Nimrooz
Vol. 18, No. 914, January 5, 2007
سال هيجدهم - شماره ۹۱۴ - جمعه ۱۵ دى ۱۳۸۵
نويسنده «بانو داريا اليويه» ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

نويسنده «بانو داريا اليويه» ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
وقتى مرد جوان اين پاسخ را شنيد يكمرتبه مبهوت شد براى اين كه بخاطر آورد كه در دوره كودكى هنگامى كه جغرافيا مى خواند بيش از يكصد بار نام «چيتا» را روى نقشه جغرافيائى ديده بود.
«آنن كو» از اينكه نقشه جغرافياى روسيه را بديوار كلاس آويخته بودند، بياد آورد و متوجه شد كه در آن نقشه يك نصف النهار و يك مدار روى كلمه چيتا بهم تلاقى مى كرد.
چون اين دو خط روى نقشه، كنار كلمه «چيتا» بهم تلاقى مى شد، هر دفعه كه «آنن كو» مقابل نقشه جغرافيا قرار مى گرفت نام چيتا را مى ديد و معلم او مى گفت اين جا منطقه معادن نقره سيبرى است و يك بازداشتگاه بزرگ در آنجاست كه محبوسين در آن بسر مى برند ولى كسى كه آنجا رفت ديگر بر نمى گردد و مثل اين است كه از دنياى ما خارج شده و قدم به دنياى اموات گذاشته است.
عاقبت آن مسافرت طولانى خاتمه يافت و محبوسين به «چيتا» رسيدند «چيتا» قريه اى بود واقع در بالاى يك تپه مشجر و زير تپه رودخانه
«اين گودا» جريان داشت.
در قريه «چيتا» در آن موقع فقط سى خانواده از روستائيان فقير زندگى مى كردند و معاش آنها از راه زراعت و صيد ماهى در رودخانه
«اين گودا» ميگذشت در كنار اين تپه، بازداشت گاه محبوسين ديده مى شد اين باز داشتگاه عبارت بود از يك عمارت بزرگ چوبى داراى اطاقهاى كوچك، كه در هر اطاق دوازده خوابگاه چوبى محض خوابيدن محبوسين احدات شده بود.
اطاقها با بخاريهاى آهنى كه در آن هيزم مى سوخت گرم مى شد، ولى چون لوله بخاريها بدون توجه به وضع باد از پنجره ها خارج مى گرديد به محض اين كه باد ميوزيد، دود اطاق را پر مى كرد محبوسين چراغ نداشتند و اداره زندان به آنها چراغ نمى داد و در فصل زمستان، چون شيشه ها يخ مى بست هنگام روز هم فضاى اطاق تاريك بود.
فرمانده بازداشتگاه «بورناشوف» نام داشت و مثل اين كه تعهد داشتند كه فرومايه ترين و بيرحم ترين فرد روسى را براى فرماندهى بازداشتگاه انتخاب كنند زيرا فرومايه تر از او در روسيه يافت نمى شد.
زندانبان ها نظر به اين كه عامى بودند فطرتى بد نداشتند ولى مى كوشيدند كه از فرمانده خود سرمشق بگيرند و با محبوسين بدرفتارى مى كردند با اين وصف بهتر از فرمانده خود بشمار مى آمدند.
در يكصد كيلومترى «چيتا» يك بازداشتگاه ديگر بود كه آنهم تحت فرماندهى «بورناشوف» اداره مى شد و او اولين قسمت محكومين واقعه دسامبر را «كه روس ها آنها را دكامبريست ميخوانند- مترجم» براى كار اجبارى به بازداشتگاه مذكور بردند.
سه نفر از شاهزاده خانم هاى روسى كه زن سه نفر از محكومين دسته اول بودند هر يك به تنهائى آن مسافرت طولانى را تحمل كردند و به شوهران خود ملحق شدند.
اسم اين شاهزاده خانم ها و شوهران آنها را بايد ذكر كرد تا بدانيم كه عشق واقعى منشاء چه فدا كارى ها مى شود وانگهى اين كتاب، تاريخ است و افسانه نيست كه بتوان از ذكر نام مردان و زنان برجسته خوددارى كرد.
اولين خانمى كه به شوهرش ملحق شد شاهزاده خانم روسى «كاتربن- ترو- بت زكوئى» بود كه پس از مسافرت مدت چهار ماه در شهر «ايور كوتسك» واقع در سيبرى گير كرد معهذا خود را به بازداشگاه رسانيد و شوهرش «سرگيه- تروبت- زكوئى» را ديد.
خانم دوم شاهزاده خانم روسى «مارى ولكونسكى» بود كه در عيد نوئل به «موراويوف» ملحق شد.
اين خانم هاى جوان و زيبا و اشراف كه تمام عمر با ثروت و نعمت بسر برده بودند براى اين كه بتوانند به شوهران خود برسند تعهداتى كردند كه تصور نمى كنيم امروز هيچ زن زيبا و توانگر كه در يك محيط اشرافى زندگى ميكند حاضر به ابن فداكارى باشد.
آنها تعهد نمودند كه از تمام عناوين و مزاياى اشرافى سابق صرف نظر كنند و تا آخر عمر خود را فقط زن يك محكوم به حبس ابد با اعمال شاقه بدانند.
در روسيه رسم بود كه زن يك محكوم محاكم عادى يعنى يك محكوم جنائى مى توانست در سيبرى با شوهرش زندگى كند ولى به اين سه خانم گفتند شما بعد از اين كه وارد سيبرى شديد نميتوانيد با شوهران خود زندگى كنيد و فقط هفته اى دو مرتبه، هر بار نيم ساعت، با حضور دو نگهبان او را خواهيد ديد و تا پايان عمر شوهرتان چنين خواهد بود همچنين به آنها گفتند كه در سيبرى بشما خانه، و آذوقه و لباس داده نخواهد شد و شما وسائل زندگى خويش را بايد خود فراهم نمائيد.
نكته اى كه بايد ذكر شود اين است تصميم اين شاهزاده خانم ها براى رفتن به سيبريه، و زندگى كردن در آنجا جهت اين كه هفته اى دو مرتبه، هر دفعه نيم ساعت با حضور دو نگهبان شوهران خود را ببينند تصميمى نبود كه در ساعت اول توقيف شوهرشان گرفته شده باشد چون وقتى يك نفر محبوس مى شود، زوجه يا دوست او در ساعت اول حبس وى طورى تحت تأثير احساسات قرار ميگيرد كه ممكن است بگويد كه ميل دارد با او زندگى نمايد ولى اين خانم ها پس از اين كه يكسال از حبس شوهرانشان گذشت و در اين مدت ديدند شوهرشان چقدر در حبس زشت و كثيف و بد بخت شده و با توجه به اين كه يقين داشتند كه شوهرشان هرگز از سيبرى مراجعت نخواهد كرد و هيچگاه قدرت دخل و تصرف در اموال خود را نخواهد داشت حاضر شدند كه بقيه عمر را در سيبرى زندگى نمايند.
اگر شوهران آنها در زمان حيات يا بعد از مرگ «بوسيله وصيت نامه اى كه قبل از مرگ نوشته مى شود» قدرت تصرف در اموال خود را ميداشتند ممكن بود كه فرض كرد زن ها از اين جهت مبادرت به اين فداكارى نمودند كه پس از مرگ شوهر از اموال او بهره مند شوند ولى آنها ميدانستند شوهرانشان از لحظه اى كه محكوم شده مبدل به مردى مستمند گرديده و نه در زمان حياط قادر به دخل و تصرف در اموال خود ميباشد و نه بعد از مرگ.
خويشاوندان اين شاهزاده خانم ها كه ميديدند دختر جوان و زيباى آنها از همه چيز صرف نظر كرده تا اينكه به سيبرى برود ودر جوار شوهر زندگى نمايد، خانواده شوهر را متهم به تحريك و اغواى زن مى نمودند چون نميتوانستند قبول كنند كه يك زن جوان و شاهزاده و ثروتمند زندگى شاهانه خود را رها كند و برود تا بقيه عمر، كنار يك مرد محكوم و فقير و مفلوك زندگى نمايد آنهم با توجه به اين كه اميدى براى مراجعت آن مرد وجود ندارد.
اشراف روسيه، وقتى شنيدند كه سه زن جوان عازم سيبرى شدند، گفتند توقف اين خانم ها سيبرى موقتى است و بعد از چند هفته از زندگى كردن در آنجا خسته مى شوند و مراجعت مى كنند زيرا يك زن جوان كه عادت بزندگى اشرافى كرده و حضور در سالون ها و مهمانيهاى مسكو و پايتخت براى او مثل غذا ضرورت دارد نميتواند در سيبرى زندگى كند يا اين كه مى گفتند كه مسافرت اين خانم ها يك مانور براى جلب ترحم تزار است و وقتى ديدند كه تزار شوهرانشان را غفو نكرد مراجعت خواهند نمود.
هيچ كس حاضر نبود قبول كند كه مسافرت اين زن ها ناشى از خلوص عقيده و عشق واقعى است اين زن ها مى توانستند كه طبق قانون در خواست طلاق كنند و دادگاه بدون استفسار از نظريه شوهر حكم طلاق را صادر كند و زن ها آزاد مى شدند و شوهرى ديگر ميكردند.
وقتى يك نفر محكوم بحبس طولانى ميشد زنش حق داشت كه در خواست طلاق كند و در مورد محكومين بحبس ابد، دادگاه بدون چون و چرا حكم طلاق را صادر مينمود ولى اين زن ها، بجاى درخواست طلاق براه افتادند و به شوهران خود رسيدند.
اشراف روسيه عمل خانم هاى مزبور را بدو علت مذموم ميدانستند كه يكى ريائى و ديگرى صميمى بود.
بعضى از اشراف، براى اين كه به «تزار» تملق بگويند اظهار ميكردند كه اين زنها، نبايد براى الحاق بمردى كه به پادشاه خيانت كرده به سيبرى بروند.
دسته ديگر ميگفتند عمل اين خانمها بمنزله خيانت نسبت به طبقه اجتماعى خودشان يعنى اشراف است و اين گفته دسته مزبور ازروى صميميت بود.
آنها اظهار ميكردند كه محكومين واقعه دسامبر كسانى هستند كه ميخواستند در روسيه عمل فرانسويها را در دوره انقلاب فرانسه تجديد كنند و مزاياى اشراف را از بين ببرند و انسان بهر كس كه خيانت كند نبايد به طبقه اجتماعى خود كه ضامن مزاياى اوست خيانت نمايد و رفتن زنها نزد شوهرانشان خيانت به طبقه خودشان محسوب مى شود.
يكدسته از اشراف هم كه بالنسبه، خانم ها را كمتر مورد توبيخ قرار ميدادند ميگفتند كه اين زنها ديوانه هستند و جنون آنها را وا داشته كه از مزاياى زندگى خود صرف نظر كنند و بروند و در سيبرى سكونت نمايند.
در روسيه، كسى از وضع سيبرى اطلاع نداشت يكروز از «نسل رود» صدر اعظم روسيه پرسيده بودند كه وضع سيبرى چگونه است و جواب داد اطلاعى از وضع سيبرى ندارم و همين قدر ميدانم كه يك «كوچه بن بست است كه در انتهاى دنيا قرار گرفته است.»
افرادعادى سيبرى را سرزمين برف و يخ و گرگ ها ميدانستند و ميگفتند كه در آنجا انسانهائى زندگى ميكنند كه حد فاصل بين انسان و حيوان هستند و مانند جانوران فصل زمستان، در صحرا زندگى مينمايند و حتى بعضى از قبايل دور دست سيبرى هنوز آتش را نمى شناسند و نميتوانند از آن استفاده كنند.
ولى زنهائى كه به سيبرى رفتند اهميت نميدادند كه به طبقه اجتماعى خودشان خيانت مينمايند آنها ميدانستند كه بوجدان خودشان خيانت نميكنند و اين ايمان، آنها را تسلى ميداد و با رفتن به سيبرى نگذاشتند پل فيمابين محبوسين و روسيه ويران شود و از بين برود.
در روسيه اگر كسى محكوم ميشد كه در سيبرى زندگى نمايد، فراموش مى شد، بخصوص اگر محكوم سياسى باشد چون محكومين جنائى حق داشتند كه از سيبرى براى خويشاوندان خود نامه بنويسند و نامه هاى اقوام را دريافت كنند ولى اين حق به محكوم سياسى داده نميشد.
مسافرت خانم ها به سيبرى سبب گرديد كه رابطه بين محبوسين و روسيه قطع نشود زيرا خانم ها چون محبوس نبودند مى توانستند نامه بنويسند ولى نامه هاى آنها از دو سانسور ميگذشت يكى از سانسور حكمران «چيتا» يعنى «بورناشوف» و ديگرى ازسانسور دولت روسيه در سن پطرزبوگ.
هر يك از اين سه زن بعد از ورود به «چيتا» با هر پست قريب بيست نامه براى روسيه ميفرستادند، آن محكومين مى نوشتند كه صبر داشته باشند زيرا وضع زندگى محبوسين بد نيست در صورتيكه اين نوشته دروغ بود ليكن بمناسبت اينكه نامه ها از سانسور ميگذشت نمى توانستند كه وضع حقيقى زندگى محبوسين را بيان كنند.
خانم «موراويوف» وقتى وارد «چيتا» شد يك هديه براى محكومين آورد كه در نظر آنها بيش از تمام هدايا ارزش داشت.
هديه مزبورعبارت بود از يك قطعه شعر از «پوشكين» شاعر جوان كه با بسيارى از محكومين واقعه دسامبر آشنائى داشت.
اين قطعه شعر نه فقط در آن موقع مورد توجه محبوسين قرار گرفت بلكه تا نيم قرن بعد كه يك محبوس سياسى به سيبرى ميرفت از بدست آوردن و خواندن شعر تسلى مييافت.
دو بند از اين قطعه شعر پوشكين در ترجمه تحت اللفظى از اين قرار است و اين شعر را تحت اللفظى ترجمه ميكنيم و گر چه فصاحت بيان از بين ميرود ولى در عوض اصالت معنى باقى ميماند.
بند اول
هيچ چيز از دست نرفته است.
نه موج اشك هاى شما كه بذرى است كه در كشت زارهاى آينده افشانده شده و نه رونق و خوشى ستمگران بد نام ما كه خداوند آنها را حفظ ميكند تا اينكه در آينده بهتر آنها را مجازات نمايد.
بند دوم
عشق دوستان شما، كه شايد شما در آن ترديد داريد هنگامى كه در آنجا پاى شما به سنگ گير مى كند و در ظلمت به زمين مى افتيد.
باور كنيد كه اين عشق راه بسوى شما باز مى نمايد و بشما مى رسد.
چون در تيره ترين سياه چال ها گاهى ممكن است نورستاره اى ديده شود.

ساناز فرجى
همقفس
-نه عزيزم، لزومى نداره، سه، چهار ماه ديگه عروسى مى كنيم. پدرجون هم راضى نيست كه من و تو يك سال ديگه منتظر بمونيم.
-خب آخه اين جورى چند ماه به هم نامحرم مى شيم، مى تونيم چند ماه تمديد كنيم.
-ايرادى نداره كه چند ماه تحمل كنيم. اين جورى بيشتر قدر همديگه رو مى دونيم، اون وقت اشتياق بيشترى براى عروسى مون داريم.
-ولى من نمى تونم.
-چرا؟ عشقمون اين جورى بيشتر مى شه، زندگى مشترك برامون شيرين تر مى شه، من نمى فهمم اصرار تو براى چيه؟! من و تو حتى اگه صيغه هم نباشيم همه اش باهميم. چى رو نمى تونى؟
-هر تصميمى كه تو بگيرى من حرفى ندارم.
قبول كردم، نمى خواستم اصرار بيش از حد من ستاره را به اشتباه بيندازد، او ستاره تابان زندگى من بود و من به خاطر ستاره زندگيم قبول كردم. به خاطر عشقم، به خاطر كسى كه قلبم فقط از شوق او مى تپيد. من و ستاره دو دلداده بوديم كه لب هايمان فقط و فقط از عشق مان مى گفت، از آواز پر طنين قلب هاى ما بود كه شوق زندگى لحظه به لحظه در وجودمان لبريز مى شد. هواى آن روزها را مى بلعيدم، با تمام وجودم.
تا
از كيسه تان نرفته
تماشا كنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را...
شعرى بود از شاملو كه ستاره يك روز خطاطى شده اش را به من هديه داد، كه معنيش را چند ماه بعد كاملاً درك كردم.
روزهاى آخر خيلى روزهاى خوبى بود، من و ستاره از دقيقه ها و ثانيه هايش استفاده مى كرديم، مى رفتيم بيرون، هر دو تا صبح مى نشستيم و با هم حرف مى زديم، شعر مى خوانديم، از عشقمان مى گفتيم، از روياهايمان مى گفتيم، روياهائى كه هيچوقت به حقيقت نرسيد و آينده اى كه حتى يك خط آن نيز در دفتر زندگى مان ثبت نشد!
-ستاره نمى دونى چقدر دوستت دارم!
-چرا، مى دونم، ولى من تورو بيشتر دوست دارم، مطمئن باش اگه يه روز بميرم بهت ثابت مى شه كه عاشقانه دوستت داشتم، خيلى بيشتر از تو.
-هزار بار بهت گفتم حرف مرگ رو نزن، تو تازه بيست و يك سالته، از اينا گذشته تو چه جورى مى تونى منو تنها بذارى؟
-من نمى خوام تورو تنها بذارم، نمى تونم تنهات بذارم، ولى يه روزى بالاخره مجبور مى شيم، اگه جون توى تنم نباشه مجبورم كه تنهات بذارم.
-خواهش مى كنم ستاره از اين حرف هاى نااميد كننده نزن، تو هميشه زنده مى مونى، لااقل توى قلب من.
ستاره لبخند تلخى زد و گفت:
-اميدوارم.
مدت صيغه نامه كه تمام شد، دوباره برگشتم خانه خودمان. خيلى برايمان سخت بود كه از زندگى شيرين مشتركمان بگذريم. ستاره توى آن خانه تنها بود و من هر شب نگران آن بودم كه نكند اتفاقى برايش بيفتد. دلم هزار راه مى رفت. تا صبح كه ببينمش يا از او خبرى بگيرم صدبار مى مردم و زنده مى شدم.
ترم جديد كه شروع شد درس ها به مراتب سخت تر از قبل شد و ما را حسابى درگير كرد. من و ستاره مثل هميشه بيشتر اوقات با هم بوديم. بچه ها مى دانستند كه تا چند ماه ديگر عروسى مى كنيم، حسابى سر به سرمان مى گذاشتند. ستاره سرخوش و شاد بود، بعد از كلاسش به سمت من پرواز مى كرد، مى گفت وقتى تو نيستى روى پاهام بند نيستم. بيشتر كلاس هايمان از هم جدا بود و نمى توانستيم هميشه پيش هم باشيم. آن دقايق را مثل مرغ سركنده بال بال مى زديم. رفت و آمد ستاره به خانه ما مثل گذشته زياد بود. رابطه اش روزبروز با رويا بهتر مى شد خيلى وقت ها با هم به خريد مى رفتند يا اين كه همه با هم بيرون مى رفتيم.
يك روز كه با ستاره توى تريا كلبه نشسته بوديم، به من گفت:
-افشين، از زمان فوت پدرجون تقريباً هشت ماه مى گذره، دلم مى خواد دوباره زندگى مشتركمون رو شروع كنيم فقط بذار اين ترم هم تموم بشه، يه كمى تحمل كن.
-من حرفى ندارم ستاره ولى تو توى اون خونه تنهائى، چطورى مى تونم تحمل كنم؟ اگه يه موقع بلائى سر تو بياد چى؟ اون موقع من چى كار كنم؟
-هيچ بلائى سر من نمى ياد افشين، تو بى خودى شلوغش مى كنى. اين روزا براى من خيلى با ارزش بود، هر چى مى گذره قلبم بيشتر از عشق تو گواهى مى ده، دلم مى خواست بدونم كه دقيقاً چقدر دوستت دارم، فكر مى كنى اين حقو نداشتم.
-علاقه اندازه نداره ستاره كه تو مى خواى تخمينش بزنى، همون قدر كه من و تو يه لحظه از روز رو نمى تونيم دور از هم باشيم، همون كه شب ها از عشق همديگه خواب خوش نداريم يعنى عشق، مسئله رياضى نيست كه محاسبه اش كنى.
-درسته افشين، ولى خواهش مى كنم صبر كن تا ترم تموم بشه، من وجود تورو حتى توى ضربان قلبم حس مى كنم، اين حس داره لحظه به لحظه توى وجودم بيشتر مى شه، توى تمام سلول هاى بدنم پيش مى ره، كنترلش دست خودم نيست، مثل گياهى كه بدون اجازه باغبونش رشد مى كنه، تا هر جائى كه دلش بخواد. اگه اين باغبون بهش برسه و هرسش كنه رشدش سريع تر مى شه، من همون باغبونم و عشق تو همون گياه، خاكش هم همه وجودمه، مى خواستم توى اين مدت بيشتر بهش برسم. مى خوام وقتى مى يام توى خونه ات دلم مملو از عشق تو باشه، خب؟
-باشه ستاره، طبق معمول هر چى تو بگى.
-راستى افشين فقط يك ترم ديگه مونده تا درسمون تموم بشه، فكر كردى بعدش چى كار كنيم؟
-فعلاً نه ولى كار پيدا مى شه، لزومى نداره كه تو فكرش باشى، من خودم بعد از درس كار پيدا مى كنم، تازه پدرم كلى آشنا داره.
-ولى من دوست دارم برم سر كار، چرا نبايد كار كنم؟
-من نگفتم نبايد، اگر دوست دارى برو، حالا كه اين جوريه بهتره يه كارى پيدا كنيم كه دوتائى يك جا باشيم.
-آره، اين جورى خيلى عالى مى شه، اون موقع هم همه جا باهميم، مثل حالا، هيچ چيز نمى تونه من و تورو از هم جدا كنه، نه افشين؟
-هيچ نيروئى در مقابل ما توانائى نداره.
-درسته، هيچ نيروئى.
وقتى امتحان ها شروع شد ديگر كمتر فرصت داشتيم درباره آينده صحبت كنيم، چون بايد واحدها را مى گذرانديم، هيچ جائى براى اشتباه وجود نداشت. بايد چهار ساله تمام مى شد، لااقل براى من اينطور بود، حتى نمى خواستم يك ترم اضافه درس بخوانم، دلم مى خواست زودتر توى بازار كار بروم و زندگى مشتركم را شروع كنم، ستاره از زمان فوت پدرجون به بعد كمتر درس مى خواند ولى او هم دوست داشت واحدها را پاس كند در نتيجه مهرداد مثل هميشه آمد به كمكمان. هنوز دانشجوى قوى و پر كارى بود و براى ما سنگ تمام گذاشت و اين موضوع وقتى نتيجه امتحانات را گرفتم، ثابت شد.
-مهرداد واقعاً دمت گرم، اگه تو نبودى نمى تونستيم اين ترم واحدهارو پاس كنيم.
-راست مى گه مهرداد، واقعاً زحمت كشيدى.
-نه بابا، خودتون تلاش كرديد، من فقط يك وسيله كوچولو بودم.
