نويسنده (بانو داريا اليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
در دوسيه كه در عهد تزارها جاده هاى خوب وجود نداشت، در فصل زمستان وقتى برف مى باريد مردم مسافرت ميكردند و زمستان را (فصل مسافرت) مى خواندند براى اين كه مى توانستند بوسيله سورتمه با سرعت راه بپيمايند.
نقاطى هم بود كه انبوه برف مانع از مسافرت ميشد ولى اين مناطق در سيبرى وجود داشت نه در روسيه.
(پولين) روز نهم دسامبر ۱۸۲۶ ميلادى وارد (سن پطرزبورگ) شد و با اين كه تاريكى فرود آمده بود، بطرف قلعه (پير- و- پول) براه افتاد.
وقتى به آنجا رسيد كه پل رودخانه را بمناسبت شب بلند كرده بودند و او نميتوانست از پل عبور كند و خود را بطرف ديگر رود برساند.
در ساحل، كنار قدرى آتش مردى در پوستين خود چمباتمه زده بود و (پولين) او را شناخت و دانست قايق رانى است كه در گذشته گاهى او را از رودخانه (نوا) عبور ميداد و به قلعه ميرسانيد.
او را صدازد و گفت من ميخواهم به قلعه بروم و آن مرد (پولين) را شناخت و گفت خانم مگر رودخانه را نمى بينيد.
(پولين) نظرى بر رودخانه اندخت و ديد كه قطعات بزرگ يخ در رودخانه شناور است در آن سال در پايتخت روسيه سرماى شديد بتاخير افتاده و رودخانه (نوا) بطور كامل يخ نبست ولى قطعات يخ را مى غلطاند و ميبرد و اين قطعات براى راندن زورق توليد خطر مى كرد.
(پولين) گفت با اين وضع ميل دارم كه هم اكنون به قلعه يرسم در آن موقع هيجانى بزرگ برزن جوان مستولى شده بود، نميدانست چرا اضطراب دارد، هر چه سعى ميكرد خود را قانع كند كه اگر فردا جهت ملاقات (آنن كو) بيايد بهتر از امشب است، قادر نبود، اين بود كه به راننده قايق گفت من تصميم دارم كه امشب خود را به قلعه برسانم زيرا اگر تا فردا صبر كنم كار به تاخير خواهد افتاد.
مرد قايق گفت خانم، اگر ما در اين آب كه ميبينيد پر از قطعات بزرگ يخ است قايق برانيم ممكن است غرق شويم و بميريم ولى (پولين) سه چهار سكه طلا از جيب بيرون آورد و به مرد داد و گفت من ميخواهم همين امشب از اين رود عبور كنم و بطرف ديگر برسم.
قايق بان گفت آيا از آن طرف هم مراجعت خواهيد كرد؟
(پولين) گفت بلى قايق بان گفت بسيار خوب برويم من مى كوشم كه شما را به آن طرف برسانم اگر واقعه اى ناگوار اتفاق افتاد به من مربوط نيست.
بعد قايق ران وارد قايق خود كه كنار رود بود شد و به زن جوان گفت كه سوار شود و (پولين) وارد قايق گريد، و به راه افتادند.
در شب تاريك راندن قايق در رودخانه، بمناسبت اين كه قايق ها در آن موقع چراغ نداشتند خطرناك بود، در آن شب بمناسبت وجود قطعات بزرگ يخ خطرناك تر ميگرديد و قطعات يخ در امتداد جريان آب مى آمدند در صورتى كه رانتده قايق مجبور بود كه عرض رودخانه را طى نمايد تا بتواند (پولين) را به ساحل مقابل برساند در نتيجه، قطعات يخ بافشار آب در سر راه قايق قرار مى گرفت ولى چون راننده خيلى احتاط ميكرد و مواظب بود كه بيشتر در امتداد جريان رودخانه حركت كند، بالاخره قايق به ساحل مقابل رسيد و (پولين) پياده شد و بطرف قلعه رفت.
نگهبانى كه كنار دروازه قلعه بود (پولين) را شناخت ولى چون، در شب كسى محبوسين را ملاقات نمى كرد از او پرسيدخانم كجا ميرويد؟
(پولين) گفت من با سرگرد كار دارم و بايد او را ببينم.
نگهبان وقتى شنيد كه آن زن با سرگرد كار دارد فكر كرد كه جزو كارهاى خصوصى است و گفت بفرمائيد.
(پولين) از قسمتى از قلعه گذشت تا به منزل سرگرد رسيد و در كوبيد معلوم بود كه خوابيده اند زيرا چند دقيقه طول كشيد تا اينكه صداى زنى پرسيد كيست؟
(پولين) آن صدا را شناخت و دانست كه دختر سرگرد است و هم اوست كه وقتى از او رشوه خواست گفته بود جواهرى براى من خريدارى كنيد.
(پولين) بانك زد من مادام (پولين) هستم در را باز كنيد لحظه ديگر در باز شد و چشم (پولين) به دختر جوان سرگرد افتاد و مشاهده كرد كه يك پالتو روى دوش خود انداخته و دختر جوان باحيرت (پولين) را نگريست و پرسيد خانم شما چگونه از اين واقعه مطلع شديد؟ و از كه اين خبر را شنيديد.
وقتى دختر جوان اين حرف را زد پاها و قلب (پولين) به لرزه در آمد، (پولين) هيچ سوال از دختر سرگرد نكرده بود كه وى اين جواب را بدهد، بلكه دختر جوان بعد از اين كه ديد (پولين) در آن موقع شب، ناگهان، به خانه آنها آمد فكر كرد كه لابد خبر آن واقعه به اطلاع (پولين) رسيده است.
(پولين) در حالى كه دست روى سينه خود نهاده بود، از وحشت به نفس افتاد و پرسيد: آيا آنها رفتند؟ آيا محبوسين به سيبريه منتقل شدند؟
دختر جوان گفت نه... نه... وارد شويد كه من در را ببندم زيرا بيرون، هوا خيلى سر داست و اطمينان داشته باشيد كه او را از مرگ نجات دادند.
(پولين) وارد خانه شد و در را بست و در حالى كه از وحشت صدايش ميلرزيد پرسيد شما را بخدا چه واقعه اى اتقاق افتاده است؟ زود بگوئيد... من نزديك است ديوانه شوم.
دختر جوان گفت نترسيد... (آنن كو) قصد داشت كه خودكشى كند.
(پولين) فرياد زد آيا او مرد؟
طورى فرياد (پولين) بلند بود كه سرگرد يك پالتوى نظامى پوشيد و دويد و خود را به آن دو زن رسانيد و ديد كه (پولين) بازوهاى دختر او را گرفته تكان ميدهد و فرياد ميزند آيا او مرد؟ ... آيا او مرد؟
سرگرد (پولين) را از دختر خود جدا كرد و او را نشانيد و گفت اينطور اظهار اضطراب نكنيد و آرام بگيريد زيرا خطر رفع شده و او نمرده است.
(پولين) پرسيد بالاخره چطور شد؟ چرا حقيقت را بمن نمى گوئيد؟
سرگرد گفت حقيقت اين است كه (آنن كو) بعد از اين كه براى اسحمام رفت يك حوله بزرگ از حمام ربود و يه سلول خود برد و در آنجا در صدد برد بر آمد كه بوسيله آن حوله خود را حلق آويز كرده و خفه كند ولى زندان بان از داخل سلول او صداى خرخر شنيدند و دويد و در را گشود و او را از مرگ نجاد داد.
بعد از اين توضيح، سرگرد خطاب به دختر خود گفت تو مگر بچه هستى كه نمى توانى جلوى زبان خود را بگيرى؟ بتو چه كه اين خبر ناگوار را به اطلاع اين خانم رساندى. و اگر بعد از اين در كارهائى دخالت كنى كه بتو مربوط نيست تو را شلاق خواهم زد.
(پولين) گفت آخر او براى چه خودكشى كرد؟ چرا در صدد بر آمد كه خود را ازبين ببرد؟ آيا شما از علت اين موضوع اطلاع نداريد؟
با اين كه سرگرد به دخترش سپرده بود زبان خود را نگاهدارد وى نتوانست خوددارى كند و گفت علت خودكشى (آنن كو) اين بود كه به وى گفته بودند كه شما از روسيه عزيمت كرده، به فرانسه رفته ايد و ديگر مراجعت نخواهيد كرد و اين خبر را پسر عموى (آنن كو) كه افسر ارتش است به او گفت و او هم پس از اينكه مطلع شد شما از روسيه رفته ايد خود كشى نمود.
