اين زودى برگشتيد چرا بيشتر نمانديد.
مطابق برنامه قبلى سرهنگ خطيبى و كاظميان با جيپ خود كمى دور تر در انتظار ما بودند.
بعد از دادن گزارش خطيبى باز مرا به خانه شاه سونى آورد.
در انتظار تصميم گيرى شوراى عالى ايل قشقائى زندگى يك نواخت من از نو شروع شد. شريف بعد از اتمام خدمت به خانه مى آمد و مدت كوتاهى را با من بود. گله اى از اين بابت از او نداشتم و نمى خواستم اصلا مزاحم زندگى شخصى او باشم. در طول روز چندين بار ابراهيم با غذا و چاى و ميوه پيشم مى آمد. در اتاق من انواع مختلف عرق گياهى بود. هر روز صبح زن دائى شريف كه با او سلام عليك كرده و آشنا شده بودم استكانى از اين عرق ها بمن مى داد. در ضمن از خاصيت هر عرقى كه كدام درد را دوا مى كند صحبت مى كرد. ايرج دوست مشترك من و شريف روز هاى جمعه به ملاقات شريف مى آمد. آنها در اتاق كنارى تمام روز را بسر مى بردند. خيلى بهم نزديك بودند و علاقه مند. ايرج از حضور من در خانه اطلاعى نداشت.
روزى براى نفس كشى در حياط بودم. بعد از ظهر بود. برخلاف ميل و دستور شريف بود زيرا دائى او نمى با يستى مرا ببيند. و لى دائى يكدفعه در حياط سبز شد. به او سلام كردم. در مقابل هم ايستاده بهم نگاه مى كرديم. مرد چهار شانه قد بلند و خيلى قوى مى نمود. او پنجاه و يكسال داشت. سكوت را شكسته گفت
شريف مى گويد كه با شما حرف نزنم نمى دانم بچه علت؟. بالاخره شمادر خانه من هستيد و من مى دانم كه شما توده اى هستيد چرا با هم آشنا نشويم. بفرمائيد توى اتاق من.
او در سطح حياط در اتاقى كه دو پله با سطح زمين فاصله داشت وقت آزادش را مى گذراند. اتاقى ساده و محقر، شيشه بزرگى داشت كه به حياط باز مى شد. دائى در روى تشكى مى نشست و حياط پر از گل و حوض خود را تماشا مى كرد. به دائى حاجى مى گفتند و او هنوز مكه را زيارت نكرده بود.
آنشب با هم آشنا شديم. بدون شك مى دانست كه همدوره شريف هستم. به او گفتم:
-من مهندس كشاورزى هستم و نام فاميل من جوادى است.
او در جواب گفت: من بيشتر از پنجاه سال دارم و از مرگ نمى ترسم.
رابطه شريف با دائى زياد خوب نبود. شريف خيلى چپ رو بود و علنا با مذهب مخالفت مى كرد. مطالبى درباره خانواده در شوروى سابق به دائى و زن دائى گفته بود كه با واقعيت تطبيق نداشت. شريف خيلى كم حرف بود. زياد اهل بحث نبود و حوصله قانع كردن كسى را نداشت. تنها رفيقش ايرج بود. حرفهاى او دائى و خانم اش را نسبت به ما بدبين كرده بود. در مدت كوتاهى با سعى خود و محتاطانه توانستم آنها را از اين بدبينى ها راحت كنم. دائى مصدقى بود. يك پسر دو ساله داشتند. او كارمند اداره دارائى بود. پست خوبى در آن اداره داشت. و يكى از بهترين شكارچى هاى شيراز، عنوان ميرشكار را داشت و در شهر معروف بود.
بعد از ملاقات ما با ناصرخان مذاكرات با او ادامه داشت و اين طور بنظر مى رسيد كه موقع عمليات نزديك است. تابش همچنان مخالف اين همكارى بود و به آن اعتقاد نداشت. نارنجك ها از تهران مرتب دريافت مى شد و توليد بطرى مولوتف ادامه داشت.
يك روز خطيبى بما اطلاع داد كه روز عمل نزديك است و بعد از چند روز ا نر ا نيز مشخص كرد. من و شريف قبل از اين موعد شبانه به حمام رفتيم. مى خواستيم كه اگر در موقع عمليات كشته شديم تميز باشيم. راجع به وصيت هم صحبت كرديم ولى از نوشتن آن صرفنظر كرديم.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •