*سال هاست كه بازار خاطره نويسى در درون و برونمرز گرم شده است. در آغاز، رواج و رونق با خاطره نويسى هاى سياسى بود. نه تنها «رجال» دست اول كه هر كسى كه در نظام پيشين، دستش به جائى بند شده بود، قلم به دست مى گرفت و عينيات اندكى را با ذهنيات فراوان درهم مى آميخت و روى كاغذ مى ريخت. بيشتر خاطره نويسان سياسى، نخستين هدفشان اين بود كه خود را پاك و پاكيزه و مبرا از هر گناهى جلوه دهند، حتى از گناه مشترك تن سپردن به انقلاب! همه با تكيه بر هوش سرشار خدادادى، وقوع انقلاب را پيش بينى كرده بوده و اگر از جمله رجال دست اول بوده اند، در جلسات خصوصى به شخص شخيص «اعليحضرت» هشدار و پند و اندرز داده اند كه فلان كار را بكند و از بهمان كار پرهيز بفرمايد، كه اگر چنان نمى كرد و چنين مى كرد، خود و مملكت را از مهلكه نجات مى داد!
رهبران و وابستگان احزاب سياسى نيز غالباً خاطره نويسى را وسيله اى براى توجيه نظرات ورشكسته خود و انداختن بار گناه بر دوش سازمان هاى رقيب قرار مى دادند. بيشتر حضرات اين ادعاى بدون سند را مطرح مى كردند كه انقلاب راستين، به جا و به موقع روى داده ولى متأسفانه به سرعت از دستشان ربوده شده است! حال آن كه از سال ها پيش جاى پاى ملايان در همه حركت هاى اعتراضى و خلقى- ديده مى شد و همين حضرات حزبى با رهبران آنها به رايزنى و همدلى مى نشستند.
-نوع ديگر خاطره نويسى ها از آن زندانيان سابق و اسبق سياسى است. در درونمرز البته، تنها خاطراتى اجازه انتشار مى يافت كه از «زندان هاى مخوف ساواك» صحبت مى كرد.
چند سالى بايد مى گذشت تا با انتشار خاطراتى از زندان هاى جمهورى اسلامى، در برونمرز، توازن برقرار شود!
زندان هائى كه به قول «فرج سركوهى»، پنج دقيقه سر كردن در آنها برابرى مى كند با پنج سال اقامت در زندان ساواك! خاطرات زندان، از هر نوعش كه باشد، صادقانه ترين گزارش ها را از وضعيت زمانه به دست مى دهد.
-خاطره نويسى هاى فرهنگى و مطبوعاتى نيز جائى در خور، در سال هاى پس از انقلاب داشته است. در ايران به آن نوعى از خاطرات اجازه انتشار مى دهند كه در نفى ارزش همه دستاوردهاى فرهنگى نظام پيشين بكوشد و در برابر فرهنگ غرب، موضع خصمانه بگيرد. مطبوعاتى ها نيز هر چه دلشان بخواهد مى توانند از دستگاه سانسور محرمعلى خانى شكوه كنند تا غير مستقيم اين شبهه در ذهن جامعه جا بيفتد كه در نظام اسلامى جانشينى براى محرمعلى خان نمى توان پيدا كرد! مطبوعاتى هاى بالغ و عاقل، خودشان هوشمندانه وظيفه دستگاه سانسور را برعهده مى گيرند!
با اين همه از زبان و قلم مطبوعاتى ها هميشه قصه هائى شيرين و شنيدنى تراوش مى كند. آنها عمرى را در مواجهه با سانسور سر كرده اند. گاه از آن زخم برداشته و گاه بيشتر در برابر آن زير آبى ويراژ داده و گريخته اند. با همان محرمعلى خان معروف بده و بستان هاى پنهان و آشكار داشته اند و خاطرات شيرينى از جنگ و گريز با او دارند...
براى دستيابى به همه اين خاطرات طبعاً بايد انبوهى كتاب فراهم آورد. ولى باكى نيست! زيرا «سيد فريد قاسمى»، از نويسندگان پژوهشگر امروز همه اين خاطرات را خوانده و گزيده اى از شيرين ترين آنها را- تا آنجا كه مقدورش بوده- در كتاب «خاطرات مطبوعاتى» گرد آورده است كه چشم اندازى گسترده از شيرين كارى هاى مطبوعاتى ها را به روى ما مى گشايد.
-سيدفريد قاسمى در ديباچه كوتاه مجموعه ششصد و ده صفحه اى خود از جمله مى گويد:
-«... كارگزاران مطبوعات و روزنامه نگاران، تاريخ آفرينان مطبوعاتند و گفته ها و نوشته هايشان از منابع قابل استناد براى پژوهش و نگارش تاريخ مطبوعات به شمار مى رود... آنها شاهدان عينى بسيارى از وقايع بوده اند... اين خاطرات و تجربيات براى روزنامه نگاران جوان عبرت آموز (است) و براى پژوهشگران و علاقمندان، اطلاعات ارزنده اى را در خود دارد... آنچه در اين مجموعه آمده چهارصد خاطره از چهارصد رويداد مطبوعاتى است...». چند نمونه از آنها را مرور مى كنيم:
شوخى «هدايت»
*«پرويز ناتل خانلرى» خاطره اى را از همكارى با «صادق هدايت» در مجله موسيقى نقل مى كند. غلامحسين مين باشيان كه به رياست اداره كل موسيقى كشور برگزيده شد، رفت به سراغ ياران خود. از جمله صادق هدايت و عبدالحسين نوشين و... به مجله موسيقى برد... نيما يوشيج هم چندى بعد به اين گروه پيوست و سلسله مقالات «ارزش احساسات» را در آنجا انتشار داد كه خانلرى مى گويد «چيزى از آن نفهميده است.»
خانلرى در آن زمان به سفارش فروزانفر، دو رساله درباره ابراهيم و اسحاق موصلى، موسيقيدانان ايرانى، نوشته بوده كه قصد چاپ آنها را نداشته ولى هدايت به اصرار آنها را براى انتشار در مجله موسيقى خواسته است. خانلرى شرط مى گذارد كه مخفف نام او «پ.ن.خ» را روى مقاله بگذارند و صادق مى پذيرد. پس از چاپ مقاله، يكى از رفيقان كافه نشين مى پرسد كه اين كوتاه شده نام كيست؟ صادق هدايت كه هميشه همه چيز را به طنز و شوخى مى گرفت بلافاصله مى گويد: «پهلوان نادعلى خميرگير»!
موج نوئى
*داورى نفى كننده «استادان» درباره شعرنو، در خاطره اى از «حبيب يغمائى» بازتابيده است. هنگامى كه مدير يغما نابينا مى شود يكى از شاگردانش شعرى براى چاپ به اطلاعات هفتگى مى دهد كه آنچنان با غلط هاى چاپى درمى آميزد كه با «رمل و اسطرلاب» هم نمى شود معنائى از آن بيرون كشيد. يغمائى كه شعر را مى شنود خيال مى كند شاگردش گرفتار «موج نو» شده است و هنگامى كه درمى يابد غلط هاى چاپى آن را به اين روز انداخته مى گويد:
-«از بس در اين چند ساله، شاعران موج نوئى از همين جور چيزهاى بى ربط و بى معنا كه با هيچ سريشمى به هم نمى چسبد، سرهم بندى كرده اند، ديگر مشكل است آدم تشخيص بدهد كه طرف شعر موج نوئى گفته يا شعرش به دست حروفچين بى دقت به صورت شعرنو درآمده است»!
*
مونتاژ زنانه!
*«على بهزادى»، مدير مجله سپيد و سياه، خاطره اى از عكس هاى مونتاژ شده زنان دولتمدار دارد. عكس ها را على خادم، عكاس معروف مطبوعات براى او مى فرستد. عكس زنانى كه پس از انقلاب سفيد به مقامات مهم مملكتى رسيده بودند. كارى كه خادم كرده بود اين بود كه چهره اين زنان مقام يافته را «با بدن ستاره هاى خوش اندام سينماى آمريكا مثل مرلين مونرو، جين راسل، استر ويليامز و... مونتاژ كرده بود... بعضى با لباس هاى تنگ وچسبان و تعدادى با پيراهن هاى دكولته و چند تائى هم با مايو»!
بهزادى آنچنان مجذوب «مونتاژ» مى شود كه بى توجه به عوارض ناخوشايندى كه در پى خواهد داشت. آنها را چاپ مى كند. چاپ كردن همان و به «انفجار» درآمدن تلفن هاى مجله همان!
هر چه بهزادى استدلال مى كند كه با مردان سياسى هم از اين كارها مى كنيم. مگر شما طرفدار يكسانى رفتار با مردان و زنان نيستيد؟ فايده اى نمى بخشد. كار به اعتراض مردان سياسى نيز مى رسد. «رئيس مجلس شورا، رئيس سنا، وكلاء و سناتورها همه زنگ مى زنند كه اين ها خانم هاى محترمى هستند. اين چه كارى است كه با آنها كرده ايد؟
همپاى افزايش فروش سپيد و سياه به خاطر عكس هاى مونتاژ شده، شكايت و اعتراض زنان نيز بالا مى گيرد و كار به حكميت «اميرعباس هويدا» مى كشد. هويدا در يك جلسه مصاحبه مردانه، با پرخاش به بهزادى مى گويد اين چه كارى بود كه با خانم هاى منتخب دولت و ملت كردى؟... حتماً بايد در شماره آينده به نوعى جبران كنى...» ولى بعد آهسته، در گوش بهزادى مى افزايد: «خيلى خوب كارى كردى!... اين ها داشت رويشان زياد مى شد... چنين كارى لازم بود!»
*
فِسقِ مطبوعاتى!
*«سعيد نفيسى» در خاطرات خود سه چهره مطبوعاتى را در سال هاى دور و بر جنگ جهانى اول برجسته مى بيند. چهره هائى كه براى مطبوعاتى هاى امروز چندان آشنا نيستند ولى در سال هائى كه «دو سياست متضاد در سراسر ايران بازار خود را گرم كرده بودند» با كوشش هاى خود «رونقى به روزنامه نويسى» مى بخشيدند.
يكى از آنان «ارمنى باسوادى» بوده به نام «ميشل حاجيان» كه روزنامه اى را در مى آورده به دو زبان فارسى و فرانسه با عنوان اطلاعات رانفورماسيون. البته اين، غير از روزنامه اطلاعات معروف سال هاى بعد بوده است. ميشل حاجيان كه زير دست مستشاران بلژيكى گمرك كار كرده بوده و فرانسه را خيلى خوب مى دانسته، مردى بوده «ملايم و با ذوق كه سرانجام به سردبيرى «ژورنال دو تهران» بعدى رسيده و در همين سمت سكته كرده و از جهان رفته است!
چهره دوم برجسته اى كه در ذهن سعيد نفيسى مانده همكار حاجيان بوده و بخش فارسى همان «اطلاعات» دو زبانه را اداره مى كرده است. اين روزنامه نگار كه «ميرزاعلى خان زنجانى» نام داشته همان كسى است كه پاى نفيسى جوان را نيز به عرصه مطبوعات باز كرده است. چيزى كه در او علاوه بر «آرام و فروتن و با ذوق بودن»، توجه نفيسى را جلب كرده، شيوه مى خوارى او به هنگام كار است.
«هر شب تا لبى تر نمى كرد و به اصطلاح شنگول نمى شد، طبعش گل نمى كرد و بر سر ذوق نمى آمد. مى رفت به مى خانه اى كه مجاور اداره روزنامه بود و خود را براى كار آماده مى كرد!» چيزى كه شگفتى نفيسى را برمى انگيخته، اين بوده كه اگر چه با سر و پاى لرزان وارد اداره مى شده» ولى خللى در حافظه اش وارد نمى آمده است. با همان حال، مطالب فرانسه حاجيان را كه درهم و برهم مى نوشت، به درستى مى خوانده و ترجمه مى كرده است...
اشاره به «على خان زنجانى» نفيسى را به ياد چهره برجسته مطبوعاتى ديگرى در سال هاى دور مى اندازد:
«شيخ يحيى كاشانى» كه از كهنه كارترين نويسندگان روزنامه هاى تهران بوده است. در آغاز مشروطيت سردبير روزنامه مجلس بوده و اواخر عمر به سردبيرى روزنامه نيمه رسمى ايران رسيده است. «هر مدير تازه اى كه بر روزنامه گماشته مى شد، شيخ يحيى را با خود نگاه مى داشت.» نفيسى سبب را در دانش گسترده و ذوق فراوان او مى بيند: «خدا مى داند چند هزار كتاب خوانده بود! زبان عربى را خيلى خوب مى دانست و ازنويسندگان متجدد مصر و سوريه و لبنان تقريباً همه چيز را خوانده بود» و اما شيخ يحيى هم مثل ميرزاعليخان زنجانى، اهل شرب مسكرات بوده است. «همواره حاجت به آن مايع سيال سفيد داشت و اين فِسق خود را از كسى هم پنهان نمى كرد... هرگز او را با عبا نديدم. شايد عبا را منافى با عادت خود به آن مايع سيال مى دانست.» شيخ يحيى حُسنى هم اضافه بر ميرزاعلى خان داشته است. «به افيون هم معتاد بود» و آن را هم پنهان نمى كرد. «او تا روز آخر عمر از محيط روزنامه نويسى بيرون نرفت و يكى از با وفاترين خدمتگزاران اين فن بود.»
-سومين چهره برجسته مطبوعاتى كه در جريان روايت هاى نفيسى، به چهارمين چهره تبديل مى شود، «ميرزاعلى اكبرخان خراسانى» بوده كه معلوم نيست چرا به او «ميرزاعلى اكبرخان ميكرب» مى گفته اند! سال ها مترجم زبان فرانسه در وزارت داخله بوده... و اخبار را از فرانسه براى روزنامه هاى مهم تهران ترجمه مى كرده و او نيز از قضاى روزگار، به همان عادت هاى خداپسندانه همكاران خود دچار بوده است. «تالبى تر نمى كرده، بر سر ذوق نمى آمده» و عادت به افيون چهره گندمگون او را تيره تر ساخته بوده... و صفت آشكار و بارز او چون همتايانش منتهاى حجب و سكوت و فروتنى بوده است...»
*
«ريحان» و «اشرف»
*عباس خليلى، مدير روزنامه اقدام- و پدر سيمين بهبهانى شاعره معروف- خاطره اى را درباره «يحيى ريحان» و نامه ادبى او به نام «گل زرد» به نقل آورده است. «در آن زمان مجله يا روزنامه ادبى خيلى كم بود يا اصلاً نبوده به همين جهت «گل زرد» كارش گرفته بود و «جمعى از فضلا و شعرا آثار خود را در آن منتشر مى كردند».
در دوره صدارت سيدضياءالدين به ناگهان مقاله اى در گل زرد انتشار يافت با عنوان «غارتگران مفتخور» به قلم يك ارمنى تيگران نام و در آن «چهار تن از پادشاهان بزرگ از جمله شاه عباس و نادرشاه را غارتگر و مخرب ناميده بود. خبر به سيد كه رسيد دستور داد روزنامه را توقيف كنند و يحيى ريحان را نيز به دارالمجانين ببرند و بر سر او يخ بشكنند!...»
آنگونه كه خليلى مى گويد، ريحان مردى «ساده و فاضل و نجيب و با حقيقت» بوده و در ميان ارباب جرائد و نويسندگان، به صراحت لهجه و حقيقت گوئى شهرت داشته است.
*
*ويژگى هاى اخلاقى و فرهنگى يحيى ريحان آدمى را به ياد روزنامه نگار ديگرى مى برد كه از قضا با ريحان نيز معاشر بوده است: سيد اشرف الدين گيلانى، مدير نسيم شمال.
-سعيد نفيسى مى گويد كه او و ريحان و ابوالقاسم ذره و عبدالحسين حسابى تنها معاشران سيداشرف بوده اند ودر «كنج مدرسه» به ديدارش مى رفته اند. توصيفات نفيسى از اشرف خواندنى است: «او بيش از هر باد بهارى و نسيم نيمه شبان طبع ما را شكفته مى كرد. اشعار پر از زندگى و پر از نشاط خود را براى ما مى خواند... آزادى و آزادانديشى او عجيب بود، همه چيز را مى توانستى به او بگوئى. اندك تعصبى در او نبود... كينه هيچكس را در دل نداشت... اما همه رامسخره مى كرد و چه خوب مى كرد! كاش باز هم مثل او پيدا مى شدند كه همين كار را با مردم اين روزگار مى كردند...!» ... اين يگانه انتقام مردم فرزانه هشيار از اين گروه ابلهان بى لگام است...»! نفيسى سپس سنگ تمام مى گذارد و مى افزايد: اشعار او از هر ماده فرارى، از هر عطر دلاويزى، از هر نسيم جان پرورى و از هر عشق سوزانى در دل مردم زودتر راه باز مى كرد... سِحرى در سخن او بود كه در سخن هيچكس نديده ام.... جادوگرى بود كه... خمير مايه روح مردم را به هرگونه كه مى خواست درمى آورد... با اين همه نفوذى كه در مردم داشت هرگز در صدد برنيامد از آن سود مالى ببرد... نه از كسى رأى خواست، نه به خانه خداوند زر و زورى رفت...» با اين همه مى دانيم كه آخر و عاقبتِ سيد اشرف الدين هم به دارالمجانين كشيده شد!...
نقطه چين
*«محمد كلانترى»، از ميان يادمانده هاى خود، خاطره اى را از «محمود پاينده» به نقل مى آورد كه صفحه اى ثابت و دائمى در مجله اميد ايران داشته و تفسيرهاى خود را از اوضاع روزگار به نظم بيان مى كرده است. صفحه پاينده، هر هفته اين بيت را به پيشانى خود داشته است:
-«همه هفته براى خلق بيدار/ كند اميد ايران بحث اخبار»!
مدتى كه گذشته، دستگاه سانسور در برابر عبارت «خلق بيدار» حساسيت نشان داده و خواسته كه از ميان بيت حذف شود. پاينده راه چاره اى انديشيده و بيت را به اين صورت درآورده است:
«به سبك پيش با تصوير و اشعار/ كند اميد ايران، بحث اخبار
اين تغيير باز هم امنيتى ها را راضى نكرده و خواسته اند كه تيتر تازه هم عوض شود اين بار، پاينده دست به دامان «نقطه چين» مى شود و بيت به اين شكل درمى آيد:
-«................/ كند اميد ايران بحث اخبار»!
*
*اين ها بود چندتائى از انبوه چهارصدتائى خاطره هاى مطبوعاتى كه به همت سيدفريد قاسمى گردآورى شده است. در آينده باز هم به اين خاطرات، ناخنك خواهيم زد و حالا براى حُسن خيام بازتاب اين هفته دست به دامان ابراهيم باستانى پاريزى مى شويم كه خاطره اى را نقل مى كند از زمانى كه در مجله «خواندنى ها» كار مى كرده است. «روزى دختركى آمده و از بايگانى اداره يك شماره روزنامه آتش خواسته است.» باستانى پاريزى، همان لحظه اين دو بيت را سروده است:
-«تو آتش پاره اندر خواندنى ها/ زدى آتش كه يك «آتش» بگيرى
زآتش گيرى ات آتش گرفتم/ الهى دخترك آتش بگيرى!»*
Butilpa@aol.com
*خاطرات مطبوعاتى، سيدفريد قاسمى، نشر آبى، تهران ۱۳۸۴.