|
پيرايه يغمائى- بشنو اين نى
از بازار هل و ميخك...
درنگى كوتاه در شعرهاى محمود كوير
|
|
پيرايه يغمائى
|
كوير فريبندگى جنگل را ندارد كه آدم را از خودش بدزدد. كوير خالى ِ بى نيرنگى است كه روح را به خدا مى رساند و دوباره به خويش باز مى گرداند. به قولى:
من كويرم، صريح، دستم باز / با من افسانه هاى جنگل نيست/ روح من بى دريغ و عريان است/عشق من، در دلم چو خورشيدى است.
شما اگر آسمان كوير را ديده باشيد، اگر سحر خلوت كوير دامن تان را گرفته باشد، به آسانى رهايتان نمى كند، بويژه اگر شاعر باشيد.
شعر هاى محمود كوير، فرزند خلف كوير لوت، از اين دست است. احساس او كه از هُرم روزها و خنكاى شب هاى كوير عبور مى كند، رازى ديگرگونه تر را در گوش مى خواند، رازى كوتاه اما بخشنده... دست او چون دست كوير باز است و آنچه را كه براى آمدن دوست نثار مى كند، وعده هاى سرخوشانه بى زمان نيست، بلكه همه آن چيزهايى است كه دارد، كه مثل آبشارگرم و زلال ريگ از شيار انگشتانش فرو مى ريزد، بى نيرنگ مثل كوير: باكمى پاييز/ و يك دوبيتى سبز/ برايت شالى بافته ام / تا كه بيايى...
زندگى محمود كوير هم چون كوير بخشنده و گرم است، به گفته خودش او آنچه را كه از استادانى بى تكرار از قبيل پرويز خانلرى، مهرداد بهار، سعيدى سيرجانى، پرويز ورجاوند به ميراث برده، چونان باران بر روح تشنه شاگردان دبيرستان هاى بوشهر و بلوچستان باريده است.
شعر هاى محمود كوير سرشار از لطافت و مهربانى است. او حتا هنگامى كه از فاجعه ترين رويدادها سخن مى گويد، عشق را رعايت مى كند. براى نمونه شعر «عاشق كشان» او را با هم مرور مى كنيم:
ساعت بيست و پنج و هيچ دقيقه و هفتاد و دو ثانيه،
همين زمستان بى بابونه و عطر خورشيد
سينه سعيد را دريدند.
ساعت بيست و پنج و هيچ دقيقه و هفتاد و دو ثانيه،
همين بهار بى فروردين
گلوى محمد را بريدند.
ساعت بيست و پنج و هيچ دقيقه و هفتاد و دو ثانيه،
همين تابستان بى نجابت
پروانه را آتش زدند.
حالا كمى ماه و كوچه اى انار و چند قطره ياس زرد بياور!
عاشق كشان است!
اينك با نام جاودانگى نوشتار را با چهار شعر كوتاه از اين شاعر با احساس به پايان مى بريم:
دختر شيرازى
از بازار هل و ميخك گذشته اى
يا بيتى از حافظ خوانده اى
كه دهانت مشك باران است!
ماه پيشانى
ماه از پيشانى تو بر مى خيزد
به تماشاى يوز جوانى
كه از چشمان تو مى نوشد
ماه
ماه
كنار رود روشن شب
نى لبكى خوشرنگ مى نوازد
در رؤيا هاى فاخته اى آبى.
تنبورى
هلا!
تنبور بى قرار!
اين دل هواى سوار سوار كرده است
بيا كمى آفتاب بريزم پر شالت
با چند تا پر سياوشان،
توى كاسه نقره كارت.
هلهله هات كجاست؟
*با استفاده از سايت قابيل
بوتيك و هنر ايجاز در گفتار، در زمان و در مكان
در سال هاى اخير درميان فيلم هاى سينماى فارسى، فيلم بوتيك با داستان متفاوت و جذاب و بازى هنرمندانه و بسيار طبيعى بازيگران خود از امتياز بالايى برخوردار است و در جايگاه ستايش انگيزى قرار دارد
بوتيك نخستين فيلم بلند كارگردان جوان حميد نعمت الله است و فيلمى است كه از نظر شخصيت پردازى و رابطه سازى هاى موفق و ديالوگ هائى موجز، به اوج تأثيرگذارى هاى عميق رسيده.
پيش از اينكه به بررسى كوتاهى در مورد فيلم بپردازيم، جا دارد كه نظر كارگردان را مرور كنيم:
حميد نعمت الله در مصاحبه اى مى گويد: «بوتيك بعد از چند فيلم كوتاه و چند اثر تلويزيونى، نخستين فيلم بلند من است. اين فيلم اثرى اجتماعى است و براى نمايش در سينماهاى همين مملكت ساخته شده و قرار است تا مخاطب عمومى براى تماشاى آن بليت بخرد و به سينما برود.» وى در پاسخ اين سؤال كه «آيا فكر مى كنيد فيلم پر مخاطبى ساخته ايد، مى گويد: همه كسانى كه فعاليت هنرى مى كنند، همواره مترصد يافتن سوژه اى مناسب براى ساخت اثرى پر مخاطب هستند. من به اين فيلم نسبت به ساير آثارم، اشراف جدى ترى و عميق ترى داشته ام. از سوى ديگر مخاطبى كه براى خودم فرض كرده ام، آدمى سخت گير است كه نگاهش سطحى نيست. طبيعتاً براى چنين مخاطبى بايد اثر جذاب توليد كرد، زيرا جذابيت جزو آداب اين حرفه است. البته هميشه هم جذابيت به معناى فروش بالا نيست» .
اين نكته كه كارگردان فيلم را- بدون در نظر داشتن فروش و تمنا هاى بازار اقتصادى- براى مخاطب سخت انديش خود مى سازد، قابل تأمل است و از اين روست كه فيلم از رده يك اثر معمولى و بازارى خارج شده و در جايگاه ديگرى مى نشيند.
بوتيك آسيب زدگى هاى اجتماع را در وجود چند جوان كه در يك خانه مجردى زندگى مى كنند و چند شخصيت نابسامان و آسيب خورده ديگر كه در بيرون از اين خانه هستند، عنوان مى كند كه هر كدام از آنها سمبل يك قشر اجتماع اند و بدينگونه طبقات خسران ديده اجتماع كه در گستردگى آن ترديدى نيست، هنرمندانه در وجود چند نفر بازيگر خلاصه مى شود. اين فيلم با تمامى جسارتى كه در فاش كردن اين آسيب ها دارد، به روابط عاطفى بى اعتنا نمانده و نشان مى دهدكه اگر هنوز رد پايى از انسانيت و عطوفت باقى مانده مى توان آن را در ميان طبقه پايين جامعه دنبال گرفت زيرا هنوز آنان هستند كه با تمامى وازدگى ها و تنگنا هايشان مى گذارند كه محبت بر آنها حكومتى قاطعانه داشته باشد چنانكه افرادى كه در آن خانه مجردى به ناچار در كنار هم زيست مى كنند، هر چند كه از عادات و اخلاق با هم ناهمگون اند، اما نسبت به هم رفتارى متعهدانه و مهربانانه دارند و بر خود واجب مى دانند كه در غم ها و نگرانى ها و شادمانى ها و بيمارى ها و بى پولى هاى هم شريك باشند و به قولى آنها درد مشترك هم اند.
شخصيت پاكيزه جهانگير با آن عرفان آرام بيرونى و آن عشق پر شور درونى كه از او يك جوانمرد مى سازد، آنچنان امنيتى به تماشاگر مى بخشد كه حتا هنگامى كه او دست به قتل هم مى زند، در ذهن تماشاگر تبرئه مى شود. بازى هنرمندانه محمد رضا گلزار در نقش جهانگير بدون حركات اضافى دست و صورت اين امنيت را دو صد چندان مى كند. او بى آنكه كلامى از عشق و ازدواج بگويد، عاشق است و خواهان ازدواج و اتى (گل شيفته فراهانى) بى آنكه كلامى از عشق و خواستگارى بشنود، به عشق و تقاضاى ازدواج او پاسخ مى گويد. اينجاست كه بايد به كارگردان كه بسيار رندانه نيمى از ديالوگ ها به تماشاگر واگذار مى كند، آفرين گفت.
بازى شيطنت آميز و پرحرارت اتى كه در رنگين كمانى از حسرت ها و آرزوها و تعهد هاى خواهرانه و شادى هاى كوتاه و بغض هاى گره گير پيچيده شده، تأثيرى عظيم بر تماشاگر آثار مى كند و او را به سوى آن جهانى تبعيد مى كند كه جهان «اتى» هاست.
ژاله (افسانه چهره آزاد)، شاپورى (رضا رويگرى)، مهرداد، صحنه هاى درخشانى را به فيلم هديه مى دهند و بقيه بازيگران نيز با بازى هاى جوششى و نه كوششى استعداد هاى ذاتى خود را عرضه مى دارند.
از امتيازهاى قابل توجهى كه مى توان به اين فيلم داد، ايجاز است. اين ايجاز نه تنها در ديالوگ هاى مؤثر، بلكه در زمان و مكان فيلم تسلط دارد. چنانكه داستان اين فيلم فقط در دو يا سه روز خلاصه مى شود و مكان فيلم هم بيش از سه خانه و يك بوتيك جاى ديگرى نيست.
مهر پايانى فيلم بوتيك صحنه اى بسيار گيرا و با معناست. و جهانگير را نشان مى دهد كه بعد از قتل شاپورى در اتاقك آسانسورى است كه به شتاب به سمت پايين مى رود وآنگونه كه تابوتى به گور سپرده شود، عشق و انسانيت در تاريكى هاى مجهول گم مى شود.
اشتباه بصرى
روزى مير عليشاه، مولانا بنايى را به خدمت طلبيد. چون مولانا بنايى از دور پيدا شد، مير عليشاه به نوعى نگريستن گرفت كه او را نشناخته و چون مولانا نزديك تر شد مير گفت: بنايى تو بودى؟ من خيال كردم حمارى است كه مى آيد!
بنايى گفت: جناب مير، من هم كه از دور شما را ديدم، خيال كردم آدمى اينجا نشسته!
بدايع الوقايع
شعر چينى در حدود ۲۳۰۰ ق. م
از سپيده تا بامداد
تا سرخى شامگاه
كار مى كنم
چاه مى كنم
شخم مى زنم و كشت مى كنم
و نان و شرابى به دست مى آورم.
برايم چه اهميتى دارد
كه چه كس حكمرانى كند،
اگر مرا در صلح و امنيت واگذارد؟
شاعر ناشناس
تدبير وارونه
ناصرالدين شاه در سفرى به خراسان، وقتى به قوچان رسيد، حاكم قوچان- شجاع الدوله- كه از قدرتمندان شمال خراسان بود و در آن منطقه نفوذ و نيروى بسيار داشت، به خدمتش حضور يافت.
شاه از قدرت شجاع الدوله بسيار بيمناك بود زيرا مى دانست اگر به دشمنى برخيزد، فرونشاندن فتنه اش دشوار است، پس در اين انديشه افتاد كه وى را به فسون و تدبير به همراه خود به تهران ببرد. از اين رو به او گفت: «شجاع الدوله تو با من به تهران بيا تا از وجودت بهتر استفاده كنم و كارى خوب به تو بسپارم به جاى تو هم مظهر الدوله را به حكومت قوچان مى گماريم.»
شجاع الدوله پاسخى نگفت و مرخص شد.
اما چند ساعت بعد، وقتى كه پيشكش هاى او را از نظرمى گذراندند، چشم ناصرالدين شاه به جعبه اى در بسته افتاد، چون گشودند، سر ِ بريده مظهر الدوله در آن بود. چون شاه سر را ديد، بسيارهراسيد، اما به روى خود نياورد. روز بعد وقتى كه سوار بر اسب مى شد، خطاب به شجاع الدوله گفت: «كسى را براى حكومت منطقه قوچان از تو لايق تر نيافتم! همين جا بمان و به خدمتت ادامه بده!»
طرفه ها
صادق هدايت به قلم خودش
من همان قدر از شرح حال خودم رم مى كنم كه در مقابل تبليغات امريكايى مآبانه. آيا دانستن تاريخ تولدم به درد چه كسى مى خورد؟ اگر براى استخراج زايچه ام است، اين مطلب فقط بايد طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمين مشورت كرده ام اما پيش بينى آن ها هيچ وقت حقيقت نداشته. اگر براى علاقه خوانندگان است، بايد اول مراجعه به آراء عمومى آن ها كرد چون اگر خودم پيش دستى بكنم مثل اين است كه براى جزئيات احمقانه زندگيم قدر و قيمتى قايل شده باشم. بعلاوه خيلى از جزئيات است كه هميشه انسان سعى مى كند از دريچه چشم ديگران خودش را قضاوت بكند و ازين جهت مراجعه به عقيده خود آن ها مناسب تر خواهد بود. مثلا اندازه اندامم را خياطى كه برايم لباس دوخته بهتر مى داند و پينه دوز سر گذر هم بهتر مى داند كه كفش من از كدام طرف ساييده مى شود. اين توضيحات هميشه مرا به ياد بازار چارپايان مى اندازد كه يابوى پيرى را در معرض فروش مى گذارند و براى جلب مشترى به صداى بلند جزئياتى از سن و خصايل و عيوبش نقل مى كنند.
از اين گذشته شرح حال من هيچ نكته برجسته اى در بر ندارد نه پيش آمد قابل توجهى در آن رخ داده نه عنوانى داشته ام، نه ديپلم مهمى در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانى بوده ام بلكه بر عكس هميشه با عدم موفقيت رو به رو شده ام، در اداراتى كه كار كرده ام هميشه عضو مبهم و گمنامى بوده ام و رؤسايم از من دل خونى داشته اند، بطورى كه هر وقت استعفا داده ام با شادى هذيان آورى پذيرفته شده است. روى هم رفته موجود وازده بى مصرفى قضاوت محيط درباره من است و شايد هم حقيقت در همين باشد.
آدم و حوا
واعظى بر سر منبر مى گفت كه هركه نام آدم و حوا نوشته، در خانه آويزد، شيطان بدان خانه در نيايد.
طلحك از پاى منبر برخاست و گفت يا مولانا، شيطان در بهشت، در جوار خدا، به نزد ايشان رفت و بفريفت، چگونه مى شود كه با نامى در خانه ما از ايشان بپرهيزد؟! عبيد زاكانى
پاسخ صادقانه!
شبى پرسيدمش با بى قرارى،
- به غير از من كسى را دوست دارى؟
نگاهش در ميان اشك گم شد،
ميان گريه هايش گفت-: آرى!
مطلب ۹
نامگذارى شهر ها در ايران
نامگذارى شهر ها در ايران بى اساس نيست و بر پايه بعضى ازويژگى شهرها انجام يافته است: مثلاً ديلم (=deilam) از دو بخش؛ ديل (=ميان و درون كه همان دل باشد) و لم (=بيشه و جنگل) بوجود آمده وبه روى هم به معنى دل جنگل يا بيشه است.
البته لم به معناى بوته تمشك نيز هست كه سراسر كه جنگل را مى پوشاند و در بهشهر اصلا ً تمشك را لم مى گويند.
اردبيل نيز از دو بخش؛ (ارد) و (بيل) بوجود آمده. ارد نام فرشته اى است در آيين زردشتى و نيز به معناى مقدس است و (بيل يا ويل) هم يعنى شهر. واين دو كلمه روى هم معنى شهر مقدس دارند
دو فرزند ما را كنون بر دو خيل
ببايد شدن تا در اردبيل
كاشان نيز از دو بخش (كا) و (شان) تشكيل شده؛ (كا) اوستايى و به معنى خوب و دوست داشتنى است و (شان= شن) واژه اى پهلوى وبه معنى خان و مان است و كاشان به روى هم يعنى ميهن و سرزمين خوب و دوست داشتنى. واژه كاشانه يا كاشانك هم كه به معناى خانه كوچك است، از كلمه كاشان گرفته شده.
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند
نامه ماكسيم گوركى به رومن رولان
۲۳ مارس ۱۹۲۸
تبريك شما به مناسبت روز تولدم، رولان عزيز، برايم بسى شگفت انگيز بود. سخت در آغوشتان مى گيرم، دوست عزيزم! به خاطر مهربانى تان در خود احساس غرور مى كنم و به نامه هايتان- غزل واره هاى لطيف جان يك شاعر و متفكر- عشق مى ورزم.
آرى، من اكنون شصت ساله ام، ليكن هيچ سستى و ضعفى در اراده ام جهت زيستن و در شوق و علاقه ام به زندگى احساس نمى كنم. زندگى ام، زندگى آسانى نبوده است و مى دانم كه بسى دشوارتر از اين مى بود، هر گاه عشق به هنر و علم، عالى ترين تجليات نيروى خلّاقه انسان را نياموخته بودم.
گمان مى كنم قبلا ً برايتان گفته باشم كه ادبيات فرانسه نقشى بسزا در پرورش اين عشق و علاقه و كُلا ً تمامى استعداد هايم داشته است. نمى دانم كه به اين حقيقت اعتراف و آن را تكرار كنم؟
اعتراف صميمانه كسى كه به اتفاق شما، اعتقادى راسخ به برادرى انسان ها دارد.
ترجمه على كفا منش
پرسه در متون كهن
در آن كنج كاروانسراى مى باشيدم. آن فلان گفت: به خانقاه نيايى؟
گفتم: من خود را مستحق خانقاه نمى دانم، اين خانقاه از جهت آن قوم كرده اند كه ايشان را پرواى پختن و حاصل كردن نباشد، روزگار ايشان عزيز باشد، به آن نرسند. من آن نيستم.
گفت: مدرسه نيايى؟
گفتم: من آن نيستم كه بحث توانم كردن، اگر تحت اللفظ فهم كنم، آن را نشايد كه بحث كنم و اگر به زبان خود بحث كنم، بخندند و تكفير كنند و به كفر نسبت كنند و من غريبم و غريب را كاروانسرا لايق است. كليد مى خواهد كه در بگشايى؟ كليد را به دزد بايد دادن، تو امينى؛ صحبت با دزدان خوش است. امين خانه را بر باد دهد. دزد مردانه و زيرك باشد، خانه را نگاه دارد. ملحدان خوش است كه بدانند كه ملحدم.
از مقالات شمس تبريزى
آى تهرانى هاى عزيز... .
اين هم چند آگهى از تهران در سال هاى ۱۳۰۶ و۱۳۰۷. خواندنش خالى از لطف نيست، دست نشانگر كم تفاوت نوشتار ها در طى اين هشتاد سال گذشته در اين مقوله است.
تشكر
روزنامه اطلاعات ۱۳۰۶
اينجانب شاطرعلى خشكه پز، يك ماه قبل از قاطر افتادم كتف راستم شكست. رجوع كردم به شعبان يخنى پز گفت: ۲۰ تومان ميگيرم و دستت هم درست نخواهد شد.
يكى از دوستان بنده را برد در كوچه غريبان نزد آقامحمد جعفر عباس اوف. مشاراليه مرا ۱۵ روزه معالجه كرد
يك مهندس
روزنامه اطلاعات ۱۶ آذر ۱۳۰۷
در خيابان پهلوى كه مشغول امتداد آن از طهران تا قريه تجريش مى باشند احداث ترن برقى در نظر گرفته شده و براى اين منظور مهندسى از آلمان خواسته شده كه مطالعه نموده و پيشنهاد بدهد
به فروش مى رسد
روزنامه اطلاعات، سال ۱۳۰۷
سه رأس الاغ در انستيتو پاستور موجود و به مزايده به فروش مى رسد. طالبين خريد، پيشنهادات كتبى خود را در پاكت دربسته به محاسبات صحيه كل تسليم نمايند. نمره اعلان ۱۰۹. رئيس صحيه كل مملكتى- دكتر سعيد مالك
اجاره داده ميشود
روزنامه اطلاعات ۱۷ شهريور ۱۳۰۷
يك باب طويله واقع در خيابان سعدى جنب خيابان لاله زار. طالبين رجوع فرمايند به موسسه رهنى لاله زار صاخانى نمره ۹ واقع در محله كليميان
اتيكت
اطلاعات ۳ اسفند ۱۳۰۷
طبق تصميم اتاق تجارت قرار است صاحبان مغازه هاى لوكس فروشى و خرازى قيمت هر جنس را به وسيله اتيكت روى خود جنس نصب كنند كه مشترى دچار مزاحمت چانه زدن نگردد.
|