گويند «... هارون كنيزى را به صد هزار دينار و كنيز ديگرى را به ۳۶۰۰۰ دينار خريد و يك شب با وى همبستر شده، فرداى آن روز كنيز را به فضل بخشيد.»
در كاخ هارون الرشيد فقط ۳۰۰ كنيز چنگى و عود زن و قانون نواز و نى زن و آوازخوان و سنتور زن و رقاص بود كه بهاى هر يك را از هزار تا ده هزار و صد هزار دينار ميدانستند.
اضافه بر آن «عده اى نديم و دلقك و مسخره چى نيز در قصر اقامت داشتند كه مشهورترين آنها شيخ ابوالحسن خليع دمشقى و ابن ابو مريم مدنى ميباشد.
گذشته از قيمت خود كنيزان، نگهدارى آنان نيز هزينه گزافى برميداشت تا لباس و لوازم ديگرشان تهيه شود.
گفته اند كه هارون الرشيد انگشترى را به بهاى صد هزار دينار خريد و به يكى از كنيزكان بخشيد.»
علاقه خلفا به كنيزكان موجب شده بود تا امرا و بزرگان براى جلب محبت خليفه، كنيزكان خوبرو و هنرمند را به هر قيمتى خريدارى و به سرورشان هديه كنند.
ميگويند «مردى از اهل مدينه كنيزك گندم گون نمكين خوش صداى خوش صورتى داشت كه وى را آهنگ هاى دلنواز آموخته بود.
جعفر برمكى اين كنيزك را خريد و نزد خود آورد، هارون يك مرتبه در منزل جعفر صداى كنيزك را كه دنانير نام داشت شنيد و از جان و دل شيفته او شد، به قسمى كه تاب جدايى او را نمى آورد و گاه و بيگاه براى ديدن روى دنانير و شنيدن صداى او به سراى جعفر ميآمد و هديه هاى گرانبها به وى مى بخشيد.
زبيده زن هارون كه اين را دانست طبعاً به خشم در آمد و نزد عموهاى خود از رفتار خليفه شكايت برد، ولى ملامت كسان و نزديكان از عشق خليفه چيزى نكاست.
زبيده تدبيرى به خاطرش رسيد و براى مشغول داشتن هارون از فكر دنانيز، ده كنيز پرى پيكر سازنده و نوازنده به خدمت شوهر فرستاد كه يكى از آنان مراجل مادر مامون و ديگرى ماريه مادر معتصم و سومى آنها فارده مادر صالح پسران هارون شدند.»
امين، فرزند هارون الرشيد، علاوه بر زنبارگى به امرد بازى نيز پرداخت تا بديتوسيله عياشى هاى خود را در مباشرت با زن و مرد توسعه بيشترى بخشد.
امين تخستين خليفه ايست كه غلامان بسيار گرد آورد و آنان را معرب «آشكار» ساخت.
او چون به خلافت رسيد، خواجه هاى بسيارى خريده، آنها را انيس شبانه روزى و سرپرست خوراك و نوشابه و امر و نهى خويش قرار داد، و دسته اى از آنان را جراديه و دسته ديگرى از خواجگان سياه را غرابيه ناميد.
امين از نظر مصالح سياسى خود اين خدمتگزاران را جمع نكرد، بلكه منظورى جز خوشگذرانى و عياشى نداشت، تا آنجا كه شاعران درباره آن وضع، شعرها گفتند و امرد بازى امير را با ذكر اسامى گروهى از آن امردان به شعر در آوردند.
خلفا از پول هائى كه به قيمت فلاكت و بدبختى ملت هاى تابع حكومت اسلامى گردآورى ميشد، اين چنين خوشگذرانى پيشه ساخته بودند، و در بذل و بخشش زبانزد همگان ميشدند.
يك نمونه ديگر از ولخرجى هاى امين اين است كه روزى ابراهيم موصلى، شعرى را با ساز براى امين ميخواند.
خليفه سخت شادمان شد و بر سر اباهيم بوسه زد و سپس به او سى هزار درهم داد.
ابراهيم پس از تعظيم و كرنش گفت: با آن اظهار مرحمت ۲۰ ميليون درهم بمن داده ايد.
خليفه با بى اعتنايى پاسخ داد، آن مبلغ چه قابلى دارد، فقط ماليات چند ده و مزرعه است.
روزى نيز امين در كاخ خلد، فراز تختى جلوس كرده دستور داد بساط حرير و ديبا بگسترند و ظرفهاى طلا و نقره و بلور با انواع خوراكى ها و مشروبات فراهم سازند.
سپس به قهرمانه سرپرست كنيزان و رقاصه ها گفت صد كنيز سازنده و خواننده به بساط عيش حاضر سازند، به اين قسم كه در هر نوبت ده كنيز با ساز و آواز در بزم حاضر شوند و آهنگ مخصوصى بنوازند و بروند، آنگاه دسته دوم كه مى آيند به آهنگ ديگرى بپردازند، و همين قسم تا صد كنيز ده آهنگ نو به نو بسرايند.
يكبار نيز امين در بهاى كنيز زيبايى، قايق جعفر فروشنده را پر از طلا كرد.
يعنى بيش از يك ميليون دينار به وى پرداخت.
مقتدر نيز علاوه بر كنيزان بسيار، در كاخ ها و عمارت هاى متعدد خود يازده هزار خواجه رومى و سودانى و غلام بچه و پيشخدمت داشته است. بدون ترديد كارهاى موجود و نياز ساكنان، حرمسراها و كاخ هاى متعدد ايجاب ميكرده تا اينهمه غلام و كنيز از دور و نزديك بياورند و به خدمت بگمارند.
مسعودى در جلد دوم تاريخ خود اشاره اى به تعداد كنيزان حرمسراى متوكل عباسى دارد.
او مى نويسد كه، در حرمسراى متوكل چهار هزار كنيز مى زيست و متوكل با تمام آن چهار هزار كنيز نزديكى ميكرد و اميران كه اين شور و شوق متوكل را مى ديدند، از اطراف براى او كنيز مى فرستادند، از آن جمله عبدالله بن طاهر چهارصد كنيز براى متوكل هديه داد.
اينهمه كنيزان، و مباشرت با آنان و پرداختن به عيش و عشرت هاى ديگر، متوكل را راضى نميكرد، و او هميشه براى لذت جويى و تقريح در پى يافتن راه هاى تازه اى ميگشت.
از جمله در مجلس شرابخوارى ظرافت هائى داشت كه شنيدنى است... «گاه فرمودى كه شيرى به مجلس آوردندى تا شخصى را بينداختى، و گاه مار در آستين يكى افكندى و اگر او را بگزيدى به ترياق مداوا كردى و بسيارى اوقات سبوهاى پر كژدم به فرموده او در مجلس مى آوردند و آن سبو را مى شكستند و آن جانوران در مجلس پراكنده ميشدند و هيچكس را ياراى چون و چرا نبود.»
عاقبت تركان به تحريك پسرش منتصر با شمشيرهاى كشيده روى به متوكل نهادند و يكى از آنان خطاب به وى گفت: اى امير نوبت مار و شير گذشت و نوبت شمشير رسيد.
متوكل گفت: اين چه سخن است.
و هنوز سخن تمام نكرده بود كه مهم او به اتمام رسيد.
با وجود علاقمندى خلفا به كنيزان و غلامان در مدت كوتاهى بچه ها و كنيزان خوش صورت و خوش اندام در دربار خلفا زياد شد.
آنچنانكه برخى از خلفاى عباسى تا هزار كنيز در حرمسراى خود داشتند.
در جامع التواريخ رشيدى در رفتار هلاكو با مستعصم آمده است كه «... فرمان شد تا حرم هاى خليفه را بشمارند هفتصد زن و سريت و هزار خادم به تفصيل آمدند.
خليفه چون از شمار حرم آگاه شد، تضرع كرد و گفت اهل حرم را كه آفتاب و ماهتاب به رويشان نتافته به من بخش.
فرمود كه از اين هفتصد، صد اختيار كن و باقى را بگذار، خليفه صد زن را از خويشان و نزديكان با خود بيرون برد و هلاكو خان شبانگاه اردو آمد.»
در كتاب تاريخ مغول به نقل از رساله كوچك فتح بغداد منسوب به خواجه نصيرالدين طوسى، به تعداد زنان المستعصم بالله نيز اشاره شده «... . آنگاه خليفه را فرمود زنانى كه با او و پسران او پيوسته اند بيرون آورد و به سراى خليفه رفتند هفتصد زن و يكهزار و دويست خادم بودند و ديگر را متفرق كردند.»
و اين در حالى است كه تواريخ، ابو احمد عبدالله ملقب به المستعصم بالله را كه از سال ۶۴۰ تا ۶۵۶ به عنوان سى و هفتمين و آخرين خليفه عباسى بود مردى متدين و نيكو كار و آرام طبع و عفيف و خوش اخلاق و كتاب دوست و خوش خط توصيف كرده اند، و بايد از چنين شخصى به عنوان فردى شايسته ياد كرد، اما خصايل ديگرش تمام محاسنى را كه ياد شد كنار ميزند.
زيرا او در عين حال فردى «... بى عزم و سست رأى و بى اطلاع از امور سياست و مملكتدارى بود و هيچگاه از حقايق مسايل مطلع نميشد، و هيچكس از او واهمه و هراسى نداشت.
اكثر ايام او به سماع اغانى و ملاقات زنان و مردم مسخره ميگذشت... و با آنكه مغول در پشت دروازه بغداد بود، به جاى تدبير كار ايشان به سلاطين اطراف نامه مى نوشت و از ايشان نوازنده و سازنده ميخواست».
دربار خلفاى فاطمى مصر نيز از جهت فراوانى كنيزك ها شكوه بسيار داشت.
علاوه بر خود الحاكم بالله خليفه فاطمى مصر، خواهر او نيز براى خويشتن بساطى گسترده بود كه چشم روزگار كمتر نظير آن را ديده است.
جرجى زندان مى نويسد: «... ست الملك خواهر الحاكم، در كاخ اختصاصى خود هزار كنيز سفيد و سياه نگهداشته بود كه هر كدام براى كارهايى مثل سازندگى و نوازندگى و آرايشگرى و جامه دارى و كفشدارى تربيت شده بودند و پنجاه كنيز با صداى خوش تربيت كرده بود كه هر روز صبح كه ست الملك از خواب برميخاست اين دختران لباس حرير سفيد بر تن ميكردند و در حضور او به آهنگ قرآن ميخواندند، اما در عين حال، شب نيز دسته ديگرى از كنيزكان مغنيه، پاى تخت او حاضر بودند و به هنرنمايى مى پرداختند.
ست الملك بادبزن پر طاووس در دست داشت و آنان ميخواندند تا وقتى كه ست الملك بادبزن را مى انداخت، آنوقت علامت مرخصى آنان بود.
ست الملك شنيده بودكه كلئوپاتراملكه قديم مصر با شير تن خود را مى شسته است، براى او نيز حوضچه هاى بلور پر از شير تازه تهيه ميكردند تا ست الملك با برگ سدر اندام خود را بشويد، و چون دختران و كنيزكان نمى توانستند به خوبى او را مشت و مال بدهند، عده اى از جوانان، كه آنان را اخته كرده بودند، ست الملك را مشت و مال ميدادند.»
وقتى حرمسراى خود الحاكم بيش از ده هزار كنيز و غلام داشته كه ۱۵۰۰ تن از كنيزان در حال دوشيزگى در نوبت همخوابگى بودند، بعيد بنظر نميرسد كه خواهر وى نيز چنين دستگاه بر تجملى داشته باشد.
ميگويند روزى كه صلاح الدين ايوبى خلفاى فاطمى را برانداخت و بر كاخ هاى فاطميان در قاهره دست يافت متوجه شد كه دوازده هزار زن در آن كاخ ها بودند كه جز خليفه مرد ديگرى نداشتند.
علل سقوط خلفا
خلفاى فاطمى مصر و سلسله عباسيان، هر دو پيش از آنكه به وسيله نيروهاى خارجى سرنگون شوند، عوامل داخلى كار آنان را به تباهى كشانده بود.
نيروى خلفا به علت شرابخوارى و شهوت پرستى و عياشى و بيكارگى سستى گرفته بود.
گروهى از خلفاى سست وضعيف به تخت نشستند كه از مشكلات حكومت، به لذت هاى سستى زاى حرم پناه ميبردند.
فزونى ثروت و آمادگى وسايل راحت، و رواج كنيزبازى و بچه بازى در طبقه حاكمه نيز چون خليفا موثر افتاد و نفوذ مخرب آن به مردم هم رسيد، در نتيجه خصال جنگيشان به كلى از ميان رفت.
در حاليكه خلفا عنوان رياست دينى داشتند، در حرمسرا با زنان بى شمار خود به عياشى سرگرم، و با خواجگان و بردگان مانوس بودند و افراط در لذت پرستى صفات مردانگى را از آنان گرفته بود.
آنها حتى در ميدان جنگ نيز از لهو و لعب خود دارى نمى كردند و چنگ و رباب و جلاب و شكر و شراب به كار مى بردند، گاهى نيز زنان را در ميدان جنگ همراه داشتند.
ايران بعد از اسلام
زن حرمسرا
وضع و موقعيت زنان در همه جا يكسان نبود و بنا به مقتضيات منطقه اى و عادات و آداب محلى، رفتار با زنان در اجتماع متفاوت بود.
در مناطق كشاورزى زنان همگام و همدوش با مردان در مزرعه و جاليز ظاهر ميشدند و يا در تمام ساعات در كوى و برزن به فعاليت هاى معمولى خود كه عبارت از فروش فرآورده هاى كشاورزى و لبنى و كارهاى دستى بود اشتغال داشتند.
اما زنان بزرگان مجبور به زندگى در حرمسراها بودند و جز مردان خانواده و كنيزان و احياناً خادمان، ديگر كسى حق ورود به اندرون را نداشت.
در اين دوره براى زنان رفاه در زندگانى مطرح بود.
آنانكه از ثروت بهره اى داشتند، مرفه ولى در كنج خانه ها همچون محبوسى زندگى ميكردند تا آفتاب رويشان را نبيند، اما آنان كه در فقر مالى بودند براى كمك به درآمد زندگى همدوش مردانشان كار و تلاش ميكردند.
در هر دو حال زن آنچنان فعاليت اجتماعى و سياسى نداشت و بيشتر به كار منزل و نگهدارى فرزندان ميپرداخت.
تشكيل حرمسرا نيز فقط از عهده اعيان و اشراف برمى آمد، و با اينكه تعدد زوجات مطابق دين اسلام براى ايرانيان تازه مسلمان ممنوعيتى به همراه نداشت، اما طبق يك اصل كلى كه آنهم فقر اقتصادى بود، نگهدارى چندين زن براى عموم مردان ميسر نبود.
زنان حرمسراى بزرگان نمى توانستند مانند زنان فقير در معابر و گذرگاه ها، آمد و رفت داشته باشند، فقط در موقع ديد و بازديدهاى دوستانه، شركت در تشريفات خانوادگى يا مذهبى، يا هنگام رفتن به حمام، آنهم با تشريفات خاص و پوشش ويژه اى ميتوانستند محيط حرم را ترك كنند.
اما مردان ميتوانستند در شب نشينى هاى مختلف شركت كنند و بطور آزاد از رقص رقاصه ها و دلربايى كنيزكان بهره مند شوند، مجالسى كه جز مردان، زنان را بدان راه نبوند.
آن زمان در محاورات و مكالمات و مكاتبات همواره مردان مخاطب بودند و حتى مردان وابسته به طبقه اشراف نيز هنگام محاوره با زنان خود رعايت ادب و احترام را نمى كردند.
مردان با زنان خويش كمتر هم كلام و همصحبت ميشدند و هيچگاه با آنان از خانه بيرون نمى آمدند و در اعياد و جشن ها و شادمانى ها و مراسم ختنه سوران و عروسى نيز مجلس خود را از محفل زنان جدا ميكردند و اجتماع مردان را با زنان عيب و ننگ مى دانستند.
روزگار زنان طبقات پائين آنچنانكه اشاره شد به رنج و زحمت ميگذشت و زندگى زنان خانواده هاى مرفه به خوشى و نشاط و به آرايش و ترتيب دادن مهمانى هاى زنانه سپرى ميشد.
از آنجا كه جز تعداد معدودى زن به علم و دانش و ادب شهرت نيافتند، لذا مردان حتى آنانكه متفكر عصر خود به حساب ميآمدند زنان را مسخره گرفتند و بطور بسيار توهين آميزى در مورد زنان به قضاوت نشستند.
در آن دوران بهترين زنان را با خرد و انديشه و تفكر تعقل شان محك نميزدند، بلكه افضل زنان آنان بودند كه خود را از مردان پنهان دارند و پاى به بيرون و بام نگذارند و از روزن و پنجره، مردان را ننگرند، بزرگان علم و ادب نز در نوشته هاى خود، مردى را كه به زن خود اعتماد كند احمق دانستند و مشورت با زنان را كار ابلهان پنداشتند.
خواجه نظام الملك نيز در سياست نامه خود، زنان را سخت مورد تحقير قرار داده و آنان را بى عقل و فكر به حساب آورده و دخالت بانوان را در مسائل سياسى و اجتماعى زشت و ناروا دانسته و تأكيد كرده است كه در همه روزگار هر آن زن كه بر پادشاهى مسلط شد جز رسوايى و شر و فتنه حاصلى نيامد.
بطور كلى زن در دوران هاى مختلف اين سرزمين آنچنان كه در كتب تاريخ آمده، در صحنه اجتماع به بازى گرفته نميشد و در هر نوشته اى
نويسنده اى، و در هر گفتارى گوينده اى از آنان به تحقير و تمسخر ياد ميكرد، و مردان را از كيد و مكر و حيله زنان بر حذر ميداشت.
البته انكار نميتوان كرد كه در طول تاريخ ايران بعد از اسلام، زنانى نيز به علم و دانش و قدرت و شجاعت شهرتى يافتند، اما اين يك اصل كلى نبود، زيرا عموماً زندگى زنان بر پايه در خدمت مردان بودند استوار بود و گويا زينت حرمسرا گشتن و كام بخشى به نوع مخالف خود، بر پيشانى او نوشته شده بود.
آگاهى و اطلاعات ما از زندگى زنان در برخى از دوره هاى تاريخ ايران بسيار ضعيف است، زيرا آنچنان بحثى از اين طبقه در ميان نبوده و به خاطر ضعف منابع در بعضى دوره ها وضعيت حرمسراهاى شاهان و بزرگان نيز بر ما كاملاً روشن نيست، چرا كه تعصب بيش از حد، مانع ميشد تا خبرى از اين دست به بيرون نفوذ كند و اطلاعاتى براى آيندگان باقى بماند.
اما با تمام اين احوال در مسير تاريخ در هر جا كه صحبتى از زن حرمسرا وجود داشته، از آوردن آن مطالب غفلت نشده، اگر چه مختصر و اندك بوده است.