Nimrooz
Vol. 18, No. 913, December 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۳ - جمعه ۱ دى ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى
تغيير قيافه مثل «لباس كهنه» فروشان كوچه هاى تهران
دكتر مصطفى الموتى
دكتر احمد هومن و برادرش دكتر محمود هومن
دكتر رضا قاسمى
به انگيزه محاكمه و صدور حكم اعدام صدام حسين
ظهور و سقوط يك ديكتاتور (بخش هفتم)
-آيافوت ناگهانى شاذل طاقه وزيرخارجه عراق بر اثر يك توطئه رخ داد و او هم يكى از قربانيان صدام حسين بود؟
-پى آمد مذاكرات نيويورك چه بود؟
-گفتگوى ما در استانبول با طالب شبيب وزيرخارجه اسبق عراق و سفير وقت آن دولت در آلمان ناظر به چه مسائلى بود؟
-مذاكرات بعدى وزيران خارجه در كنفرانس وزراى خارجه دول اسلامى در استانبول چه نتايجى داشت؟
-مذاكرات دكتر خطيبى مديرعامل جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران با همتاى عراقى اش در ژنو در چه زمينه اى بود؟
-چرا اعليحضرت فقيد دستور دادند كه يك مقام وزارت خارجه در پوشش عضو شير و خورشيد سرخ دكتر خطيبى را در اين مأموريت همراهى كند؟
-چگونه عراقى ها عامل قتل سپهبد حروان تكريتى را به عنوان سفير به تهران فرستادند؟!
***
در پوشش عضو جمعيت شيروخورشيد سرخ با مرحوم دكتر حسين خطيبى در مأموريت ژنو همسفر شدم.
آن زنده ياد در مذاكره با همتاى عراقى اش سخت دلواپس و نگران بود

خاطرات حميد زرگرى
تغيير قيافه مثل «لباس كهنه» فروشان كوچه هاى تهران
004068.jpg
زرگرى
گيج و مات به اين شيرمرد نگاه كردم. او و سروان محقق زاده و دو افسر ديگر هوائى در زندان دژبان بودند. بعد از كودتاى ۲۸ مرداد او و محقق زاده تيرباران شدند. يادشان زنده.
افسر نگهبان چنين وانمود كرد كه چيزى نشنيده است و در جائى اين حادثه را كه به ضرر من بود بازگو نكرد. مرزبان، روح تازه اى در كالبد من دميد. صداى او در گوشهايم طنين انداز بود. پيروزى با ما است.
ما در انتظار ادامه بازپرسى و شكنجه و غيره حالا در دادگسترى در مقابل بازپرس سويل نشسته ام.
بازپرس شروع كرد:
چون اتهام شما سياسى است اين امر در صلاحيت دادگسترى است.
نفسى به راحتى كشيدم. در واقع معجزه شده بود.
بازپرسى كمى كوتاه تر از فرماندارى نظامى تكرار شد. عضويت خود را در حزب توده ايران باز منكر شدم. و مطالبى را كه به بازپرس نظامى گفته بودم تكرار كردم.
بازپرس ادامه داد:
چون مدركى بر عليه شما وجود ندارد كه عضويت شما را در حزب توده ثابت كند با ضمانت ده هزار تومان مى توانم شما را آزاد بكنم به شرطى كه نبايستى حومه تهران را ترك بكنيد.
بعد از اين بازپرسى باز مرا به زندان برگرداندند. با رفقايم پرويز موتمنى آذر و هوشنگ اعزازى و جعفر طيبى نيز به اين شكل عمل شده بود.
البته من يك امتيازى نسبت به رفقا داشتم و آن اين بود كه به بازداشت خود كتبا اعتراض كرده بودم و بدين علت با ضمانت قبل از آنها از زندان آزاد شدم.
رمز آزادى ما در ارتش بى سابقه بود. پرونده ما در ارتش به سرهنگ فضل اللهى رجوع مى شود.
او يكى از دادستانهاى ارتش بود. او كه عضو سازمان افسرى ما بود در زير پرونده مى نويسد:
نظر به اينكه اتهام سياسى است بايستى دادگسترى كشور رسيدگى كند.
بعد از لو رفتن سازمان افسرى او نيز زندانى مى شود و بخاطر ما او را سخت شكنجه مى دهند.
ضامن من آقاى نا صرآراد پسر سروان آراد بود كه صحبت او شد. دوست صميمى من بود. هميشه با هم در بحث سياسى بوديم. او هميشه سعى مى كرد مرا از راهم و از افكارم دور كند.
ضمانت رفقاى ديگر را حزب ترتيب داده بود.

بلاتكليفى
بعد از آزادى از زندان خود را به فرمانده دانشگاه نظامى سرهنگ جاهد معرفى كردم. با من سرد و غريبه بود. از اينكه يك فرمانده خوب و مهربان را از دست دادم متأسف بودم. زندگى جز اين نيست او بمن گفت خود را به ستاد ارتش معرفى بكنم. تمام همدوره هايم دانشگاه را تمام كرده و در شهر هاى مختلف به خد مت مشغول بودند. سرهنگ جاهد گفت كه بايستى از نو دوره دانشگاه را تمام بكنم. اگر جريانات ديگرى اتفاق نمى افتاد دوره دانشگاه در تهران بسيار مطلوب بود ولى افسوس.
در ستاد بما گفتند كه آخر هر ماه براى دريافت حقوق به ستاد رجوع كنيم. كلت ما را ديگر بما ندادند.
بدين شكل مرخصى نامحدود ما با حقوق شروع شد.
از ناصر خان آراد خيلى تشكر كردم. بمن توصيه كرد كه اگر باز بسراغم آمدند فرار نكنم او گويا
دوستان زيادى در ارتش د ارد و مرا نجا ت مى دهد. روزى مرا پيش ر ئيس ركن چهار ارتش
برد. دوست ناصر خان بود. او از جريان ما كاملا مطلع بود. با بر خو ر د سطحى و كنايه مسخره آميز برخلاف سرهنگ در موقع بازپرسى گفت:
از سبيل هايش ييدا است كه اهل سياست نيست.
رفتار دوستان و همدوره ها نسبت به من مختلف بود. امير همدوره ام جريان ديگرى داشت. او ريز هيكل و ظريف و رفتار بسيار سنجيده و پسنديده اى داشت. در دانشكده گاهگاهى روزهاى جمعه از مرخصى بر نمى گشت. تختخواب او در آسايشگاه كه روبروى من بود خالى مى ماند. وقتى كه پيدايش مى شد خود روانه زندان مى شد. روزى فرمانده از او پرسيد كه چرا بموقع بدانشكده برنگشته است؟
جواب داده بود: جناب سروان الكل بدنم كم شده بود!
در سال دوم روزى مرا به خانه اش دعوت كرد. روز پنجشنبه بعد از ظهر، خانه شان را در بازار تهران پپدا كردم. خيلى كنجكاو بودم. درباره اش چيزى نمى دانستم. او كناره گير و با كسى رابطه نزديك نداشت. در را برويم دختر جوان سياه چشم و سياه مو باز كرد. با خود گفتم حتما خواهر امير است.
در جواب سلامم گفت:
بفرمائيد امير خان نيم ساعت ديگر مى آيند بفرمائيد تو.
از بيرون و اندرون گذشتيم و مرا به اطاق بزرگ و مفروش با قالى و قاليچه هاى زيبا راهنمائى كرد.
روى زمين در روى تشكى نشستم. اطاق بدون ميز و صندلى بود. مدتى نگذشت كه مردى غول هيكل و شاپو بسر وارد اطاق شد.
سلام و عليكم حميد خان خيلى خوشبختم
روى زمين نشست و ادامه داد.
امير خان خيلى صحبت شما را كرده است، خلاصه ما مخلصيم.
دختر خانمى كه در را برويم باز كرده بود با يك سينى در دست وارد شد. نيم بطر ودكا با دو ليوان و خوراكى. بطرى را در دو ليوان خالى كرد. ليوان خود را بلند كرده و بسلامتى من بالا كشيد.
من هم براى اينكه باعث خجالت امير نشوم استكان خود را بالا كشيدم.
قرار شد به شهر برويم. در لاله زار در كنار بار ماكسيم كافه رستورانى با اركستر خوب آذربايجانى بود. محل جاهلان و عرق خور هاى تهران. موقع ورود به امير خوش آمد گفتند. جاهل همراه ما پيش مرگ امير بود. ميزى براى ما آماده شده بود. امير و جاهل با آن هيكل ريز و ظريف اش. در عوض پيش مرگش سه برابر امير بود. او در كنار ما ساكت نشسته بود. من و امير در لباس شخصى بوديم. در حدود ساعت يازده شب با تاكسى به نزديكى هاى شهرنو تهران رفتيم. مهمان «رفيق شخصى» امير بوديم. امير او را «نشانده» و يك ويلا برايش اجاره كرده بود. پرى عشق امير كمى مى لنگيد. شيرازى بود. به او پرى لنگه مى گفتند. از امير مسن تر بود لطيف و زيبا. پرى يك اركستر آذربايجانى و يك خانم را كه دوستش بود دعوت كرده بود. شب خوب و تاريخى.
بدين شكل رابطه دوستى مابين من و امير برقرار شد.
پدر امير فوت كرده و سرمايه زيادى براى او و دو برادرش گذاشته بود. برادر بزرگترش پزشگ بود. برادر كوچكتر دانش آموز دبيرستان و در كلاس يازدهم. اين دو برادر در خانه زيبائى در روبروى دانشگاه تهران زندگى مى كردند.
امير از برادر كوچك گله داشت و مى گفت: گويا توده اى است و كتابهاى عجيب و غريب مى خواند. از من خواست تا برادر او را از اين كار منصرف بكنم. جريان برعكس شد. به امير توصيه كردم كه برادرش خيلى با سواد و با هوش است خوب است او هم كتابهاى برادرش را بخواند. خلاصه به تدريج امير هم به برادرش و بما پيوست. مرتب روزنامه مردم را مى خو اند و به سازمان ما كمك مالى مى كرد. و بمن مى گفت
حميد ترا بخدا اسم مرا جائى ننويس.
به او قو ل دادم كه مسئله فقط ما بين من و او است. و واقعا هم همين طور بود. در زندان بار ها به يادش بودم و فكر مى كردم كه چقدر در هول و هراس است. بعد از آزادى از زندان به سراغش رفتم. مرا بغل كرد و گفت كه چقدر خوشحال است. او را مطمئن كردم كه كسى از رابطه من و او اطلاع ندارد و هيچگونه ترس و واهمه اى نداشته باشد.
امير جاهل و ثروتمند احساسات پاك و انساندوستى داشت.

اولين بوسه
شوشان ديگر همسايه ما نبود. به چهارراه حسن آباد نزديك كارخانه خود رفته بودند. در يك روز اردى بهشت او را ديدم. باران امده بود هواى تهران آفتابى و نم دار بود. با هم به خارج تهران به طرف شميران رفتيم. در دامنه تپه اى در كنار هم نشستيم. كتاب درسى خودش را آورده بود و مى خواست كه به او كمك بكنم. لباس سفيدى به تن داشت. مانند بهار زيبا بود. لرزش او را در كنارم احساس مى كردم. يكباره او را در آغوش كشيده بوسيدم. بوسه اول بعد از سه سال آشنائى. او بلند شد و شروع كرد به دويدن و مى گفت:
حيف شد، خراب كردى، عشق ما را خراب كردى!
چندين روز لطافت و شيرينى و بوى بوسه او را بر لبانم حس مى كردم. عشق بدون بوسه نيز زيبا است
ياد يار، ديدار عشق، طپش هاى دردناك قلب، زندگى در رويا، آرزوى ديدار يار و در آغوش كشيدن او همه عشق نام دارد و اين حسرت و رنج زيبا است و خوشبختى نام دارد.
تا كودتاى ۲۸ مرداد چند بار بيشتر او را نديدم.

كودتاى ۲۸ مرداد

بعد از لو رفتن شاخه ما هوشنگ قربانى نژاد رابط حوزه ما بود. هوشنگ رفيق و دوست صميمى من بود. او به من گفت كه مسئول حوزه بجاى اعتصامى من هستم. ما چهار نفر بعد از آزادى از زندان خيلى با احتياط همديگر را مى ديديم ولى حوزه نداشتيم.
ايران در آستانه حوادث مهم بود. اين احساس همه بود. ا گر كودتا شود حزب چگو نه عمل خواهد كرد؟. حزب شروع به آموزش نظامى افراد كرده بود. اين آموزش را از كادرهاى حزب شروع كردند. مسئولين محل و غيره. از آموزش كلت شروع كرده بوديم. هوشنگ در اختيار ما چهار نفر كلت گذاشت زيرا كلت هاى ما را موقع بازداشت گرفته بودند و ما شروع به آموزش رفقاى كادر كرديم. آنها بعد از آموزش به افراد ديگر ياد مى دادند.
كيانورى در خاطرات خود مى گويد كه حزب بعد از كودتاى ۲۸ مرداد شروع به آموزش نظامى رفقا كرد. اين درست نيست. اين تعليمات همانطور كه گفته شد قبل از كودتا و از ماه اردى بهشت سال ۳۲ شروع شده بود.
در روز كودتا من در خارج از تهران در دماوند بود م. فورى به تهران برگشتم و با رفقا تما س گرفتم شاه سونى همدوره ام افسر زرهى كه ماموريت اش در شيراز بود در آنموقع در تهران و در خانه ما بود. روز ۳۱ مرداد شريف به من گفت كه حزب مى خواهد عمل متقابل انجام دهد و قرار است من و تو در اشغال راديوى تهران شركت كنيم. قرار شد از جزئيات قبل از شروع عمليات مرا مطلع كند.
برادرم جواد نيز كه توده اى بود با رفقاى سه راه طرشت و سلسبيل آماده عمليات نظامى بودند.
قرار بود نصف شب عمليات شروع شود. من و پرويز و جواد و پدرم در پشت بام نشسته منتظر پيك بوديم بالاخره پيك آمد و گفت كه برنامه عوض شد و كارى انجام نخواهد گرفت.
پدرم به من گفت:
حميد ديگر دنبال اينها نرو به ما خيانت شد.
هوشنگ قربانى نژاد روزى حامل پيامى از سازمان افسرى به من بود. سئوال كرده بودند آيا آمادگى براى يك مأموريت مهم د ارم يا نه؟ جواب من مثبت بود. مأموريتى كه صحبت آن خواهد شد عبارت بود قيام نظامى از جنوب. اين سئوال قبل از ۲۸ مرداد از من شده بود. نقشه قيام بر عليه شاه در برنامه
حزب توده بود.
درباره شكست نهضت ضد استعمارى ايران صاحب نظران مطالب زيادى نوشته اند. تفسير و تحليل اوضاع سياسى آن روز در مرداد ماه و يا قبل از آن خارج از نگارش خاطرات من است. بطور مختصر نظر من اينست كه دو نيروى قابل ملاحظه با كودتا وجود داشت:
نيروى اول جبهه ملى و در رأس آن دكتر محمد مصدق بود. در عرض سالهاى ۳۰ و ۳۱ مردم ايران بخصوص در تهران با فداكارى بى مانند از دكتر مصدق پشتيبانى كرده و تمام نقشه هاى شاه و آمريكا و انگليس بهم خورد. شاه از ايران فرار كرد. مردم او را نمى خواستند بلكه جمهورى مى خواستند.
رهبر مردم مصدق با خواست مردم در تضاد بود. دكتر فاطمى وزير امور خارجه آنوقت، به دكتر مصدق مى گفت آقا منتظر چه هستيد جمهورى را اعلام كنيد. اما دكتر مصدق پشت قرآن را امضا كرده و به سلطنت وفادار بود. عوض اعلام جمهورى موقع رفتن شاه از ايران شوراى موقت سلطنت را تشكيل داد. نماينده حزب توده قدوه و خسرو قشقائى در روز ۲۵ مرداد مصدق را ملاقات كرده و پشتيبانى خود را از او اعلام كردند. قشقائى به او قول داد كه دو هزار سوار مسلح از جنوب بياورد.
دكتر مصدق عوض كمك به توسعه مبارزات خيابانى كه او را در واقع حفظ كرده بود برعكس در روز هاى ۲۶ و ۲۷ مرداد هرگونه تظاهرات را قدغن كرد. او ترسى از حزب توده نداشت زيرا مى دانست كه حزب توده قدرت در دست گرفتن حكومت را ندارد و روسها نمى خواهند در ايران درگير شوند. بعضى ها مى گويند كه مصدق بعلت پيرى، قدرت و اراده يك رهبر را نداشت مبارزات دكتر محمد مصدق قبل از كودتا و محاكمه او بعد از كودتا نشان داد كه مرد شجاع و با اراده اى بود.