(پولين) كه دريافته بود پسر عموى (آنن كو) مردى فرومايه است يقين حاصل كرد كه اين موضوع درست است و كسى غير از پسر عمو، مرتكب اين دنائت نميشود.
بعد پرسيد چه موقع آنها را به سيبريه ميفرستند.
پدر و دختر نظرى با هم مبادله كردند و بعد به زبان روسى صحبت نمودند و دختر به پدر گفت باو بگوئيد كه محبوسين امشب از اين جا عزيمت
مى نمايند زيرا اين بدبخت حق دارد كه از اين خبر مطلع شود.
سرگرد گفت چگونه من ميتوانم حقيقت را به او بگويم و اين زن را كه هم اكنون ديوانه است ديوانه تر كنم، و از آن گذشته در هر لحظه ممكن است كه رئيس بيايد و او را در اين جا ببيند و اگر مشاهده كند كه اين زن در اين وقت شب اين جاست براى من آبروئى باقى نخواهد ماند.
(پولين) زبان روسى را خوب نمى فهميد ولى بمناسبت سكونت وى در روسيه مقررات را استنباط ميكرد و دانست كه سرگرد قصد دارد كه او را از آنجا اخراج نمايد و گفت آقا من بايد امشب (آنن كو) را ببينم.
سرگرد گفت مادموازل اين حرف را نزنيد زيرا اين گفته شما بر خلاف عقل است چگونه من مى توانم موافقت كنم كه شما در اين موقع شب دوست خود را بينيد.
سرگرد از فرط خشم و اوقات تلخى سرخ شده بود، ولى دخترش كنار (پولين) نشسته دست را روى شانه او نهاده چنين نشان ميداد كه قصد دارد وى را تسلى بدهد.
(پولين) وقتى ديد كه سرگرد حاضر نيست موافقت كند كه وى در آن شب دوست خود را ببيند طورى مايوس شد كه نزديك بود از حال برود.
بر اثر اظهارات سرگرد و دخترش وى به دو چيز پى برد يكى اين كه بر اثر خبث طينت پسرعمو، (آنن كو) قصد انتحار داشته و او را از مرگ نجات داده اند ديگر اين كه امشب محبوسين را از قلعه (پير- و- پول) به سيبرى منتقل خواهند كرد و لذا او فقط امشب مى تواند (آنن كو) را ببيند و اگر او را ببرند موفق بديدن محبوس نخواهد شد مگر هنگامى كه در سيبرى به جوان محبوب خود ملحق گردد.
يك مرتبه بياد انگشتر الماسى كه مادر (آنن كو) به وى داده بود افتاد و به خاطر آورد كه دختر سرگرد در گذشته از او درخواست خريد يك قطعه جواهر كرده بود.
(پولين) كيف خود را گشود و دستمالى را كه گره زده بود درون كيف باز كرد و از داخل آن يك انگشتر الماس خارج نمود و در دست دختر گذاشت و آهسته باو گفت من امشب بايد (آنن كو) را ببينم.
چشم دختر كه به الماس افتاد از شعف گلگون گرديد و به زبان روسى خطاب به سرگر گفت پدر... نگاه كن.
سرگرد با غضب پرسيد بازچه ميخواهى بگوئى.
دختر يك انگشت بر لب نهاد يعنى چيزى نگو و بعد دست خود راگشود و برق نگين انگشتر الماس را بنظر پدر رسانيد.
(پولين) صورت خود را بين دو دست گرفته بود يعنى آن منظره را بين دختر و پدر نمى بيند دختر در حالى كه انگشتر الماس را به پدر نشان ميداد گفت پدر نگاه كن كه اين زن بدبخت است و تو نبايد راضى شوى كه اين زن بيچاره از فرط اندوه در منزل ما سكته كند و چون تا آمدن رئيس مدتى وقت داريم خوب است دستور بدهى كه (آنن كو) را اين جا بياورند.
سرگرد به دختر نزديك شد تا الماس را معاينه كند و ببيند اصل است يا بدل و وقتى ديد كه يك الماس اصل است، آهسته دست بر شانه (پولين) نهاد و گفت مادموازل خواهشمندم گريه نكنيد، و من حاضرم كه امشب وسيله ملاقات شما و دوستتان را فرهم كنم ولى، بدانيد كه ملاقات شما از پنج دقيقه نبايد بيشتر طول بكشد آيا فهميديد چه گفتم و شما فقط ميتوانيد كه مدت پنج دقيقه او را ببينيد و اينك برخيزيد، برويم.
(پولين) از جا برخاست و سرگرد او را به حياطى برد و پشت انبوهى هيزم جا داد و (پولين) به محض اينكه وارد حياط مزبور شد فهميد كه اگر او مى توانست كه وسيله فرار (آنن كو) را فراهم نمايد به احتمال قوى محبوس را از آن حياط فرار ميداد متاسفانه اين نقشه كه سبب نجات (آنن كو) ميگرديد قابل اجراء نبود وضيق وقت اجازه اجراى آن را نميداد خاصه آن كه (پولين) اميدوار بود كه با فروش انگشتر الماس به مقصود برسد كه آن را هم براى ديدار (آنن كو) به دختر سرگرد تقديم كرد.
ساناز فرجى
همقفس
-دو روز ديگه نتيجه را اعلام مى كنم.
اين تكيه كلام پدر است، هميشه به خاطر كارهائى كه برايشان ارزش قائل مى شد فرصت مى خواست، خوشحال شدم، حتماً مى خواست طى آن دو روز تحقيقاتى بكند و ته توى قضيه را دربياورد. از او تشكر كردم و به اتاقم رفتم. با ستاره تماس گرفتم و جريان را برايش تعريف كردم.
دو روز پر التهابى بود ولى زود گذشت. من و ستاره خيلى دلواپس بوديم. ستاره مى گفت من مطمئنم كه پدرت با ازدواج ما مخالف است به خاطر اين كه من يك بار نامزد كرده ام. ولى من مطمئن بودم كه موافق است مى دانستم كه حتماً بعد از دو روز پدر منو احضار مى كند تا جواب بدهد. مغزش عين كامپيوتر كار مى كند، هيچ چيزى را فراموش نمى كند، چه برسد به اين موضوع خيلى مهم!
آن روز پدر زودتر از هميشه به خانه آمد و رويا را به دنبالم فرستاد. به هر دوى ما گفت كه پيشش بنشينيم.
فكر مى كردم مى خواهد خصوصى با من صحبت كند ولى به رويا گفت كه وجودش لازم است. پنج، شش دقيقه به سكوت گذشت، پدر هميشه عادت دارد كه قبل از حرف زدن كاملاً جمله هايش را مزه مزه كند. آنقدر لفت مى دهد كه آدم را عصبى مى كند، خصوصاً وقتى براى تو مهم باشد كه زودتر بفهمى توى مغزش چه مى گذرد. پدر طرف صحبتش با رويا بود.
-دو روز پيش افشين درباره دخترى صحبت كرد كه تمايل دارد با او ازدواج كند. اون دختر، برخلاف انتظار من و تو لادن نيست. يه دختر ساده، از يك خانواده متوسط، يك بار نامزد كرده كه به خاطر مسائل پيش پا افتاده نامزديش به هم خورده. يكى، دو ماهى توى آسايشگاه بسترى بوده. با پدربزرگش زندگى مى كند پدربزرگش مرد بسيار باشخصيت و محترمى است. منتها پسرش كه پدر اون دختر بوده به جرم قتل زنش اعدام شده. آن دختر كه اسمش ستاره است برخلاف پدرش دخترى ساكت و آرومه، خيلى هم درس خونه، تا حالا توى دانشگاه مشكلى پيش نياورده و به قول معروف پرونده اش سفيده.
تا اينجا كه برام خيلى جالب بود، پدرم تمام زندگى ستاره را بيرون كشيده بود. آنقدر آدم دور و برش هست كه راحت مى تواند در عرض يكى، دو روز شجره نامه يا هر كسى را پيدا كند و از تمام زندگيش سر دربياورد.
-نظر تو چيه رويا؟
روياجون از زندگى پر از دست انداز ستاره شوكه شده بود و هاج و واج پدر را نگاه مى كرد. بعد از چند ثانيه گفت:
-نمى دونم. والله من كه نديدمش هر چى شما بگى.
پدرم چند لحظه متفكرانه به نقطه اى خيره شد و بعد مستقيم توى چشماى من نگاه كرد و گفت:
-از نظر من اين زندگى مشكل سازه.
با ناباورى گفتم:
-چرا؟
پدرم حالت مهربانى به خودش گرفت و نصيحت وار گفت:
-ببين پسرم، پدر اين دختر حتماً مشكل روحى داشته كه زنش را كشته، يه آدم سالم كه همچين كارى نمى كنه، خود دختره هم يه مدت توى آسايشگاه بسترى بوده، تو مى دونى؟
-بله پدر، من مى دونم كه بسترى بوده، هنوز هم آرامبخش مصرف مى كنه.
-ديگه بدتر، تو چه جورى دخترى را كه آرامش روحى نداره براى آينده ات در نظر گرفتى؟ اون جورى كه من شنيدم بيماريش ساده نيست. بهتره بيشتر بشناسيش، من دختره را ديدم، البته دورادور دختر قشنگيه، ولى مگه همه چى به خوشگليه؟ قبول دارم كه دختر خوبيه چون هيچكس ازش چيز بدى نديده، همه ازش تعريف كردن ولى با مشكل روحيش مى خواهى چى كار بكنى؟
-به خدا پدر من خوب مى شناسمش، همه فكرام را كردم. من با دكترش كامل صحبت كردم، ستاره فقط به يه مدت آرامش احتياج داره، مشكلش اصلاً عميق نيست. وقتى نامزدش ولش كرد از نظر روحى بهم ريخت، يه مدت وقت لازم داره كه مثل گذشته بشه. فقط همين.
پدر دوباره سكوت كرد. بعد از چند دقيقه سرش را تكان داد و گفت:
-بسيار خب، بهتره اول يه مدت نامزد باشيد، البته قبلش كاملاً فكراتو بكن، اگه به نتيجه مثبتى رسيدى قرار بذار تا براى خواستگارى بريم.
-خودمون هم تصميم داشتيم يه مدت نامزد بمونيم، به هر حال ازتون ممنونم.
بلند شدم و صورت پدر و رويا را بوسيدم. پدرم از روبوسى متنفر است اون روز هم با اكراه بدون هيچ حركتى نشست تا ببوسمش، اخلاق هاى خاصى دارد، خيلى خوشحال بودم كه موافقت كرده، تا اتاقم پرواز كردم و بلافاصله با ستاره تماس گرفتم.
-الو؟
-سلام افشين، چى شد؟ پدرت اومد؟ صحبت كردين؟
-سلام به همسر عزيزم، قرار خواستگارى را كى بذاريم؟
ستاره جيغى از خوشحالى كشيد:
-راضى شد؟
-مگه مى شه كسى در مقابل تو مخالفت كنه؟
-خيلى خوشحالم افشين، حالا كى مى آئيد؟
-هر موقع شما امر بفرمائيد.
-امروز چند شنبه است؟
-دوشنبه.
-پنجشنبه خوبه؟ نه، جمعه بعدازظهر، من و پدر منتظريم، راستى فكر مى كنى چند نفر باشين؟
-فكر مى كنم من و پدر و روياجون، شايد عمه فخرى و عموجمشيد هم باشند، نمى دونم، اصلاً به من چه كه كى مياد؟ من فقط دارم به تو فكر مى كنم، تو كه هستى؟!
-ديوونه، مگه مى شه من نباشم؟
-دوست دارى انگشترى كه برات مى آرم چه شكلى باشه؟
-فرقى نداره، مهم اينه كه به سليقه تو خريدارى بشه، زياد گنده نباشه، دوست ندارم.
-چشم، فردا برات يه حلقه رويائى مى خرم.
تلفن را كه قطع كردم دوباره رفتم پائين، پدر و روياجون نشسته بودند و صحبت مى كردند هر دو با ديدن من سكوت كردند.
-جمعه بعدازظهر هم خواستگاريه هم بله برون.
روياجون خنديد و گفت:
-چقدر زود! تا فردا طاقت نياوردى؟
پدر خيلى جدى نگاهم كرد و گفت:
-تصميمت را گرفتى، ولى بدون فكر، مطمئنى كه اشتباه نمى كنى؟
-بله پدر.
-بسيار خب، فردا بعدازظهر با روياجون بريد و خريد كنيد.
روز بعد با رويا رفتيم و براى ستاره انگشترى خريدم. رويا هم براش يك قواره پارچه گرفت و يك گردنبند. همانطورى كه خريد مى كرد چشماش پر از اشك مى شد.
جمعه بعدازظهر سه تائى همراه عمه فخرى كه چهار، پنج سال از پدرم بزرگتر بود رفتيم خواستگارى، يك دسته گل خيلى قشنگ و يك جعبه شيرينى هم خريديم. يكى از بهترين كت و شلوارهايم را پوشيدم، كفش هايم را با وسواس خاصى واكس زدم و از پدرم خواستم كه يقه كراوات كلفتى برايم درست كند.
روز خواستگارى روز عجيبى است، با اين كه مى دانستم جواب مثبت مى گيرم دلهره عجيبى داشتم. روياجون مى گفت اين حالت طبيعيه. مى گفت، همه آدم ها روز خواستگارى نگران و دلواپس اند چون مرحله بزرگ زندگى هر كسى همين روز است.
ستاره كت و دامن سفيد خيلى شيكى پوشيده بود كه زيبائيش را چند برابر كرده بود، موهايش را دورش ريخته بود و آرايش ملايمى داشت. روياجون خيلى ستاره را پسنديد. همه چيز خيلى خوب پيش رفت و قرار ازدواج گذاشته شد. بدون كوچكترين مشكل. قرار شد بعد از پايان دانشگاه عروسى كنيم، آقاى حكمت همان روز با يكى از دوستاش تماس گرفت كه بيايد و صيغه يكساله برايمان بخواند، تا هم رفت و آمدهايمان قانونى باشد و هم بتوانيم بيشتر همديگر را بشناسيم. قرار شد بعد از تمام شدن صيغه اگر هنوز موافق ازدواج بوديم مدتش را تمديد كنيم تا پايان درس مان.
تا دوست آقاى حكمت برسد با مهرداد تماس گرفتم كه بيايد، او هم خيلى خوشحال خودش را رساند. وقتى همه چيز تمام شد، پدرم همه را به صرف شام دعوت كرد به من و ستاره هم گفت كه اگر دوست داشته باشيم مى توانيم خلوت كنيم و با هم بيرون برويم. من و ستاره هم از خدا خواسته رفتيم بيرون، آقاى حكمت موافقت كرد كه ستاره آن شب پيش من بماند، من و ستاره رفتيم تا اولين شب پيوند مشتركمان را جشن بگيريم، گوشه دنج تريا كلبه بهترين پيشنهاد بود كه از طرف ستاره داده شد. غذا را سفارش داديم و گرم صحبت شديم.
-دو هفته وقت دارى كه حسابى خودتو براى جشن نامزدى مون آماده كنى.
-دلهره دارم، فكر مى كنى همه چى خوب پيش بره؟
-مطمئن باش، اونقدر زود مى گذره كه خودت هم نمى فهمى، چشم به هم بزنى مى بينى درسمون تموم شده و بايد خودت را براى عروسى آماده كنى.
-اوه، كو تا سال ديگه، كى مرده، كى زنده؟
-تو زنده، ولى من مرده عشق تو.
ستاره خنديد.
-تو كى مى خواى دست از اين حرف ها بردارى؟
-هيچوقت، تا زمانى كه نفس مى كشم و عشق تو توى قلبمه اين حرفا ادامه داره.
-اگه عشقم از قلبت بره بيرون چى؟
-همچين چيزى امكان نداره، تا زمانى كه وجود پر از شور و محبت تو را كنار خودم احساس مى كنم عشق تو از قلبم بيرون نميره.