Nimrooz
Vol. 18, No. 912, December 15, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۲ - جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵
نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ديدن «آنن كو» در آن شب براى «پولين» بقدرى اهميت داشت كه حاضر شد يگانه شيئى گرانبهاى خود را فدا كند تا بتواند مرد جوان را ببيند.
«پولين» بقدر دو دقيقه در تاريكى ايستاد و بعد ديد كه يك سياهى بطرف وى مى آيد و بدون اين كه وى را ببيند او را در بغل گرفت و گفت آه... «آنن كو» چگونه تو به فكر خود كشى افتادى و چرا هنگامى كه ميخواستى به حيات خود خاتنه بدهى در فكر من نبودى.
«پولين» بمناسبت تاريكى و هواى ابر آلود صورت «آنن كو» را نميديد و نيز سرگرد زندان را كه نزديك وى بود مشاهده نمى كرد، او طورى «آنن كو» را روى سينه خود مى فشرد كه مثل اين كه قصد دارد او را خفه كند و به او مى گفت: تو چرا به صحت وفادارى من اعتماد نكردى؟ آيا تو مرا اين قدر بى وفا ميدانستى، تو را رها كنم و بفرانسه بر گردم؟ من به دفعات به تو گفتم كه تو را ترك نخواهم كرد و به دنبال تو به سيبرى خواهم آمد ولى تو به محض اينكه حرف يك مرد بى مايه را شنيدى طورى نااميد شدى كه تصميم گرفتى به حيات خود خاتمه بدهى.
«آنن كو» مى گفت «پولين» بعد از اين كه تو از مسكو به سن پطر زبورگ آمدى؟ من به زندگى اميدوار شدم و با اين كه در زندان بودم خود را سعادتمند ميديدم ليكن بعد از اينكه تو از اين جا رفتى حس كردم كه غيبت تو بيش از اندازه طول كشيد و در همين موقع پسرعموى من آمد و گفت از يكى از دوستان خود در مسكو نامه اى دريافت كرده كه تو به فرانسه برگشته اى آنوقت من طورى نااميد شدم كه دريافتم نمى توانم به زندگى ادامه بدهم و مبادرت به سوء قصد عليه خود نمودم.
«پولين» گفت «آنن كو» اين حقيقت را بدان هر واقعه اى كه اتفاق بيفتد من تو را ترك نخواهم كرد.
در اين موقع سرگرد زندان با عجله گفت كافى است از هم جدا شويد و چون ديد كه آن دو نفر نمى خواهند از يكديگر جدا شوند بازور «آنن كو» را از «پولين» جدا كرد وبه زن گفت شما همين جا باشيد تا من برگردم و شما را از اين جا خارج كنم.
در آن شب سرگرد خيلى مى ترسيد، زيرا مى دانست كه عده اى از افسران از خارج آمده و در زندان حضور دارند و ممكن است در هر لحظه محبوسين براى انتقال به سيبرى احضار شوند و اگر بفهمند كه «آنن كو» در سلول خود نيست هيچ چيز حتى انگشتر الماس «پولين» كه به دختر او داده شده است، نخواهد توانست جبران زيانى را كه بر او وارد ميآيد بكند.
وقتى سرگرد زندان «آنن كو» را ميبرد، با اين كه گفته بود زن جوان از جاى تكان نخورد «پولين» به دنبال آنها راه افتاد ولى در تاريكى جائى را نمى ديد و تا آن شب به آن حياط قدم نگذاشته بود كه بتواند راه خود را پيدا كند، چند مرتبه گفت «آنن كو» هر واقعه اى كه اتفاق بيفتد من خودم را بتو خواهم رساند و سپس از حال رفت. «پولين» در هواى سرد شب زمستان «سن پطرزبورگ» مدتى كف حياط افتاده بود، خوشبختانه سرگرد زندان كه ميدانست كه «پولين» در قلعه است پس از اين كه محبوس را به سلول او رسانيد، زود مراجعت كرد وگرنه «پولين» از برودت هوا فوت ميكرد. «پولين» پس از اين كه از قلعه خارج شد راه اطاقى را كه در سن پطرزبورگ كرايه كرده بود پيش گرفت و پس از ورود به اتاق چيزهاى آشنا بنظرش رسيد ولى مثل اين بود كه خواب مى بيند و در حال رويا اشياء آشنا را از نظر ميگذراند، به خانمى كه صاحب خانه او بود گفت: چه بايد بكنم؟ زن گفت: مادموازل «پولين» به عقيده من عاقلانه ترين كار كه شما مى توانيد اكنون بكنيد خوابيدن است، زيرا اگر بخوابيد، خستگى شما رفع خواهد شد و فردا خواهيد توانست مبادرت به كارهاى جديد بنمائيد ولى در صورتى كه نخوابيد بيمار خواهيد شد و فردا نخواهيد توانست از بستر خارج گرديد.
با اين كه «پولين» بسيار پريشان خاطر بود، اين نظريه را پذيرفت و بدون اين كه لباس از تن بكند روى بستر افتاد كه بخوابد.
ولى تا صبح خواب هاى وحشت آور مى ديد و گاهى مشاهده ميكرد كه او را در ارابه اى نهاده از صحراهاى پر برف عبور مى دهند كه به سيبرى برسانند.
گاهى خويش را در قايقى روى دريائى از آتش مشاهده مى كرد و مى ديد كه «آنن كو» سوار قايقى ديگر است و روى دريائى از آتش حركت مى كند و هر قدر او فرياد ميزند كه توجه «آنن كو» را جلب كند، ولى وى صدايش را نمى شنود، وقتى سراسيمه از خواب بيدار شد خود را بدبخت تر از هنگام خواب مى ديد زيرا در رويا خويش را در جوار «آنن كو» مى يافت ولى وقتى بيدار مى شد مى فهميد ديدار آن شب او و «آنن كو»، آخرين ديدار بوده، و خدا داناست كه آيا خواهد توانست در آينده، خويش را باو برساند يا نه.

فصل هفدهم
وقتى كه يك عده محبوسين را به سيبرى منتقل ميكردند
ساعت بزرگ قلعه «پير- و- پول» را در انگلستان ساخته، بعد، روى برج قلعه مزبور نصب كرده بودند و بهمين جهت ساعت مزبور قبل از زنگ هر ساعت بيت اول سرود ملى انگلستان را نواخت.
در آن شب، وقتى ساعت قلعه بيت اول سرود ملى انگلستان را نواخت زندانبانها، محبوسين را از اطاق هاى آنان بيرون كشيده و بطرف دفتر حكمران قلعه كه يك پاى او چوبى بود بردند.
محبوسين وقتى در آنجا يكديگر را ديدند با هم شروع به صحبت كردند هريك از آنها مانند يك محكوم به اعدام بود كه روزها و هفته ها و ماهها در سلول خود منتظر ساعتى بوده كه مى بايد وى را اعدام كنند.
يك محبوس رفته رفته طورى از تنهائى و فكر دائمى مرگ به تنگ مى آيند كه وقتى به اطلاع مى دهند كه از سلول خارج شود و به محل اعدام برود اين واقعه را يك رستگارى بزرگ ميداند زندانيان قعله «پير- و- پول» هم بقدرى در سلولهاى خود تنها بسر برده بودند دائم فكر حركت به سيبرى را ميكردند كه وقتى به آنها اطلاع داده شد بايد حركت كنند، خوشوقت گرديدند و در دفتر حكمران قلعه، چشمهاى آنها از مسرت برق ميزد، فقط «آنن كو» در شادى آنها شركت نداشت، زيرا مسئله انتحار او، و ديدن «پولين» در آن شب، طورى وى را منقلب كرد كه توجه نداشت در كجاست، و او چه كار دارند و چرا در آن موقع شب وى را از سلول بيرون آورده اند چون محبوسين زياد صحبت مى كردند حكمران قلعه پاى چوبى خود را بصدا در آورد و بانك زد ساكت باشيد.
محبوسين سكوت كردند و حكمران گفت:
بر حسب امر اعليحضرت امپراطور پاهاى شما را با زنجير مى بندند.
يكى از محبوسين گفت براى چه ما را با زنجيرهاى بنديد؟ آيا ميترسيد ما فرار كنيم؟
حكمران بانك زد ساكت باشيد و آنوقت زندانبانها زنجيرهاى سنگين را به دو پاى محبوسين بسته و آنها را قفل كردند.
زندانبانى كه مسئول سلول «آنن كو» بود دو پاى او را مقيد به زنجير نمود و برخاست و «آنن كو» كه مدادى كوچك و قطعه كاغذى داشت از اطاق شلوغ و محيط نيمه تاريك استفاده كرد و اين كلمات را روى كاغذ نوشت «بيكدگر برسيم يا بميريم. »
سپس كاغذ را به زندانبان داد و گفت اين كاغذ بايد بدست خانمى كه تو او را مى شناسى برسد و آدرس «پولين» را در سن پطرزبورگ به زندانبان آموخت و اظهار كرد اين آخرين خدمتى است كه من از تو تقاضا دارم و چون از وقتى كه من در اين قلعه محبوس شدم تو نسبت بمن خوشرفتارى كردى اميدوارم كه در زندگى پاداش نيكو دريافت كنى.
زندانبان كه گفتيم از قزاق هاى روسى بود «آنن كو» را بوسيد و به وى گفت مطمئن باشيد كه كاغذ شما را به مقصد مى رسانم، آنگاه بر حسب امر حكمران قلعه؛ محبوسين براه افتادند تا به حياط بروند و سوار ارابه هائى كه روى سورتمه نصب شده بود بشوند، با اين كه محبوسين متوحش نبودند، منظره حركت آنها، در شب، در محيط نيمه تاريك زندان، براى وصول به حياط وحشت آور بود.
محبوسين موها و ريش هاى بلند و البسه كهنه داشتند و وقتى حركت ميكردند صداى زنجير آنها روى سنگفرش زندان انعكاس لرزه آورى توليد ميكرد.
ارابه ها داراى روپوشى از يك پارچه كلفت بود و بعد از اين كه محبوسين را سوار كردند، ارابه ها به راه افتادند و از دروازه قلعه خارج شدند و بعد از رسيدن به خيابان هاى سن پطرزبورگ سرعت حركت ارابه ها بيشتر شد.
هنگامى كه محبوسين از خيابانهاى پايتخت عبور مى كردند بعضى از منازل را مى شناختند و برخى از خانه ها از خود آنها يا از خويشاوندان شان بود.
در يكى از خانه ها ضيافتى منعقد شده بود، محبوسين چراغهاى بزرگ روشن را مى ديدند و صداى موسيقى را مى شنيدند و مقابل آن عمارت يك عده سورتمه، انتظار مراجعت مدعوين را مى كشندند.
سورتمه هاى محبوسين از آنجا هم گذشت تا اين كه به دروازه شهر رسيد، در آنجا يك عده ژاندارم منتظر آمدن محبوسين بودند و بعد از ورود سورتمه ها، آنها را از اسكورت سوارى كه با محبوسين آمده بود تحويل گرفته و به راه افتادند.
يكى از ژاندارم ها كه صاحب منصب جزء بود به رانندگان سورتمه ها گفت شلاق كش بروند و يكى از محبوسين اظهار كرد من تعجب مى كنم كه اين ها، چرا عجله دارند زيرا وقتى محبوسين را بسوى ابد مى برند، عجله كردن بى مورد است.
***
وقتى زندانبان وارد خانه «پولين» گرديد دو ساعت از نيمه شب مى گذشت و زن جوان بوسيله صاحب خانه اش از خواب بيدار گرديد و پرسيد چه خبر است؟
صاحب خانه گفت تصور مى كنم براى شما يك خبر مهم و شايد ناگوار آورده اند.

ساناز فرجى
همقفس
ستاره ناگهانى جدى شد و با اخم به بيرون نگاه كرد.
-چى شد؟ قرص هات را خوردى؟
-نه، مگه نگفتى خوب شدم؟
-چرا، ولى مگه نشنيدى دكترت گفت بايد درمانت را جدى بگيرى؟
-من ديوونه نيستم افشين.
-مى دونم عزيزم، مى دونم.
دست هايش را گرفتم و بوسيدم.
-به هيچى فكر نكن ستاره، فقط به اين فكر كن كه من و تو از امروز مال همديگه ايم.
دست هايش را از دستم بيرون كشيد.
-من مال هيچكس نيستم افشين، قبلاً هم گفته بودم، من دوستت دارم افشين، ولى به تو اختصاص ندارم.
-باشه، هر چى تو بگى، حالا بخند، نذار اين روز قشنگ خراب بشه.
هر دو به هم لبخند زديم و مشغول خوردن شام شديم. وقتى به خانه رسيديم، هنوز كسى نيامده بود.
از ماشين پياده شديم. على آقا آمد به طرفمان. نرگس هم پشتش مى دويد، كلى به ما تبريك گفتند و ما را تا جلوى در بدرقه كردند و سپس رفتند، در ورودى را باز كردم و به سمت ستاره برگشتم، روى پله هاى طويل ورودى ساختمان ايستاده بود و باغ را تماشا مى كرد. چراغ هائى كه با فاصله كم توى باغ روشن بود آنجا را واقعاً تماشائى كرده بود.
-نمى ياى تو؟
ستاره برگشت طرف من و وارد خانه شد. تمام خانه را نشانش دادم، خودش از من خواسته بود، وقتى جلوى اتاق من رسيديم گفتم:
-اينجا هم اتاق ماست.
در اتاق را باز كردم، ستاره نگاهى به داخل اتاق انداخت و گفت:
-اتاق تو اندازه كل خونه ماست. خونه تون خيلى قشنگه افشين، فكرش را هم نمى كردم، نامادريت واقعاً با سليقه اس.
-آره، ولى نه به به سليقه تو. خريدن وسائل گرون قيمت و قشنگ كه كارى نداره، مهم اينه كه با كمترين هزينه بهترين تزئينات را به وجود بيارى، مثل كارى كه تو توى خونه تون كردى. حالا نمى خواى بياى تو؟
ستاره با قدم هائى لرزان داخل اتاق شد. در را بستم و بغلش كردم.
-اتاق قشنگى دارى!
-اتاق قشنگى داريم. واى ستاره نمى دونى چقدر براى اين لحظه كه بتونم بغلت كنم انتظار كشيدم!
تمام صورتش را غرق بوسه كردم، موهايش را نوازش كردم و بوى تنش را با تمام وجود استشمام كردم.
-من هيچوقت به بهروز اجازه اين كارها را نمى دادم، نمى دونم چرا در مقابل تو سكوت مى كنم.
-چون من با بهروز فرق دارم.
-اميدوارم.
عشق ما به نتيجه رسيده بود، عشقى كه سال ها بود در حسرتش سوخته بودم، لحظاتى كه سال ها بود انتظارش را مى كشيدم و حرف هائى كه آرزويم بود از دهان ستاره بشنوم، همه اش حقيقى بود، گاهى وقت ها فكر مى كنم تمام اين ها رويا بوده است ولى تمام آن روز و آنچه طى آن اتفاق افتاده بود، واقعى بود.
صبح هر دو رفتيم پائين كه صبحانه بخوريم. روياجون پشت ميز ناهارخورى نشسته بود، وقتى ما را ديد فريادى از خوشحالى كشيد و صورت هايمان را بوسيد.
-بالاخره بيدار شدين؟ ديشب وقتى اومديم ماشينت را ديديم و فهميديم كه زودتر از ما رسيده ايد. هوشنگ خيلى دوست داشت قبل از اين كه بره كارخونه شما را ببينه ولى شماها خواب بوديد. ستاره جون دوست داشتم وقتى اولين بار مياى اينجا خودم ازت استقبال كنم.
ستاره لبخندى زد و گفت:
-ايرادى نداره افشين به جاى شما اين كار را كرد.
هر سه خنديديم و دور هم صبحانه مفصلى خورديم، بعد كمى توى باغ قدم زديم و من ستاره را به خانه شان بردم. نمى توانستيم زياد پيش هم بمانيم، آقاى حكمت همانطور كه گفته بود ناراحتى قلبى داشت و نبايد توى خانه تنها مى ماند.
دو هفته مثل برق و باد گذشت، توى آن دو هفته من و ستاره شديداً درگير آماده كردن مراسم نامزدى بوديم.
آن شب يكى از بهترين روزهاى زندگيمان بود، ستاره پيراهن صورتى كم رنگى پوشيده بود و موهايش را خيلى زيبا پشت سرش جمع كرده بود، يك حلقه گل ظريف هم به بازويش بسته بود، واقعاً ديدنى شده بود.
جشن نامزدى در خانه ما گرفته شد. ستاره و پدربزرگش مهمان زيادى نداشتند ولى روياجون تقريباً تمام فاميل و دوستانش را دعوت كرده بود. آن شب لادن هم دعوت بود، خيلى سرحال و خوشحال به نظر مى رسيد يا شايد اين طور وانمود مى كرد! وقتى ستاره را عده اى از خانم ها بردند توى جمع خودشان، لادن آمد پيش من.
-اميدوارم خوشبخت بشيد.
-ممنونم.
-فكر نمى كردم از ستاره خوشت بياد، رفتارت چيزى نشون نمى داد.
-قرار نبود شيپور دستم بگيرم و به همه اعلام كنم.
-مى دونى افشين، شايد درست نباشه كه شب نامزدى ات اينو بهت بگم ولى تو و ستاره اصلاً بهم نمى خوريد.
-چرا؟
-خب از نظر ظاهرى فكر كنم با هم خيلى فرق داريد.
-يعنى قيافه؟ حتماً من زشتم، چون ستاره كه مثل ستاره ها زيبا و قشنگه.
-نه، منظورم خوشگلى نيست، منظورم خونواده اس، اونا خيلى از شما پائين ترن.
-اين اصلاً براى من مهم نيست لادن مگه ما چى بوديم؟ يا چى هستيم؟ همه مون از يه جا اومديم و به يه جا هم مى ريم. من، ستاره را خيلى دوست دارم، نگاهش كن! ببين چقدر رويائى و دلفريبه!
لادن به سمت نگاه من چرخيد و همان طور كه ستاره را كه از خوشحالى توى پوستش نمى گنجيد و بين خانم ها و آقايان ايستاده بود و مى خنديد نگاه مى كرد گفت:
-معذرت مى خوام افشين ولى من اصلاً احساس خوبى ندارم. اميدوارم كه چيزى نباشه، شايد به خاطر اين كه مدتى ازت خوشم مى اومد، دچار اين احساس شدم، در هر صورت اميدوارم زندگى خوبى داشته باشين.
حرف هاى لادن اصلاً برايم مهم نبود، نمى خواستم به خاطر احساس او شب قشنگم را خراب كنم.
يكى دو ساعت از نيمه شب گذشته بود كه من و ستاره از جمع مهمان ها كه هنوز مهمانى را ترك نكرده بودند، جدا شديم و رفتيم تا مهرداد را برسانيم. بردن مهرداد بهانه بود، در اصل مى خواستيم هر دو يكى دو ساعتى توى شهر بچرخيم، آن شب موقع برگشت ستاره گفت:
-افشين، لادن از تو خوشش مياد، نه؟
-چطور مگه؟
-آخه امشب مثل هميشه سرحال نبود، زياد با كسى شوخى نمى كرد، منتظر فرصت بود تا من و تو از هم جدا بشيم و بياد با تو خلوت كنه، وقتى روياجون منو برد پيش دوستاش به تو چى مى گفت؟
-هيچى، فقط تبريك گفت، بعدش هم يه ذره راجع به زندگى مشترك متلك پروند.
-همين؟
-همين، تو از چيزى ناراحت شدى؟
-اگه ازت يه چيزى بخوام قبول مى كنى؟
-حتماً.
-دوست ندارم ديگه با لادن شوخى كنى، راستش امروز بهش خيلى حسوديم شد.
-من و تو زن و شوهريم، توى ذهن من فقط توئى، چه لزومى داره كه به لادن حسادت كنى؟ اون فقط دوست منه، مثل مهرداد، ولى اگه تو اين جورى مى خواى من حرفى ندارم.
ستاره خنديد.
-فكر نمى كردم به اين راحتى قبول كنى.
-وقتى تو به خواسته هاى من توجه مى كنى چرا من نبايد به خواسته هاى كوچولوى تو توجه كنم؟
-مياى دو تائى بريم شمال؟
-اتفاقاً فكر خوبيه، كى بريم؟
-مثلاً پس فردا، چطوره؟ آخه من مى خوام به روياجون كمك كنم تا بساط مهمونى امشب را جمع كنيم.
-على و نرگس بهش كمك مى كنند.
-ولى اين مهمونى من و تو بوده، دلم نمى خواد رويا را با يه خروار كار ول كنم و برم مسافرت. اين جورى عذاب وجدان مى گيرم.
-هر جورى راحتى، منم بهتون كمك مى كنم.
-پس فردا مى ريم شمال؟
-آره عزيزم، مى ريم. پدرجون را مى سپارم دست مهرداد كه هر روز بهش سر بزنه، ماشين را براش مى ذارم، خودمون هم با ماشين رويا مى ريم. اين جورى براى مهرداد هم مشكلى پيش نمى ياد.
-مرسى افشين، تو واقعاً خوبى!
-تو هم خوبى ستاره كوچولوى من.
دو روز بعد من و ستاره به شمال رفتيم، سه روز اول خيلى خوب گذشت، تا اين كه يك شب كه من و ستاره رفته بوديم رستوران، نيم ساعتى نگذشته بود كه ناگهان ستاره با حالتى عصبى برگشت و به ميز پشتى نگاه كرد. سه تا دختر جوان نشسته بودند دور يك ميز و قليان مى كشيدند، ستاره با عصبانيت خطاب به آنها گفت:
-دنبال چيزى مى گردين؟
دخترها يك لحظه متحير به ستاره نگاه كردند، من از تعجب نزديك بود پس بيفتم. اصلاً نمى فهميدم ستاره مى خواهد چه بكند. ما داشتيم مى گفتيم و مى خنديديم كه ناگهان منقلب شد. آن دختر يكى، دو بار به اطرافش نگاه كرد و خيلى مؤدبانه گفت:
-معذرت مى خوام خانوم، شما با ما هستيد؟
ستاره ناگهان از جايش بلند شد و فرياد كشيد:
-كثافت هاى هر جائى، اين شوهر منه، برين دنبال يكى ديگه بگردين، شنيدين چى گفتم؟
تمام رستوران به ما نگاه كردند، قبل از اين كه آن دخترها بخواهند جوابى به ستاره بدهند بلند شدم و دست ستاره را گرفتم و همانطور كه او را به بيرون مى بردم از آنها عذرخواهى كردم. وقتى نشستيم توى ماشين، آنقدر عصبانى بودم كه تمام حرصم را روى پدال گاز خالى كردم، ستاره هم با خشم به روبرو خيره شده بود. با عصبانيت گفتم:
-خودت فهميدى چى كار كردى ستاره؟
-داشتن با چشماشون ريزريزت مى كردن، كور بودى؟ نديدى؟
-چى مى گى ستاره؟ تو كه پشتت به اونا بود، از كجا فهميدى كه دارن منو نگاه مى كنن؟
-فكر كردى من خرم؟ تو را كه ديدم، بدت نيومده بود، دوست داشتى من نبودم تا مى رفتى پشت ميز اونا مى نشستى.
-تو واسه خودت مى برى و مى دوزى؟ من به خاطر تو دو سال به هيچ دخترى نگاه نكردم، فقط به اميد اين كه يه روز به تو برسم، حالا كه با بدبختى بهت رسيدم چشمام هرز بره؟ اون هم جلوى تو؟
-آها، خوب خودت را لو دادى، پس وقتى من نباشم از اين غلط ها مى كنى؟
-ستاره تو متوجه هستى كه چى مى گى؟ اين چه طرز حرف زدنه؟
من كه هميشه با توأم، كسى كه پاش كج بره صبح تا شب پيش زنش نمى مونه، من يه لحظه با تو بودن را به دنيا ترجيح مى دم، چطور مى تونم تو را كه با اين سختى به دست آوردم اذيت كنم؟ يا خلاف عشقم عمل كنم؟
-همه تون همينطوريد، هر موقع يه غلطى مى كنيد مى خواهيد با اين حرف هاى عاشقانه طرفتون را خر كنيد، يك مشت حيوون كه لايق هيچى نيستند.
آنقدر عصبى شدم كه كم مانده بود توى گوشش بزنم، چطور مى توانست درباره من اين فكر را بكند؟ منى كه با تمام وجودم ستاره را دوست داشتم، به او عشق مى ورزيدم، حاضر بودم به خاطرش تمام زندگيم را بدهم، نه، حق من نبود كه اين حرف ها را بشنوم. تا خونه ديگر يك كلمه هم با او حرف نزدم. وقتى رسيديم پياده شدم و در ماشين را محكم بستم، منتظر ستاره نماندم و رفتم توى ويلا، يكراست رفتم زير دوش، يك ساعت طول كشيد تا كمى آرام بشوم.
رفتم توى اتاق خواب، ستاره توى سالن نشسته بود. نشسته بود و پاهايش را به شدت تكان مى داد. وقتى از هال طبقه دوم رد مى شدم او را ديدم ولى وانمود كردم كه به او توجهى ندارم و رفتم توى اتاق خواب روى تخت دراز كشيدم و سيگارى روشن كردم، سيگار پشت سيگار، دلم مى خواست سرم را به ديوار بكوبم، ستاره آمد و دراز كشيد. سيگارم را خاموش كردم و كليد چراغ خواب را زدم، همه جا تاريك شد. من و ستاره در انتهائى ترين قسمت تخت خوابيده بوديم، خيلى دور از هم، اعصابم بهم ريخته بود، نمى توانستم جائى كه ستاره هست باشم و نوازشش نكنم، دلم داشت از توى سينه ام كنده مى شد، پيش خودم گفتم او بيمار است، هنوز كاملاً خوب نشده، به خاطر حماقتى كه بهروز كرده، مجبورم تحمل كنم، ستاره الان به همه چيز بدبين است ولى اين طور هم نمى شود، اگر هر جا بخواهد سر و صدا راه بيندازد و آبروريزى، كند ادامه زندگى بسيار مشكل خواهد شد.
بوى عطر او توى اتاق پيچيده بود و داشت ديوانه ام مى كرد. برگشتم به طرفش و او را بغل كردم. دستهايم را روى موهايش كشيدم و وقتى صورتش را لمس كردم، ديدم صورتش خى اشك است با زحمت زياد به سمت خودم برش گرداندم، هنوز خيلى خشن بود، چند دقيقه اى صبر كردم تا گريه كند و آرام بشود، فقط آهسته اشك هايش را پاك مى كردم.
-ستاره من، گريه نكن كوچولو، باور كن من به اون دخترا نگاه نمى كردم، توى چشم هاى من فقط توئى، چه جورى مى تونم يكى ديگه را جايگزين زن خوشگل و نازم بكنم؟ تو همه زندگى منى، تو را خدا گريه نكن، مى خواى منو بكشى؟ طاقت ديدن اشك هاتو ندارم، منو ببخش، هر كارى بخواى مى كنم، نمى خوام هيچى قلب مهربونت را به درد بياره، تو فقط به من بگو چى كار كنم؟ هيچ جا نرم؛ چشم. با هيچكس حرف نزنم؛ چشم. از كنار تو جُم نخورم، چشم. تو فقط بخند، باور كن تمام وجودم مال توئه، فقط مال تو.
ستاره آرام ولى با گريه گفت:
-من فقط مى ترسم افشين، مى ترسم كه تورو از دست بدم، به خاطر همين يكهو ديوونه مى شم، به خدا امروز قرص هامو خوردم، خودت كه ديدى، ولى نمى دونم چرا يكهو خون جلوى چشمامو گرفت، توى زندگيم هر كسى را كه دوست داشتم از دست دادم، مادرم، پدرم، بهروز، نمى خوام تو را هم از دست بدم. تو با همه شون فرق دارى، دروغ گفتم كه تو حيوونى، فقط خواستم حرصت را دربيارم، تو ماهى افشين، هميشه مى خوام پيشم بمونى. مى خوام تنهام نذارى، مى ترسم كه يكى پيدا بشه كه تو رو ازم بگيره.
-عشق وقتى خالص باشه ترس نداره، وقتى توى عشقت ناخالصى داشته باشى بايد بترسى، دلت را صاف كن، صد بار بهت گفتم يه بار ديگه هم مى گم، توى زندگى... فقط تو... فقط تو.
آن شب هم با همه ناراحتى هايش گذشت، از آن به بعد سعى مى كردم به خاطر ستاره بيشتر مواظب رفتار و گفتارم باشم حتى از حرف زدن با دخترهاى فاميل و آشنا هم دورى مى كردم، خنده دار است ولى ستاره حتى به روياجون هم حسودى مى كرد. وقتى رويا توى خانه تنها بود نمى توانستم پيشش بمانم، يا بايد ستاره هم آنجا مى بود، يا مجبور بودم كه بروم پيشش.
با شروع شدن ترم جديد وضع بدتر شد، هر روزى كه كلاس داشتم ستاره هم با من مى آمد دانشگاه و سر تمام كلاس ها با من بود، حتى بعضى وقت ها كلاس خودش را كنسل مى كرد تا با من باشد، حتى يك سئوال هم نمى توانستم از همكلاسى هاى دخترم بپرسم. هر كدامشان كه به طرفم مى آمدند، ستاره طورى برخورد مى كرد كه طرف در مى رفت. كلى توى دانشگاه سوژه شده بوديم، همه كم كم عادت كردند كه ما را هميشه با هم ببينند. دورادور شنيده بودم كه به من لقب زن ذليل داده اند، ولى توجهى نكردم. برايم اهميت نداشت، اجازه دادم هر حرفى كه مى خواهند پشت سرم بزنند. برايم اين موضوع اهميت داشت كه ستاره راضى باشد. يك روز كه جلوى در دانشگاه منتظر بودم تا كلاس ستاره تمام بشود، لادن را ديدم. متأسفانه نمى توانستم از دستش فرار كنم.
-سلام افشين، پس ستاره كو؟
-سلام، الان ديگه بايد كلاسش تموم بشه.
-ديدى گفتم افشين خان؟ ديدى گفتم احساس بدى دارم؟ مى بينى چه جورى تو را اسير خودش كرده؟ تو حتى جرأت نمى كنى يك كلمه با من حرف بزنى، نه تنها با من، با هيچكس، ببين با خودت چى كار كردى. تمام بچه ها پشت سرت حرف مى زنن هيچكس از تو اين انتظار را نداشت.
-من فقط به خاطر خودم زندگى مى كنم نه به خاطر مردم، هر چى مى گن، بگن. همه تون مى دونين كه ستاره توى زندگيش يك شكست داشته، اين رفتارهاش هم كاملاً طبيعيه، كم كم خوب مى شه، من از اين وضعيت راضى ام.
-دروغ مى گى، چه جورى مى شه دست و پاى يك نفر رو زنجير كنن و راضى باشه؟
-ببين لادن، من زنم را دوست دارم، هر كارى كه بخواهد به خاطرش مى كنم، من واقعاً ناراحت نيستم كه به خاطر ستاره مجبورم توى رابطه ام با دخترا بيشتر مراعات كنم.
-خودت دارى مى گى به خاطر ستاره مجبورم، اگه با علاقه اين كار را مى كنى پس ديگه اجبار چه معنى مى ده؟
-تو دارى منو سين جيم مى كنى؟
-درسته، به من ربطى نداره، فقط خواستم بهت بگم كه اشتباه نمى كردم.
لادن اين را گفت و رفت. حق داشت، اگه با علاقه به حرف ستاره گوش مى كردم ديگر به همه نمى گفتم مجبورم. لادن دوست خوبى بود، دوست داشتم مثل گذشته با او شوخى كنم و بگوئيم و بخنديم، دوست داشتم من و ستاره و لادن و مهرداد چهارتائى برويم بيرون، لادن و ستاره دوستان خوبى براى هم باشند ولى حيف كه هيچكدام از اين خواسته ها عملى نمى شد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   • 
•   حوادث   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •