Nimrooz
Vol. 18, No. 913, December 22, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۳ - جمعه ۱ دى ۱۳۸۵
محمد عاصمى
اين بچه نان دزديده است؟!....
ما گلهاى خندانيم
فرزندان ايرانيم
004107.jpg
به اين تصويرها نگاه مى كنم... در پرده ى اشكى كه چشمانم را پوشانيده است... چهره ى پر درد اين كودك معصوم، مرا به ياد سال هاى دير و دور مى برد كه معلم كودكانى هم سن و سال او بوده ام.
در آن روزگار هم، البته كه كودكان ما و پدران و مادرانشان مشكلاتى داشتند... كدام سرزمين و كدام جامعه اى است كه خالى از ايراد و اشكال باشد؟!...
آن وقت ها هم فقر و نادارى وجود داشت و ما، در مدرسه با فرزندانى از خانواده هاى فقير روبرو بوديم كه با يارى مردم نيكوكار و انجمن هاى خانه و مدرسه، تا حد امكان، به رفع گرفتارى هايشان مى پرداختيم و هرگز و هرگز، حتى در انديشه هاى ما هم نمى گنجيد كه در آن مملكت، در سرزمين به زعم آقايان! «ستم شاهى»!... دست هاى كودكى را به خاطر قرص نانى كه از گرسنگى برداشته است و يا به گفته ى اين پاسدار! «سنت هاى اسلام آقايان»! «اسلام ناب محمدى»!... دزديده است، قطع كنند!... او دارد در ميكروفن دستش به مردمى كه ايستاده اند و اين «جنايت اسلامى»! را تماشا مى كنند!... اجراى حكم «اسلام ناب آقايان»! را توضيح مى دهد!... بى اندك احساس دردى! بى اندك احساس شرمى! و....
و مردم؟!... مردم مسحور اسلام آقايان! تماشا مى كنند، بى اندك احساس دردى! بى اندك احساس شرمى!...
ما را چه رسيده است و بر ما چه رفته است؟!....
كجائى اى اهورا! اى ايزد ايزدان كه نام ما را از دفتر آسمانى خود فرو شسته اى و نشان مان را بازنمى جوئى؟!...
اى خداى ايران! اى بزرگ بزرگتران! اى داناى داناتران! كجائى؟!... و اگر نباشى و خان و خانمان ايران به اين بى خدايان سپرده باشى، ديگر كيست كه دست ما به سوى او دراز شود و دادخواه ما گردد؟!...
كجائى؟!... كه فرزندان گمراهت را از تيرگى شبانه اى كه بر خود گسترده اند، برهانى و ايران ما را از خواب جادوى اهريمنان سياهپوش، بيدارسازى؟!.... چرا چشمه ى خشم مردمانت را خشكانده اى تا شب پرگان زمانه، بى پروا در آسمان ميهن ما بال گسترند تا مگر ديدگانمان فقط به پرده ى ماتم زده ى اينان خو گيرد و از جستجوى نور اهورائى بازايستد...
هرگز تا به امروز، در نامه ى كهنسال اين و آب و خاك، چنين زبون و خوار و بى مقدار نبوده ايم كه به تماشاى چنين جناياتى بايستيم و بابكى از ميان ما بر نخيزد كه با ريختن خون خود، رسوائى اين خليفه گان دنياى جديد را به زهرابه ى سرسراى دستگاه خلافتشان بنويسد...
مشتى فرومايه كه يادگار هر ضحاكى را از يادها زدوده اند... مردمى را كه به هواى دادخواهى و آواى آزادى و اميد سربلندى ايران، به ميدان دروغ و نيرنگشان آمدند، به نيش هزاران كژدم خونخوار به خاك نشانيده اند...
اين ناكسان، با ردا و تسبيح و عمامه، به كدام سخن بازآمدند و به سوى چه دوزخى، ايرانيان را كشانيده اند...
كجاست آن آزادى كه مى گفتند و آن بهروزى كه مژده ى تابناكش، آفتاب تهيدستان بود كه ندانسته و فريب خورده با دست هاى برهنه به پيكار آمدند تا به نويد بهارى كه مى رسيد! گرماگيرند؟!...
آزادى!... اين زندان خاموشى است كه در ميان آتش و خون، از خزر تا خليج فارس گسترده اند و ايرانى را در سوگ و ماتم ايران نشانيده اند؟!...
اين است آزادى نابخردان سياهپوش كه ثروت ملى ايران را به «حزب الله»، «حماس» و جابلقا و جابلسا بفرستند و كودكان ايران را نيازمند قرص نانى سازند و ايران را به چنگال جهانخواران بازگردانند و هر آرمان خجسته اى را از روى سستى و پست انديشى خوار كنند و ايران را ويران سازند تا دست سوداگران شمال و جنوب و خاور و باختر، در بهره كشى از مردم ايران بازبماند؟!...
به چهره ى پر درد اين كودك نگاه مى كنم و اشك امانم نمى دهد و هق هق دردآلود اين جنايت، قلبم را از جاى برمى كند...
و ميدانم اگر نه همه، ولى بسيارى، اين دردهاى جگر سوز را مى شناسند و با من همدرد و همصدا، اشك مى ريزند...
ولى پس چرا اين همه از هم پراكنده هستيم كه بهانه اى باشد تا هر كس از راه خودش و از راه راستين خودش حرف بزند و انجمنى بيارايد؟!...
و خداوندا!... كه مى گويند بر همه چيز آگاهى!... چگونه است كه سردرگمى فرزندانت را مى بينى و بر آنان تند نمى آئى تا از خوددرى بايستند كه دشمنان به دريدن ايران دهن گشوده اند و شگفتا چنين بى حال و بى رمق به هفتاد خوان فريب، درمانده ايم و گويا ديگر سيمرغى نيست تا بر بالِ رهاننده اش بخزيم و رخشى نيست تا شيهه ى دليرانه اش، اميدى به دل ها باشد...
خداوندا!... نمى بينى كه تا چشم از ما برگرفته اى، جهان را نيز بر ما نگاهى نيست و آنچه بر ايران ما مى گذرد، گوئى در آسمانِ بى پژواكى است كه در آن پرويزن ستارگان، از هر ارديبهشت و بهمن و مهرى تهى شده باشد تا ديدگانمان فقط و فقط به سوى سياهى بازبماند؟!....
سياهى اسلام خود ساخته ى اين مدعيان مسلمانى كه جز قتل و غارت و ويرانى چيزى ندارد...
بريدن دست يك كودك گرسنه، شيوه ى كدام دين و آئينى است كه اين «مسلمانان»! آن را تجويز مى كنند و مردم مسلمان! به تماشاى آن مى ايستند؟!... بى اندك احساس دردى! بى اندك احساس شرمى!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •