|
مهدى قاسمى
پيامى از درون مرز
آنچه در اين مقال به خوانندگان عرضه مى شود، حاصل گفتگوهاى طولانى با تنى چند از هموطنان آگاه و باريك بين و آشنا به ژرفاهاى جامعه ى ما است كه به هر دليل زندگى در سرزمين آباء و اجدادى را برغم تاريكى هاى مسلط بر آن، انتخاب كرده اند.
من خود به نقد و نظر، هيچ به نقل آنها نيفزوده ام و تنها به طرح اين گمان اكتفاء مى كنم كه قول آنها آن حد از ارزش را دارد كه تأملى برانگيزد، خصوصاً براى ما كه دستى از دور بر آتش داريم.
|
|
مهدى قاسمى
|
من هرگاه، در برنامه هاى خبرى و تحليلى تلويزيون ها، با تصاويرى از احمدى نژاد روبرو مى شوم كه غالباً با مشت هاى گره كرده و هيبتى ساختگى كه هيچ تناسبى هم با كالبد نحيف او ندارد، براى «استكبار جهانى» شاخ و شانه مى كشد آنطور كه گوئى لحظه اى بَعد قيامتى برپا خواهد كرد و «استكبار» را به آتش خواهد كشيد....
بى درنگ سرگذشت «دُن كيشوت» «قهرمان» شاهكار «سروانتِش» نويسنده ى پر نامِ قرن هفدهم اسپانيا، در حافظه ام نقش مى بندد.
سروانتِش در اين اثر جاويدان خود، دنياى شواليه گرى را كه رو به افول نهاده بود با زبانى آگنده از هجو و طنز، به نقد كشيده و زندگانى «دن كيشوت» را به صورت نمادى از سرنوشت شواليه هاى زمان، در مسير يك رشته حوادث مضحك و در عين حال آميخته با واقعيت ها، در قالب يك رُمان درخشان نقل كرده است.
«دن كيشوت» تحت تأثير خواندن قصه هائى از شواليه ها، رفته رفته خود را شواليه اى مى پندارد كه تصرف جهان و به زير كشيدن قدرت هاى حاكم بر آن، به رسالت او واگذار شده است. روزها زرهى فرسوده بر تن مى كند، كلاه خودى كهنه و زنگ زده بر سر مى گذارد، زوبينى به دست مى گيرد و شمشيرى به كمر مى بندد و بر اسب ناتوان خود مى نشيند و به راه مى افتد.
او «انديشه هاى بلندى» دارد ولى چون واقعيت هاى زندگى با آن انديشه ها سَرِ سازگارى نشان نمى دهند، به جنگ ساخته هاى وَهمِ خود مى رود.
نبرد را با آسياب هاى بادى آغاز مى كند، زيرا آنها را در عالم اوهام «ديوان افسانه اى» پنداشته است و بر سر راه هر جا كه با كاروانسراى ويرانه اى روبرو مى شود، آن را دِژِ دشمن مى انگارد. زنان خدمتكار و روسپيان در نگاه او شاهزاده خانم هاى پر جلال جلوه مى كنند. گاه با نيروهائى كه از نيروى او برترند به مبارزه برمى خيزد و طبعاً شكست مى خورد. مدعى است كه «به دفع ستم از مظلومان» گيتى برخاسته است. بهر روى پيدا است كه فرجام آن بينوايِ از عقل گريخته چه مى تواند بود.
مسلماً اين تداعى ذهنى من كه هر بار «دن كيشوت» افسانه اى را در كنار احمدى نژاد مى نشاند، از ديدگاه هاى اخلاقى و وجدانى، تفاوت هاى آن دو را نمى پوشاند، زيرا «دن كيشوت» با همه ى نابخردى ها و آشفتگى هاى روانى اش، انسانى خوش نيت است. دستش به خون تنابنده اى آلوده نمى شود، كسى را به زنجير نمى كشد و شكنجه نمى كند، چشمى را به قصاص گناه از حدقه بيرون نمى آورد، اساساً دوستاق خانه و زندانى ندارد. وقتى به پرّه هاى يك آسياب بادى حمله مى كند، در خيالات نامتعادل خود، گمان دارد كه طلسم «ديوِ افسونگرى» را شكسته است. حالى كه در دعوى احمدى نژاد كه او نيز گويا به دفاع از حق زايل شده ى «مستضعفان» و «استكبار زدِگان» جهان قيام كرده است، تدليس و تزوير و دروغ با «توّهم» آميخته است. مى خواهم اين را بگويم، من اگر در تداعى ذهنى خود، وجوه تشابهى ميان اين دو مى بينم از باب كيفيتِ كشش هاى وجدانى نيست، به لحاظ مشتركات آنها در مظاهر آشفتگى و عدم تعادل روانى آنها است و ناگفته نگذارم كه من اغلب از اين تداعى و تقارنى كه در حافظه ام ظاهر مى شود، به نوعى احساس گناه مى كنم، زيرا «دن كيشوتِ» بينوا اگر از سَرِ اختلالات روانى دعوى پهلوانى داشت، زهرى در كاسه نداشت، در درياى جنون خود غوطه ور بود، آزارش به كسى نمى رسيد، همين كه كاروانسراى ويرانه اى را، با تصور غلبه بر «دژ دشمن»، «فتح» مى كرد، خود را راضى و سربلند مى يافت. ولى «دن كيشوت» ما، قدرت پرستى را در همان اول قدم با دروغ سرگرفت كه حالا به «استكبار زدائى» از جهان اسلام رسيده است و لابد بنابر وصيت پيشواى انقلابى خود، در پى «پيروزى»، برنامه ى اسلامى كردن دنيا را پيشِ رو خواهد گذاشت.
اجمالاً «دن كيشوتِ» ما از همان لحظه ى «احساس سوارى» درنگ نكرد و همه ى آنچه را كه به «خلايق استكبارزده» وعده داده بود يكسره زير پا گذاشت و خود را كدخداى مسلمانان پنداشت.
گفته بود: «گذشتگان درآمدهاى نفتى را حيف و ميل كرده اند ولى او آن درآمدها را به سفره ى مستضعفين خواهد آورد.» ولى بى تأمل، به سفره ى اَقرباى خود كشيد.
گفته بود «دست آقازاده ها را از بيت المال ملت كوتاه خواهد كرد.» ولى بى درنگ سبيل حاميان خود و پيشاپيش قداره بندهاى پاسدار و بسيجى را آن هم با احاله ى قراردادهاى دو ميليارد دلارى نفتى چرب كرد.
در تداركات به اصطلاح انتخاباتى اش، به مذمت از كج دستى و آزمندى «كاخ نشينانى» كه از «سيرت على و آل طاهرين» بريده اند نوحه ساخت و نوحه خواند و براى آن كه از روضه داران خود اشك بيشترى بگيرد، بارها با كمك دوربين هاى تلويزيونى خانه ى خود را چون مظهرى از زندگى «كوخ نشينان» در معرض نمايش گذاشت ولى از همان دَم كه كرسى «صدارت» را زيرِ پا ديد، جادّه ى دستيابى به مشاغل پر آب و نان را به روى بستگان و پشتيبانان تيغدار خود گشود و در همين گيرودار بود كه وسوسه ى «جهانجوئى» در مخيله اش نطفه بست. و از اين پس هم بود كه پيش خود حساب كرد كه اگر نانى به سفره ى «مستضعفين» نبرده و اگر با وعده شكنى، بُغض و نفرت آنها را برانگيخته است، باكى نبايد داشته باشد چرا كه حاميان تيغدار او آماده اند تا هر زبان شكوه و حتى گلايه اى را از حلقوم بيرون بياورند و آن چرك ضخيمى را كه از دروغ و تزوير بر چهره ى او نشسته است پنهان نگاهدارند! و با اين پندار بود كه خصلت جهان طلب دن كيشوتى به تمامى بر او مسلط شد و به قصد يارگيرى از واماندگان تاريخ كه در كار دردشناسى و دردزدائى خود سوراخ دعا را گم كرده اند، يكه تازى را آغاز كرد و به هر «هورائى» كه از آنها تحويل گرفت «شيرتر شد». صدها ميليون دلارى كه از كيسه ميليون ها و ميليون ها بيمار و گرسنه بريده بود، براى وحوش حزب الله و حماسى و جهادى و ديگر از اين جانوران حواله نوشت.
ميليون ها بيكار و صدها هزار كارگر ظاهراً شاغل ولى بى دستمزد، صدها كارخانه ى از كار بازمانده و قفل خورده، صدها بيمارستان بى دار و بى تخت، هزاران كودك خيابانى، ميليون ها معتاد رو به مرگ و هزاران روستاى ويران و برهوت شده را به امانِ امام زمانش سپرد ولى براى رئيس جمهورى آمريكا نامه نوشت كه «بپرهيزد از عاقبت بى عدالتى» و براى ملت آمريكا پيام فرستاد كه (آرام نگيرند و به ستمگرانى كه هم آنها و هم «ما» را به تيغ بى عدالتى بسته اند پشت كنند.)
بانگ برداشت كه نام اسرائيل را بايد از نقشه ى جغرافياى جهان پاك كرد، جوجه فاشيست هاى وازده را از پيله هاى انزوا و نكبتشان بيرون كشيد و چه بسا در ازاء تحفه هاى رنگين به تهران خواند تا بر جعل و كذب واقعه ى «هالوكاست» امضاء بگذارند. طبعاً در قبال اين «دهش هاى سخاوتمندانه» انتظارى نبود تا زبان مفتخواران باز شود و از اين «فريادرس» نوخاسته سئوال كنند؛ چه گلى بر سَرِ همزبانان خود نشانده اى كه حالا به همدردى سراغ از ما مى گيرى؟
اما گفته اند: جهل زاينده ى جهل است. دن كيشوتِ (هزاره سوم) غرق در غرور كه گويا بساط سرورى را جور كرده است، در سفر آمريكا، در شهر نيويورك فرصتى مى يابد تا لاف ها را چاق تر كند. مدعى مى شود كه «آن دمكراسى كه در ايران شالوده گرفته به مراتب بر دموكراسى آمريكا پيشى دارد» و به اين هم اكتفاد نمى كند و اين بار ركورد وقاحت را مى شكند و مى گويد «دموكراسى ما يك دموكراسى ناب و يكتا است» و گفتنى است كه در اين ياوه سرائى ها همه جا از چند و چون انتخاب خود شاهد مى گيرد كه چطور «توده هاى وسيع مردم با اشتياق و در كمال آزادى به او روى آوردند و سوارش كردند.»
طبعاً براى «دن كيشوت» جذبه ى رجزخوانى ها چنان نشئه آور است كه به مغز حقير او جوازى نمى دهد تا لااقل پيش بينى كند كه دير يا زود، منفذى پيدا خواهد شد و چركى كه زيرپوست «نظامِ امام زمانى» او جمع شده است، بيرون خواهد زد ولى از عوارض جهل يكى هم فريبندگى است كه جاهل را واميدارد تا جز يك دو وَجَبى جلوتر از بينى خود را نبيند و بارى، دون كيشوت باد شده از رجزها، همچنان با رؤياهاى خود مى تاخت كه ناگهان در تقارن دو حادثه كه در تخيلات بيمارگونه ى او قابل پيش بينى نبود طعم رسوائى را براى اولين بار چشيد و از اين دو واقعه يكى برخورد نامنتظر و شجاعانه ى دانشجويان و آنگاه حاصل «انتخابات» شوراهاى شهر و مجلس خبرگان بود كه پيشاپيش بايد اضافه كنم اين «دومى» در پاره اى از گروه هاى به اصطلاح «اپوزيسيون برون مرزى» آنگونه كه بايسته است ارزيابى نشد و حتى جاى جاى به غلغله ى شعارهاى سطحى و سهل انديشانه واگذار شد كه اندكى بعد به چند و چون آن نيز اشاره اى خواهم داشت.
۱-مرورى در ثمرات برخورد ناگهانى دانشجويان:
پيشاپيش اين يادآورى لازم است كه پيدا است، نزديكان «دن كيشوت» به گوش او خوانده بودند كه در جهان اين پرسش مطرح است كه دولتى كه نيمى از نفوس ملتش زير خط فقر به سر مى برند و نرخ بيكارى اش از ۳۰ درصد تجاوز كرده است و انبوهى از تأسيسات توليدى اش معطل مانده و مردمان آن به انواع بليات ناشى از عسرت و فقر، چون خودفروشى و اعتياد و خودكشى و حتى فروش اعضاى بدن براى دستيابى به يك لقمه نان مبتلا شده اند، چگونه و بنابر چه سودائى به چنين دهش هاى سنگين و صدها ميليون دلارى به كيسه ى حزب الله و حماس و جهادى و استشهادى و ديگر از اين معركه سازان دست زده است؟
به يقين نزديكان «دن كيشوت» آنگاه كه در نيويورك پرسه مى زد و از بهشت دمكراسيِ «يكتا و خالص» خود قصه مى بافت، براى نمونه مقاله ى نيويورك تايمز را براى او خوانده بودند كه نويسنده در پى نقل موبه موى رجزهايش در مجمع عمومى سازمان ملل و شوراى سياست خارجى و مجامع گوناگون مطبوعاتى در جمله ى كوتاهى به تعريض افزوده بود «... اما رئيس جمهورى اسلامى درباره ى وضع اسف بار حقوق بشر در كشور خود كلمه اى به زبان نياورد.»
پس قابل فهم است اگر گفته مى شود، نشر فزاينده ى اين داوريها بوده كه «دن كيشوت» را به چاره جوئى و از جمله برپا كردن اجتماعى از مزدوران خودى، به بهانه ى بزرگداشت سالروز ۱۶ آذر (روز دانشجو) و به نشانه ى همسرى و همسوئى با دانشجويان برانگيخته است. غافل كه آنچه مى كند مصداق حال آن دزد به كاهدان زده است.
ظاهراً غرق در اين تصور است كه در پى سركوب هاى مكرّر از جنبش دانشجوئى نفسى نمانده است و در مجلس مزدوران با پيشوازى گرم و شيرين مواجه خواهد شد.
فراموش نكرده ايم كه «دن كيشوت» دقيقاً، از همان آغاز تكيه بر مسند «صدارت» انهدام جنبش دانشجوئى را هدف گرفت. از تابستان سال گذشته با انتصاب موجودى از قماش خود بنام عليرضا رهائى به رياست دانشگاه، برنامه ى «پاكسازى» دانشگاه ها را پيش رو نهاد و در اول قدم دستور داد دفتر «انجمن هاى اسلامى دانشجويان» كه از سال ۱۹۶۳ به كمك بخشى از حكومت انقلابى ها تأسيس شده ولى خرده خرده به تَبَع طبع نوخواه و پوياى نسل جوان خصوصاً در قشر دانشگاهيان، تغيير ماهيت داده و به يكى از جوهرى ترين اركان جنبش آزاديخواهى مبدل شده بود، تعطيل شود- در پى اين اقدام بيش از صد تن از برجسته ترين استادان دانشگاه به اتهام «تمايلات سِكولاريستى و بى اعتقادى به ارزش هاى اسلامى» مجبور به قبول بازنشتگى شدند. بيش از ۷۰تن از دانشجويان به دليل «پرداختن به فعاليت هاى سياسى» از ادامه ى تحصيل محروم ماندند و به سى تن ديگر اخطار شد كه اگر از رويه ى خود (همان رويكرد به فعاليت هاى سياسى) دست برندارند به فهرست اخراج شدگان خواهند آمد. حتى عده اى را در آخرين مراحل تحصيلات عالى مانند «متين مشكينى» كه به مرحله ى گذراندن تز PHD خود رسيده بود، از ادامه كار بازداشتند، كثيرى از دانشجويان را روانه ى زندان كردند، حتى دانشجويانى را كه تنها به اعتراض بر ضد ناهنجارى ها و شلوغى خوابگاه ها برخاسته بودند، بيرحمانه زير ضرب و شتم گرفتند و ماه گذشته يكى از آنها را به دست اراذل بسيجى از پاى درآوردند.
دن كيشوت، با اين زمينه سازى هاى قبلى و تداركاتى كه به وسيله ى نيروهاى امنيتى از روزها قبل صورت گرفته بود. يقين كامل داشت كه «موكب دن كيشوت وار» او با اقبال شورانگيزى مواجه خواهد شد و با اين يقين قدم به تالار اجتماعات دانشگاه اميركبير گذاشت. اين توجه هم لازم است كه انتخاب اين دانشگاه خود «بى حكمت» نبود. زيرا اين دانشگاه به پيشاهنگى در جنبش دانشجوئى شهرت دارد و او مى پنداشت «خير مقدمى» كه در آنجا تحويل خواهد گرفت، به مفهوم «محبوبيت خانگى» او تلقى خواهد شد و به دنيا حالى خواهد كرد كه «جلوه هاى جهانى و ضد استكبارى» او تنها مصرف خارجى ندارد، ريشه در حمايت خانگى بسته است.
دن كيشوت، باد در غبغب پشت ميكروفن قرار مى گيرد ولى هنوز «بسم الله اش» را تمام نكرده است، از گوشه و كنار تالار فرياد «مرگ بر ديكتاتور»- «برو گمشو دروغگو» بلند مى شود. ناگهان احساس مى كند، گروهى با تصويرهاى سرنگون او در چند قدمى اش سبز شده اند. هر چه او و عمله ى امنيتى و بسيجى اش تقلا مى كنند بر آن رگبار نفرت و انزجار مهارى ببندند، كارگر نمى افتد. غوغا چنان نيست كه بتوان بر آن سرپوش گذاشت، دن كيشوت چاره اى نمى بيند كه دُمَش روى كولش بگذارد و آن عرصه ى آتشفشان بُغض و نفرين و لعنت را ترك كند. مغز پوسيده ى دن كيشوت جوازى نداده بود تا ژرفاى جنبش دانشجوئى را كه به حق نمايندگى اعتراض ملى را به عهده گرفته است، از پيش بخواند و يادآوردنى است كه على رغم انتظار او، از همان لحظه، دستگاه هاى مخابراتيِ انبوه خبرنگاران خارجى كه رژيم عامداً آنها را براى نقل محبوبيت دن كيشوت بسيج كرده بود به كار مى افتد.
پرده هاى تلويزيونى، بلندگوهاى راديوئى و از فرداى آن روز صفحات اول نشريات بين المللى، به نحوى گسترده و كم نظير آنچه را كه در آن محفل گذشته است بازمى تابند و بازتابى كه تا اين لحظه كه من قلم بر كاغذ دارم ادامه دارد.
من هم اكنون، هر چند روزها است كه از آن ماجرا گذشته است، روزنامه ى معتبر نيويورك تايمز را پيشِ رو دارم كه در مقاله اى بلند و نيز در سر مقاله ى خود كه با عنوان «روزهاى بَد براى احمدى نژاد» به نقل آن واقعه و نيز نتايج انتخابات خبرگان و انجمن هاى شهرى اختصاص داده، نتيجه گرفته است كه اين دو حادثه به سهم خود نشان داد كه «احمدى نژاد» به خلاف آنچه در اثبات محبوبيت خود، مى نمود، عرصه را در افكار عمومى ايرانيان و خاصه نسل جوان، باخته است.
۲-و اينك مرورى در «انتخابات» خبرگان و شوراهاى شهرى
درباره ى «انتخابات» اين دو نهاد رژيم، در حالى كه، از ديد قريب به اتفاق مطبوعات و راديو تلويزيون ها و ساير وسائل ارتباط جمعى جهان، شكست فاحشى براى جناح موسوم به اصول گرا و يا قشرى ترين عناصر جبهه ى «بنيادگرايان» ايران تلقى شد، در محافل خاصه برون مرزيِ خود ما، زمينه هاى بحث و نظر و گاه جدل اغلب به برداشت هاى مرسوم در پيوند با ماهيت رژيم و اگر روشن تر بگويم- با نفرت از رژيم- تعلق داشت. گروهى نتايج آنها را هم در مورد مجلس خبرگان رهبرى و هم در مورد شوراهاى شهرى از جمله خيمه شب بازى هاى جارى و پر سابقه تعريف كردند و جماعتى آنچه را كه گذشت نوعى جابجائى قدرت شناختند و با «منطق» معروف «سگ زرد و شغال برادر»، واقعه را حتى در خورِ گفتگو نديدند. پاره اى ادعا كردند كه اصولاً ارائه ى رائى در كار نبود، مطابق معمول گروهى را به ارعاب و گروهى را به مزدورى به پاى صندوق هاى رأى آوردند. و پس از پايان «معركه»، آرائى را كه از پيش در صندوق ها ريخته شده بود، شماره كردند و در مقابل، رژيم اعلام داشت كه كثرت رأى دهندگان كم نظير بود و بيش از ۶۰ درصد صاحبان حق رأى در اين دو «انتخابِ» همزمان شركت كردند... اما واقع بينى ايجاب مى كند كه در وَرايِ اين احكام و برداشت ها، حتى با پذيرش اينكه «سگ زردى رفت و شغالى به جايش نشست» مضامين ديگرى نيز يافتنى است كه غفلت از آنها، چه بسا به بيراهه روى بيانجامد و نگاه ما را از لازمه هاى يك برخورد جدى و اثرگذار با موجوديت رژيم حاكم، منحرف كند.
گفتن ندارد كه سخن از «انتخابات» در رژيمى كه بناى آن بر شالوده ى «قيمومت» و «ولايت» بالا رفته است، لغوى بيش نيست. استبداد مذهبى جارى در ايران، با تكيه به سه نهاد كه مكمّل يكديگرند و به تعبيرى به هم جوش خورده اند به موجب «قانون» نهادينه شده است. اين سه نهاد عبارتند از «رهبرى» و «شوراى نگهبان» و «مجلس خبرگان» كه فراتر از رابطه ى «خويشاوندى» هر يك هم انتخاب شونده و هم انتخاب كننده ى ديگرى است. رهبر، اعضاى شوراى نگهبان را (۶تن به طور مستقيم و ۶تن به نحو غير مستقيم) انتخاب مى كند شوراى نگهبان اعضاى «خبرگان» را دستچين مى كند و «خبرگان» رهبر را.
تكليف مابقيِ به اصطلاح نهادها و مثلاً «رئيس جمهورى» و «مجلس اسلامى» روشن است كه تشخيص قابليت نامزدهاى هر يك از اين دو نهاد، نه با مردم كه با شوراى نگهبان است و موضع «مجلس اسلامى» آنقدر فروتر است كه به موجب قانون اساسى موجوديتش «بدون حضور شوراى نگهبان اعتبار ندارد.»
نقش مردم هم در اين معركه هاى انتخاباتى، در طراز نقش تماشاگران تئاتر است. براى بازيگرانى بايد دست بزنند، كه شوراى نگهبان نشان داده است با اين ملاحظات، اطلاق «خيمه شب بازى» به آنچه در اين نظام «انتخابات» خوانده مى شود، پُر بيراه نيست ولى به گمان من يك ذهن كاوشگر در تودرتوى اين صحنه ها- آنجا كه مى خواهد به قول نويسنده اى «راهى هم به بيرون از ديار شب» پيدا كند- با پديده هاى مهم و اثرگذارى روبرو مى شود و اجمالاً به صُوَر اين خيمه شب بازى اكتفاء نمى كند. از اين ميان دو پديده يكى «رقابت ها» و گاه خصومت هاى «درون طايفه اى» است كه در ظاهر و باطن رژيم قابل رويت است و ديگر همان «نقش مردم» است كه در موارد بسيار، از سهم «تماشاگرى» خود فراتر رفته و رژيم را در پيش برد مقاصدش مستأصل كرده اند.
در توضيح گسترده تر اين دو پديده، نظرى به چگونگى برگزارى «انتخابات»هاى رژيم ضرورت دارد. با مرورى بر اين زمينه و «انتخابات»هائى كه در عمر ۲۷ساله رژيم برگزار شده است، مشاركت مردم (و شايد كاربُردِ كلمه ى «دخالت» صحيح تر باشد) شامل چهار گروه بوده است. اولى بستگان و جيره خواران رژيم از قماش حزب اللهى ها و ايثارى ها و خواهران زينب و بخشى از بسيجى ها كه مى توان آنها را «دست سركوب» لقب داد، دوم: گروهى كه بدون تمايل قلبى ولى مرعوب از تهديدها براى حفظ آب باريكه ى زندگى خود به رأى دادن تن در داده اند. سوم: گروهى كه بى هيچ تظاهرى خانه نشينى را اختيار كرده اند. چهارم گروهى كه حتى بدون وابستگى به عناصر كمابيش خويشاوند نظام (مانند اصلاح طلبان حكومتى و دسته هائى كه با جوهره ى مذهبى رژيم مخالفتى ندارند.) با قصدى كاملاً سياسى و بنابر هدفى كه خود آن را شكلى از مقاومت در برابر نظام تلقى مى كنند به پاى صندوق هاى رأى رفته اند. آمارها نشان مى دهند كه ميزان مشاركت سه دسته ى اخير، برحسب شرائط متفاوت بوده است و مثلاً در سال ۷۶ شمارِ رأى دهندگان كه به پيروزى فردِ نه چندان شناخته شده اى چون «خاتمى» منتهى شد، حد نصاب بالائى ارائه داد، در حالى كه روى گردانى همين گروه در انتخابات مجلس ششم به حدى بود كه به شكست سراسرى «اصلاح طلبان» انجاميد.
در اين آخرين به اصطلاح انتخاباتِ «مجلس خبرگانِ رهبرى» و «شوراهاى شهرى» بنابر شواهد غير قابل انكار، خصوصاً در آخرين ساعات رأى گيرى، روى آورى اين گروه به سوى صندوق هاى رأى بسيار نظرگير بوده است كه مى دانيم نتايج آن در تمامى محافل سياسى درون مرزى و برون مرزى و خاصه در عرصه ى بين المللى به شكست فاحشى براى جبهه موسوم به «اصول گراهاى قشرى» و طبعاً احمدى نژاد و خالق او «مصباح يزدى و دارودسته اش» تعبير شد.
به باور من، بى اعتناء به شعارها و پرگوئى هاى بى ثمرى كه متأسفانه در برخى از عناصر و گروه هاى موسوم به «اپوزيسيون برون مرزى» رائج است و مى كوشند تا جنجال هاى غالباً موسمى خود را با بَرَك «مبارزه و تقلا و نبرد با رژيم» بيارايند، بايد منطق اين گروه را بازشناخت كه على رغم پراكندگى، پيدا است در مقاطعى از زمان و از جمله همين فصول «خيمه شب بازى انتخابات» بدون دسترسى به يكديگر يعنى فارغ از هر قول و قرار، به يك «اجماع» مى رسند كه غالباً به «وجدان مشترك» و «خِرَد عام» تعبير مى شود- آرى بايد با منطق اين گروه هم آشنا شد، بايد ديد روش خود را چه دليلى مى آورند؟ چرا گاه رأى خود را به سود عنصرى مى گردانند كه در هيچ سطح و زاويه اى با او همسو نيستند؟
آن روز كه بيست و چند ميليون مردم، آن هم زُبدگان نسل جوان به خاتمى رأى دادند آيا او را مى شناختند؟ چه معجز و چه امتياز و چه ظرفيتى در او تشخيص داده بودند كه به او روى كردند؟ درست است كه خاتمى پيش از انتخابات، شعارهاى رنگين و گوشنوازى به صحنه آورده بود ولى دقيقاً پيدا است كه اين رأى هنگفت مردم تماماً به قبول خاتمى تعلق نداشت. به ضديت با نامزد ولى فقيه يعنى «ناطق نورى» و ضديت با شخص ولى فقيه تعلق داشت. من همان زمان (دقيقاً دو روز پس از اعلام نتايج انتخابات) ضمن گفتگوئى در صداى آمريكا گفتم و بعداً همان را طى مقاله اى در «نيمروز» نوشتم كه «مهم اين نيست كه مردم به چه كسى رأى دادند. مهم آن است كه به چه كسى رأى ندادند.»
وقتى حالا پاى صحبت افرادى مى نشينيم كه در «انتخابات» اخير در شوراهاى شهرى به نامزدهاى «اصلاح طلبان» و در «انتخابات خبرگان» به دارودسته ى رفسنجانى رأى داده اند و از آنها سئوال مى كنيم كه شما در عين آگاهى به هويت رفسنجانى و على رغم سابقه اى كه از بى كفايتى «اصلاح طلبان» در دست داريد، با چه انگيزه اى خود را به شركت «انتخابات» كه خيمه شب بازيش لقب داده ايد، راضى كرديد؟
جواب مى دهند:
بنشينيم و به جاى شعارهاى شداد و غلاظى كه تحويل هوا مى دهيم، عمق اين پاسخ را كشف كنيم. مى گويند:
شما از بى كفايتى و غل و غش اصلاح طلبان «سخن» مى گوئيد و ما آن را از نزديك تجربه كرده ايم.
شما در آن سرزمين هاى بهشتى لس آنجلس و واشنگتن و لندن و رم و پاريس از دزدى و فساد خاندان رفسنجانى و دستبرد آقازاده هاى او و امثال او فقط آنهم گهگاه چيز و چيزكى مى گوئيد و مى نويسيد و ما در زير خلباره هاى آتش استبداد، آن مفسده ها و تاراج ها را شبانه روز حس مى كنيم، زيرا در قبال اين مفسده ها و تاراج ها است كه از سفره ى حقير ما خراشيده مى شود.
شما در كنار گود، براى استبداد بربرى حاكمان ايران به زبان و قلم لعنت و لعنت نامه صادر مى كنيد و ما درون گود، بربريت استبداد را با پوست و استخوان خود لمس مى كنيم.
شما گهگاه در آن ساحل هاى عافيت، از بلاى فقر و فحشاء و اعتياد و پديده ى دلخراش كودكان خيابانى و عارضه ى ارتشاء و دزدى و قتل نفس، آن هم اغلب به زبان خود و براى خود و نه براى آگاهى جهانيان، تصاويرى ارائه مى دهيد و ما در اين دوزخ مجسم، با اين همه روياروى سركار داريم. چه بسا «اعتياد» را در خانه ى خود سراغ مى گيريم. چه بسا خود طعم زندان را چشيده ايم و يا حتى در حال عزيزى در زندان داريم. همه ى تلاش ما اين است كه از يكسو با تكيه به «رقابت ها و خصومت هاى درون طايفه اى رژيم» و از سوى ديگر با بهره گيرى از اين خيمه شب بازى هاى موسوم به «انتخابات» ضربه اى بر پيكره ى رژيم وارد آوريم، هر چند مى دانيم اين ضربه ها بنياد رژيم را دگرگون نخواهند ساخت ولى حداقل اين است كه در اينجا از غلظت اختناق ولو اندكى خواهد كاست و در آنجا يعنى در آن فضاهاى آزاد، باطن رأى و نظر ما را در هر اندازه ى قابل تصورى براى جهانيان فاش خواهد كرد.
در «انتخابات» سال ۷۶ پيام به رژيم و در عين حال به مردم جهان آن بود كه «ولى فقيه» در ايران نه فقط پايگاه مردمى ندارد كه مردم را در برابر خود نشانده است و در دو واقعه ى اخير يعنى رودرروئى دانشجويان با احمدى نژاد و ماجراى «انتخابات»- موضع گيرى ما در برابر قشرى ترين و خطرناك ترين لايه هاى قدرت نظام، آن هم در يك مقطع حساس زمانى كه احمدى نژاد با برپا كردن مضحكه ى «واقعيت هالوكاست» و احاله ى صدها و صدها ميليون دلار به كيسه ى حزب الله و حماس و ديگر از اين زالوها و نيز با سخنورى ها و نامه نگارى هاى خود براى سران كشورها، مى كوشيد تا خود را يكه تازه «دنياى اسلام» معرفى كند. آرى دقيقاً در يك تقارن زمانى، دانشجويان دلير ايران در يك طرف و شكست دهندگان گروه منجمد مصباح يزدى و نوچه ى او (احمدى نژاد) در طرف ديگر، كوس رسوائى و ياوه گوئى دن كيشوت وطنى را در چهار سوى جهان به صدا درآوردند كه شما نيز در آن سرزمين هاى دور شنيديد.
اين گروه از هموطنان ما در درون مرز، سئوال مى كنند اين حداقل كارى است كه در اين سرزمين بلازده از ما برمى آيد و انجام مى دهيم. اما شما بگوئيد وقتى احمدى نژاد در نيويورك و در مجامع گوناگونى كه براى او ترتيب يافت، آن ياوه هائى را كه به نمايش از يكه تازى خود در «جهاد با استكبار» سر داد چه بازتابى از خود بروز داديد؟
وانگهى ما با همين شيوه ها، هر چند مى دانيم كه به كار كندن اين رژيم زالو صفت نمى آيند، دست كم در زمينه هائى راه بر تجاوز متوليان قهقرائى اين نظام بسته ايم. به ويژه زنان ايران با هر شگرد و دستاويز قابل تصورى اجازه نداده اند رژيم حقوق آنها را يكسره پايمال كند و تا حدّ حقارت زنان «سعودى» فرود آورد. در قلمروهاى ديگر، رژيم همانگونه كه «امام راحلش» وصيت كرده بود سَرِ آن داشت تا ايران را به گورستان هرگونه «ذوقيات» و هرگونه «تراوش انديشه ى آزاد» مبدل كند ولى ما مردم با تدبيرهاى خود، راه بر او بستيم و اجازه نداديم، تا، تالى رژيم طالبان وعرب هاى سعودى در خطه ى شمالى خليج فارس متولد شود.
اين گروه از هموطنان ما، مى پرسند: گذشته از اينها، آيا شما در آن سرزمين هاى آزاد هنوز هم در اين خيال خام رسوب كرده ايد كه دستى از آستين رحمت «خداوندگاران جهان» بيرون آيد و كار فرو بسته ى ما را چاره اى بسازد؟
آيا در آن دنياهاى آگنده از تجربيات آزاديخواهى درنيافته ايد كه تحولات اجتماعى در اين روزگار، به تدارك لازمه هائى نيازمند است، شكستن سد استبداد بى بهره از يك قدرت سازمان يافته ناممكن است و مبارزات آزاديخواهانه به مرجع هدايتى حاجت دارد؟ آيا هنوز ندانسته ايد كه استقرار يك نظام دموكراتيك بى حضور نيروهاى آزادانديش و دمكرات منش نامقدور است؟ ولى پرسش كليدى تر اين است كه شما در آن ديارها كه از دست بازترى هم برخورداريد تاكنون در اين راه چه قدمى برداشته و چه نسخه ى شفابخشى نوشته ايد كه نه چراغى كه فقط كورسوئى شناخته شود؟
ما در جهنمى كه مى دانيم هيبت آتش آن حتى در تصور شما نمى گنجد و در شرائطى كه كمترين ناله اى به نشانه اعتراض، با مكافات زندان و شكنجه و مرگ روبروست و در احوالى كه سير كردن شكم هاى يك خانواده جز با تقلاى تمامى اعضاء خانواده از خرد و بزرگ ناميسر است و طبعاً فرصتى براى انديشيدن به ساير نيازهاى فردى و عمومى باقى نمى گذارد... ما با شگردهائى به قصد سست كردن بناى اختناق گام هائى برداشته ايم. آيا همين دو واقعه ى نزديك (رگبار خشمى كه دانشجويان بر سر و رويِ احمدى نژاد باريدند و حلقه ى فضاحتى كه مردم در همان خيمه شب بازى انتخابات برگردن او آويختند) با چنان انعكاس جهانى اش، قضاوت شما هموطنانِ برون مرزى را بسنده نيست؟
***
آنچه را كه براى خوانندگان اين نشريه نقل كردم حاصل گفتگوهاى طولانى من با تنى چند از هموطنانى است كه خوشبختانه به يُمن دوستى قديمى شان، مرا در اين سال هاى جدائى از وطن از بركت فضيلت خود محروم نساخته اند. آنها مردمانى هستند كه فراتر از بهره مندى از دانش هاى ژرف مدرسى، سرد و گرم چشيده ى روزگار و باريك بين و آشنا با اعماق جامعه ى خويش. دوام رابطه ها با اين دوستان بصير به من فرصت هاى گرانبهائى بخشيده است تا هر چه دقيق تر و خالص تر، از حوادثى كه بر آن ديار مشترك و ستم بارمان مى گذرد باخبر شوم و آنچه را گهگاه با خوانندگان نوشته هاى خود در ميان مى گذارم تا حد مقدور از تصورات شخصى خالى و با واقعيت ها سازگار باشد و حرف آخر اين كه، من خود بر نقل آنها، به نقد و نظر هيچ نيفزوده ام، تنها به طرح اين گمان اكتفاء مى كنم كه دعوى و داورى آنها به ويژه براى ما كه دستى از دور بر آتش داريم مى تواند مرجع تأملى باشد و به قضاوت هايمان خلوصى بدهد.
|