Nimrooz
Vol. 18, No. 913, December 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۳ - جمعه ۱ دى ۱۳۸۵
نويسنده بانو داريا اليويه ترجمه واقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

نويسنده بانو داريا اليويه ترجمه واقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
(پولين) از بستر فرود آمد و چون لباس در برداشت محتاج نبود كه لباس بپوشد و كاغذى را كه (آنن كو) براى او نوشته بود دريافت كرد و خواند و يك سكه طلا به زندانبان داد و چگونگى عزيمت محبوسين را از او پرسيد بعد از اين كه بر او مسلم شد كه محبوسين رفته اند زندانبان را مرخص نمود و يك صفحه كاغذ را پاره كرد و چند سطر روى آن نوشت و از خانم صاحب خانه پرسيد آيا كسى هست كه در اين موقع شب اين نامه را به مقصد برساند؟
زن صاحب خانه گفت خانم پسر من نامه شما را به مقصد خواهد رسانيد.
(پولين) فراموش كرده بود كه در سن پطرزبورگ چون روزهاى زمستان كوتاه است و مردم به كارهاى خود نمى رسند شب ها تا نزديك صبح مشغول آمد و رفت هستند و بنابراين كسى تعجب نمى كند كه در دو ساعت بعد از نيمه شب نامه اى دريافت نمايد.
نامه اى كه (پولين) نوشت بعنوان (شورا) بود و ميخواست به وى بفهماند كه قصد دارد فورى از سن طرزبوگ عزيمت كند.
***
بعد از شب نهم و دهم دسامبر سال ۱۸۲۶ ميلادى قلعه (پير- و- پول) بتدريج از محبوسين خالى شد، بعضى از آنها را درقلاع ديگر جا دادند ولى اكثر محبوسين را پيش گرفتند.
از ساعتى كه (آنن كو) و محبوسين ديگر، از جمله دو برادر به نام (موراويف) از پطرزبورگ خارج شدند دوچار وضعى نامطلوب گرديدند.
پاهاى آنها مقيد به زنجير بود و نمى توانستند تكان بخورند ارابه را بدون فنر روى سورتمه ها نصب كرده بودند و همين كه ارابه بر اثر ناهموارى زمين در گودالى ميافتاد مثل اين بود كه تمام مفاصل آنها را جدا مى كنند.
سورتمه ها خيلى تند مى رفتند و هر چهل و هشت ساعت يكمرتبه در حياط يك چاپارخانه، مدت يك شب توقف مى نمود تا اين كه محبوسين غذا بخورند و استراحت كنند.
محبوسين حق نداشتند كه قبل از خروج از خاك اروپا از زندان متحرك خويش خارج گردند و حق نداشتند كه صحبت بكنند.
سرپرست (آنن كو) و برادران (موراويوف) مردى بود كوتاه قد و قوى و فربه و پرخور و الكليست موسوم به (جلدى بين) كه علاوه بر عيوب متعدد دزد هم به شمار مى آمد، از ساعتى كه از (سن پطرزبورگ) حركت كردند نصب هزينه راه محبوسينى را كه باو سپرده بودند، دزديد و همچينين پولى كه مادر آن دو برادر (برادران موراويوف) بوى داده بود كه در راه براى دو پسر لباس گرم و غذا خريدارى كند تصرف نمود.
هر چهل و هشت ساعت يك مرتبه، يك وعده غذا به محبوسين مى داد و در مواقع ديگر، به هر يك لقمه اى از نان سياه مى بخشيد ولى خود او بهر چاپار خانه ميرسيد يك وعده غذاى كامل مى خورد محبوسين كه علاوه بر تحمل رنج سرما، گرسنه هم بودند روز بروز كسل تر مى شدند و چون مى دانستند كه مستحفظى ببرحم دارند لب به اعتراض نمى گشودند.
جاده هاى روسيه به قدرى خراب بود كه حتى در وسط زمستان كه برف همه جا را پوشانيد عبور از دست اندازهاى جاده، توليد مشقات زياد مى كرد.
بعد از چهل و هشت ساعت عبور از آن جاده ها، وقتى محبوسين به چاپارخانه مى رسيدند نه مى توانستند غذا بخورند و نه قادر بخوابيدن بودند، براى اينكه مستحفظ بيرحم نمى گذاشت كه آنها از ارابه خارج شوند در صورتى كه زنجير بر پا داشتند و معلوم است كه وقتى محبوسين با اين وضع مسافرت كنند وضع بهداشت آنها چگونه مى شود.
