«اُرهان پاموك» نويسنده ى ترك، روز پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۸۵/ هفتم دسامبر ۲۰۰۶ در تالار آكادمى استكهلم در سوئد، جايزه ى ادبى امسال نوبل را دريافت كرد.
او، سخنان خود را بى مقدمه، بى درودى به حاضران، بدون كلمات سپاسى به داوران كه درآمد معمولى چنين گفتارهائى است، آغاز كرد و به زبان تركى سخن گفت و شنوندگان كه ترجمه ى متن حرف هاى او را در دست داشتند، مى كوشيدند با كمك نام هاى آشنائى كه در متن بود، از قبيل «استانبول»، «پاريس»، «چخوف» و «داستايوسكى» با سخنانش همراه شوند.
او، برخلاف انتظار همه، حرف هاى سياسى نزد و قصه اى را به شيوه ى قصه گويان شرق آغاز كرد... قصه ى چمدانى كه پدرش در اختيارش قرار داده بود... چمدانى كه معلوم نبود چه با خود دارد... آيا گنجى در آن است يا انبوه كاغذهاى كهنه و بيهوده اى... چمدان به پدرش تعلق داشت و در آن نوشته هاى پراكنده، قصه هاى ناموفق ناتمام او كه مى خواست تركيه را رها كند و به جهانِ بى انتها پرتاب شود و به سوى سرنوشت نامعلوم برود... و با اين همه «پاموك»، پدرش را مرد خوشبختى مى دانست.
«پاموك» در چنين مجلسى، مى توانست از مسائل مهم و جدى موجود در تركيه و در جهان صحبت كند... درباره ى تعصبات بنيان سوز مذهبى و نژادى، غرور و افتخارات بى جاى ملى، اوضاع اجتماعى لرزان و نامطمئن، فاجعه ى سرزمينى كه نه كاملاً به غرب بسته است و نه كاملاً به شرق... اما در ميان اين دو به عنوان پلى است پيوند دهنده و در عين حال، سدى جدا كننده... و مى توانست سوژه هاى اصلى رمان هايش را كه بر همين اساس قرار داشت، موضوع سخنرانى قرار دهد و مى توانست توضيح دهد كه چگونه اين تضادها را در رمان هاى خود طرح كرده است...
تكرار مكرر حرف هائى از اين دست كه باد هوا مى شود و من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش!...
اما او دانسته و آگاه، خود را به چمدان پدر بسته بود و مى گفت: «... رمان، شرح زندگانى خود نويسنده است كه از زبان ديگرى بيان مى شود...» و او خود را خوشبخت مى داند كه نويسنده شده است و چنين سعادتى نصيب او نمى شد اگر پدرش، پس از مخالفت هاى نخستين، وقتى دست نوشته ى اولين رومانش را خواند به او گفت: «... تو يك ژنرال خواهى شد...» كه البته منظورش اين بود، به جائى خواهم رسيد... پدرم در دسامبر ۲۰۰۲ جهان ما را ترك گفت.
بديهى است كه «پاموك» درباره ى ادبيات و نقش ادبيات و تأثير آن در جوامع، حرف هائى منطقى بيان كرد و در پايان سخنانش گفت: «... اعضاى محترم آكادمى سوئد كه با اين جايزه، بزرگترين افتخار را نصيب من ساخته ايد، مهمانان محترم... بايد بگويم كه خيلى دلم مى خواست، خيلى آرزو داشتم كه پدرم امروز در ميان ما بود...»
آه! اى آرزوهاى برباد رفته!... آرزوهائى كه همچنان به حال آرزو مانده اند و مى مانند.
شرنگ