|
مهدى قاسمى
سخنى با آنها كه:
چشم به فرشته ى نجات و سوار بر بمب ها و دل به ارمغان «دمكراسى هاى» بسته بندى شده داشتند:
... ما در برون مرز نسخه نويسى براى نظام آينده ى ايران (جدائى حكومت از دين- تساوى حقوق زن و مرد- اقتدا به حقوق بشر- رفراندوم- آزادى احزاب و جماعات سياسى و صنفى و ديگر از اين قماش) فراوان داشته ايم. بسيار خوب!
داشته باشيم! ولى هر گز در انديشه ى نسخه اى براى جلب توجه جهانيان به پايمال شدن حقوق بشر (با انواع بيشمار مظاهرش)، نداشته ايم. هرگز نيامده ايم تا با تلاشى گسترده و مستمر (و نه فصلى و زودگذر) فشار جهانيان را بر ضد اختناق درونى برانگيزيم- اختناقى كه راه بر هر حركت زاينده در كانون اصلى مبارزه (درون ايران) بسته است...
|
|
مهدى قاسمى
|
«ابرقدرت» زمانه- آنهم در دنياى «يك قطبى شده»- يعنى فارغ از رقيب، در پيچ و تاب بلاتكليفى، سخت گرفتار است. كار و بارش به جائى رسيده است كه براى سياست هاى ناپخته و ناسنجيده ى خود، «سياست هائى» كه نه تنها خاورميانه كه جهان را به عرصه ى تركتازى ارتجاعى ترين و وحشى ترين عناصرِ برآمده از گورستان تاريخ مبدّل كرده است، حالا به هر درى مى كوبَد و حتى دست به دامن همين وحوش مى شود و راه نجات از راهزن مى خواهد.
او كه عهد كرده بود به ضرب تيغ و هيبت «زورِ» خود، بر ويرانه ى سلاخ خانه ى صدام حسين، فردوسِ «دمكراسى» را شالوده بريزد. او كه پس از شكست ارتش پوشالى صدام، پايان مأموريتش (MISSION ACCOMPLISHED) را به ملت خود بشارت داده بود امروز غوطه ور در تالاب حيرت و سرگردانى به اعجاز «نورى ملكى ها» مُلتجى مى شود و فردا به رِداى «عبدالعزيز حكيم ها» مى آويزد و يارى مى جويد. در حاشيه گفتنى است كه چند روزى پيش از قرار ديدار با «ملكى» در پايتخت اردن هاشمى، مشاور امنيتيِ كاخ سفيد در گزارشى به اطلاع رئيس جمهورى خود مى رساند كه «با تحقيقاتى كه به عمل آورده، به اين نتيجه رسيده است كه در وجود «ملكى» آن ظرفيت نيست كه بتواند بر بحران كنونى عراق و خواباندن شورش ها فائق شود.»
اين گزارش به دست روزنامه ى «نيويورك تايمز» مى افتد و با افشاى آن «ملكى» قهر مى كند و از ديدار با آقاى بوش سر باز مى زند، ولى ظاهراً دلجوئى ها و تقاضاها به ثمر مى نشيند و آقاى «ملكى» قهر خود را مى شكند و به ديدار معهود راضى مى شود و در همين ديدار است كه آقاى بوش در اعلام حمايت خود از «نخست وزير عراق» سنگ تمام مى گذارد و به تلويح به او حالى مى كند كه گزارش مشاور امنيتى خود را به زنبيل باطله ها سپرده است.
يكى دو روز بعد «عبدالعزيز حكيم» ديگر از داعيه داران قدرت در عراق، ميهمان كاخ سفيد است. طلب آقاى بوش از او اين است كه با «ملكى» همرائى نشان دهد و كارى كند تا اين حمام خونى كه عراق را در گرفته است، بسته شود. از پاسخ «حكيم» به اين «تقاضا» خبرى به دست نمى آيد ولى قريب دو ساعت پس از ديدار با آقاى بوش در جمع خبرنگاران مى گويد «من همچنان بر اين عقيده استوارم كه مشكل عراق بايد به دست عراقى ها گشوده شود» و با اين سخن تلويحاً دعويِ رئيس جمهورى آمريكا را كه هفته ى ماقبل گفته بود «ما تا پايان مأموريت خود در عراق خواهيم ماند.» به هيچ مى گيرد.
سرگردانى «ابرقدرت» به درجه اى است كه ظاهراً از ياد او برده است كه اين دو تن و خصوصاً آن دومى «عبدالعزيز حكيم» هر چند در خط رقابت با اوّلى است هر دو زاده ى يك رَحِم اند كه نام آن جمهورى اسلامى است، حتى اين واقعيت بر او پوشيده مانده است كه در سال هاى گذشته، روزى نگذشته است كه اين دو تن بى «صوابديد» متوليان جمهورى اسلامى، آبى به لب آورده باشند. نديده است كه امروز «اين يك» هنوز از ديدار «دارالولايه ى تهران» بازنگشته، فردا «آن يك» براى زيارت «ولى فقيه» بارِ سفر بسته است.
«ابرقدرت» چنان در پيچ پيچِ حادثه ها گرفتار است كه فرصتى ندارد، دست كم به خاطر بياورد اين «حضرت حجة الاسلام حكيم» پيشواى يك گروه مسلّحِ چريكى بنام «بدر» و گرداننده ى سازمانى بنام «شوراى عالى انقلاب اسلامى» است كه اين هر دو با هزينه ى رژيم تهران پا گرفته اند و افسار پنهانشان در كف ملايان ايران است.
اين همه در جاى خود- درون قلمرو «ابرقدرت»، ذكر «چه كنم چه كنم؟» همه گير است.
يكى مى گويد: «همين قريب سه هزار كشته و بيش از ۲۰ هزار معلول كه روى دستمان مانده و بيش از هفته اى پنج ميليارد دلار كه از كيسه ى ماليات دهندگان خود بر سَرِ اين كار نابسامان مايه گذاشته ايم، ما را كافى است، ديگر بس است، درنگ جايز نيست، ارتش خود را از اين وانفساى خون و آتش و اشك بيرون بكشيم.»- دومى مى گويد «اگر به چنين كارى دست بزنيم، سراسر عراق را به حمام خونى تبديل كرده ايم.»- سومى مى گويد: «بيائيم لااقل براى بيرون كشيدن قشون خود، يك زمان بندى قائل شويم و به عراقى ها حالى كنيم كه ما سهم خود را پرداختيم و حال نوبت به شما رسيده از پايان مهلتى كه مقرر شده است خود دانيد و خدايتان.»- چهارمى كه پيدا است هنوز هم در برهوت خيال سير مى كند، مى گويد: «يگانه چاره اين است كه بر شمار ارتشيان خود در عراق بيفزائيم» و پنجمى توصيه مى كند: «بيائيم چاره جوئى جنگ ويتنام را تكرار كنيم، شكست را بپذيريم كه جلوى ضرر را از هر جا بگيريم، منفعتى عايدمان خواهد شد.»
بر اين زمينه به رويدادهاى باز هم نزديك تر بپردازيم:
روز پنجم دسامبر، صلاحيت آقاى «رابرت گيت» رئيس اسبق (سى.آى.اى) براى جانشين آقاى «رامسفلد» وزير دفاع، به تصويب سناى آمريكا مى رسد.
بنا بر رسم، پيش از اين انتخاب آقاى گيت در برابر «كميته دفاع سنا» قرار مى گيرد تا به پرسش هاى اعضاء كميته پاسخ دهد. از او سئوال مى كنند: بى پرده و روشن توضيح دهد كه «آيا در مجموعه ى راه حل هائى كه تاكنون براى حل مشكل عراق ارائه شده، راه حل عملى و مثبتى به نظر وى رسيده است؟»- جواب مى دهد: «راستش را بخواهيد كه تا حال با راه حل قابل قبولى روبرو نبوده ام.»
روز ششم دسامبر، سرانجام پس از ماه ها بررسى و تحقيق، گزارش «كميته ى مطالعه در مسائل عراق» گزارش خود را منتشر مى كند.
اين كميته كه به سرپرستى (جيمز بيكر) وزيرخارجه ى «بوشِ پدر» از جمهوريخواهان و (لى، هاميلتون) نماينده ى فعلاً بازنشسته از حزب دمكرات در مجلس نمايندگان و در مجموع از ۵ دمكرات و ۵ جمهوريخواه تشكيل شده است- در گزارش خود، با اعلام ناكارائى سياست هائى كه تاكنون در قبال معضل عراق اتخاذ و اجراء شده است يك سلسله راه حل هائى براى غلبه بر اين مشكل پيشنهاد مى كند كه عصاره ى آن را مى توان در اين عبارات نقل كرد.
۱-هيچ راه حل و نسخه ى سحرآميزى (MAGIC FORMULA) براى رفع مشكل عراق متصور نيست.
۲-مشكل عراق راه حل جنگى ندارد و تنها با شيوه هاى سياسى (ديپلماتيك) بايد با آن برخورد داشت.
۳-وظيفه ى نظاميان آمريكا در عراق بايد به تربيت و آماده ساختن ارتش و پليس عراقى محدود شود و ظرف پانزده ماه (تا اوائل سال ۲۰۰۸) كليه ى رسته هاى نظامى خاك عراق را ترك گويند.
۴-«كميته ى بررسى اوضاع عراق» در عين حال پيشنهاد مى كند كه يك ديپلماسى تازه و گسترده براى دستيابى به راه حل هائى در جهت كليه ى مسائل خاورميانه و از جمله مسأله اختلاف «اعراب و اسرائيل» اتخاذ شود و كوششى به عمل آيد تا در اين زمينه و خصوصاً براى استقرار صلح و امنيت در عراق يك «اِجماع بين المللى» تحقق يابد. «كميته بررسى» در همين حدّ متوقف مى شود و اعتنائى به داستانِ «دمكراتيزه كردن» عراق ندارد و تكرارهاى رئيس جمهورى را بر اين زمينه پشت گوش مى اندازد و سرانجام:
۵-كميته بر ضرورت اقدام هر چه سريعتر به مذاكرات مستقيم ميان ايالات متحده، ايران و سوريه تأكيد مى كند.
همانگونه كه پيش بينى مى شد، با انتشار اين گزارش بازتاب هاى گوناگون و ضد و نقيض درون و بيرون آمريكا سر مى گيرد كه مرورى در پاره اى از آنها براى شناخت آن سرگردانى راهگشا است.
-در سلسله ى نخستين بازتاب ها نارضائى اسرائيلى ها نظر گيراست. از ديدگاه آنها ربط دادن مشكل عراق به مسأله فلسطين پايه منطقى ندارد. «اولمر» نخست وزير اسرائيل مى گويد: «خاورميانه با معضلاتى روبرو است كه به ما ارتباطى ندارد» و بر اين مى افزايد: «جمع كردن تمامى مشكلات منطقه اى آمريكا بر دوش اسرائيل با واقعيت نمى خواند و او با چنين نظريه اى قانع نمى شود.»
يك نشريه ى اسرائيلى، درون مايه ى اين گزارش را «تنها گذاشتن اسرائيل» تلقى مى كند.
-آقاى بوش در اجلاس مشترك با اعضاء «كميته ى بررسى وضع عراق» تعارفاً كار آنها را مى ستايد و قول مى دهد كه «گزارش را به طور جدى مطالعه خواهد كرد. «ولى روز بعد در مقام «آخرين مرجع تصميم گيرنده» به ويژه ضمن يك كنفرانس مطبوعاتى در كنار «تونى بلر» نخست وزير انگلستان، با تكرار همان تعارفات و با پذيرش روش ها و سياست هاى «جديد» در قبال مشكل عراق، بر دو پيشنهاد مركزى و كليدى «كميته ى بررسى»- يعنى «مذاكرات مستقيم با سوريه و ايران» و «خروج زمان بندى شده ى قواى آمريكا از خاك عراق» با صراحت تمام خط نفى مى كشد و همچنان بر «تز» خود مبنى بر اين كه جنگ عراق، بخشى از يك نبرد ايدئولوژيك ميان پس گرائى و «تمدن بشرى» است پايائى نشان مى دهد.
-گروهى اين مشكل را پيش مى كشند كه در شرائط اوج گيرى «بحران هسته اى» و متقابلاً در اوضاع و احوالى كه در يكسو جمهورى اسلامى بر ادامه ى كارِ «غنى سازى و فن آورى اتمى» خود اصرار مى ورزد و در سوى ديگر آمريكا بر تنبيه و تحريم رژيم تهران ابرام دارد و افزوده بر اين در حالى كه جمهورى اسلامى و سوريه دست در دست هم، «حزب الله لبنان» و «حماس فلسطين» را باد مى كنند، چگونه مى توان مذاكرات سالم و اثرگذارى را ميان طرفينِ صاحب ادعا پيش برد؟ اين گروه سئوال مى كنند، چطور مى توان توصيه ى بررسى كنندگان مسأله ى عراق را با تفكيك اين واقعيت ها، به طور انتزاعى تحقق بخشيد؟
اين گروه همچنين مى پرسند آيا در پس «مذاكرات فيمابين» و در متن نظرياتى كه كميته ى مزبور مبنى بر اتخاذ و آغاز يك «سياست همه جانبه بر زمينه ى همه ى مسائل منطقه» و از جمله مشكلات مربوط به فلسطين و افغانستان، ابراز داشته و ارائه ى رأى كرده است، مسائل مربوط به دعوى سوريه نسبت به «بلندى هاى جولان» و يا «بحران لبنان و نقش حزب الله» و يا چشم داشت جمهورى اسلامى به دوام نفوذ خود در عراق و كسب پيشوائى در جهان اسلام را مى توان ناديده گذاشت و گذشت؟
-گروهى مى گويند، در حالى كه كشورهاى عمده ى اروپائى از گزارش مزبور اقبال كرده اند و نيز با توجه به شهرتى كه اين گزارش به عنوان يك الگوى مشترك براى همكارى «رقباى داخلى» در حل «مسائل ملى» يافته است آنگونه كه مى تواند نقارها را به همرائى ها مبدل كند، آيا مخالفت آقاى بوش با دو اصل كليدى و پيشنهادى كميته به دوام رقابت ها كمك نخواهد كرد؟- آيا مايه ى نفاق در صنوف خود جمهوريخواهان نخواهد شد؟ كه در تهيه ى اين گزارش نقش داشته اند و يكى از قديمى ترين عناصر جمهوريخواه (جيمز بيكر) رياست كميته ى بررسى را به عهده داشته است.
-جماعتى، با توجه به مقولاتى ديگر- اساس برنامه ى آقاى بوش را كه دائماً بر حمايت و تقويت دولت «نورى ملكى» پافشارى نشان مى دهد، به نقد مى گيرند و مى پرسند به فرض كه اين دولت و هر دولت ديگرى پس از آن در عراق پا بگيرد، وقتى او و ساير دولت هاى محتمل، مطلقاً حاضر نيستند موجوديت اسرائيل را به رسميت بشناسند و حتى به خلاف نظر مستمر آمريكا «حزب الله لبنان» و «حماس فلسطين» را از جرگه ى سازمان هاى تروريستى جدا مى كنند و اين سهل است، آنها را مظاهر «مقاومت ملى» مى دانند... آقاى بوش در قبال چنين حمايتى، مصالح منطقه اى آمريكا را چگونه ارزيابى كرده است؟
-حالا من به قال و مقال هاى ديگر و از جمله بگومگوهاى فرعى و حاشيه اى نظير خروش «نئوكنسرواتيوها» در يك طرف و اعتراض «دمكرات هاى ليبرال» به تفصيل نمى پردازم. همينقدر به اشاره اى كوتاه از مواضع اين دو گروه اكتفاء مى كنم:
خروش «نئوكنسرواتيوها» كه خصوصاً پس از واقعه ى ۱۱سپتامبر در تاروپود دولت بوش رخنه كردند و سياست هاى جنگى او و داستان «طرح خاورميانه ى بزرگ» را طرح ريختند، از اين باب است كه گزارش كميته ى بررسى اوضاع عراق را ناقض نقشه هاى خود مى دانند و آن را خطرى سازشكارانه تلقى مى كنند و اعتراض گروه «ليبرال هاى دمكرات» بر اين پايه است كه در اين گزارش «سياست هاى شكست خورده ى بوش» و شخص بوش با صراحتى كه بايسته است محكوم و مطرود اعلام نشده است...
كوتاه سخن: قصد من در ارائه ى اين كوچك از بَختكى كه گريبان «ابرقدرت» را چسبيده است (تصويرى كه مصداق تمام عيار قطره اى از دريا است)، در بنيانِ امر، روى كرد. به حال و قال خود ما و خاصه آن گروه هائى است كه اين همه را شبان و روز شاهدند ولى ظاهراً آمادگى ندارند تا ذهنيت خود را از اين «انتظار خيال آلود» خلاص كنند كه دستى از آستين اين ابرقدرت بيرون بيايد و «گره از كار فروبسته ى ما بگشايد. آنها كه غريبانه چمپاتمه زده و زانوى انتظار به بَغَل داشتند (و يا هنوز هم دارند) تا كِى بمب افكن هاى اين «ابرقدرت» در آسمان ايران ظاهر خواهند شد و شرّ رژيم را درهم خواهند شكست. آيا نمى بينند اين «ابرقدرت» گويا نجات بخش، چطور در تارِ مشكلات خودساخته پَرپَر مى زند؟
آيا دست كم در خلوت خود، از خود نمى پرسند كه:
-آن قصه ى «محور شرارت» به كدام فصل رسيده است؟
-آن داستان كه بشارت از «نوبت ايران» پس از عراق آورده بود و قند در دل ها آب مى كرد، به كجا كشيده است؟
-آن كلام «گوشنواز» كه «در ايران يك گروه ناچيز و نامنتخب آرمان دمكراسى خواهى مردم ايران را پايمال كرده اند» و آن نواى كوس «دمكراتيزاسيون» و حكايت «صدور دمكراسى» به منطقه ى خاورميانه را كه چون بشارتى رستاخيزى ساده دلان را به جوش آورده بود، كجا بايد شنيد؟
آيا فصل آن نرسيده است كه اين جماعت زود باوَر و زود مكدّر، به يك خانه تكانى ذهنى قيام كنند و اين «عادت سنگ شده ى» اتكاء به غير و فرار از خويش را بشكنند و با نگاهى به دفتر سرگذشت و سرنوشت مردمانى كه در اين سو و آن سوى جهان به همت و غيرت خود صخره هاى كوهوار استبداد و استعمار را شكستند و راز برآمدن و برومندى را كشف كردند، به خودباورى روى كنند؟
كندن رژيم پسگراى فقاهتى، هر قدر دشوار باشد (و هر اندازه بماند دشوارتر هم خواهد شد) با بركت يك وفاق ملى- به حكم آن كه مصائب و مسائل «ملى» راه حل «ملى» مى طلبند و نه راه حل ايدئولوژيك- ناممكن نيست. به شرط آن كه نخست بپذيريم حل اين مشكل زمان خواه است و آنگاه بهوش باشيم به كج راهه ها نيفتيم و سرانجام به اين واقعيت ايمان بياوريم كه «آزادى» و «دمكراسى» يك كالا و يك عطيه نيست، در هيچ دكانى آنها را نمى فروشند. آزادى و دمكراسى مستلزم هزينه گذارى از خويش است و مهمتر از اين ها، «دمكراسى» به «دمكرات منش» نياز دارد.
اين واقعيت ثانوى را هم فراموش نكنيم، اين موج ظاهراً ترس آفرين «اسلام بنيادگرا» و طبعاً اين رژيم فقاهتيِ گريبانگير ما، با همه ى الدرم ها- با همه ى رجزها و با همه ى تركتازى هايش از اقبال دوام محروم است. مى دانيد چرا؟ زيرا با طبع متكامل و تمدن پوياى نوع انسان نمى خواند. اين حقيقت را بايد دو دستى چسبيد كه خود ترس و نااميدى و فروماندگى را فرو خواهد ريخت.
يكى از نمادهاى آن كج راهه ها آن بوده است كه تصور كرده ايم از برون مرز مى توان براى درون مرز نسخه ى «آرمان و عمل» پيچيد. اين امر در حكم كليِ آن، بى استثناء نيست. جنبش «رزيستانس» در زمان اشغال فرانسه از درون و بيرون هدايت مى شد و دليل آن روشن بود. فرانسوى ها روى به يك تحول و نوسازى نداشتند. همين كه سدّ «اِشغال بيگانه» شكسته مى شد كار خود را تمام مى ديدند. آنها «دمكراسى» و پايگاه آن «جامعه ى مدنى» و تمامى نهادهاى آن «احزاب، مطبوعات، انجمن ها و اتحاديه هاى صنفى و ديگر از اين قبيل» را تجربه كرده بودند و داشتند. منحصراً در انديشه ى «احياء» بودند و نه ساختن. تعارف را كنار بگذاريم ما بر آن نيستيم و نبايد باشيم تا نظام گذشته را تكرار كنيم. كار ما نوسازى است، برپا داشتن نظامى است كه از عوارض مستمر، چون كودتاها، انقلاب ها و خمينى ها و خمينى گرى ها مصون باشد، در عين حال بايد بدانيم اختناق بهيمى درون مرزى، راه را بر رويش نهادهاى مدنى بسته است؛ هر حركتى را ناخاسته سركوب مى كند و به كوتاهى بگويم كه در آن فضاى استبدادِ بربرى خيزش هاى آزاديبخش و مدنى آنگونه كه تحولى را باعث شود، تقريباً ناممكن است. پس نخستين هدف بايد اين باشد كه اين سدّ اختناق بشكند و يا سست شود تا رويش حركت هاى اعتراضى (كه خوشبختانه در نسل جوان پر زمينه است) امكان پذير شود و همين جا است كه حوزه ى رسالت برون مرزى ها شناخته مى شود؛ آنهايند كه قادرند با بهره مندى از فضاهاى آزاد، توجه جهانيان را به پايمال شدن مستمر حقوق بشر در ايران جلب كنند. همانكارى كه شيليائى ها، سياهان آفريقاى جنوبى، لهستانى ها، چك ها، هنگرى ها و حتى در رديف فيليپينى ها در برون مرزهاى خود كردند و نتيجه گرفتند.
برون مرزى ها اگر بخواهند اين توانائى را دارند كه با يك تلاش «سازمان يافته» و مستمر و در قالبى «شايد بتوان گفت» حرفه اى، به دنيا حالى كنند كه «پاشنه ى آشيل» و يا «چشم اسفنديار» رژيم، حقوق بشر است. برون مرزى ها مى توانند، به شرطى كه احساس مسئوليت كنند، اجازه ندهند كه تقابل جهانى با رژيم ملايان در «بحران هسته اى» خلاصه شود.
ما در برون مرز نسخه نويسى براى نظام آينده ى ايران (جدائى حكومت از دين- تساوى حقوق زن و مرد، اقتدا به حقوق بشر، رفراندوم، آزادى احزاب و جماعات سياسى و صنفى و ديگر از اين قماش) فراوان داشته ايم. بسيار خوب! داشته باشيم ولى هرگز در انديشه ى نسخه اى براى جلب توجه جهانيان به پايمال شدن حقوق بشر (با انواع بيشمار مظاهرش) نداشته ايم. هرگز نيامده ايم تا با تلاشى گسترده و مستمر (و نه فصلى و زودگذر) فشار جهانيان را بر ضد اختناق درونى برانگيزيم (كارى كه مسلماً و يا دست كم در سست كردن اختناق نقش اثرگذارى خواهد داشت.) بى درنگ اضافه كنم كه مطلقاً سخن از تعطيل و زمين گذاشتن فعاليت هاى «مسلكى» نيست كه زمين گذاشتنى هم نيست. سخن از يك وفاق جاندار براى شكستن و يا سست كردن اختناق است. آيا از اين حداقل «اقّل» ديگرى قابل تصور است؟. آيا در هيچ سمينارى، كنفرانسى، كنگره اى و «نشستى» اصولاً از اين مقوله كه مركزى ترين رسالت برون مرزى ها است، سخنى رفته است؟
گمانِ من اين است، ارائه ى مستمر و تعطيل ناپذيرِ تصاوير واقعى و طبعاً هولناك جنايات رژيم، نه فقط آزاديخواهان و بشر دوستان بيشمار جهان آزاد را به همدلى با ملت ايران بسيج خواهد كرد، بلكه براى بسيارى از مردم حتى عرب و مسلمان كه چشم بسته براى دژخيمانى چون «احمدى نژاد» هورا مى كشند، زنگ بيدارى خواهد بود، تا جهل خود را (كه كتمان نمى توان كرد حاصل بُغض از ستم هاى استعمارى است) بشويند و با نگاه به تجربه ى سياه ما كه چطور چشم بسته از چاهى برآمديم و در چاهى ژرفتر سرنگون شديم. در كار خود تأملى كنند.
آرى، ايرانيان برون مرزى به شرط احساس مسئوليت و شناخت حوزه ى رسالت خود اين ظرفيت بالقوه را دارند كه با شرح موبه مو و پيوسته و تقلاى خاموش ناشدنى خود، استبداد فقاهتى حاكم بر سرزمين خويش را به رگبار اعتراضات جهانى واگذارند و به تعبير ديگر افكار عمومى (جهان) را براى سست كردن استبداد درونى به خدمت گيرند. انتقال اين «ظرفيت بالقوه» به يك نيروى «بالفعل»، فراسوى گونه گونى و حتى نبرد «مسلك ها» است. اين گونه گونى و نبرد را هم اگر معيارهاى مدنى را به كار گيريم مى توان داشت. براى درك هر چه روشنترِ نظر، به يك مثال متوّسل مى شوم. به (جنبش كنفدراسيون دانشجويان خارج از كشور در دوران گذشته). قصد آن ندارم كه از كاركَردِ و هدف آن جنبش دفاع كنم ولى اين واقعيت را نمى توان كتمان كرد كه آن حركت سياسى على رغم محدوديت نيروى انسانى اش و نيز على رغم فرقه هاى جوراجورش كه از مذهبى ها تا ملى ها و از ملى ها تا ماركسيست ها و انواعشان را در برمى گرفت. به نحو غير قابل انكارى توانسته بود، حركت متقابلى را در جهان بر ضد رژيم وقت برانگيزد و آن را جاى جاى به تعديل هائى وادارد.
اين تذكر مجدّد را لازم مى دانم كه سخن از يك تمثيل است، روى به دفاع و يا نقادى ندارم. فقط مى پرسم آيا اين الگوها را نمى توان با نظر به شرائط و فضاى كنونى تطبيق و تغيير داد و به كار گرفت؟
|