طاهريان تا غرنويان (۲۰۶ تا ۳۸۷)
خريد و فروش برده در زمان تشكيل نخستين سلسله هاى بعد از اسلام نيز در ايران همچنان ادامه داشت، و سلاطين و بزرگان به خريد كنيزان زيبا براى يافتن بهترين غلامان وسيله برده فروشان در تلاش بودند.
نمونه اى از عصرطاهريان مى آوريم كه «صاحب روضه الصفا» بر آن اشاره دارد «در زمان محمد بن طاهر آخرين امير خاندان طاهريان، در نيشابورشخصى بود محمود نام، او كنيزكى داشت در غايت حسن و جمال.
شعر خوب گفتى و خط نيكو نوشتى و بربط نيكو نواختى و نرد و شطرنج باختى... چون اوصاف اين كنيزك به سمع محمد رسيد، بر آن شد كه آن را از صاحبش خريدارى كند، ولى محمود در دوران مكنت نفروخت، و چون به فقر و تنگدستى افتاد، به فروش كنيزك رضا داد، محمدبن طاهر به حجره او رفت.
چون محمود سخن از فروش كنيزك به ميان آورد، كنيز به اين معنى رضا نداد و گفت من از طريق كسب، نانى حاصل ميكنم.
محمود گفت: اگر چنين است تو آزادى.
امير چون اين جريان بديد، چهار بدره سيم به محمود داد تا از فقر رهايى يابد».
اين مطلب نشان ميدهد كه در ميان شاهان و اميران طاهرى نيز بداشتن كنيزان زيبا و هنرمند تمايلاتى وجود داشته است.
از آنجا كه در ابتداى هر سلسله، بنيانگذارانش در تلاش تحكيم موقعيت خويش هستند، لذا از لهو و لعب تا حدى پرهيز ميكنند، اما هر چه ثروت و مكنت بيشترى نصيب متاخرين سلسله اى ميشود، آنان را به عيش و عشرت و زنبارگى و شربخوارى ميكشاند.
جانشينان ذواليمينين نيز در پايان كار خود، عشرت دوست و تجمل طلب شده بودند و در برابر تمنيات و تمايلات خود هر چيز را از دست ميدادند و به شراب و طرب مشعول ميشدند و در برابر صورتى خوش، دين و دل از كف رها مى ساختند و بدنبال هوس هاى خويش ميرفتند.
بطور مختصر اشاره ميكنيم كه خود طاهر نيز بدست يكى از كنيزانش كه بطور نفوذى از سوى خليفه در دستگاه طاهريان و در حرم ايشان ميزيست مسموم شد.
در تاريخ سيستان نيز از طاهربن محمدبن عمرو از همين سلسله ياد شده است كه از مردم دورى گزيد و به لهو و لعب پرداخت و هيچكس را بار نداد و روز و شب به شراب و لهو مشغول شد.
نه مشايخ را بار دادى و نه لشگريان را، و استران و كبوتران را دوست داشتى، بدين ترتيب زعماى قوم از سياست كودكانه و نابخردانه اين مرد سخت نگران ميشوند كه پادشاه كبوترباز روز و شب شراب ميخورد و به آغوش زنان پناه ميبرد و خزينه را به تاراج ميدهد بدون آنكه چيزى بر آن نهد.
در زمان ديلميان نيز نمونه اى از زندگى مجدالدوله داريم كه بر رى حكومت ميراند.
مجدالدوله كه پس از پدرش فخرالدوله حكومت را بدست گرفت، چندى بخاطر صغرسن، مادرش سيده خاتون به جاى او به حل و فصل امور پرداخت.
اين زن توانست تا زمان بلوغ فرزندش، منطقه حكمرانى را از نفوذ متجاوزين حفظ كند و جواب دندان شكنى به سلطان محمود غزنوى دهد.
زمانى كه محمود به او پيغام داد كه يا خراج دهد و سكه بنام او كند و يا آماده نبرد باشد، سيده در پاسخ گفت: تا شوهرم زنده بود بيم داشتم كه اگر سلطان چنين فرمايد چه تدبير كنم، ولى اكنون بيمى ندارم، چه سلطان محمود پادشاهى عاقل است و ميداند كه كسى از عاقبت جنگ آگاه نيست، اگر به جنگ من آيد و مرا مغلوب كند، كار بزرگى نكرده است كه بر زن بيوه اى غالب شده، اما اگر شكست يابد اين ننگ تا قيامت بر نام وى بماند كه از بيوه زنى شكست خورده است.
سيده با اين جواب حيطه قدرت خود را از هجوم قواى محمود در امان داشت.
اما پسر وى مجدالدوله، زمانى كه پس از فوت مادر قدرت را بدست گرفت به عيش و نوش پرداخت و زنان متعددى اختيار كرد و دنياى حرمسرا را بر جهان سياست و كشوردارى ترجيح داد، و در همين هنگام نيز كه سلطان محمود ازسست فكرى مجدالدوله آگاه شده بود، قصد رى كرد و آنجا را به تصرف خويش درآورد «... و مكتوبى به القادر بالله ارسال نمود، در آن قلمى كرد كه ما به رى آمديم و مجدالدوله را گرفتيم و در سراى او پنجاه زن آزاد يافتيم، از آن جمله سى و چند زن، مادر و فرزند شده بودند.
از وى سئوال كرديم به كدام مذهب نگاه ميداشتى؟ در جواب گفت كه عادت اسلاف ما چنين بوده...»
ميگويند سلطان محمود دستور داد ۴۶ زن را آزاد كردند و چهار تا را پيش مجدالدوله آورد و گفت هر كدام از اين زنان را ميخواهى انتخاب كن تا با تو باشند.
بياد ميآوريم روزى را كه مرد آويج به فكر تجديد دوران ساسانى بود، و حتى به وقت حمام نيز شمشير از خود دور نميكرد و زمانى را كه اخلاف او با زنانشان در جنگ مخالفان اسير ميشدند.
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا.
صفاريان نيز به چنين مصيبتى گرفتار آمدند.
آنانكه زمانى با قيام يعقوب به عنوان مشتى سرباز پر شور و پا برهنه شمشير در دشمن نهادند و شش هزار بكشتند و سى هزار اسير بگرفتند، عاقبت خود اسير تجمل و ثروت و مكنت بى حساب شدند و غيرت و مردانگى را بر سرآن نهادند، آنچنانكه با هفتاد هزار سپاهى، در برابر دو هزار نفر از لشكريان سامانى شكست را پذيرفتند و عمروليث نيز به چنگ امير اسماعيل گرفتار آمد.
اين چنين است كه وقتى ياران رويگرزاده سيستانى بر نعمت بى حد مى نشينند و جانشينانش با دستگاهى وسيع كه چهارصد شتر مطبخ شان را ميكشد، رأى واراده شان سستى ميگيرد و لهو و لعب و طعم ثروت آنان را به عاقبتى اينسان كه رفت گرفتار ميسازد.
به گواهى تاريخ و اشارات كوچكى كه در نوشته ها آمده، در زمان سامانيان نيز زن دستخوش كامجويى بوده و سلاطين و بزرگان علاقه شديدى به همبسترى با زنان داشته اند و به جز ايام جنگ، در روزهايى كه صلح و آرامش حاكم بود مقهور و منكوب زنان بوده اند.
به گفته باستانى پاريزى:
اين اميران كه سر قدرت سايند به عرش
وين وزيران كه به درگاه مشارند و مشير
شير روزند و كجايى كه به شب زير لحاف
تا ببينى كه كه چه روباه شود گردن شير
بدون ترديد در زمان سامانيان نيز دوست داشتى ترين اشياء و كسان در نزد بزرگان و متمولان همين زنان بوده اند كه به قول اين سينا عرض عمر را بر طول عمر ترجيح ميداده اند، و از آن جمله بود ابوالحسن سيمجور سپهسالار سامانيان و امير قهستان و خراسان كه چون متصدى امارت خراسان گشت، روزى به خيال تمهيد بساط عيش و نشاط با يكى از كنيزان به باغى رفته آغار مباشرت نمود، در اثناء آن حالت، مرغ روح از آشيانه بدنش رميده، آلت مباشرت از كار افتاد.
به روايت گرديزى، امير ابوالحسن روزى به باغ خرمك شد، و كنيزكى را دوست داشت، با وى بخفت، بر شكم او خفته بود، جان بداد، اندر ذى الحجه ثمان و سبعين و ثلثمائه (۳۷۸هجرى)
غزنويان
(۳۸۷ تا ۵۸۲)
به يك كلام در ابتدا بايد گفت كه سلاطين دوره غزنويان نيز از هيچ قاعده و قانونى پيروى نميكردند و پيوسته به انواع لهو و لعب مشغول مى شدند و شرابخوارى و تجاوز به مال و ناموس مردم براى آنها امرى عادى بود، و چون ديگران اين چنين ميديدند به خاطر خودنمايى و جلب توجه، هر آنچه از جنس لطيف كه مورد نياز سلاطين بود فراهم ميكردند.
چاپلوسان و قوادان هميشه در محضر سلاطين و امرا موقعيتى نيكو داشتند و در سايه خوش خدمتى به مقامات مهم مى رسيدند.
«قاضى بوالهيثم وقتى ديد كه ابوالقاسم رازى با آوردن كنيزكان ماهروى به مقامى رفيع رسيده، از سر طعن و انتقاد گفت اى ابوالقاسم ياد دار قوادگى به از قاضى گرى است... .» و چون سلطان محمود اين چنين مى پسنديد و اين چنين ميخواست لذا «... از طراف و اكناف برايش پسران و دختران زيباورى فرستاد ميشد، چنانكه خاتون ارسلان ملكه تركستان، عادت داشت كه هر سالى امير محمود را غلامى نادر و كنيزكى دوشيزه خياره فرستادى بر سبيل هديه، و امير وى را دستارهاى قصب و شار باريك و مرواريد و ديباى رومى فرستادى.»
در دوره غزنويان تجملات دربارى فزونى گرفت.
ساختمان هاى زيبايى در عهد محمود با وجوهى كه از هندوستان حاصل شده بود بر پا گرديد كه خرج نگهدارى اين ابنيه بار سنگينى بر دوش مردم بود.
سلطان غزنوى باغ بسيار زيبايى در بلخ احداث كرده بود كه نگاهدارى اين باغ به عهده ساكنان شهر محول شده بود.
سلطان در آن باغ مجالس بزم و سرور بر پا ميكرد، ولى همواره مجالس بزم بر هم مى خورد، و بزودى متوقف ميشد.
روزى سلطان از نزديكان خود پرسيد كه چرا به رغم زيبايى باغ هرگز نتوان بزم و سرورى را در آن به پايان رسانيد؟ ابو نصر مشكان رخصت خواست كه سخن بى پرده گويد، و اظهار داشت كه مردم بلخ همه از بى ثمرى نگهدارى اين باغ در غمند، و هر ساله پرداخت مبالغ كلانى را كه صرف اين امر بى وجه ميشود ميان خود تقسيم ميكنند، و بدين سبب، سرور به دل سلطان راه نمى يابد.
سلطان متغير شد و چند روز با ابو نصر سخن گفت.
چيزى نگذشت كه غوغاى مردم، سلطان را در يكى از معابر بلخ متوقف ساخت و جمعيت شكوائيه اى عليه عوارض مزبور به وى تسليم كردند.
سلطان بيدرنگ گمان برد كه شاكيان را ابونصر برانگيخته و حال آنكه وى هيچ اطلاعى از قصد و نيت ايشان نداشته است.
پس از آن محمود رئيس بلخ را احضار كرد و پرسيد كه در سال ۳۹۷ هجرى، شهر بلخ از قراختائيان كه وى سلطان آنها را از آنجا طرد كرد چه مبلغ زيان ديد؟ رئيس بلخ گفت زيان وارده را به زبان رقم، بيان نتوان كرد، آنان شهر را بى سبب ويران كردند و زمان بسيار لازمست تا شهر به حالت پيشين برگردد و اين خود محل ترديد است.
آنگاه سلطان گفت: ما چنين مصائبى را از ساكنان شهر به دور ميداريم و آنان از نگهدارى باغى براى من مضايقه دارند.
رئيس پوزش خواست، اما چهار ماه بعد سلطان فرمان داد تا مردم بلخ را از نگهدارى آن باغ معاف دارند و اين وظيفه را تا پانصد در هم بر عهده يهوديان گذاشت.
«حرمسراى شاهان و شاهزادگان غزنوى، پر از زنان گوناگون عقدى، نجيب زاده و كدبانو بود.
اين حرمسرا خود دستگاهى مستقل و مفصل داشته كه كارگزاران مختلف در آن به خدمت مشغول بودند و قسمتى از عايدات خزانه را به خود اختصاص ميداده است.»
اگر بعضى شاهان فقط زنباره بودند، در دوره غزنويان غلامبارگى نيز رايج بود و به خصوص سلطان محمود به اين عادت ناپسند گرفتار بود.
در اين دوره زنان حرمسرا هيچگاه نميتوانستند با غلامان زيبا و با هنرى كه در نزد شوهرانشان قرب و منزلتى داشتند رقابت و برابرى كنند.
بيهقى در تاريخ خود ضمن شرح حال محمود، يكى از بوالهوسى هاى او را توصيف ميكند و مى نويسد كه اياز تركى بود از غلامان او كه محبوب و معشوق او بود.
در ايام رنجورى همواره حال اياز به اطلاع سلطان محمود ميرسيد.
روزى نديم ايازنامه اى براى سلطان آورد كه در آن نوشته بود حال اياز بهتر است، تب او قطع شده، حمام كرده و به دستور پزشك شوربا خورده و يك دست شطرنج بازى كرده و گاه استراحت نموده، روى به سوى ديوار كرده، آهى سرد بر كشيد.
محمود گفت آنكه نامه نوشته و آنكه انشاء كرده، هر يك را پانصد چوب بزنيد، زيرا ننوشته اند كه آه اياز از چه سبب بود.
به جز اياز كه هميشه در خدمت محمود براى انجام بعضى فرمايشات او بود، سلطان محمود بر خواهر اياز نيز چشمى داشت و مفتون او گشته بود و ميخواست كه او را به عقد خويش درآورد، ليكن انديشه ميكرد كه مبادا ملوك و سلاطين او را بدان عيب كنند و خواص او را بدان نكوهند.
پس مدتى در آن مى پيچيد.
ابونصر مشكان ميگويد كه شبى در خدمت سلطان بودم. چون مجلس خالى شد، سلطان پاى دراز كرد، پس مرا فرمود كه پاى مرا بمال.
مرا يقين شد كه هرآينه با من سرى خواهد گفت.
پس فرمود: حكيمان گفته اند كه راز از سه كس بايد نهفت، يكى از طبيب استاد، دوم از ناصح مشفق، سوم از خدمتكاران مصلح و عاقل.
فرمود مدتى است كه آن سر پوشيده را ميخواهم كه به نكاح خود در آورم، اما ميگويم كه نبايد كه ملوك اطراف مرا به خفت عقل و ذلت رأى نسبت كنند.
در هيچ تاريخ خوانده اى كه پادشاهان بنده و موالى خود را عقد آورده اند يا نه؟ ابونصر گفت: من خدمت كردم و گفتم در عالم بسيار بوده است و ملوك سامان موالى خود را بسيار در عقد آورده اند، و عالميان اين معنى را جز به كمال عفت و ديانت پادشاه حمل نكنند و براى پادشاه پوشيده نماند كه قباد در آن وقت كه به تركستان ميرفت، در شهر اسفراين دختر دهقانى بخواست كه انوشيروان از او متولد شد و در تاريخ عجم خوانده ام كه بهرام گور دختر گازرى بخواست.
بعد از دو روز سلطان خواهر اياز را در عقد خود كرد.
سلطان مسعود غزنوى
(۴۲۱ تا ۴۳۲)
اين پادشاه نيز كه در نتيجه مبارزه با مدعى ديگر تاج و تخت، يعنى برادر خود محمد، به سلطنت رسيد تابع بخشى از سران لشگرى و مأموران دربارى بود كه وى را در رسيدن، به تاج و تخت يارى كرده بود. «مسعود كه دوران جوانى را در ناز و نعمت و عياشى گذرانده بود پس از صعود به مقام سلطنت نيز بيشتر به زندگى حرمسرا و بادگسارى مشغول بود و به امور دولتى كمتر رسيدگى ميكرد.
قدرت در پايتخت و شهرستان ها عملاً بدست مأموران بى استعداد ولى حريص افتاد.
چيزى نگذشت كه دستگاه رشوه خوار و خودفروش ادارى نفوذ فاسد كننده خويش را در جريان زندگى كشور ظاهر ساخت و در واقع دولت غزنوى را به سوى پرتگاه انقراض و ورشكستگى كشانيد.
مسعود نيز مانند پدر خود محمود، به مال و منال دنيا حرص و آزى تمام داشت، ورجال مملكت هم چون ميدانستند كه سلطان به مصالح ملك و ملت و سعادت توده توجهى ندارد، و تنها راه جلب توجه و محبت پادشاه تسليم پول است، خواه و ناخواه به مردم فشار مى آوردند تا از چپاول طبقات مظلوم و بى پناه مالى گرد آوردند و سهمى از آن را به خزانه سلطان دهند تا او بتواند با خيال راحت، پول هائى را كه با اين وسايل نامشروع از توده مردم گرفته است در راه عيش و عشرت صرف كند و به شعرا و درباريان متملق بدهد.
بيهقى مسافرت پرتجمل مسعود را در ربيع الاول ۴۲۲ هجرى به كرانه جيحون توصيف كرده و نوشته است كه... امير در كشتى نشست و غلامان و مطربان در كشتى هاى ديگر نشسته بودند همچنان براندند تا پاى قلعه.
كوتوال و جمله سرهنگان زمين بوسه دادند و نثار كردند و پيادگان نيز به زمين افتاند و از قلعه بوق ها بدميدند و طبل ها بزدند و نعره ها آوردند و خوان ها به رسم غزنين روان شد، از بردگان و نخجير و ماهى و آچارها و نان هاى پخته.
و امير را از آن سخت خوش آمد.
و مى خوردند و شراب روان شد و آواز مطربان از كشتى ها بر آمد.
و بر لب آب مطربان ترمذ و زنان پايكوب و طبل زن، افزون از سيصدتن دست به كار بردند و پاى مى كوفتند و بازى ميكردند و از اين باب چندان كه در ترمذ ديدم كم جايى ديدم.»
گويند سلطان مسعود از زمان پدرش عيش و عشرت و توجه به زنان را آغاز كرده بود و «... در هرات در باغ عدنانى عشرتكده اى داشت مصور به صور قبيحه كه محمود از اين كار فرزند بسيار آشفته بود كسى را با اختيار تمام به هرات فرستاد تا كشف حقيقت كند و به او گزارش دهد، اما جاسوسان مسعود قبل از رسيدن پيك او را خبر كردند تا در انهدام و پنهان ساختن آن مركز عيش و عشرت اقدام كند و چنين نيز شد.»
اينگونه عشرتگاه را در آن زمان خيش خانه ميگفتند.
دكتر باستانى پاريزى در توضيح اين محل مى نويسد: «خيشخانه، اصطلاحى است كه براى خانه هاى عيش و نوش بزرگان بكار رفته است.
بيهقى در باب خيشخانه سلطان مسعود گويد كه در كوشك باغ عدنانى، مزمل ها ساختند و خيش ها برآوردند.
اين خيش خانه معمولا با تصاوير الفيه و شلفيه آراسته بود.
بيهقى در باب همان خانه كذايى مسعود گويد: و اين خانه را از سقف تا به پاى زمين، صورت كردند، صورت هاى الفيه از انواع گرد آمدن مردان و زنان همه برهنه.
چنان مى نمايد كه متخصص اينگونه نقاشى چينى ها بودند...» دكتر باستانى پاريزى معتقد است كه خيشخانه تحريف شده خوشى خانه است.
يعنى همان جايى كه مردم چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند، يا به عبارتى داراللذت و بيت اللطف ميباشد.
سلطان مسعود با آنكه از وجود زنان بسيارى در حرمسرايش بهره مند بود، با اين حال تن به ازدواج هاى مصلحتى سياسى نيز ميداد، هر چند رغبتى به اينگونه ازدواج ها نميداشت.
مسعود براى آنكه از جانب همسايه شمال شرقى خود آسوده خاطر باشد، دختر قدرخان، خاقان ترك را براى خود، و دختر بغراتكين پسر خاقان را براى مودود پسر و وليعهد خويش يكجا خواستگارى كرد.
مسعود، از جهت اهميتى كه براى ايشان قايل بود، مهرى كه براى اين ازدواج ها معين كرد مقدار پنجهزار دينار هريوه براى همسر خود و سى هزار دينار هريوه براى همسر مودود بوده است.
بايد اضافه كرد كه همسر بغراتكين نيز همه ساله براى سلطان محمود، غلام و كنيزى زيبا ميفرستاد.
فعاليت زنان
با اينكه در عهد غزنويان به علت تعصب مذهبى و عوام فريبى امرا و نفوذ غلامان ماهرو در دل آنان، زنان موقعيت اجتماعى خود را بيش از پيش از كف داده بودند، معذلك مى بينيم كه بلافاصله پس از مرگ محمود، حره ختلى خواهر سلطان محمود، براى روى كار آمدن مسعود دست به يك سلسله فعاليت هاى سياسى ميزند، از جمله طى نامه اى از مسعود ميخواهد تا براى احراز مقام سلطنت هر چه زودتر خود را به غزنين برساند.
مادر مسعود نيز زنى متنفذ و با شخصيت بود و در كار به سلطنت رسانيدن پسرش نقش مهمى به عهده داشته است.
در اين دوره به زنانى كه در توطئه ها شركت داشته اند و برعكس به زنانى كه از لحاظ با سوادى، پارسايى، خانه دارى و خدمت به دستگاه غزنويان معروفيتى كسب كرده اند نيز بر مى خوريم.