از روزى كه (آنن كو) از (سن پطرزبورگ) حركت كرد تا روزى كه كوه هاى اورال از دور نمايان شد نتوانست كه يك مشت آب بصورت خود بزند زيرا بهر نقطه كه مى رسيدند، نهرها ورودخانه ها يخ بسته بود و پول هم نداشتند تا اينكه به مهمانخانه اى بروند و درخواست نمايند براى آنها آب گرم بياورند و بفرض اينكه پول مى داشتند (جلدى بين) مستحفظ درنده خوى آنها نمى گذاشت كه در مهمانخانه استراحت كنند.
يك روز صبح كه شب قبل از آن را در راه بودند سورتمه ها از يك سربالائى صعود كردند و وقتى به قله آن رسيدند آفتاب طلوع نمود و چشم (آنن كو) و محبوسين ديگر بيك چاپارخانه افتاد، مستحفظين بانك زدند كه در اينجا مى توانيد از سورتمه ها خارج شويد و محبوسين با پاى زنجير شده از سورتمه ها فرود آمدند و روى زمين راه رفتند و وقتى نظر به مشرق مى دوختند مى ديدند تا چشم كار مى كند جنگل ديده مى شود كه زمين آن سفيد و درخت هاى كاج و صنوبر آن سبز است.
يكى از رانندگان سورتمه شلاق خود را به طرف مشرق دراز نمود و گفت آن جا سيبريه است و اين چاپار خانه اروپا است و از اين جا كه بگذريم، در سيبريه راه خواهيم پيمود.
محبوسين دانستند كه در آن جا مى بايد با وطن و زندگى گذشته وداع كنند و گناه آنها اين است كه روسيه را خيلى دوست مى داشتند و ميخواستند كه براى ملت روسيه، آتيه اى بهتر را بوجود آوردند.
بعد از اينكه وارد سيبرى شدند چون در روسيه اروپا نبودند مستحفظين در چاپارخانه ها اجازه فرود آمدن از سورتمه ها را به محبوسين ميدادند ولى همچنان دو پاى آنها بسته به زنجير بود.
گاهى از رودهائى منجمد عبور مى كردند و زمانى چند روز از وسط جنگل ميگذشتند و آن قدر رود و جنگل و درياچه در سر راه محبوسين پديدار شد كه حساب آنها از دستشان به در رفت، از شهرهائى موسوم به (توبولسك) و (اير كوتسك) گذشتند و بعد از اين كه به شهرها مى رسيدند پليس محلى، اوراق محبوسين راوارسى مى نمود و براه مى افتادند.
محبوسين نمى دانستند كه آنها را به كجا مى بردند و مستحفظين هم چيزى از اين مقوله نمى گفتند و بر اثر توالى شب و روز اين فكر براى محبوسين بوجود آمده بود كه تا پايان جهان در آن جاده بى انتها مشغول راه پيمائى خواهند بود.
گاهى (آنن كو) و رفقاى هم حبس او، از مأمورينى كه با آنها بودند مى پرسيدند كه مسافرت ما در كجا خاتمه خواهد يافت ولى آنها جواب نمى دادند يا مى گفتند ما اطلاع نداريم و بايد بعد، به ما دستور بدهند.
يك شب، بعد از اين كه بيك چاپارخانه رسيدند (جلدى بين) آنقدر مشروب خورد كه نتوانست سوار سورتمه شود و ناگزير او را بالا كشيدند.
(آنن كو) وقتى ديد آن مرد مست شده فرصت را غنيمت شمرد تا اين كه از وى بپرسد مقصد نهائى اين مسافرت كجاست؟
(جلدى بين) گفت آيا خيلى عجله دارى كه زود بمقصد برسى؟ (آنن كو) گفت ما بالاخره بايد بدانيم كجا مى رويم و اگر مقصد ما چين هم باشد بايد مطلع شويم.
(جلدى بين) گفت براى اين كه بميريد محتاج نيستيد تا چين برويد بلكه تا (چيتا) خواهيد رفت و براى بقيه عمر در (چيتا) زندگى خواهى كرد و همان جا نيز خواهى مرد.

ساناز فرجى
همقفس
با نزديك شدن امتحان ها من و ستاره كمتر فرصت داشتيم به يكديگر بپردازيم، بيشتر مشغول درس هايمان بوديم، هر چه جلوتر مى رفتيم درس ها سنگين تر مى شد. ستاره استعداد خيلى خوبى داشت، خيلى بهتر از من درس ها را مى فهميد، مهرداد و ستاره كمك خوبى براى من بودند، اكثراً سه نفرى مى نشستيم و درس مى خوانديم چون بيشتر واحدهايمان مثل هم بود.
مهرداد هنوز توى رفت و آمدهايش به شدت مشكل داشت و براى همين زياد نمى توانست كه با ما باشد، خصوصاً از زمانى كه من ازدواج كرده بودم، مهرداد رفت و آمدهايش را با من كمتر كرده بود. پدرش اجازه نمى داد، نمى دانم چرا ولى حتماً او هم دلايل خاص خودش را داشت.
يك روز كه با ستاره توى اتاق نشسته بوديم و درس مى خوانديم احساس كردم ستاره يكى، دو ساعتى است كه به چيزى مى انديشد، اصلاً حواسش به درس نبود. گفتم:
-از چيزى ناراحتى؟
-نه، داشتم فكر مى كردم.
-به چى؟
-تو فكر مى كنى بهروز الان كجاس؟
-بهروز؟ نمى دونم، چى شد كه ياد اون افتادى؟
-دوست دارم بدونم بعد از بلائى كه سر من آورد چه حالى داره؟ ولى از وقتى رفته ديگه هيچ خبرى ازش ندارم.
دوست دارى ازش خبرى بشه؟
-نه، ولى دوست داشتم سر خورده و پشيمون بشه، اما شنيدم زندگى خوبى داره، خيلى هم راضيه.
-اين تورو ناراحت مى كنه؟
-آره، دلم مى خواست بياد به دست و پام بيفته، دوست داشتم بدونم كه زجر مى كشه، همه درها به روش بسته اس، ناتوانه، درمونده اس.
-تو كه سنگدل نبودى! زجر كشيدن اون چه چيزى به تو مى ده؟ غرورت رو ارضاء مى كنه؟ اون هر آدمى كه بوده و هر كارى كه كرده گناهش گردن خودشه، تو بايد فراموشش كنى، بذار زندگيش رو كنه، چرا با فكر كردن به اين كه زندگى خوبى داره يا نداره ذهن خودت رو خسته مى كنى؟ هيچكس توى دنيا نيست كه تاوان اشتباهش رو نده، اگه بهروز كار اشتباهى كرده باشه دير يا زود جوابش رو مى گيره. خدائى كه توى وجود همه ماست سراپا عدالته، هيچ گناه يا ثوابى بى جواب نمى مونه، تو فقط بايد از ته دل آرزو كنى كه بهروز يه روز متوجه اشتباهش بشه، همين، تو حالا خوشبختى، خودت هميشه مى گى كه خوشبختى، اين برات كافى نيست؟
-آره، من خوشبختم و اين خوشبختى رو مديون توأم، هميشه رفتار تورو با بهروز مقايسه مى كنم، توى اين مقايسه ها هميشه تو پيروز مى شى، هميشه بهروز در مقابل تو توى ذهنم كم مى ياره. هيچ وقت نشده بود رفتارى كه تو همون روز اول با چند تا از پسراى دانشگاه كردى از بهروز ببينم، اون به نگاه هاى هرزه بعضى از مردها بى اعتناء بود، حتى به متلك هايشان هم اعتناء نمى كرد. مى گفت يه نگاه به طرف بنداز! ارزش نداره به خاطرش خونمون رو كثيف كنيم، ولى من مرد مى خواستم، تكيه گاه مى خواستم، نمى تونستم ببينم كه مرد زندگيم در مقابل اين نگاه ها و حرف ها ساكت بشينه، اميدوارم حرف هامو بفهمى، هيچ كدوم از كارهائى كه تو براى من مى كنى بهروز نكرد، مى دونم كه به خاطر من خيلى سختى مى كشى، ازت ممنونم. تو همه كارهات قشنگه، حرف گوش كردن هات، مردونگيت، محبت هات. تو براى من همه چى رو كامل كردى، حق با توئه، مثل هميشه، من نبايد آرزوى ناتوانى بهروزرو بكنم، مهم اينه كه الان تو پيش منى و اين براى من يعنى همه چى؟
توى تعطيلات ترم، من و ستاره با روياجون و آقاى حكمت يك هفته به شيراز و اصفهان رفتيم، خيلى خوش گذشت. تمام خستگى امتحان ها از تنم درآمد. من و ستاره روزبروز بيشتر به هم وابسته مى شديم. طاقت يك لحظه دورى از همديگر را نداشتيم. همه يك جور خاص به رابطه ما نگاه مى كردند، بعضى ها با ديده تحسين، بعضى ها با ديده حسرت، خوشبخت ترين مرد روى زمين بودم، محبتى كه ستاره به من مى كرد مستم كرده بود. مثل دو تا پرنده كوچولو بوديم كه فقط با وجود هم زنده اند. ستاره حالش خيلى بهتر شده بود.
حساسيتش نسبت به من كمتر شده و كمتر پاپى ام مى شد، اعتمادش روزبروز بيشتر مى شد و همه چى خيلى خوب پيش مى رفت تا اين كه آن اتفاق افتاد.
تقريباً دو ماه تاپايان سال سوم دانشگاه مانده بود، آن روز من و ستاره از صبح تا غروب كلاس داشتيم. بعدازظهر كه ستاره را جلوى خانه شان پياده كردم و خودم به خانه مان رفتم، هنوز نرسيده بودم كه ستاره با من تماس گرفت، زبانش بند آمده بود و نمى توانست درست صحبت كند.
-الو؟... الو؟...
-افشين، بيا، بيا.
-ستاره؟ توئى؟ چى شده؟ چرا هراسونى؟
-پدرجون... نفس نمى كشه، زود بيا.
-خودت رو كنترل كن، زنگ بزن اورژانس، من خودمو مى رسونم.
مثل برق برگشتم. آمبولانس هنوز نيامده بود، ستاره آمده بود توى كوچه و بى امان فرياد مى كشيد. در خانه باز بود، دويدم بالا، يكى، دو تا از همسايه ها رفته بودند بالاى سر آقاى حكمت. با كمك هم سريع گذاشتيمش توى ماشين، دو تا از مردها هم سوار شدند، ستاره آنقدر جيغ مى كشيد كه ترجيح دادم او را با خودم نبرم. از خانم هاى همسايه كه تو كوچه جمع شده بودند خواستم مواظبش باشند، آقاى حكمت فوت كرده بود. عجله ما براى رساندنش به بيمارستان بى فايده بود. بيش از حد سنگين شده بود، خودش را خيس كرده بود، صورتش سياه و كبود و بدنش كاملاً سرد شده بود، ولى توى اون لحظه آدم همه اش فكر مى كند ممكن است اميدى باشد. وقتى رسيديم به سرعت برديمش توى بيمارستان. پدرجان ستاره مرده بود، جنازه رو بردن سردخونه تا فردا صبح دفنش كنيم.
وقتى برگشتيم ستاره خانه بود. همسايه ها حسابى دورش را گرفته بودند، نشسته بود وسط اتاق و به سر و صورتش مى زد.
مى خواستم او را به خانه خودمان ببرم، نمى توانست آنجا بماند، خصوصاً با وضعيت روحى كه داشت. وقتى بلندش كردم خودش را انداخت توى بغلم و بى امان گريه كرد. حالش خيلى بد بود فكر كردم بهتر است او را به كلينيك ببرم تا به او آرامبخش تزريق كنند، بعد از تزريق آرامبخش و خوردن مسكن هاى قوى نيم ساعتى توى كلينيك بستريش كردند، ديگر جيغ و داد نمى كرد ولى يكريز اشك مى ريخت.
-ستاره خانوم آروم باش، دنيا كه به آخر نرسيده، مگه با گريه تو اون خدابيامرز زنده مى شه؟
خدابيامرز، چقدر راحت مى تونى اينو به زبون بيارى!؟ چقدر راحت مى تونى با اين قضيه كنار بيائى؟! پدرجون تنها اميد من بود، بهت گفته بودم اگه طوريش بشه من مى ميرم، نگفته بودم؟
-گفته بودى ولى مرگ حقه، من و تو همديگه رو داريم، پدرجون هم حتماً خيالش از بابت تو راحته، من تكيه گاهت مى شم ستاره، مثل پدرجون، خواهش مى كنم آروم باش، ديگر كارى از دست من و تو ساخته نيست.
قبل از اين كه ستاره را به خانه ببرم با رويا تماس گرفتم و جريان را گفتم. وقتى رسيديم خانه توى بغل رويا خيلى گريه كرد. آن شب خيلى به ستاره سخت گذشت، حتى پدر هم كارى از دستش برنيامد، ستاره براى پدر احترام خاصى قائل بود ولى بى توجه به دلگرمى هاى پدر همانطور ضجه مى زد و بلند بلند گريه مى كرد.
فرداى آن روز من و مهرداد از صبح زود رفتيم دنبال كارهاى كفن و دفن و مراسم خاكسپارى، پيرمرد بيچاره توى يك روز چند بار پشت سرهم سكته كرده بود و بالاخره هم دارفانى را وداع گفت. دلم نمى خواهد از آن روز تلخ زياد تعريف كنم. ستاره تمام بهشت زهرا را گذاشته بود روى سرش. حق داشت، از زمانى كه يادش مى آمد پدربزرگش تنها حامى زندگيش بود، به خاطر ستاره خودش را به آب و آتش زده بود.
وقتى مراسم تمام شد ستاره را با مهرداد فرستادم خانه مان. مراسم در خانه ما برگزار شد. خودم رفتم سر خاك مادرم، يك دل سير گريه كردم. بغض گلويم را فشار مى داد. سر خاك آقاى حكمت به خاطر ستاره خيلى خودم را كنترل كرده بودم، از خدا خواستم آرامش را به قلب محبوبم برگرداند، ستاره به خاطر بيمارى كه پشت سر گذاشته بود تحمل يك چنين دردى را نداشت.
تا روز سوم ماجرا همينطور پيش رفت. تمام تلاش من و رويا جون براى آرام كردن ستاره بى نتيجه ماند. ناچار پيش دكترش رفتيم تا قرص هاى مسكن قوى ترى برايش بنويسد، همه مان نگران بوديم كه بيمارى ستاره دوباره شروع بشود ولى خوشبختانه بعد از چند روز وضعيت ستاره بهتر شد. مراسم هفتم در خانه خود آقاى حكمت برگزار شد، بعد از مراسم هر كارى كردم نتوانستم ستاره را با خودم از آنجا ببرم، در نتيجه مجبور شدم پيشش بمانم.
روزهاى اول رفتار ستاره با من خيلى سرد بود ولى كم كم روحيه اش بهتر شد و به وضعيت جديدش خو گرفت. درست است كه بعضى وقت ها ناخودآگاه گريه اش مى گرفت و يا بعضى روزها جلوى عكس پدرجان گريه مى كرد ولى دكترش مى گفت كه اين حالت براى آدم هائى مثل او طبيعى است، كمى طول خواهد كشيد تا از آن فشار روحى بيرون بيايد. تقريباً هر روز روياجون و مهرداد مى آمدند و به ما سر مى زدند. ديدن آنها روحيه ستاره رو بهتر مى كرد. ستاره اكثر خانه بود يا من و رويا او را بيرون مى برديم. به كلاس هايش نمى آمد، مى گفت نمى تونم جو كلاس رو تحمل كنم.
روزهاى اول اصلاً نمى توانست وجود مرا هم كنار خودش تحمل كند، من هم زياد به او نزديك نمى شدم، به مرور روابط مان به حالت اوليه برگشت. صبح ها با هم صبحانه مى خورديم، شوخى مى كرديم، حرف مى زديم، مى خنديديم، مى رفتيم بيرون و من دوباره اجازه داشتم دست هاى پر مهر همسرم را ببوسم.
وضعيت امتحان هاى ستاره مثل هر ترم نبود، با اين كه من و مهرداد خيلى سعى كرديم كمكش كنيم ولى نتيجه خوبى نگرفتيم. مهرداد در اصل شده بود معلم خصوصيش، خيلى از وقتش مى زد و به ستاره درس مى داد. ولى ستاره خراب كرد و مجبور شد تابستان واحد بگيره.
از مدت صيغه نامه مان فقط يك ماه مونده بود. من دوست داشتم آخر تابستان ازدواج كنيم و برويم سر زندگيمان. آنطور بهتر بود مى دانستم پدر و روياجون موافقت مى كنند ولى از جانب ستاره مطمئن نبودم. به ستاره هيچ پيشنهادى براى عروسى نكردم، مى دانستم راضى نيست، كار درستى هم نبود چون از فوت آقاى حكمت فقط پنج ماه مى گذشت. فكر ديگرى به خاطرم رسيد.
-ستاره از مدت صيغه نامه مون فقط يك ماه مونده، به خاطر اتفاقى كه براى پدرجون افتاده موافقى بريم و مدتش رو يك سال تمديد كنيم؟ اون وقت مى تونيم تا سال پدرجون منتظر بمونيم.
ستاره نگاهى با عطوفت به من كرد و با دست هاى ظريفش صورتم را نوازش كرد...
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •