استاد مصلح الدين زشكى خراسانى (از كتاب عقليات و نقليات)
سه طلاقه
۱
از چه بگويم رفيق از چه بنالم؟
از چه؟ از اندوه و خستگى و ملالم؟
حال مرا بهتر آنكه هيچ نپرسى،
گند زد اين روزگارِ گند به حالم
بس كه به سر كوفت تازيان؟ خفت،
بود مزاجم چو شير، كرد شغالم
عقل من، اين مرده شوى برده، حسابى
در هم؟ عمر بوده است وبالم!
آبِ حرامم از اوست زهر هلاهل،
زهرِ هلاهل ار اوست نانِ حلالم
۲
نه، گله از دست روزگار ندارم،
كار به اين ديو نابكار ندارم
يار و نگهدار و خواستارِ بدان است،
خوبى از او هيچ انتظار ندارم
بى هنران اختيار دار جهانند،
من كه هنر دارم، اختيار ندارم
گو بكند هرچه روزگار بخواهد،
چاره بجز جانِ بُردبار ندارم
بدتر از اين روزگار، عقل فضول است:
عقل، كه از شّر او فرار ندارم!
۳
خسته شدم بس كه كِرم علت و معلول
خورد از او در فضاى كل؟ من وول
غم خورد و غم به خورد من دهد، اما
تا دمى از غم رها شوم، نخورد گول
پول، فقط پول مشكلات مرا حل
مى كند و عقل نيست در طلب پول،
تا كُندم خلقِ ساده تاجِ سر و باج
گيرم و آسوده بگذرانم و شنگول
نفسِ جنون است و دشمنِ من بدبخت
عقل كه كارش نه منطقى ست، نه معقول
۴
عقل ندارد به راحتيم علاقه،
مانده ام از او به فقر و نكبت و فاقه
پول نه، ويلا نه، باغ و ملك نه، گشنه
ساكن يك خوكدانى دو اتاقه!
عقل، بياور تبر كه ريشه بشد خشك،
آفت تو آمد و نشست به ساقه
هرچه تو را پند داده ام به همه عمر
باز نكرده ست در تو هيچ افاقه!
تا شوم از شّر تو خلاص، تو را من
مى كنم، اى عقل ناشزه، سه طلاقه!