Nimrooz
Vol. 18, No. 913, December 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۳ - جمعه ۱ دى ۱۳۸۵
محمود كيانوش
نصيب تو
على اطهرى كرمانى
مهر دوست
شيخ علاءالدوله سمنانى
سزاوارى
شيخ نجم الدين رازى
عشق ازلى
حبيب يزدى
حبيب من
ميرزا ابوالقاسم شيرازى
شدت خست
غالب (دهلوى)
آبگينه
فروغى بسطامى
روش تازه
بانو معظمه اقبالى (كريمى)
راز نهفته

محمود كيانوش
نصيب تو
از هستيِ بيكران نصيبِ تو تويى،
تنها كسِ بيكسِ غريبِ تو تويى؛
تا سر به نيازِ خاكِ پايى ست تو را
بر اوجِ فلك باز نشيبِ تو تويى.

على اطهرى كرمانى
مهر دوست
جز مشتى استخوان اگر از من نمانده است
شادم كه جان شدم همه گر تن نماينده است
ذرات استخوانم اگر امتحان كنند
خالى ز عشق يك سر سوزن نمانده است
آنگونه در تو محوم و از خويش بى خبر
كاندر ميان حديث تو و من نمانده است
از بس كه مهر دوست بدل جا گرفته است
جائى براى كينه دشمن نمانده است
گرميگريزد از نگهت چشم (اطهرى)
ديگر بديده طاقت ديدن نمانده است

شيخ علاءالدوله سمنانى
سزاوارى
به هر سلاح كه خون مرا بخواهى ريخت
حلال كردمت الا به تيغ بيزارى
بزن، بگير، بكش، هر چه بايدت آن كن
وليك بهر خدا بس كن اين دلا زارى
بناز پرورشم داده اى تو در اول
چه خوش بود كه همان ناز را تو باز آرى
بدانچه مى كنى اى دوست من سزاوارم
بدانچه دوست همى دارمت سزاوارى
به عنف گر بگدازى همى دهد دستت
به لطف گر بنوازى تو دسترس دارى

شيخ نجم الدين رازى
عشق ازلى
زان پيش كه آب و گل ما ساخته اند
جان و دل ما به عشق پرداخته اند
عشاق تو پيش از گل و دل با رخ تو
بى زحمت خويش عشقها باخته اند

حبيب يزدى
حبيب من
شد يقينم كه دل رقيب من است
زانكه دايم بَرِ حبيب من است
خواست جان بهر بوسه، چون دادم
يافتم كز پى فريب من است
من از اين درد جان نخواهم برد
اگر آن سنگدل طبيب من است
شادمان بر جنازه ام چو گذشت
گفت افسوس كاين (حبيب) من است

ميرزا ابوالقاسم شيرازى
شدت خست
با فلان گفتم اى پسر پدرت
جز به تايكى از چه نان نخورد
گفت: ترسد ز روشنى كه مباد
سايه اش دست سوى كاسه برد

غالب (دهلوى)
آبگينه
رفتم كه كهنگى ز تماشا بر افكنم
در بزم رنگ و بونمطى ديگر افكنم
درو جداهل صومعه، ذوق نظاره نيست
ناهيد را به زمزمه از منظر افكنم
هنگامه را جحيم جنون بر جگر زنم
انديشه را هواى فسون در سر افكنم
نخلم كه هم بجاى رطب طوطى آورم
ابرم كه هم بروى زمين گوهر افكنم
با ديريان ز شكوه بيداد اهل دين
زهرى ز خويشتن بدل كافر افكنم
تا باده تلخ تر شود و سينه ريش تر
بگذازم آبگينه و در ساغر افكنم

فروغى بسطامى
روش تازه
تا به جفايت خوشم ترك جفا كرده اى
اين روش تازه را تازه را تازه بنا كرده اى
راه نجات مرا از همه سو بسته اى
قطع اميد مرا از همه جا كرده اى
دوش ز دست رقيب ساغر مى خورده اى
من بخطا رفته ام يا تو خطا كرده اى
قامت يكتاى من گشته دو تا چون هلال
تا تو قرين قمر زلف دوتا كرده اى

بانو معظمه اقبالى (كريمى)
راز نهفته
چون راز نهفته برملا گردد
در كوى تو فتنه ها به پا گردد
بگذار ز پيش پرده بردارم
تا راز نهفته برملا گردد
دستى كه به زلف يار پيوندد
چون دست خدا گره گشا گردد
از عشق بگوى و دل، كه مرواريد
در قلب صدف گرانبها گردد
من اسم عزيز دلبر آوردم
تا خاتم جم نصيب ما گردد
در كشتى ماهراس طوفان نيست
اينجاست كه نوح نا خدا گردد
داند غم تلخى جدائى را
هر كس كه ز دوستان جدا گردد
قارون كه به گنج و مال مى نازد
آيد چو به مصر ما گدا گردد
گردانه ز بام عشق برچيند
گنجشگ، به صورت هما گردد
تا چند بحيرتى، ز موسى پرس
اسرار عصا كه اژدها گردد
ناچار به نقطه اى هدف گيرد
آن تير كه بى هدف رها گردد
هر كس كه سخن سرود نتواند
چون دلبر من سخن سرا گردد
لعل و گهرى كه از لبش ريزد
در ديده من گران بها گردد
(اعظم) چو طلا عزيز دارندش
آميخته مس چو با طلا گردد

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •