|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
محمود كيانوش
خود پرست
عشقِ تو دهد به اوج پرواز مرا،
نامِ تو كند بلند آواز مرا؛
وانگه كه رسم به آنچه مى جست دلم،
جويى وُ نيابى، اى فلان، باز مرا!
|
|
|
|
|
ابوالحسن ورزى
دست بى نصيب
در نگاه خاموشت راز دل هويدا نيست
از برون اين مينا رنگ باده پيدا نيست
باغ زندگانى را تو بهار جاويدى
حيف، ديده ما را فرصت تماشا نيست
همچو شمع، در پايت اشك گرم مى ريزم
در بساط مسكينان بيش از اين مهيا نيست
با سكوت و تاريكى الفتى است اشكم را
جز به دامن شب ها اين ستاره پيدا نيست
تا بود بر و دوشم بر كنار از آغوشت
دست بى نصيب من جز به دوش مينا نيست
غصه هست و بيمارى، بى كسى، پريشانى
از براى آزارم درد عشق، تنها نيست
در سكوت پروانه صد دهان سخن باشد
آشنا كسى چون او با زبان گل ها نيست
تا جهان پر آشوب است گوشه اى به دست آور
در كشاكش طوفان جاى سير دريا نيست
|
|
|
|
|
قصاب كاشانى
به قربان تو گردم
ازبسكه تو روز از شب و شب بهترى از روز
خواهم كه شب و روز به قربان تو گردم
خوش تنگ كشيدى ببر آن خرمن گل را
اى جامه زر دوز به قربان تو گردم
|
|
|
|
|
على اشترى (فرهاد)
اى كاروان عمر
آن بى خبر كه راه ديار هوس گرفت
رد كرد دست ساقى و جام از عسس گرفت
ما سرگران ز صافى عشقيم تا چه ديد
آن بوالهوس كه جام ز دست هوس گرفت
گفتم كه ناله سر دهم از شور عاشقى
غم عقيده در گلو شد و راه نفس گرفت
از باده شباب مرا ساقى ازل
جامى بدست داد و ننوشيده پس گرفت
اى باد روح بخش سحرگه حكايتى
از حال بوستان كه دلم در فقس گرفت
در راه پر فراز و نشيب شباب و شور
گامى نرفته ايم كه ما را نفس گرفت
اى كاروان عمر كه بيهوده ميروى
بس كن كه خاطرم ز صداى جرس گرفت
|
|
|
|
|
محمود فرخ خراسانى
وجه حلال
وه چه امشب دل فارغ ز ملالى دارم
چشم بد دور عجب وجدى و حالى دارم
چشم از دفتر حافظ نتوانم برداشت
كه بهر لحظه به دل نيت فالى دارم
غزلم آيد و در قسمت صحراى خيال
توسن طبع بدنبال غزالى دارم
باده بايست و حرام است تامل كه بدر
خادم استاده و من وجه حلالى دارم
صرف ياران كنم ار نقدى و وقتى باشد
مال جانان بود ار جانى و مالى دارم
عشق ميورزم وگر عشق نورزم چه كنم
چه به از عاشقى اكنون كه مجالى دارم
|
|
|
|
|
شرف خراسانى
غم ناب
گله از درد ندارم چو بود طعم وجودم
دگر از مرگ ننالم كه بود راز حياتم
دل بى درد نخواهم دم بى مرگ نجويم
كه يكى مايه شعر است و يكى راه نجاتم
به شب و روز، نه با بخت كه با خود به نبردم
به مه و سال نه با مرگ كه باجان به ستيزم
همه در غيرزتنهائى با خويش گريزان
من تنها بسوى خويشتن از غير گريزم
نه چنان رسته ز بندم كه خود از خود برهانم
نه بدانگونه اسيرم كه تو بندم بگشائى
ز خود اينقدرتقاضا كه به غيرم نكشاند
ز تو آنقدر تمنا كه بدردم نفزائى
به عدم نشنه چنانم كه اگر چشمه هستى
همه چون شهد بجوشد من از آن هيچ ننوشم
غم نابى به كف آورده ام از بوته شادى
گهرى دارم و آنرا بجهانى نفروشم
چو يكى شاخه تر چيده ام از گلشن امكان
كه نه ميسوزدم آتش نه زنندم به نهالى
در ميخانه و مسجدسوى خويشم نفريبد
نه بجان قصد صوابى نه به تن ميل گناهى
چو يكى پرده پوسيده بر ايوان وجودم
نه بر آن صورت ابليسى و نه نقش الهى
|
|
|
|
|
وقوعى سهنانى
تاجان ندهى...
معشوقه وصال جاودانت ندهد
ره جانب خويش رايگانت ندهد
بگذر ز حديث وصل كاين پرده نشين
تا جان ندهى بخود نشانت ندهد
|
|
|
|
|
اديب پيشاورى
مجسمه ونوس
شكسته دست بتى ديده ام گرش آزر
بعهد خويش بديدى شدى دودستش سست
به رخ بهار و به بالا بلند كز كشمر
درخت زردهشتى بدين كمال نرست
گشاد هر كه بدو ديده از شگفتى گفت:
بدين شكستگى ارزد به صد هزار درست
|
|
|
|
|
پژمان بختيارى
جبر و اختيار
كدام كار من آخر به اختيار من است
كه گويم از بدونيك آنچه هست كار من است
اگر چشيدن آب است يا اراده خواب
قسم به جبر كه بيرون ز اختيار من است
|
|
|
|
|
ابوالحسن ورزى
تنها
در دلم يادى از آن رخسار زيبا مانده است
پرتوى از او در اين آئينه پيدا مانده است
هيچ دانى چيست اين سرخى كه در چشم من است
آتشى از كاروان اشك برجا مانده است
در نگاه گاهگاه شعله اى ديد از هوس
گر بچشم حسرتم برق تمنا مانده است
سايه اى بر جويبار اشك غلطان من است
آنچه در اين باغ از آن سرو بالا ماند است
از بهار بى نشان عشق من دارد نشان
آن گل تنها كه در دامان صحرا مانده است
روزها در حسرت فردا بسر شد اى دريغ
ديگر از عمرم همين امروز و فردا مانده است
همچو سيلاب بهاران دورشيدائى گذشت
وز گذشت او همين آشوب و غوغا مانده است
گر ز رسوائى گريزى من خود اين گويم كه نيست
ديگرى جز من كه در اين شهر رسوا مانده است
جز دل خلوت گزين من كجا آيد بدست
آنكه با صد همنشين پيوسته تنها مانده است
|
|
|
|
|
ناصر نظمى
عطر گناه پيكر نامحرم
افتاد مست ناز در آغوشم
بگشود بازوان دلارايش
موجى ز فتنه ريخت به بالينم
از ژرفناى چشم فريبايش
***
شب بود و شهر خفته و آوايى
جز ناله هاى باد نمى آمد
مهتاب سرگران و غبار آلود
از تن حرير ابر برون آورد
***
من در ميان مستى و خاموشى
ماندم نظاره جوى به چشمانش
مهتاب شرمناك بهارى زد
بس بوسه ها به سايه مژگانش
***
آن قامت برهنه خواهش بار
چون لرزه هاى بوسه بمن آويخت
عطرگناه پيكر نامحرم
سرمستى شراب بكامم ريخت
***
لبهاى تشنه ام ز عطش ره يافت
برچشه هاى سينه لرزانش
با گرمى تب آور ناسيراب
نوشيد زهر عشق ز پستانش
***
شب بود و شهر خفته و آوايى
جز ناله هاى باد نمى آمد
|
|
|
|
|
ساوش كسرائى
غم بى پايان
شاخ گلم گل به شاخسار ندارد
باغ من اى بلبلان بهارندارد
باز كجا مى پرى؟ هواى كه دارى؟
هيچ كست اى دل انتظار ندارد
دوست سلامى بروى دوست نگويد
يار پيامى زكوى يار ندارد
اينهمه دفتر كه مُهرمهر بدان خورد
خط وفائى بيادگار ندارد
بر سر بازار، قدر عشق چه پرسى
سكه قلبى كه اعتبار ندارد
بى سببى نيست اين جدائى دلها
سنگ به سنگ دگر قرار ندارد
دست تمنا در اميد نجويد
پاى گريزان ره فرار ندارد
ساقى در خدمت است و باده به ساغر
بزم، دريغا شرابخوار ندارد
شيهه كشد دم بدم سمند هماورد
رخش چه سازد كه شهسوار ندارد
آه كه دارد زمانه شام گهرريز
واى كه صبح شكوفه بار ندارد
اى تن طوفان كشيده چشم فروبند
از ره دريا كه غم كنار ندارد
چون به وصالى اميد نيست (سياوش)
شعر و سرود اميدوار ندارد
|
|
|
|
|
حشمت الله منتظرى (آرمان)
چشمان سياه
تا چشم من افتاد به چشمان سياهت
آتش به دلم ريختى از برق نگاهت
با آنكه تمناى وصال تو گناهست
بگذار كه بر دوش كشم بار گناهت
در باغ دل غمزده رويد گل شادى
افتد چو به رويم نگه گاه به گاهت
بگشاى پر و بال خود اى مرغ بهشتى
بر بام اميد دل اين چشم به راهت
از روزنه شوق چه شبهاى دلاويز
در ديده نظر دوخته ام بر رخ ماهت
درياچه آرامشى، اى بستر آغوش
من رود خروشانم و آيم به پناهت
بفكن به سرم سايه كه در باغ محبت
تو گلبن سيرابى و من تشنه گياهت
|
|
|
|