آنچه را كه اكثريت مردم و دوستان و مبارزين نزديك او مى خواستند او نمى خواست او وفادار به سلطنت و مشروطه بود. نتيجه سياست او شكست مردم بود و پيروزى كودتا مسير تاريخ ما را عوض كرد.
نيروى دوم حزب توده ايران و سازمان افسرى و درجه داران ارتش بود. حزب در حدود هفصد و پنجاه نفر افسر و سه هزار و پانصد نفر درجه دار در ارتش داشت. كيانورى مدعى است كه افسران وابسته به حزب توده اكثرا دكتر و مهندس و دفترى بوده اند. ما دسترسى به مهمات و اسلحه داشتيم.
در تخت شاهى در توپخانه افسران بى شمار داشتيم. ربودن اسلحه از سربازخانه ها براى ما كار آسانى بود.
در سال ۱۳۳۳ در تهران (بعدا در اين مورد صحبت خواهد شد) با هوشنگ قربانى نژاد و ايرج ايروانى كه هر دو افسر زرهى و جزء هنگ زرهى تهران بودند ملاقات داشتم. در اين
ملاقات اين دو رفيق به من گفتند كه خانه دكتر مصدق را آنها و دو افسر ديگر كه از رفقاى ما بودند بمباران كردند. پنج تانك روز ۲۸ مرداد به خانه دكتر مصدق حمله كرده بود. از پنج نفر چهار نفر عضو سازمان ما بودند. در آن شب ايرج ايروانى گريه مى كرد و مى گفت بعد از سقوط دولت دكتر مصدق به همه ما ها كه خانه او را بمباران كرده بوديم يك درجه لياقت و شجاعت دادند.
هوشنگ قربانى نژاد مى گفت كه قبل از كودتا افسران ضد شاهى و مصدقى در هنگ زرهى به ما مى گفتند كه اگر مسئله اى پيش آمد مى توانيد روى ما حساب بكنيد. او هم چنين مى گفت كه قبل از كودتا چندين بار از رهبرى سازمان افسرى پرسيديم كه ا گر بما دستور حمله بر عليه دكتر مصدق داده شود چكار بايستى بكنيم جوابى دريافت نكرديم.
بعد از كودتا هنوز رفقاى ما مسئوليت هاى بزرگ داشتند. هوشنگ قربانى نژاد با پنج تانك خود مأمور حفاظت راه آهن تهران بود. ستوان مهاجر عضو سازمان ما آجودان سرلشگر زاهدى رهبر كودتا و ر ئيس دولت بود كه مى توانست به آسانى او را نابود كند.
حزب توده ايران مى توانست كودتا را درهم بشكند و همانطور كه قبل از كودتا مى گفتند كودتا را به ضد كودتا تبديل مى كنيم عمل بكند. ولى اين كار نشد. سازمان افسرى در بند حزب توده بود. افسران در جريان دستگيرى و محاكمه نشان دادند كه لياقت و شجاعت و اراده قوى دارند. اگر مستقل بودند
مى توانستند خود بانى عمل شوند.
عمل و كار كرد رهبرى حزب توده ايران را بايستى در سياست شوروى سابق در ايران جستجو كرد. بعد از وقايع آ ذربايجان و عقب نشينى استالين در مقابل آمريكا شوروى مايل نبود كه از يك حكومت طرفدار خود در ايران پشتيبانى كند.
رهبرى حزب توده بدون مشورت با شوروى كارى انجام نمى داد.















فصل سوم
دوران اختفا
بعد از پيروزى كودتا من و رفقا يم در انتظا ر دستگيرى جديد بوديم. سازمان افسرى بما دستور داده بود كه اگر به سراغ مان آمدند فرار كرده و مخفى بشويم. چند روز بعد از كودتا در نزديكى دژبان ارتش با رفقا قرار داشتم. پرويز نيامد. وقتى منتظر او بوديم يكى از همدوره هاى ما كريمى كه تصادفا از آنجا رد مى شد بعد از سلام و عليك به ما گفت:
بچه ها سرلشگرى در ستاد ارتش مرا صدا كرد و به ترتيب به غير از پرويز اسامى شما سه نفر را برد و مى خواست به بيند كه آيا من يكى از شما هستم يا نه؟ وقتى ديد نيستم گفت برو.
طيبى گفت بچه ها خروس ما خواند.
قرار شد يكساعت ديگر همديگر را در خيابان نادرى به بينيم و اين اشتباه بزرگ من بود زيرا نادرى مركز قرار و مدار افسران بود. بعد از تماس با سازمان قرار شد همه مخفى بشويم. بخانه خواهر پرويز كه در چهارراه مخبرالدوله بود، رفتم تا سراغ پرويز را بگيرم. پرويز را دستگير كرده بودند. به طرف نادرى رفتم. در اسلامبول جلو مغازه بزرگ ماهى فروشى ديدم كه سروان فهمى مأمور دستگيرى ما با سه دژبان مسلح جعفر طيبى را دستگير كرده و به طرف لاله زار نو در حركت اند.
طيبى مرا ديد. و با اشاره به من فهماند كه فرار كنم. كلاه افسرى را از سز برداشته و با يك عقب گرد شروع به فرار كردم. در اسلامبول شلوغ و پر از مردم و اتوموبيل گم شده خود را به چهارراه
مخبرالدوله رساندم. خوشبختانه يك تا كسى خالى در انتظار چراغ سبز بود. پريدم توى تا كسى.
به خواهش من تاكسى مرا به خيابان ناصر خسرو آورد.
برادرم جواد در آنجا در يك مغازه دارو فروشى كار مى كرد. از ديدن من ناراحت شد. قرار شد فورى بخانه رفته و آن را از نارنجك و غيره كه در خانه داشتيم پاك بكند. متأسفانه به او گفتم كه مخفى مى شوم و بخانه سروان على سرابى مى روم. او آدرس خانه را نمى دانست. اين اشتباه دوم من بود كه به برادرم بعنوان عضو حزب يا حداقل سمپاتى اطمينان كردم.
على سرابى در خانه نبود خانم او با محبت مرا پذيرفت. به او گفتم كه بايستى منتظر على باشم. حرفى نداشت. ساعت دو بعد از ظهر بود. على دو بچه دو و سه ساله داشت. با آنها بازى مى كردم. از على
خبرى نبود. كمى در تشويش بودم. آبگوشت آماده بود ولى نخورديم و منتظر على شديم. اوايل شب بالاخره پيدايش شد. خسته و كوفته. او افسر فنى و در تخت شاهى در توپخانه كه كارخانه اسلحه سازى ارتش بود كار مى كرد. بعد از خوردن آبگوشت على گفت كه بايستى هر دو خانه را ترك بكنيم.
خانم شجاعى داشت. ناراحت براى شوهرش بود ولى بروى خود نياورد. على حق داشت بعد از مدت كو تا هى به خانه سروان سرابى در حضور برادر من جواد و ضامن ام سربازان با سروان فهمى مى ريزند. قبلا برادرم را توقيف كرده و بعد از تفتيش خانه كه چيزى نيافته بودند به سراغ ضامن ناصر آراد رفته و به خانه على سرابى مى آيند. جواد به قول و حرفهاى ضامن ام باور كرده و محل مرا به آنها گفته بود. جواد را بعد از چند روز زندانى ازاد كرده بودند. ضامن نيز مجبور بوده است ضمانت را بپردازد. گويا بعداً حزب اين وجه را به او پرداخته بود.
على مرا تحويل رفيق ديگر كه افسر فنى و سروان بود د د و از من خداحافظى كرد. او را ديگر در ايران نديدم تا بعد.
سروان با خانمش در يك خانه محقر زندگى مى كرد. بد ين شكل دوران مخفى گرى من شروع شد. سه
روز بعد سروان (نام و نام فاميل اش را نمى دانستم و نمى خواستم بدانم. ) به من گفت كه رفيقى بديدن شما خواهد آمد. خيلى كنجكاو بودم كى و براى چه؟. عصر همان روز اين ملاقات انجام گرفت. اين رفيق زنده ياد سرگرد جعفر وكيلى بود. بعد از شاهرود او را در دانشكده ديده بودم ولى هيچ كدام از ما اظهار آشنائى نكرده بوديم. از اين ملاقات خيلى خوشحال بودم.
او صداى گرم و مردانه اى داشت. در لباس شخصى مانند هميشه چهره اش شاد و خندان بود. با رنگ پريده خسته بنظر مى رسيد. قيافه مردانه پيشانى صاف و برجسته داشت. رفتار او با زيردست شخصيت نظامى و فهم و شعورش موجب احترام هركسى بود. به او گفتم:
-رفيق وكيلى سه سال در دانشكده افسرى در كنار هم غريبه بوديم و چقدر دلم مى خواست با شما صحبت بكنم.
خنديد و از ميزبان خواهش كرد تا ما را تنها بگذ ارد. به من گفت:
-من از طرف هيأت دبيران سازمان افسرى (او عضو هيأت د بيران بود) مأموريت اين ملاقات را دارم. چندى پيش از شما سئوال شد كه آيا آمادگى براى يك مأموريت مهم را داريد يا نه؟ جواب شما مثبت بود. حال از شما مى پرسم آماده اين مأموريت هستيد يا نه؟
-هستم.
-حزب در نظر دارد با ايل قشقائى بر عليه رژيم شاه وارد عمليات نظامى شود. با ناصر خان مذاكرات سياسى انجام گرفته است و ادامه دارد، شما بعنوان نماينده نظامى حزب با ناصرخان ملاقات كرده و تاكتيك نظامى ما را با او در ميان خواهيد گذاشت. حال كه مى دانيد مأموريت چيست باز از شما مى پرسم آمادگى اين مأموريت را داريد يا نه؟
-دارم
خوب حالا تاكتيك نظامى مان را بشما توضيح مى دهم.
بعد در روى صفحه كاغذى نقشه شيراز را كشيد و بطور مفصل مرا با نظر سازمان افسرى آشنا كرد.
بعد از سوزاندن كاغذ گفت
حالا كه با هدف حزب آشنا شديد و عازم شيراز هستيد چند مطلب ديگر درباره مسئول سازمان شيراز.
سرهنگ دوم خطيبى افسر پياده مسئول سازمان افسرى در شيراز است. او تركمن است. قد كوتاه سرطاس و چشمان تركمنى و هيكل ريز و ظريفى دارد. شناختن او خيلى آسان است. خانم او نيز تركمن
است. قد بلند با موهاى بور به روسها شبيه است تا به ايرانى.
بعد پاكتى از جيب در آورد و به من داد و گفت:
-مطالبى در رمز به رفيق خطيبى نوشته شده است در جائى مخفى كنيد و به او بدهيد. و رمز در موقع ملاقات با خطيبى به اين شكل است
سئوال نرگس كى گل مى كند؟
-در بهار
در ضمن اگر ملاقاتى با ناصر خان روى داد مواظب باشيد او خيلى كنجكاو است. شما سعى كنيد با جواب كلى او را قانع كنيد.
بعد از اين ديدار كوتاه همديگر را بغل كرديم و او رفت. ديگر او را نديدم. سرگرد جعفر وكيلى در تاريخ هفده آبان ۱۳۳۳ تيرباران شد..
بعد از دو روز و دو شب در لباس شخصى كه رفقا برايم سرهم بندى كرده بودند به خانه ديگرى در نزديكى توپخانه منتقل شدم. اين رفيق نيز سروان بود. به من اطلاع داد كه صبح با ميهن تور عازم شيراز خواهم بود. صبح قبل از ساعت شش مرا به ايستگاه ميهن تور در توپخانه آورد و بليط اتوبوس با مقدارى پول به من داد و رفت.
شركت ميهن تور در جنب سپه و توپخانه بود. قرار بود اتوبوس به مقصد شيرازساعت هفت از آنجاحركت بكند. دور و بر شركت پرسه مى زدم. در سر خيابان خيام چشمه آبى بود. در كنار چشمه نشستم و سر و صورت را با آب زلال و سرد شستم. مانند مى خوارى بودم كه شب را در ميخانه اى صبح كرده باشد. در جلو پست خانه ايستگاه اتوبوس براى شميران بود. وقتى در آنجا قدم مى زدم صداى آشنائى بگوشم رسيد. وقتى برگشتم هوشنگ قربانى نژاد، ايرج ايروانى و دكتر حسين واهب زاده را كه هر سه همكلاسان و رفقايم بودند در نزديكى خود يافتم. در لباس شخصى عازم شميران بودند. مى دانستم كه روز هاى جمعه در كوه هاى اطراف شميران تعليمات نظامى دارند. مرا ديدند ولى نشناختند.
كمى تغيير قيافه داده بودم. سبيل را تراشيده مو ها را كوتاه كرده و يك شاپوى خا كسترى كهنه بسرداشتم. كت و شلوار كهنه به تن مثل لباس كهنه فروشان كوچه هاى تهران مى نمودم. از اينكه مرا نشناختند، خوشحال شدم. چقدر دلم مى خواست كه هر سه را در آغوش بگيرم و ببوسم. چند روز بعد از كودتا بود آنها آشفته و غبار غم در صورت كه واقعا آشكار بود از كودتا و پيروزى آن حرف مى زدند. كودتا مثل رويا بود، رفقاى ما باور نمى كردند كه با چند اوباش مثل شعبان بى مخ ها و شاه دوستان پول پرست به اين شكل موفق شوند. جزوه ۲۸ مرداد نوشته كيانورى يك سر در گمى بيش نبود. كسى گفته هاى كيانورى را باور نمى كرد. بما، خيانت شده بود. خيانتى بزرگ. همه در ناتوانى مى سوختند ما توده ايها براه خود ادامه مى داديم و ايمان و اعتقاد مان به
پيروزى و شكست شاه و دوستان امريكائى و انگليسى اش بيش از اينها بود كه وسط راه بايستيم.
بالاخره اتوبوس آمد. جاى من ر د يف قبل از آخر صندلى كنار پنجره بود. اولين بار در زندگى عازم شيراز و اصفهان بودم. در جاى خود نشستم و با نگاه از رفقاى خود خداحافظى كردم.
روز بعد تقريبا ساعت شش بعد از ظهر به دروازه شيراز رسيديم.
دروازه شيراز با چند پاسبان و سرباز تحت كنترل بود. شناسنامه جعلى من بنام جوادى بود.
اين شناسنامه را سازمان ما برايم تهيه كرده بود.
يك پاسبان و يك سرباز بعد از سئوال و جواب با راننده بداخل اتوبوس آمدند. با نگاههاى رئيس مآبانه همه را كنترل كردند. كنترل سطحى و دوستانه. به خير گذشت ولى اتوبوس براه نيفتاد.
يكى از پاسبانها شروع كرد دور اتوبوس چرخيدن. جلوى پنجره من ايستاد. بعد از نگاه سئوال كرد:
-كجائى هستى كجا ميروى؟
-از تهران و مهمان يك دوستم از شيراز هستم.
در شيراز دوستى از فاميل معتبر و معروف بنام ايرج داشتم. نام و فاميل او را به پاسبان گفتم. با شنيدن نام او پاسبان مرا به حال خود گذاشت. نفسى به راحتى كشيدم.
اتوبوس بالاخره به راه افتاد. گاراژ در نزديكى خانه سرهنگ خطيبى بود. خانه را با نشانى هائى كه سرگرد وكيلى به من داده بود به راحتى پيدا كردم. كيف و يا چمدانى با خود نداشتم. خانه در خيابان بن بستى بود. در را زدم. وقتى در باز شد خانم سرهنگ را در مقابل خود ديدم. علامات و نشانى ها مو نمى زد. گفتم:
-به بخشيد خانم! جناب سرهنگ تشريف دارند؟
-سرهنگ با دوستان خود مهمان آقاى.... است.
-خانم من از تهران مى آيم خيلى خسته ام شيراز را نمى شناسم دوست سرهنگ هستم لطفا اجازه بدهيد تا منتظر سرهنگ باشم.
-ميدانم كه راست مى گوئيد ولى من حق ندارم كسى را بدون اجازه سرهنگ به خانه راه دهم. بعد از ساعت هشت بيائيد سرهنگ خانه خواهد بود.
و بعد در را به روى من بست. مأيوس و عصبانى با خود گفتم اين هم شد رفاقت؟ خانم مى گويد كه تو راست مى گوئى ولى مرا به خانه راه نمى دهد. زنان تركمن اوامر شوهرشان را مطلقا اجرا مى كنند. دو ساعت وقت داشتم. دلخور و گيج به راه افتادم. چرا سرهنگ منتظر من نشده است. شايد هم نتوانسته اند به او خبر بدهند.
در افكار پريشان شروع به قدم زدن در حوالى خانه كردم. به يك حمام عمومى برخورد كردم. به اصطلاح زمان ما حمام نمره. رفتم تو. در سالن ورودى آئينه بزرگى بود. وقتى خود را در آينه ديدم تكان خوردم زيرا از گرد و خاك راه دو روزه خاكسترى بودم. با معذرت از صاحب حمام كمى گرد و خاك را گرفتم و داخل يكى از نمره ها شدم. مدارك در داخل جوراب كمى خيس شده بود در جيبم گذاشته و با حوله به كمر داخل نمره شدم زيرا سفارش دلاك كرده بودم.
بعد از حمام و رفع كمى خستگى به سراغ سرهنگ رفتم. اين دفعه در را او به رويم باز كرد. با نشانى هاى سرگرد وكيلى مو نمى زد. به رمز جواب نداد و گفت:
خوش آمدى بيا تو.
سرهنگ و خانم اش در خانه كوچكى با دو اطاق و دهليز مشترك زندگى مى كردند. يك حياط كوچك با چاه آب داشتند. خانم سرهنگ از من معذرت خواست و گفت او فقط دستورات شوهرش را انجام مى دهد. او مرا به ياد زنان روسى مى انداخت.

دكتر مصطفى الموتى
دكتر احمد هومن و برادرش دكتر محمود هومن
003825.jpg
الموتى
در سال هاى پس از شهريور ۱۳۲۰ با دكتر احمد هومن كه در دادگسترى شغل و مقام مهمى داشت آشنا شدم. مردى مطلع و حقوقدانى برجسته بود ولى به علت كبر و غرورى كه داشت دوستان فراوانى در گرداگرد او نبودند. بعدها وكيل دادگسترى و مديركل تبليغات و در زمان وزارت دربار علاء معاون وزارت دربار شد. چون در كار سياسى در كنار جمال امامى و دشتى قرار گرفته و حزب عدالت را بنيان نهاد مورد حملات شديد حزب توده قرار داشت و اين امر موجب انزواى بيشتر دكتر احمد هومن در كارهاى سياسى شد. ولى برادرش دكتر محمود هومن اهل مطالعه و تحقيق و فلسفه و دور از سياست بود و به كارهاى فلسفى و عرفانى مشغول گرديد كه بعدها چند جلد كتاب با ارزش فلسفى از او ديدم.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين نوشته شده است:
احمد هومن در سال ۱۲۸۵ شمسى در تهران متولد شد. پدرش رضاقلى خان بازرگان بود. پس از پايان تحصيلات در مدرسه دارالفنون همراه محصلين اعزامى به پاريس فرستاده شد و درجه دكتراى خود را در رشته حقوق سياسى از فرانسه گرفت.
دكتر هومن پس از مراجعت از اروپا و انجام خدمت سربازى به خدمت وزارت دادگسترى درآمد و رئيس دادگاه جنجه، دادستان تبريز، دادستان تهران، رئيس دادگاه عالى تجديدنظر، رئيس كل دادگاه هاى شهرستان شد سپس از كار قضاوت مستعفى گرديد و به وكالت دادگسترى پرداخت.
دكتر هومن از سال ۱۳۲۵ به كار تدريس در دانشگاه مشغول شد و در دانشكده كشاورزى كرج اقتصاد كشاورزى و در دانشكده حقوق (علوم مربوط به اصلاح و تربيت زندانى ها) را تدريس مى كرد.
دكتر هومن در كنگره هاى بين المللى هواپيمائى كشور و حقوقدانان و اعتبارات كشاورزى و اصلاحات ارضى شركت كرده است.
وى در سال ۱۳۲۰ با خانم مريم تاجبخش از نواده هاى احتشام السلطنه علامير ازدواج كرد و صاحب دو پسر و دو دختر گرديد.
دكتر هومن تأليفات زير را به يادگار نهاده است:
وضع حقوقى زن در ايران به زبان فرانسه، اقتصاد كشاورزى، زندان وزندانى ها و مقدارى مقاله...
دكتر عاقلى مى نويسد: احمد هومن فرزند حاج رضاقلى خان از اصناف معتبر تهران بود. از دارالفنون ديپلم گرفت و به مدرسه عالى حقوق رفت. چندى در فارس به دبيرى اشتغال ورزيد بعد به استخدام وزارت دادگسترى درآمد. از محصلين دولتى بود كه براى ادامه تحصيل به پاريس فرستاده شد و در پاريس دكتراى حقوق گرفت. در سال ۱۳۱۷ به ايران بازگشت و رئيس دادگاه جنجه شد. بعد دادستان تبريز گشت. بعد دادستان تهران شد و آنگاه به رياست دادگاه اعاده دارسى منصوب گرديد.
دكتراحمد هومن در دانشگاه تهران و دانشكده كشاورزى تدريس مى كرد. مدتى عضو حزب عدالت و سردبير روزنامه نداى عدالت بود. همچنين با سرلشگر حسن ارفع و سرتيپ ديهيمى فعاليت هاى ناسيوناليستى داشت.
دكتر هومن در سال ۱۳۲۸ به عضويت هيئت تصفيه كارمندان دولت انتخاب گرديد و ليست معروف بند جيمى ها همان موقع تهيه گرديد و پس از انتشار به شدت مورد حملاتى قرار گرفت.
به شغل وكالت دادگسترى ادامه مى داد و پس از سيدهاشم وكيل يك دوره چهار ساله رئيس كانون وكلا بود. در جوانى به گروه فراماسونى پيوست و سرانجام، سال ۱۳۷۴ در تهران درگذشت.
دكتر هومن يكى از خاطرات خود را چنين نقل كرده است:
در سال ۱۳۱۹ كه دادستان تهران بودم سرهنگى وارد اطاق من شد و گفت فلان زندانى را طبق امر والاحضرت شاهپور عليرضا آزاد كنيد تا با خود ببرم. گفتم طبق حكم دادگاه در زندان است و آزادى او با حكم دادگاه مى باشد. گفت دستور دارم كه او را از زندان آزاد كرده با خود ببرم و اسلحه خود را كشيد و مى خواست به طرف زندان برود. گفتم جريان را به وزير دادگسترى مى گويم. به مجيد آهى تلفن كردم گفت هرگز نگذاريد زندانى را ببرد ولو آن كه تيراندازى كند و من جريان را همين الان به عرض مى رسانم. به طرف زندان رفتم و دستور دادم از ورود سرهنگ جلوگيرى كنند. سرهنگ كه وضع را جدى ديد فوراً مراجعت كرد و صبح روز بعد از طرف شاه فقيد بخشنامه اى صادر شد كه شاهپورها حق هيچگونه مداخله اى در امور محاكم ندارند.
بزرگ علوى مى نويسد:
وقتى براى معلمى مرا به شيراز فرستادند يكى از معلمين هم خانه من (بسيجى) نام داشت كه بعدها نام خود را به (هومن) تغيير داد و احمد هومن برادرش فيلسوف و متفكر بود و هميشه عكسى از نيچه در خانه اش داشت.
دكتر احمد هومن بعد از انقلاب با مشكلات فراوان روبرو شد و زندانى گرديد و چون هر دو برادر در تشكيلات فراماسونرى نقش مهمى داشتند مورد تضييق فراوان قرار گرفت و مدتى بيمار شد در حال اغماء بود كه سرانجام به سن ۹۰سالگى در تهران درگذشت.

محمود هومن
محمود هومن در ارديبهشت ماه سال ۱۲۸۷ شمسى در تهران متولد شد. پس از پايان تحصيلات در ايران به پاريس رفت و در دانشگاه سوربن پاريس دوره دكترى در رشته فلسفه را گذرانيد و در مراجعت به ايران استاد فلسفه در دانشسرايعالى گرديد.
محمود هومن در بخش مهندسى شيمى هنر سرايعالى به كار مشغول گرديد و استاد در رشته «شيمى تجزيه» گرديد و كارهاى آزمايشگاهى دانشجويان زير نظر او بود. به همين جهت با شاگردانش روابط بسيار صميمانه داشت كه همواره ياد او را گرامى مى دارند.
محمود هومن از نوجوانى به مولانا جلال الدين و حافظ عشق مى ورزيد و هنگام استادى در دانشكده صنعتى كتابى تحت عنوان «حافظ چه مى گويد؟» منتشر ساخت كه حافظ شناسان آن را يكى از ارزنده ترين پژوهش ها درباره حافظ مى دانند.
كتاب بعدى محمود هومن «از زندگانى چه مى دانيم؟» است كه با ديد فلسفى مطالبى را منتشر ساخته و سپس درباره زردشت چنين نوشته است: «هيچيك از آموزگاران بزرگ راه رستگارى را مانند زردشت به آدميان نشان نداده اند.»
در سال ۱۳۴۵ برادران هومن (دكتر احمد و محمود) سازمان «پرورش مردان شايسته» را بنيان نهادند كه با گروهى از همفكران خود هفته اى يكبار دور هم جمع مى شدند.
محمود هومن كه به زبان هاى فرانسه، انگليسى و آلمانى را مى دانست و به زبان هاى سانسكريت، اوستائى و پهلوى نيز تسلط داشت و گفتارهاى فلسفى خود را به چند زبان مى نوشت و بيان مى نمود.
محمود هومن در سال ۱۳۵۷ «انجمن آئين ايران» را بنا نهاد تا فرهنگ ايران را پايدار نگه دارد.
محمود هومن همسرش خارجى بود كه علاقه خاصى به يكديگر داشتند و هنگامى كه با بيمارى جانكاهى درگذشت اين مرد انديشمند را تا آخرين روزهاى عمر متالم نگاه داشت.
دكتر ابوالقاسم پرتواعظم مى نويسد: محمود هومن به پدر خود چنان دلبستگى داشت كه تا واپسين روزهاى زندگى پشت ميزى مى نشست كه جايزه پدر به پاس پيشرفت آموزشى او در دوره دبيرستان بود.
محمود هومن چون دلبستگى زيادى به پدر داشت خانه خود را از سراى پدر كه در بن بستى از خيابان سعدى بود جدا نكرد و تنها چند سالى از پايان زندگى را از خانواده جدا به سر برد. وقتى كارش تمام مى شد به خانه پدر بازمى گشت تا كنار بستر پدر پير و زمين گير خود بنشيند و پرستار او باشد.
رفتارش با شاگردانش چنان بود كه مهرش را به قدرى بر دل مى گرفتند كه بسيارى از آنان تا پايان زندگى رشته شاگردى خود را با زندگى استادشان گره زدند. شگفت آن كه كمتر كسى لبخند محمود را ديده بود و بسيارى او را مردى ترشرو و سختگير مى شناختند، مردمى كه به دشوارى از لغزش ديگران مى گذشت.
محمود هومن از راه دوستى با دكتر اسفنديار يگانگى با زردشت و انديشه هاى او آشنا شد.
آرزوى محمود هومن اين بود كه همه مردم ايران «ايران فرهنگى» شوند تا فرهنگ راستين و ناب ايران زمين بهتر شناخته شود.
او مرد گشاده دستى بود. برخى از روزهاى زمستان با بالاپوش و شال گردن از خانه بيرون مى رفت و چون بازمى گشت هيچيك را به همراه نداشت چون در راه به نيازمندى برخورده و به او داده بود. يك روز كه حقوق ماهانه اش را گرفته بود و دوستى كه ماهانه خود را همواره پيش خور مى كرد از او وامى خواست. محمود كيف پول خود را چنان شتابان در جيب وامخواه انداخت كه يكى دو روز پس از آن دريافت كه شناسنامه و پاره اى از اسناد را در همان كيف از دست داده است. چه بسا دانشجويانى از او مى خواستند كه در نوشتن پايان نامه تحصيلى آنان را يارى كند كه دريغ نداشت.
جلال آل احمد هم مى نويسد: از جمله سرورانى كه مرا در نوشته هايم يارى كرد دكتر محمود هومن بود كه سخت تشويقم مى كرد تا آن را منتشر سازم. من چون آلمانى نمى دانستم گاهى دست به دامان او مى شدم. سه ماه تمام هفته اى دو روز از محضرش تلمذ مى كردم.
در خزان سال ۱۳۵۹ شمسى محمود هومن به اميد درمان راهى اروپا شد و روز ۳۰ اكتبر سال ۱۹۸۰ در يكى از بيمارستان هاى آلمان درگذشت. به سفارش او كالبدش را به زادگاهش فرستادند تا در دامنه البرز به خاك بسپارند.
***
محمود هومن چند تأليف فلسفى منتشر ساخته كه نمونه آن «هستى و آدمى» مى باشد كه به كوشش ابوالقاسم پرتواعظم نشريافته است.
هومن مى نويسد: «چه بسا آدميان شايسته اى كه در پايان راهسپارى راستين به روشنائى رسيده اند تا فرايند رسيدن به روشنائى را بازگويند و به گفته عطار در راز خود پنهان مانده اند. زيرا هر كس كه جوينده ى رسائى باشد يابنده ى رسائى نيز خواهد بود.»

دكتر رضا قاسمى
به انگيزه محاكمه و صدور حكم اعدام صدام حسين
ظهور و سقوط يك ديكتاتور (بخش هفتم)
-آيافوت ناگهانى شاذل طاقه وزيرخارجه عراق بر اثر يك توطئه رخ داد و او هم يكى از قربانيان صدام حسين بود؟
-پى آمد مذاكرات نيويورك چه بود؟
-گفتگوى ما در استانبول با طالب شبيب وزيرخارجه اسبق عراق و سفير وقت آن دولت در آلمان ناظر به چه مسائلى بود؟
-مذاكرات بعدى وزيران خارجه در كنفرانس وزراى خارجه دول اسلامى در استانبول چه نتايجى داشت؟
-مذاكرات دكتر خطيبى مديرعامل جمعيت شير و خورشيد سرخ ايران با همتاى عراقى اش در ژنو در چه زمينه اى بود؟
-چرا اعليحضرت فقيد دستور دادند كه يك مقام وزارت خارجه در پوشش عضو شير و خورشيد سرخ دكتر خطيبى را در اين مأموريت همراهى كند؟
-چگونه عراقى ها عامل قتل سپهبد حروان تكريتى را به عنوان سفير به تهران فرستادند؟!
***
در پوشش عضو جمعيت شيروخورشيد سرخ با مرحوم دكتر حسين خطيبى در مأموريت ژنو همسفر شدم.
آن زنده ياد در مذاكره با همتاى عراقى اش سخت دلواپس و نگران بود
004083.jpg
دكتر رضا قاسمى
در شماره پيش به مذاكرات دو جانبه و خصوصى وزيرخارجه ايران و وزيرخارجه كرد عراق در نيويورك اشاره شد و يادآورى كردم كه فضاى مذاكرات بسيار صميمانه و دوستانه بود و پيشنهاداتى كه وزير عراقى (شاذل طاقه) داد هر چند خواست هاى ايران را به ويژه در مورد حاكميت مشترك دو كشور در شط العرب تأمين نمى كرد ولى چند نقطه مثبت داشت كه مى توانست مبناى مذاكرات و تفاهم هاى بعدى قرار گيرد. همچنين يادآور شدم كه شاذل طاقه از نيويورك عازم مراكش شد تا در كنفرانس وزراى خارجه عرب شركت كند ولى به محض ورود به رباط به علت ايست قلبى درگذشت.
پس از انتشار نيمروز هفته پيش يكى از همكاران پيشين نگارنده كه متصدى امور مطبوعاتى سفارت شاهنشاهى در كويت به دوران تصدى نگارنده بود (و همچنان در كويت زندگى مى كند) تلفنى اطلاع داد كه پسر عموى شاذل طاقه به نام زامل طاقه در كويت ساكن است و با او روابط نزديك دوستانه دارد. وى جداً معتقد است كه «شاذل» قربانى نزديكى با ايران شده و صدام به محض شنيدن اين كه او با وزيرخارجه ايران خلوت كرده و هيچيك از اعضاى هيأت نمايندگى عراق را كه قطعاً بين آنها چند تن از جاسوسان ويژه دستگاه مخابرات و امنيت عراق وجود داشته همراه نبرده است خشمگين شده و به مأموران ويژه همراه وزير دستور قتل او را داده و آنها نيز او را در هواپيما مسموم كرده اند.
والله اعلم به حقايق الامور... هر چند از درنده خوئى چون صدام حسين هيچ نوع جنايتى بعيد نبود.

مذاكرات استانبول
به هر روى پس از مذاكرات نيويورك چون قرار بود در ژانويه ۱۹۷۵ كنفرانس وزيران خارجه دول اسلامى در استانبول تشكيل شود بنا به توافق طرفين قرار شد هيأت مشتركى از هر دو طرف پيشاپيش در استانبول تشكيل جلسه دهند و دستور مذاكرات (AGENDA) وزيران خارجه ايران و عراق را تهيه نمايند.
از سوى عراق طالب شبيب وزيرخارجه اسبق و نماينده سابق آن دولت در سازمان ملل و سفير وقت آنها در آلمان كه يكى از ديپلمات هاى برجسته عراق بود ولى چون عضويت حزب بعث را نداشت او را درواقع به آلمان تبعيد كرده بودند به رياست هيأت عراقى تعيين شد و از سوى ايران دكتر صادق صدريه مديركل سياسى آسيا و آفريقاى وزارت خارجه به رياست هيأت تعيين شد و اينجانب و همكار جوان و شايسته ما داريوش بايندر (عضو هيأت نمايندگى ايران در سازمان ملل متحد) به عضويت هيأت تعيين و در ماه اوت ۱۹۷۴ روانه استانبول شديم و دو هفته تمام با طالب شبيب و دو نفر همراه او كه معلوم بود از مقامات امنيتى و اطلاعاتى عراق هستند و معمولاً در مذاكرات شركت نمى كردند و ساكت بودند به مذاكره نشستيم. محل مذاكرات در يكى از سالن هاى هتل هيلتون استانبول بود.
طالب شبيب كه از پشتوانه غنى تجربه سياسى و ديالگ ديپلوماتيك برخوردار بود به همان نسبت در فن سفسطه و مغالطه خبير و بصير بود و وقت را به فلسفه بافى مى گذراند و كاملاً معلوم بود كه از ترس رژيم نمى خواهد تعهدآور صحبت كند و هر مورد را يادداشت مى كرد و روز بعد پاسخ مثبت يا منفى را ارائه مى نمود.
مردى شوخ و بذله گو بود كه به نظر ۵۰ ساله مى رسيد و در مذاكرات مى كوشيد بحث را از حالت خشك و جدى خارج كند و بيشتر به بيان كليات بپردازد و به نظر مى رسيد كه اين مأموريت را نوعى مرخصى و استراحت تلقى مى كند. شب ها ساعت هاى متوالى وقت خود را در كازينوى هتل مى گذراند و روز بعد وقتى دو نفر مأموران همراه را دور و بر خود نمى ديد از بُرد و باخت هاى شب پيش سخن مى گفت و اين كه زندگى هم نوعى قمار است به ويژه زندگى سياسى... و نگارنده پنج سال بعد كه انقلاب اسلامى به وقوع پيوست و طومار زندگى ميليون ها ايرانى از جمله صاحب اين قلم را درهم پيچيد به صحت حرف طالب شبيب (كه اكنون نمى دانم زنده است يا خير؟ و اگر زنده است در كجا زيست مى كند) بيش از پيش واقف شدم كه واقعاً زندگى نوعى قمار است و زندگى سياسى قمارى برتر... كه به گفته شاعر گمنامى:
هزار سال رياست بدان نمى ارزد
غلامى آيد و گويد كه «خواجه معزولى»!
به هر روى پس از دو هفته جر و بحث با طالب شبيب يك AGENDA (برنامه مذاكره) مرضى الطرفين براى وزراى خارجه ايران و عراق در كنفرانس آينده وزيران خارجه دول اسلامى كه قرار بود بين ۱۶ تا ۲۰ ژانويه ۱۹۷۵ در استانبول تشكيل شود تهيه شد و در بازگشت به تهران در اختيار وزيرخارجه (مرحوم خلعت برى) قرار گرفت. نكته عمده در اين دستور مذاكرات، تقدم گفتگو و تبادل نظر در مورد حاكميت مشترك طرفين در شط العرب بود كه طالب شبيب اصرار داشت جمله «حاكميت مشترك» حذف شود و فقط «مذاكره درباره نحوه اداره شط العرب» نوشته شود و سرانجام بر اثر پافشارى هيأت ايرانى پذيرفت «نحوه اداره مشترك شط العرب» منظور گردد و چون «اداره مشترك» اين رودخانه مرزى عملاً نتيجه حاكميت مشترك مى بود اين فرمول پذيرفته شد و مسأله استفاده از آب ساير رودخانه هاى مرزى و موضوع تسهيل رفت آمد زائران ايرانى به عراق براى زيارت اماكن متبركه... و تأمين حقوق ايرانيان رانده شده از عراق نيز قرار شد در دستور مذاكرات باشد.
كنفرانس وزيران خارجه دول اسلامى در فاصله ۲۶ تا ۳۰ دى ماه ۱۳۵۴ (۱۶ تا ۲۰ ژانويه ۱۹۷۵) در استانبول برگزار شد و در فاصله جلسات كنفرانس، وزيران خارجه ايران و عراق برپايه دستور مذاكراتى كه قبلاً توافق و تهيه شده بود مذاكراتى انجام دادند كه به نتيجه قطعى و نهائى نرسيد. در آن موقع برخوردهاى مرزى همچنان ادامه داشت و مبارزات كردها عليه دولت مركزى عراق با پشتيبانى مستقيم و مؤثر ايران تشديد يافته بود. اوضاع بر همين منوال بود تا آن كه در اوائل ماه مارس ۱۹۷۵ در كنفرانس سران كشورهاى عضو اوپك در الجزيره ملاقات تاريخى اعليحضرت فقيد و صدام حسين به وساطت مرحوم هوارى بومدين رئيس جمهورى وقت الجزاير انجام گرفت و به توافق ششم مارس الجزيره و بهبود روابط فيمابين انجاميد كه در شماره آينده به آن خواهيم پرداخت، ولى قبل از آن به دو موضوعى كه در فواصل اين سال ها رخ داد و در يادداشت هاى قبلى از نظرم دور ماند و مورد اشاره قرار نگرفت مى پردازم. واقعيت امر اين است كه آنچه تاكنون طى شماره هاى اخير نيمروز نوشته ام برپايه محفوظات بوده و مدارك و مأخذ كتبى كافى در اين روزگار تلخ خود تبعيدى و اقامت ناخواسته در ديار غربت، همراه ندارم، فقط بعضى تاريخ ها را با استفاده از روز شمار رويدادها كه در منابع ديگر آمده است نقل كرده ام. بنابراين تعجب آور نيست هرگاه بعضى رويدادها را در محدوده دوران مورد بحث از قلم انداخته باشم. اين دو مورد كه از نظر دور ماند و به آنها اشاره نكردم يكى مذاكرات ژنو با وزير بهدارى و رئيس هلال احمر عراق براى بحث درباره وضع معاودين و زندانيان ايرانى در آن كشور و ديگرى برقرارى مجدد روابط ديپلوماتيك بين دو دولت و تبادل سفرا در بحبوحه تشديد بحران مناسبات فيمابين بود كه اينك به هر دو مى پردازم:
۱-مذاكرات ژنو:
در سال ۱۹۷۳ كه اخراج دسته جمعى ايرانيان از عراق ادامه داشت و بنابر اطلاعات رسيده هزاران ايرانى به عناوين مختلف در زندان هاى عراق اسير بودند دولت ايران از طريق صليب سرخ بين المللى خواستار مداخله در اين امر شد و جمعيت شيروخورشيد سرخ ايران پيشنهاد كرد كه با مداخله صليب سرخ جهانى با مقامات هلال احمر عراق در سوئيس كه يك كشور بى طرف است براساس اصول انسانى (HUMANITARIAN BASIS) مذاكره كند. عراقى ها اين پيشنهاد را پذيرفتند و قرار شد بين مديرعامل جمعيت شيروخورشيد سرخ ايران (مرحوم دكتر حسين خطيبى) و رئيس جمعيت هلال احمر عراق (دكتر عزت مصطفى) كه در عين حال وزير بهدارى و عضو شوراى انقلاب عراق بود در ژنو مذاكراتى صورت گيرد. تاريخ اين جلسه تعيين شد و دكتر خطيبى هر روز براى توجيه (BRIEFING) به وزارت خارجه مى آمد ولى هميشه نگران بود كه مبادا در اين مأموريت چنان كه بايد و شايد توفيق حاصل نكند.
زنده ياد دكتر حسين خطيبى مردى اديب و فاضل بود. حافظه اى كم نظير و بى بديل داشت كه من در عمرم كسى را به خوش حافظگى او نديدم. فقط مرحوم استاد بديع الزمان فروزانفر تنها كسى بود كه از نظر قدرت حافظه به دكتر خطيبى پهلو مى زد.
مرحوم خطيبى استاد كرسى سبك شناسى در دانشكده ادبيات بود (اين كرسى در زمان حيات استاد نام آور مرحوم ملك الشعراى بهار در انحصار ايشان بود و دكتر خطيبى افتخار دانشيارى آن بزرگمرد پهنه ادب فارسى را داشت.) در آن هنگام زنده ياد خطيبى معاونت مجلس شوراى ملى را هم برعهده داشت و در مجموع دولتمردى اديب، كارآمد و شايسته و مورد اعتماد كامل والاحضرت شاهدخت شمس پهلوى رياست عاليه جمعيت شيروخورشيد سرخ ايران بود و با دربار سلطنت ارتباط نزديك داشت ولى پيوسته از بابت اين مأموريت نگران و مضطرب به نظر مى رسيد. آرامش نسبى به آن روانشاد هنگامى دست داد كه به امر اعليحضرت فقيد مقرر شد يكى از مسئولان وزارت خارجه كه به روابط ايران و عراق و سوابق اختلافات موجود بين دو كشور آگاه است در پوشش عضو شيروخورشيد سرخ ايران او را در اين سفر همراهى كند كه قرعه فال به نام راقم اين سطور كه عراق در حيطه مسئوليت اداره تحت سرپرستى ام بود افتاد. ظاهراً پادشاه فقيد با توجه به موقعيت ويژه وزير بهدارى و رئيس هلال احمر عراق در شوراى انقلاب و نزديكى وى با صدام حسين پيش بينى كرده بود كه ممكن است در اين فرصت طرفِ عراقى پاره اى مسائل مورد اختلاف بين دو كشور را نيز سواى مسائل انسانى مطرح كند كه دكتر خطيبى در جريان نباشد ولى چون طبيعت اين مأموريت تكيه بر مسائل انسانى داشت نه مسائل سياسى، قرار بر اين شد كه نماينده وزارتخارجه در پوشش عضو جمعيت شيروخورشيد سرخ ايران در اين كميسيون مشترك حضور يابد. از آن لحظه به بعد دكتر خطيبى مرتب به اداره اول سياسى مى آمد و با هم به گفتگو و تبادل نظر مى پرداختيم و روابط دوستانه نگارنده با آن مرحوم كه محضرى بسيار شيرين و قابل استفاده داشت از همان زمان شروع شد كه تا پايان عمر آن مرد فرهيخته و دانشمند ادامه داشت و يكى از دل نگرانى هاى من پس از انقلاب بازداشت او بود زيرا در موج اعدام هاى اوليه (كه رئيس جمعيت شيروخورشيد اصفهان مرحوم اشراقى را به عنوان عامل والاحضرت شمس اعدام كردند) تكليف دكتر خطيبى روشن بود كه خوشبختانه بر اثر مداخله همسرش كه نوه مرحوم آيت الله كاشانى بود به دستور رهبر انقلاب به ۷ سال زندان محكوم گرديد و پس از چهار سال با بخشودگى از بند رها شد. او پس از مدتى كه ممنوع الخروج بود دو بار براى معاينات پزشكى به لندن آمد و توفيق تجديد ديدارش را كه در اثر مصائب زندان بسيار شكسته و عليل شده بود و به كمك عصا راه مى پيمود يافتم. روانش شادباد.
به هر روى در مأموريت ژنو و مذاكره با عزت مصطفى در كنارش بودم. لحظه اى از نگارنده جدا نمى شد. با اين كه فوق العاده مأموريتى كه وزارت خارجه به من داده بود امكان اقامت در هتل پنج ستاره را نمى داد، به محض ورود مانع شد كه به هتل ديگرى بروم و در كنار سوئيت خود در هتل شرايتون ژنو برايم اتاق گرفت و هزينه آن را هم از بودجه شير و خورشيد سرخ پرداخت. خوشبختانه مأموريت ژنو با موفقيت به انجام رسيد و قرار شد كميسيون هاى مشتركى تعيين شود و به وضع زندانيان ايرانى در عراق برسد و عزت مصطفى كه مرد بسيار مقتدر و محكمى به نظر مى رسيد قول داد به محض مراجعت به بغداد با وزير كشور عراق عزت ابراهيم گفتگو كند و تسهيلاتى درباره زندانيان ايرانى و جلوگيرى از تبعيد دسته جمعى ايرانيان مقيم عراق تدارك نمايد. عزت مصطفى مردى كوتاه قامت و فربه بود صورتى سرخ داشت و عصبى مزاج و تندخو به نظر مى رسيد ولى در مذاكرات با ما متانت خود را حفظ مى كرد. شنيدم او هم چندى بعد مشمول تصفيه قرار گرفت و به طور مرموزى از ميان برداشته شد. در اين مأموريت بيش از پيش به نظر صائب اعليحضرت در مسائل مربوط به سياست خارجى پى بردم، چون وزير بهدارى عراق در قالب وزير كابينه و عضو شوراى انقلاب عراق به مسائل سياسى و اختلافات ارضى و مرزى بين دو كشور نيز پرداخت كه در پاسخ او توضيحات لازم مى داديم و موارد خلف وعده عراق را مى شمرديم و او به دقت گوش فرامى داد و يادداشت برمى داشت. طبق شيوه معمول در حكومت بعثى عراق، دو نفر همراه عزت مصطفى بودند كه قطعاً از مقامات امنيتى آن كشور و سراپا گوش بودند. دكتر خطيبى كه جوّ مذاكرات را دوستانه ديد با كسب اجازه از تهران، از رئيس هلال احمر عراق براى سفر به ايران دعوت كرد كه مورد قبول او قرار گرفت ولى اين سفر هرگز انجام نشد.
در اين سفر سرهنگ بازنشسته گيلانپور معاون اجرائى جمعيت شيروخورشيد سرخ نيز همراه بود، مصاحبى دلنشين و فعال كه تمام كارهاى اجرائى و تداركاتى شيروخورشيد را براى اسكان معاودين و تأمين نيازمندى هاى آنان و امور امدادى در مواقع وقوع زلزله در نقاط مختلف كشور و خارج را به عهده داشت.
به حافظه فوق العاده قوى دكتر خطيبى اشاره كردم، خالى از لطف نيست كه با ذكر يك خاطره به اين بخش پايان بخشم: روزى با آن مرحوم در كنار درياچه لمان قدم مى زديم. ايشان قصيده اى از يكى از شاعران قصيده سرا خواند كه حدود ۶۰ يا ۷۰ بيت بود. وقتى حافظه شگرف او را تحسين كردم گفت: مى خواهى اين قصيده را از پائين به بالا بخوانم؟ و در ميان بهت و حيرت من اين سروده بلند را از آخرين بيت تا نخستين بيت بدون لحظه اى درنگ خواند كه واقعاً اعجاب آور بود و مرا سخت تحت تأثير قرار داد، به گونه اى كه بى اختيار آن مرحوم را در آغوش گرفتم و بوسيدم در سفر چند سال پيش او به لندن نيز كه در منزل مرحوم دكتر احمد جاويد اديب افغان و رئيس پيشين دانشگاه كابل (كه در دانشكده ادبيات شاگرد دكتر خطيبى بود) او را ملاقات كردم گفت در تهران هزار و صدمين سال سرودن شاهنامه فردوسى را جشن گرفته بودند ولى از او دعوتى به عمل نيامد. او هم قصيده بلندى در ستايش پيرتوس و شاهنامه سرود و در يكى از مجلات ادبى تهران به چاپ رساند.
پرسيدم چيزى از آن سروده به ياد داريد؟ پاسخ مثبت داد و دقايق متمادى از حفظ به بازخوانى آن سروده بلند پرداخت كه وقتى لب از سخن فروبست همان صحنه ساحل درياچه لمان تكرار شد. خواستم دستش را ببوسم مانع شد و بر صورت مهربانش بوسه زدم. يادش به جاودانگى گرامى و با اولياى الهى محشور باد.
سخن درباره بند اول از دو نكته فراموش شده به درازا كشيد، لذا گفتگو درباره بند دوم يعنى چگونگى تجديد رابطه ديپلماتيك و تبادل سفرا (قبل از توافق الجزيره) و شخصيت مرموز سفير اعزامى عراق به ايران و واكنش اعليحضرت در مورد اعزام چنين شخصى را به اميد حق به شماره آينده نيمروز موكول مى كنم.
(ادامه دارد)

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •