در نخستين ساعات چهاردهمين روز ماه بهارى نيسان پونتيوس پيلاطس، حاكم يهودا، در حالى كه رداى سفيدى با حاشيه سرخ به رنگ خون بر دوش داشت، لخ لخ كنان در دالانى كه دو بخش كاخ هيرودس كبير را به هم وصل مى كرد، ظاهر شد. او در دنيا بيش از هر چيز از بوى گل سرخ نفرت داشت و قِران روز نحس بود، چون اين بو از بامداد تعقيبش مى كرد.
از قبل يك صندلى روى كاشى هاى كف مهتابى، در كنار فواره ها گذاشته بودند. حاكم بى آنكه بتواند علائم درد را از چهره اش محو كند بر صندلى نشست و دست هايش را در دو سوى صندلى رها كرد.
دو سرباز فورا ً مردى را كه در حدود بيست و هفت سال داشت، از حياط به زير دالان و از آنجا به مهتابى آوردند و روبروى صندلى حاكم قرارش دادند. مرد جامه مندرس بلند و آبى رنگى به تن داشت و به دور سرش پارچه سفيدى بسته بود كه روى پيشانى اش گره مى خورد. او با كنجكاوى و اضطراب به حاكم چشم دوخت.
حاكم مانند نقشى كه بر سنگى نقر شده باشد نشسته و هنگام اداى كلمات، زبانش به ندرت تكان مى خورد و در واقع از تكان دادن سر و دست خود به شدت مى ترسيد. وى ابتدا ساكت بود و سپس با صدايى آرام به زبان كلدانى گفت: «پس تو بودى كه مردم را به شورش و ويرانى هيكل اورشليم تحريك مى كردى؟»
زندانى با دست هاى بسته كمى جلو آمد و گفت: «اى مرد نيك باور كن...»
حاكم به يك باره صحبت مرد را قطع كرد و گفت: «مرا مرد نيك خواندى؟ اشتباه مى كنى در اورشليم مرا غول درنده اى مى دانند و حق با آنهاست.» سپس با همان آهنگ صداى يكنواخت به سرجوخه مارك (موريبلوم) گفت: «اين جانى مرا انسان نيك خوانده است، چند دقيقه اى با او باش و شيوه صحيح صحبت كردن را به او ياد بده. البته او را تكه تكه نكن!»
نگاه همه مردم به سوى مارك موريبلوم برگشت. اين مرد را همه بخاطر خشونت و قد بيش از حد بلندش مى شناختند و هر جا كه مى رفت، مردم به تماشايش مى ايستادند. آنها كه براى اول بار او را مى ديدند، از ديدن صورت مسخ شده و دماغش كه در اثر ضربه گرز يك آلمانى له و داغان شده بود، مبهوت مى گشتند.
موريبلوم زندانى را از دالان به باغ برد. با شلاق ضربه اى بر شانه زندانى فرو كوفت. زندانى يكسره از جا كنده شد و نقش زمين گرديد. چونان غريقى نفس نفس مى زد و حالت ديوانگان را داشت. مارك با دست چپش زندانى را مثل كيسه اى خالى از زمين بلند كرد و با صداى تودماغى، به كلدانى شكسته بسته اى گفت: «حاكم رومى را سرور (Hegemon) بگو، فهميدى؟ يا دوباره بزنم؟»
زندانى تلو تلو خورد آب دهانش را فرو داد و با صداى خش دارى گفت: «فهميدم.»
لحظه اى بعد دوباره زندانى در مقابل حاكم ايستاده بود. صداى خشن و رنج آورى بلند شد كه «اسم؟»
زندانى كه با تمام وجود سعى داشت پاسخ معقولى بدهد با شتاب پرسيد: «اسم من؟»
حاكم گفت «اسم خودم را كه مى دانم. خودت را احمق تر از آنچه هستى نشان نده، بله اسم تو.»
زندانى شتابان پاسخ داد: «يسوعا (Yeshua) .»
- «كنيه؟»
- «ناصرى.»
- «اهل كجايى؟»
زندانى كه با اشاره سر مى خواست جاى دوردستى را نشان بدهد گفت: «جليل (Gamala) .»
- «پدر و مادرت كيستند؟»
زندانى بى درنگ پاسخ داد: «دقيقا ً نمى دانم. والدينم را به ياد ندارم. به من گفته اند كه پدرم اهل سوريه بود...»
- «ساكن كجا هستى؟»
زندانى با شرمسارى گفت: «خانه اى ندارم. از شهرى به شهرى مى روم.»
حاكم گفت: «اين حرف را مى توان خلاصه تر زد. در يك كلام، ولگرد هستى» سپس پرسيد: «قوم و خويشى دارى؟»
- «نخير، نه، هيچكس را در دنيا ندارم.»
- «خواندن و نوشتن مى دانى؟»
- «بله!»
- «زبانى غير از كلدانى بلدى؟»
«بله، يونانى.»
يكى از پلك هاى ورم كرده حاكم باز شد و چشم پُر دردى خيره به زندانى نگريست. چشم ديگر بسته ماند. سپس به زبان يونانى پرسيد: «پس خيال داشتى هيكل اورشليم را ويران كنى و مردم را به اين كار تحريك كردى؟»
- «هرگز، انسان نى...» وحشت بر چهره زندانى مستولى شد چون نزديك بود دوباره كلمه نادرستى بكار ببرد: «سرور من؛ هرگز در زندگى قصد ويرانى هيكل را نداشتم و هرگز هم سعى نكرده ام كسى را به اين كار بيهوده تحريك كنم.» ادامه دارد... .
برگرفته به اختصار از كتاب «مرشد و مارگريتا» /ميخاييل بولگاكف/ ترجمه عباس ميلانى/فصل دوم
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «به سراغ من اگر مى آييد...» ، مى زنيم و به مناسبت زمان آذين بندى درخت كاج، شعر زيباى زير را از شاعر با احساس فاضل نظرى براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم. جا دارد گفته شود اين شعر عنوان نداشت و نام چراغانى به پيروى از مصراع نخستين بر آن نهاده شد.
چراغانى...
فاضل نظرى
از باغ مى برند، چراغانى ات كنند
تا كاج جشن هاى زمستانى ات كنند
پوشانده اند صبح تو را «ابرهاى تار»
تنها بدين بهانه كه بارانى ات كنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند!
اين بار مى برند كه زندانى ات كنند
اى گل گمان مكن به شب جشن مى روى،
شايد به خاك مُرده اى ارزانى ات كنند
يك نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اى بترس كه شيطانى ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست،
گاهى بهانه اى است كه قربانى ات كنند...
نقش كليدى «مريم» در فرهنگ عاميانه فارسى
باردارى و زايمان مريم به صورت واقعى و نيزبه شكل نمادين به بسيارى در ادبيات فارسى رد پا گذاشته، مطلب كوتاه زير نشانگر رد پاى اين موضوع در فرهنگ عاميانه ماست:
در بسيارى از نقاط ايران هنگام زايش زنان، ماما به آشكارا نام «مريم» را بر زبان مى آورد و به صراحت از او در آسان زايى مادر باردار كمك مى خواهد.
در پزشكى سنتى گياهى به نام «گل مريم» وجود دارد كه آن را براى زنان باردار تجويز مى كنند، بدين ترتيب كه جوشانده آن را به زن باردار مى نوشانند، نا به آسانى كودك به دنيا آيد.
خراسانى ها براى اينكه زايمان به آسانى انجام پذيرد، «پنجه مريم» را در آب مى اندازند و باور دارند كه تا پنجه مريم در آب خيس بخورد، زايمان انجام خواهد گرفت. بجاست كه گفته ايد، پنجه مريم نام فارسى گل Cyclamen است كه به نام هاى «بخور مريم» و «شجره مريم» نيز از آن ياد شده، گياهى است كه به پنج انگشت ماند و بسيار خوش بوست.
در زمان قديم، در برخى از نقاط ايران از جمله آذربايجان و خراسان، هنگامى كه زنى فرزندى به دنيا مى آورد، ماما با همان كاردى كه بند ناف نوزاد را بريده بود، دورتا دور رختخواب زائو را خط مى كشيد و رسم بر اين بود كه يكى از زنان حاضر در اتاق از او مى پرسيد: چه مى كشى؟ ماما پاسخ مى داد: حصار.
باز آن زن مى پرسيد براى كه؟ ماما مى گفت براى مريم و بچه اش و سپس آن زن مى گفت: «بكش، مبارك است.»
