شمعى بر افروز و كاجى بنشان
شيطان سياه چشم من!
كه از پس رنجى دراز و يلدائى تيره
سپيده ى شادى بخش صبح چهره ات بر من دميده است
*
در زمستانى سرد و سخت
بر بستر پر برف كوهستان
لاله اى آتشين سر بركشيد و جام دل برگشود
آتش در ميان برف، بسى شگفت انگيز مى نمود
اما، اين شگفتى ديرى نپائيد
سپيدى بر سرخى غالب آمد
سرما بر آتش چيره گشت
لاله بيفسرد و پژمرد و فرو ريخت...
شيطان سياه چشم من!
تو، آن لاله ى آتشينى
كه در زمستان قلب يخ زده ام بر دميده اى
و گرمى بهاران بر من بخشيده اى
تو مى توانى و بايد بر اين سرما غالب آئى
مگر نه اين كه نااميدى هميشه منكوب اميد بوده است
و گرمى مهر بر سردى بى مهرى پيروز؟!...
*
شيطان سياه چشم من!
تو، آن كاج درخشانى
كه هماره سرسبزى بهاران را به خاطر من مى آورى
و من، آن شمع خاموشم
كه با لبخند تو، روشنى از سرمى گيرم
زنهار! كه اين لبخند را از من دريغ كنى...
*
گرچه اهل كليسا نيستم، اما
شمعى بر افروز و كاجى بنشان
كه عشق و انسانيت مذهب ماست
و كدام كيش و آئينى است
كه عشق و انسانيت را نستايد
و سر فصل كدام كتاب مقدس است
كه از عشق و انسانيت سخن نگويد؟!...
*
شيطان سياه چشم من!
لحظه اى اين گرازان را، روباهان را، شغالان را
كه در گنداب شهوت و غرور، غرقند
ددان و جانورانِ زشت نهادِ ايزدى نام را
كه تاكستان هاى ما را ويران كرده اند
خنده را بر لبهايمان شكسته اند
و گرد ماتم بر ما پاشيده اند، فراموش كنيم
و در برابر آئينه زانو بر زمين زنيم
و اين آيات را
از دفتر آسمانى عشق و انسانيت
كه مذهب ماست، بشنويم:
بر ستون تدبير و ديوار شكيب، بامِ انديشه را برافرازيم
از دروازه ى كوشش به بازار پژوهش،
و از آنجا به ميدان دانش، راهى بگشائيم
و در شهر دانش، تندرستى و زيبائى را بهره ى همگان سازيم
نغمه سراى آهنگ خرد و سرود دانائى باشيم
تا شيون اهريمنان خاموش شود
زنجيرهاى سفسطه و سالوس بگسلد
و انسان ايرانى در رَسَن زندگى چنگ زَنَد
شرف و مردمى اوج گيرد
همگان آزاد شوند
و زمين به آسمان و بشر به يزدان بَدَل شود
مرگ در زندان و زندگى خندان گردد.
شرنگ