از روزى كه مراسم يادبود دكتر مصباح زاده را در پاريس اعلام كرديم و سال هاى زايش و درگذشت ايشان را (۲۰۰۶-۱۹۰۸) بالاى عكس وى نهاديم. همه دوستان ايرانى و فرانسوى پيش از هر چيز از زندگى يكصد ساله او مى گفتند و اگر هم كسى ايشان را نمى شناخت مى گفت صد سال عمر كردن خود موهبتى است. درباره دكتر مصباح زاده دوستان و ياران و شاگردان بسيار نوشتند اما من به عنوان كسى كه در نوجوانى مردمى و آفتاب شرقى و كاريكاتورى و نبردمائى بودم (يعنى در اين چهار نشريه مطلب مى نوشتم)، نوشتن در كيهان زمان محمدرضاشاه برايم افتخارى بود. دكتر مصباح زاده شايد تنها صاحب روزنامه اى بود كه وقتى مسئوليت ها را تقسيم مى كرد در امور مديران و كارمندان دخالتى نمى كرد مگر در مسير اصلاح.
يعنى اين كه نويسنده ها زير نظر سردبيرها آزاد بودند در نوشتن و دكتر مصباح زاده سلسله مراتب را رعايت مى كرد و هرگز در نوشته نويسنده اى خودش دست نمى برد. با دانش به اين مسئله بود كه وقتى در سال هاى ۹۰ من از كودتا در كيهان لندن سخن گفتم هرگز خطى در نقد دكتر مصباح زاده ننوشتم و به عكس، ايشان مرتب به من زنگ مى زد و حالم را مى پرسيد. هرگاه كه گوشى را برمى داشتم و استاد آنسوى خط بود گمان مى كردم كه مى خواهد مرا نصيحت كند تا دست از سر سردبيرش و مسئول امور ماليش بردارم. اما او هرگز حرفى درباره جنجال خبرى آن روزها با من نزد و حتى وقتى به خنده اما به طور جدى به او گفتم كه آقاى «دوالف» ( كه اين روزها به ايران سفر كرده است) و سردبيرش پاسپورت هاى جمهورى اسلامى ايران را گرفته اند و چگونه همچنان سر پست هاى خود هستند، ايشان با لبخندى به من پاسخ داد كه پاسپورت بخشى از هويت هر شهروند است كه هيچكس اجازه گرفتن آن را ندارد.
جنجال آن جنگ و دعوا حتى به دادگاه نيز كشيده شد و روزى كه به من پيشنهاد مصالحه شد و طرح ارقام، من از دكتر مصباح زده دو چيز خواستم. نخست اين كه ايشان كتباً نسبت به خطا و بى احترامى سردبيرش موضع بگيرد و دوم اين كه ما كيهان جهانى را به جاى نشريه ارشاد كه هما شده بود منتشر كنيم.
ايشان قدم رنجه كرده و به دفتر من آمده و گفت: چقدر از انتشار كيهان جهانى شاد شدم. زيرا يك جوان آن هم از پاريس كيهان را جهانى مى كند و نامه پر مهرى را كه نوشته بود به من داد.
هرگاه كه در انتشار كيهان جهانى و يا مقاله من در نيمروز تأخيرى مى شد، دكتر مصباح زاده يا تلفنى و يا حضورى جوياى دليل تأخير مى شد. يك روز به شوخى به ايشان گفتم: بهتر است من يك هفته در ميان بنويسم تا بيشتر شما را ببينم و صدايتان را بشنوم.
استاد بارها به من گفته بود كه او نيمروز را از ابتدا تا به انتها مى خواند، اما كيهانى را كه نام مبارك خودش بر بالاى آن حك شده بود را «برقى ورقى» مى زند.
***
آنروزها عباس پهلوان نيز از افتخارات نيمروز بود و دكتر مصباح زاده مى گفت از قلم عباس پهلوان بسيار لذت مى برد. مى گفت قلم پهلوان بسان نامش پهلوان و پر قدرت است. روزى كه يك كدورت كوچكى با نيمروز و كيهان پديد آمده بود، دكتر مصباح زاده بسيار پريشان بود، چند بار به من زنگ زد و براى دوستم پرويز اصفهانى پيغام مى داد من به ايشان گفتم كه بهتر است خودتان به ايشان زنگ بزنيد، دكتر مصباح زاده گفت با آنچه كرده اند من شرمنده ام و روى زنگ زدن ندارم. از من خواست تا به اتفاق به لندن رفته و با پرويز اصفهانى ناهارى بخوريم..
افراد بسيارى از ايران و ديگر نقاط جهان به پاريس مى آمدند و تا متوجه مى شدند كه دكتر مقيم پاريس است با يك گفتگوى تلفنى با او بسيار خوشحال مى شدند، به ويژه كيهانى هاى قديم، آن هم كسانى كه آن روزها پست هاى كوچكى داشتند و اين روزها بسيار بالا رفته اند. در ميان اين افراد روزى كسى با نام اصفهانى از تهران آمده بود به پاريس من شماره دكتر را گرفتم. تشريف نداشتند روى دستگاه گفتم آقاى اصفهانى اينجا هستند و مى خواستند حالتان را بپرسند. نيم ساعت بعد دكتر مصباح زاده در دفتر من بود زيرا گمان كرده بود كه آن آقاى اصفهانى، برادرم پرويز اصفهانى بوده است.
www.awesta.net