با استفاده از مقاله دردانه هاى خلوت اهورايى/ جابر عناصرى/ماهنامه چيستاسال ،۲ شماره ى۴
از حافظ هر جه بگوييم، كم گفته ايم
پيشانى
دل ز ناوك چشمت، گوش داشتم، ليكن
ابروى كماندارت مى برد به پيشانى (حافظ)
پيشانى در لغت به معناى گستاخى، سماجت و سخت رويى است و به پيشانى بردن يعنى با سماجت و گستاخى بردن. چنانكه عبيد زاكانى هم در غزلى مى گويد:
زلفت به پريشانى، دل برد به پيشانى
و نيز پيشانى كردن يعنى اصرار و پافشارى كردن:
از وصالت چون به بوسى قانع است
بوسه پيشش آر و پيشانى مكن
افسوس
افسوس داراى دو معنى است:
۱- به معنى حسرت و دريغ
افسوس كه شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است
۲- به معنى طنز و مسخره:
نرگسش عربده جوى و لبش افسوس كنان
نيمه شب مست، به بالين من آمد، بنشست
چنانكه عطار در شرح احوال بايزيد مى گويد:
و در استغراق چنان بود كه دويست سال بود تا مريدى داشت و از وى جدا نگشته. هر روز شيخ او را خواندى و گفتى پسر نام تو چيست؟ روزى به شيخ گفت «مرا افسوس مى كنى» شيخ گفت «اى پسر استهزا نمى كنم، اما نام او آمده و همه نام ها از دل من برده.»
چشم صراحى
در آستين مرقّع پياله پنهان كن
كه همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
صراحى تنگ شراب است كه آن را به شكل حيوانات، از جمله مرغابى مى ساختند و همين است كه حافظ مى گويد: صفير مرغ برآمد، بط شراب كجاست؟
در بيت مورد نظر شراب از چشم صراحى (بط) بيرون مى ريزد.
كار افتاده به معناى آزموده، مجرّب، گرفتار
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده
بجز از عشق تو باقى، همه فانى دانست
كلمه كارافتاده پيش از حافظ در شعر عطار هم به كار رفته:
تو نه كار افتاده اى، نه عاشقى
مرده اى تو، عشق را كى لايقى؟
نوا
تا لشگر غمت نكند ملك دل خراب
جان عزيز خود به نوا مى فرستمت
يكى از معانى متعدد نوا آن است كه چون لشگر يكى از طرفين فاتح مى شد و قرار صلح مى بستند، لشگر مغلوب يكى از فرزندان و يا نزديكان خود را به نزد فرمانده مى فرستاد تا ادامه صلح را تضمين كند. به آن شخص نوا مى گفتند در مثل به معنى گروگان.
زدل ببرد آرام
مرا و سرو چمن را به خاك راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قباى تو بست
دكتر خانلرى بر اين باور است كه صورت درست بيت بالا- كه دربيشتر كتاب هاى حافظ هم به صورت فوق آمده، نادرست و بى معنى و صورت درست آن از اين دست است:
مرا و مرغ چمن را ز دل ببرد آرام
زمانه تا قصب نرگس و قباى تو بست
قصب در اين اينجا داراى دو معنى است:
۱- نى و ساقه نرگس
۲- قبا و جامه كتانى لطيف
معناى شعر از اين قرار است كه زمانه با بستن قصب نرگس آرام مرغ چمن را و با بستن قصب تو آرام مرا برد.
غمزه كردن يا نغمه كردن؟
يارب چه غمزه كرد صراحى، كه خون خُم
با نعره هاى غلغلش اندر گلو ببست؟
صورت درست اين بيت به اين شكل است:
يارب چه نغمه كرد صراحى، كه خون خُم
با نعره هاى غلغلش اندر گلو ببست؟
واضح است كه صراحى غمزه نمى كند، نغمه مى كند و اصلا ً كسى كه غمزه مى كند، خون راه گلويش را نمى گيرد.
اندر كوه
سودا به سرم همچو پلنگ اندر كوه
غم بر سر غم بسان سنگ اندر كوه
دور از وطن خويش و به غربت مانده
چون شير به دريا و نهنگ اندر كوه
ابوسعيد ابوالخير
زمين شوره سنبل...
روايت است كه وحشى بافقى با وجود آنهمه عاشقانه هاى زيبا، از داشتن مو محروم بوده و به گفته خودش نخستين بيتى كه مى سازد، بدين مضمون است: اگر چه هيچ ندارم، سر ِ كلى دارم / چو شب شود، به سر خويش مشعلى دارم... و همين بيت سبب مى شود كه محمد سلطان حاكم كاشان، وحشى را كه در آن زمان در كاشان مى زيسته به حضور بطلبد و او را گرامى بدارد.
وحشى در چند جا در ديوان خود به سر طاسش اشاره ها كرده از جمله در ابيات زير:
نشستم دوش در كنجى كه سازم،
سر كل را به زير فوطه پنهان!
در آن ساعت حكيمى درگذر بود
مرا چون ديد زآنسان گشت خندان
پريشانحال خود بودم در آن وقت،
ز فعل او شدم از سر پريشان
به من گفتا كه دارويى مرا هست،
كز آن دارو سر كل راست درمان
بيا تا بر سرت پاشم كه رويد
ترا موى سر از خاصيت آن
كشيدم از جگر آهى و گفتم
مگر نشنيده اى حرف بزرگان؛
«زمين شوره سنبل بر نيارد
دراو تخم وعمل ضايع مگردان»
تصويب بودجه جنگ
در اوايل سال ۱۹۴۱ وقتى «هس» فرستاده هيتلر براى پيشنهاد صلح به انگلستان رفت، عده اى از نمايندگان مجلس انگلستان پيشنهاد كردند كه دولت به خواسته هاى هيتلر روى موافق نشان بدهد، زيرا كه انگلستان بر اتر حملات شديد نيروى هوايى آلمان بكلى از پا در آمده و روحيه مردم متزلزل شده بود.
چرچيل پس از شنيدن سخنان نمايندگان مخالف، برنامه افزايش بودجه جنگ را فورا ً تقديم مجلس كرد.
در اين هنگام چند تن از نمايندگان اظهار مخالفت كردند و به دولت تذكر دادند كه اگر تسليم نظر آلمان بشود، احتياجى به اين بودجه سنگين نخواهد بود.
در اين موقع چرچيل دوباره پشت تريبون رفت و ضمن دفاع از نظريات دولت گفت:
- مرد چينى شب زود مى خوابد تا در مصرف شمع صرفه جويى كند اما سر ِ سال زنش بچه اى به او تحويل مى دهد!
از اين لطيفه نمايندگان به شدت خنديدند و تسليم نظر دولت شدند و بودجه جنگ تصويب شد!
حتما ً دزد است!
روزى انوشيروان با ملازمانش از جايى مى گذشت، در راه به شخصى برخورد كه با خود زمزمه اى مى كرد. پرسيد:- اين مرد كيست؟ گفتند:- شاعر!
پرسيد:- چه مى گويد؟ گفتند:- شعرى مى خواند.
پرسيد: -چه شعرى مى خواند؟ گفتند:- اين بيت را؛ همه شب تا به صبح بيدارم/ گر چه نه عاشق و نه بيمارم
گفت:- دستگيرش كنيد، كسى كه نه عاشق است و نه بيمار، و باز هم شب ها تا صبح بيدار مى ماند، حتما ً دزد است!
محل تابلوى مولن رژ
تولوز لوترك (۱۹۰۱-1864) وتابلوى جاودانه مولن روژ
هانرى دو تولوز لوترك (Henri de Toulouse-Lautrec 1864-1901) كه در كودكى به بيمارى فلج گرفتار شده بود، در دوره زندگى هنرى خود به صورت كوتوله زشت سيمايى در آمد و بخاطرسر خوردگى از همين مسئله محيط اشرافى پر زرق و برق و باستانى اش را ترك كرد و از آن پس مشترى هميشگى محفل هاى شبانه شبانه پاريس گرديدو به عياشان و روسپيان و ديگر وازدگان اجتماع آن زمان پيوست و بطور كلى از آن زندگى تجملى به ميان سر و صداهاى گوشخراش و رنگ هاى تند شبانه تالارهاى ازران، كافه ها و روسپى خانه ها نقل مكان نمود. هنر لوترك تا حدودى بيان زندگى شخصى خود اوست. به عنوان شاهد مى توان به تابلوى مولن روژ (Moulin Rouge) او اشاره داشت، در اين نقاشى صحنه زندگى شبانه لوترك در نورى خيره كننده و مصنوعى و ساز هاى برنجى غرق است و پيرامون او را چهره هاى فاسد و ستمگر و نقاب زده فرا گرفته اند. در اين تابلو لوترك خودش را در پس زمينه تابلو-در هيأت مرد كوچك اندامى با كلاه لبه دار- در كنار پسر عموى بسيار بلند قدش گنجانيده، كه اين خود اشاره آشكارى به روان آسيب خورده او دارد.