ستاره با خوشحالى لبخندى زد و گفت:
-بچه ها موافقيد به خاطر اين روز خوب سه تائى ناهار بيرون بخوريم؟
جواب دادم:
-كو تا ناهار؟ تازه ساعت نه و نيمه.
-خب مى تونيم اول يه سرى بريم بهشت زهرا، از وقتى امتحان ها شروع شده نرفتيم سر خاك پدرجون، بعدش هم سه تائى مى ريم ناهار.
مهرداد سرى تكان داد و گفت:
-من نمى تونم بيام، به آقام قول دادم كه يكى دو ساعت ديگه مغازه باشم.
-باشه، اول تورو مى ذاريم مغازه پدرت، بعد من و افشين وقتى از بهشت زهرا برگشتيم سر راه مى آئيم دنبالت، خوبه؟
-من كه حرفى ندارم ولى مى دونم كه اول بايد با آقام صحبت كنم، اگه قبول كرد باهاتون ميام.
ستاره لحظه اى سكوت كرد و بعد هيجان زده گفت:
-بچه ها نظرتون چيه كه چند روز بريم شمال؟
-عاليه! كى؟
-مثلاً دو، سه روز ديگه.
-خيلى خوبه، مى ريم، با رويا اينا بريم؟
-نه، فقط من و تو مهرداد.
-من نمى دونم آقام مى ذاره يا نه.
لبخندى به مهرداد زدم و جواب دادم:
-من راضيش مى كنم.
مهرداد را سر راه پياده كرديم و دوتائى رفتيم به بهشت زهرا. وقتى ستاره رسيد سر قبر پدرجونش بند دلش پاره شد، به من گفت كه ترجيح مى دهد تنها باشد. من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم بر سر مزار مادرم. زياد دور نبود، خيلى دلم برايش تنگ شده بود، مدت ها بود كه تنهائى با او حرف نزده بودم. مدتى درد دل كردم، از روزهاى گذشته گفتم واز روياهاى آينده. بغض كرده بودم و آرام آرام اشك مى ريختم. مى گفتم «مادرم، كاش بودى و توى اين لحظه هاى شاد شريكم مى شدى، كاش دست هاى پر مهر و عطوفتت بدرقه راه من مى شد و با آرزوى موفقيت تو، زندگى مشتركم را شروع مى كردم، كاش بودى، اگه بودى، اگر قلب مادرانه ات گرماى وجودم مى شد شادى من صد برابر بود، اون وقت...»
ستاره آمد كنارم نشست، سريع اشك هايم را پاك كردم. ستاره نگاهى به قبر مادر و بيژن انداخت و برايشان فاتحه خواند.
-افشين گريه نكن.
-مى موندى مى اومدم دنبالت.
-اگه مى خواى تنها باشى من مى رم.
-نه، ديگه مى خواستم بيام دنبالت.
-افشين!
-جانم.
-ديگه وقتشه، انتظار كشيدن براى من هم مثل تو سخت شده.
چشمانم پر از اشك شد.
-ستاره من، ديگه نمى تونستم تحمل كنم.
-مى فهمم افشين، اين مدت رو هم براى خودم مى خواستم، مى خواستم بيشتر بشناسمت، حالا وقتشه، از پدرجون هم اجازه گرفتم، نمى خواى بهم شيرينى بدى؟
-چرا؟ ولى من مى ترسم ستاره، يه دلهره عجيبى دارم، همه اش مى ترسم يه اتفاقى بيفته و مارو از هم جدا كنه.
-مگه وقتى مى خواستيم صيغه كنيم اتفاقى افتاد؟
-نه.
-پس بى خودى دلهره نداشته باش.
-ستاره، يادته گفتى دوست دارم كنار دريا عقد كنيم؟
-آره، چطور مگه؟
-به جاى اين كه دو، سه روز ديگه بريم شمال، همين امروز مى ريم. يه حاج آقا محسنى هست كه نزديك ويلا دفتر ازدواج داره، همونجا عقد مى كنيم. نظرت چيه؟

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •