نوشتن زندگى نامه اش چه ثمرى دارد كه خود او در شعر «تخم شراب» آن را قلم زده است. فقط ۵۴ ساله بود كه دريك زمان بى زمانى- بعد از يك عمر دربدرى ها و آسيب هاى ساواك را كشيدن و بعد هم سكته مغزى و بسترى شدن در بيمارستان ها- آنچنان كه مى دانى- رفت و اين جهان سرگشتگى ها را به بعدى ها سپرد. براى آنكه به انديشه اش نقبى بزنيم، گفته اى از نيما را -در مقدمه اولين كتابش- نقل مى كنيم: «خواننده اين اشعار كه كتاب كوچكى (كتاب كوچك شما را) به دست مى آورد نشانى از گوينده جوانى پيدا مى كند كه توانسته است از خود جدايى گرفته و به ديگران بپردازد.»
وبراى حفظ خاطره عزيزش اش شعر «باغستان سبز» را واگويه اى ديگر
باغستان سبز
نفس در سينه ام زنگى ست؛ امشب بر بلند هول
به طبلش گرم مى كوبد.
كسى در مى زند- باد ست! مى گويم به گوش هول خود- بادست؛
به غير از باد كس را با درخت دور كارى نيست!
كسى هر لحظه بر در مى زند
و من با هر نفس (هر كوفتن بر طبل) مى جويم به جان سوى
رهايى راه!
كسى آرام تر از پيش بر در مى زند گويى؛
چو مى ايم بگويم باز با خود- باد...
شباهت مى نشاند ضربه آرام بر در را درون ريزش باران.
و راهى مى كند آواز آن را نرم
ز كوره راه گوش من
به باغستان چشم من!
و من در باغ سبز چشم خود آرام مى گيرم
و شب آرام مى گيرد
و در آرام مى گيرد...
عليگر/۴ آوريل ۱۹۶۳
و اين نيز شعرى است از افشين شاهرودى براى اسماعيل شاهرودى:
اسماعيل! اسماعيل!
افشين شاهرودى
ديشب اسماعيل
با يك لباس سفيد
از بهشت زهرا برگشت.
او با خشم
به باغچه لگد زد و گفت:
تو مى خواستى نخ بادبادك مرا پاره كنى؟
مادرم كه به ماه شير مى داد،
بوسه اى بر پيشانى ام گذاشت و گفت:
آسمان اين كودك را
بر بال يك پرنده ديوانه گذاشته ايم.
شاهرودى با خشم
به بهشت زهرا برگشت
و دوباره
روى شانه راستش خوابيد (۶۰)
الان هر دو شانه اش درد مى كند.
اسماعيل! اسماعيل! براهنى مى گفت موهايت سرخ بود، زمانى هم بنفش بود. نمى دانم چرا اين طور فكر مى كرد اما دروغ نمى گفت. تو آن موقع هنوز چيزى از راست و دروغ نمى دانستى براهنى بعد ها به آن موها قسم خورد.
(۶۰): آن سال اسماعيل را در بهشت زهرا تنها گذاشتيم. امروز هزار سال از تنهايى او مى گذرد. ديشب شماره او را فراموش كرده بودم. از خواهرم شماره اش را پرسيدم. گفت امروز ما هم براى عيادت او كه مريض بود، رفتيم اما خانه اش را پيدا نكرديم.
آه، زهرا! زهرا!
نامه ها هرگز دروغ نمى گويند
نامه اى از اسماعيل شاهرودى به تاريخ ۱۵ مهرماه ۱۳۵۰
ميناى عزيز
ديشب را درست نخوابيدم. همه اش راه براى پيش پايم مى جستم. كشور من، مردمانش، خاطره هايم، غم ها و شادى هاى آن، همه معبرم شدند. سرانجام به انتها رسيدم،- رسيدم كه بايد بروم.
مداركم را براى ترجمه جست وجو كردم. در آن توها ناگهان عزيزترينى به دستم رسيد. نامه اى از تو بود، نامه اى بى زمان و پُر از همه زمان ها! آيا تو روزگارى اينچنين براى من نوشته بودى؟ نقلش، با خطوطى كه يك كم بدان خط مى ماند، تنها اين بار براى تو و نگهدارى اش هميشه براى من خواهد ماند!- و اين نقل آن ست: «... عزيزم، من تصميم گرفتم به خانه برگردم تا شايد به درس فرزاد برسم و كمى كارهاى خودم را انجام دهم. با مادر و بابا تلفنى صحبت كردم، به تو خيلى سلام رساندند. فردا صبح برمى گردم و ظهر منتظرت هستم. قربانت. مى بوسمت! ميناى تو. عزيزم شام خوب بخور و خوب بخواب!»
نوشتم كه نامه تو بى زمان بود- نه!- پُر از زمان بود! براى من هميشگى ست. تنها آن چه از تو در دست اين زمانم مانده است، چنين كلام نازنينى است كه هم تو و هم من آن رافراموش كرده بوديم!
عزيزم، ضرب ا لمثل ها را فقط آن كسى كه اول گفت شايد درست گفته بود. من هرگز باور ندارم كه «كسى نيامد و كسى نرفت» ! اما من رفتنى هستم و تو ماندنى. بمان، تا ابد بمان! در خود در من و در كلام من،- تا آن جا كه مى ماند، تو مى مانى و كلام من مى ماند!
زمانى كه من در فراغتِ ابراز اين حرف ها، براى تو هستم، ساعتم نشانه چهار و بيست و سه دقيقه بعد از نيمه شب را دارد. در اين هنگام كه همه جز ساعت ها و من كسانى از وظيفه داران بيداريم، به اين بيدارى ها هرگز شك نمى برم.
عزيزم، دورى از من را پيش رويت نهاده اى. - من پذيراى آن هستم! بابت آن چه راكه هيجان افتراق تو ازمن، در اين اواخر، برايت پيش آورد، تا حد روشنايى خورشيدها مى گويم، به معناى دوست داشتن بينديش، مرا خواهى بخشيد. اينك برترين كتيبه عالم را، كه در دست فرمانبردار قلبم است، از تو به يادگار دارم. امانتى هايت را هم به كومه ام برگرداندم. هم دلى هايمان را به ياد داشته باش! دوريت را آن كس كه «از تمام وسعت رنج» آمده است- تا وراى تماميت اين وسعت مى پذيرد. مردى كه صدايش در كوهستان مى پيچد، بازگشت صوتش را خوا هد شنيد.
خواستار سلامت تو و دوستداران هميشگى ا ت هستم.
مطلب دوم
ياد ها و يادداشت ها
روانشاد سيد حسن تقى زاده به گفته خودش در ماه رمضان سال ۱۲۹۵ قمرى (= ۲۷ سپتامبر۱۸۷۸ ميلادى) در قريه اى به نام (ونند) از توابع قصبه اردوباد، در خانه محقرى چشم به جهان گشود. وى در يكى از سخنرانى هاى خود در جشن مهرگان خاطره اى بدين قرار نقل مى كند:
هنگامى كه من ناچار شدم از ايران به قفقاز مهاجرت كنم، روزى به حوالى (ونند) رفتم تا روستاى پدرى خود را ببينم. در آن قريه چند كشاورز پير مشغول درختكارى بودند. من از آنان پرسيدم اين درخت ها را براى چه مى كاريد؟ (ظاهرا ً تقى زاده منتظر بوده كه مثلا ً روستاييان همان داستان معروف انوشيروان و باغبان پير و درخت كاشتن او را تكرار كنند و مثلا ً آنها هم بگويند كه ديگران كاشتند و ما خورديم و ما مى كاريم تا ديگران بخورند و آن شعر معروف تر را پشتوانه نمايند، كه بكاشتند و بخورديم و كاشتيم و خورند/ چو بنگرى همه برزيگران يكديگريم)
اما كشاورزان اين جواب را ندادند، بلكه به نقل قول از تقى زاده پيرترين آنها گفته است كه: اين درخت ها را مى كاريم به اين اميد كه بزرگ و تنومند شوند و شاخ و برگ بر آورند و آن وقت چشم انتظار بمانيم تا سربازان ايرانى از ارس بگذرند و اين جا را فتح كنند، و هر چند بار كه پاكار و پيشكار حاكم به اين قريه بيايد، براى دريافت ماليات عقب افتاده اى كه نداده ايم، ما را به تنه اين درخت ها ببندد و پشت سر هم تازيانه بزند و هى به فارسى بگويد: پدر سوخته ها، زود باشيد ماليات عقب افتاده را حاضر كنيد و ما در حالى كه شانه هايمان از ضرب تازيانه سياه شده، هى به تركى فرياد بزنيم: به خدا نداريم، والله نداريم، بالله نداريم!
دكتر باستانى پاريزى/ گرفتارى هاى قائم مقام/ بخش ۲۱
مطلب سوم:
شاعران ستايشگرانند...
شاعران ستايشگرانند... ستايش عشق كرده اند، چرا كه عشق را جلالتى بسيار باشد، ستايش يار كرده اند، چرا كه به عشق راهى دارد، ستايش طبيعت و گل و ريحان كرده اند، چراكه زيبايى را مى شناسند و به آن بى اعتنا نمى توانند بود، ستايش شاهان و سلاطين و امرا كرده اند، چرا كه از زر نمى توانستند گذشت. اما گاه ستايش خود و شعر خود كرده اند، كه يا گرفتارخودشيفتگى بوده اند و يا در شعور مخاطبان خود ترديد نموده و در آن نقصى يافته و تصور كرده اند كه حتما ً بايد اين مخاطبان بازيگوش را به اينكه، آنان كه بوده اند و چه كرده اند، گوشزد كرد.
به نمونه هاى زير توجه كنيد:
نظامى مى گويد:
شمشير زبانم از فصيحى/ دارد سر معجز مسيحى
نطقم اثر آنچنان نمايد/ كز جذر اصم زبان گشايد
شعر، آب ز جويبار من يافت/آوازه به روزگار من يافت
بسيار سخن بدين حلاوت / گويند و ندارد اين طراوت
زين بحر ضمير، هيچ غواص/ برنارد گوهرى چنين خاص
در شعر مپيچ و در فن او / كز اكذب اوست، احسن او
زين فن مطلب بلند نامى / چون ختم شدست بر نظامى
فريدالدين عطار
سخن گر برتر از عرش مجيدست/فراتر پايه شعر فريد است
رسانيدم سخن تا جايگاهى، / كه كس را نيست آنجا هيچ راهى
بزرگانى كه در هفت آسمان اند، / الهى نامه عطار خوانند
ناصر خسرو:
من آنم كه در پاى خوكان نريزم/ مرين قيمتى دُر لفظ درى را
سعدى:
من دگر شعر نخواهم بنويسم كه مگس/ زحمتم مى دهد از بس كه سخن شيرين است
اثير اخسيكتى:
عقل با ذوق سخن هاى من انصاف دهد/ كه فصاحت ز عرب بود و كنون با عجم است
مجير بيلقانى:
سنگ سخن از معجزه بگذشت / تا يافت ز طبع من فلاخن
مرغان معانى آفرين راست/ از خرمن خاطر من ارزن
خاقانى:
نيست اقليم سخن را بهتر از من پادشا/ در جهان ملك سخن راندن مسلم شد مرا
ابو حنيفه اسكافى:
بسان فرقان آمد قصيده ام بنگر/ كه قدردانش كند در دل و دو ديده نگار
ز بس كه معنى دوشيزه ديد با من لفظ/ دل از دلالت معنى بكند و شد بيزار
ظهير فاريابى خطاب به ممدوح خود مى گويد:
به خاك پاى تو كان ساحرى كنم در شعر/ كه پشت پاى زند معجزات موسى را
اين نمونه ها فقط مشتى از خروار است كه اگر تاريخ ادبيات فارسى را ورق بزنيم، سرشار از اينگونه خودستايى هاست. در اين ميان تنها مولانا جلال الدين است كه خود را هجو مى كند، «مير دروغين» ى مى خواند و به خود هشدار مى دهد.
اينجاست كه بايد گفت: ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا...
آن مير دروغين بين، با اسبك و با زينك
شنگينك و منگينك، سر بسته به زرنينك
چون منكر مرگ است او، گويد كه: اجل كو؟ كو؟
مرگ آيدش از شش سو، گويد كه: منم اينك!
گويد اجلش ك: اى خر، كو آنهمه كرّ و فرّ
وان سبلت و آن بينى، وان كبرك و آن كينك
كو شاهد و كو شادى؟، مفرش به كيان دادى؟
خشت است تو را بالين، خاك است نهالينك!
ترك خور و خفتن گو، رو دين حقيقى جو
تا مير ابد باشى، بى رسمك و آيينك
بى جان مكن اين جان را، سرگين مكن اين نان را
اى آنكه فكندى تو، دُر در تك سرگينك
ما بسته سرگين دان، از بهر دُريم اى جان
بشكسته شو و در جو، اى سركش خودبينك
چون مرد خدا بينى، مردى كن و خدمت كن
چون رنج و بلا بينى، در رخ مفكن چينك
اين هجو من است اى تن، وان مير منم، هم من
تا چند سخن گفتن، از سينك و از شينك
شمس الحق تبريزى، خود آب حياتى تو
وان آب كجا يابد، جز ديده نمگينك؟
ديوان شمس/ غزل۱۳۱۷
مطلب چهارم
محل عكس فالكنر
از گفته هاى ويليام فالكنر در مورد خودش
همه ما [نويسنده ها] هنوز موفق نشده ايم كه به آن كمالى كه در رؤيا ها دنبالش هستيم، دست يابيم. خود من همه نويسندگان را برپايه شكست پرشكوهشان در رسيدن به ناممكن ها، ارزيابى مى كنم. مثلاً به نظرم مى رسد كه اگر مى توانستم آثارم را از نو بنويسم، مطمئناً بهتر از آن چه هست، مى نوشتم؛ كه اين نشان سلامتى مزاج هنرمند است. براى همين هم به كارش ادامه مى دهدو باز مى نويسد. چرا كه معتقد است كه اين بار حتماً به آن كمال دست خواهد يافت و موفق خواهدشد. البته معلوم است كه نمى شود، و اتفاقاً همين هم ثابت مى كند مزاجش سالم است. اما وقتى توانست، يعنى وقتى احساس كرد كه اثرش دقيقاً مطابق با خيالات و روياهايش است، ديگر كارى ندارد كه بكند، جز اين كه گلوى خودش را ببرد، يا از آن طرف قله كمال خودش را پرت كند توى دره خودكشى. خود من شاعرى شكست خورده هستم. شايد هم همه رمان نويس ها، اولش مى خواسته اند شعر بگويند، اما وقتى نتوانسته اند، شانس شان را با داستان كوتاه كه پس از شعر طرفداران زيادى دارد، امتحان كرده اند و وقتى از نوشتن آن هم عاجز شده اند، رو به نوشتن رمان آورده اند.
مطلب پنجم
واى به وى
شيخ جعفر كبير در شيراز امر كرد، خمخانه اى كه بود، بشكستند. محمد مهدى خان شحنه به مناسبت اين رباعى را ساخت:
شيخى كه ز خامى بشكست او خُم مى،
زان عيش و نشاط باده خواران شد طى
گر بهر خدا شكست، پس واى به من،
ور بهر ريا شكست، پس واى به وى
شرح اين رباعى را به شيخ مى گويند. شيخ ملاقات شاعر را خواستار مى شود. خواهى نخواهى شاعر به خدمت شيخ حاضر مى گردد و به تقاضاى او رباعى را با ترس و لرز مى خواند. مى گويند شيخ پس از شنيدن آنچنان منقلب مى شود و آنچنان بر سر خود مى كوبد كه كوتاه زمانى از حال مى رود.
به اختصار از كتاب خاطرات و خطرات
=========================================================
مطلب ششم
از مقالات شمس تبريزى:
آنكه مرا دشنام مى دهد، خوشم مى آيد و آنكه ثنايم مى گويد، مى رنجم. زيرا كه ثنا مى بايد چنان باشد كه بعد از آن به انكار در نيايد وگرنه آن ثنا، نفاق باشد.
آخر آنكه منافق است، بتر است از كافر، ان المنافقين فى الدرك الاسفل من النار
====================================================
مطلب هفتم
پرسه در وبلاگ ها
و اين بار دستبردى به وبلاگ «روح تكانى» مى زنيم و غزل زيباى «هراس هاى بزرگ من» را از فرهاد صفريان براى شما عزيزان به ارمغان مى آوريم:
غريبه حال دلم را نپرس! ويرانم
مجاب سفسطه هايِ سياه شيطانم
مجاب اين هيجان كه تو هم نخواهى ماند
در انتظار مرور دو دست بى نانم
و حرف تشنگيم را تو هم نخوانى از،
نگاهِ ياسِ كبود ِكوير ِ گلدانم
ببين چگونه دلم را به چوب مى بندند؛
هراس هايِ بزرگِ هميشه پنهانم
بياو دست مرا با بهانه اى رو كن
كه عاشقم كه خرابم كه نابسامانم
*
دلم گرفته از اين چشمهاى تو خالى
مرا به شهر نگاهت ببر، بگردانم
=================================================
مطلب هشتم
محل تابلو
راز نقاشى هاى ماندنى
لئوناردو داوينچى (۱۴۵۲- 1519) در فلورانس (ايتاليا) چشم به جهان گشود. ولى در ۲۹ سالگى فلورانس را ترك گفت و به ميلان رفت. او شخصيتى داشت كه ميان عصاره يك هنرمند نابغه و يك انسان كامل همواره در داد و ستد بود. چنانكه هنوز هم چونان يك پيامبر فرزانه روزگار در نقطه آغازين عصر نوين تاريخى ايستاده و نقشه راه هائى را كه هنر و علم در پيش خواهند گرفت، ترسيم مى كند. ذهن او در نظر امروزيان پديده اى فوق انسانى و خود او انسانى اسرار آميز و دست نايافتنى مى نمايد چنان كه «ياكوب بوركهارت» مى نويسد: ما هيچگاه نمى توانيم خطوط كرانه اى غول آساى طبيعت لئوناردو را جز به صورتى گنگ و دور از دسترس به تصور آوريم.
تابلوى «مريم عذرا بر كنار صخره ها» جزو كارهايى است كه لئوناردو در نخستين روزهاى اقامت در ميلان كشيده است. اين تابلو گامى بزرگ در جهت خارج شدن از سنت هاى كهن به شمار مى رود. تصوير اين تابلو به صورتى سه بعدى گسترش مى يابد و هرمى سنگين پديد مى آورد. چشم انداز تابلو به ببيننده شكل هرمى خود را عرضه مى كند و آنچه آن را اينگونه نشان مى دهد نتيجه حركت مشترك و تداخل نور ها و سايه هاست.
از اين گذشته، اين تابلو نه فقط سايه روشن هاى فيزيكى، بلكه سايه روشن هاى روان آدمى را نيز مجسم مى كند چرا كه از نظر لئوناردو «برجسته نمايى» به كمك نور و سايه و بيان حالات عاطفى «قلب نقاشى» به شمار مى رفت.
پيكره هاى تابلوى مريم عذرا بركنار صخره ها نه فقط به شكل يك گروه هرم وار، بلكه به صورت پيكره هائى با يكديگر بافته شده اند كه در يك فضاى مشترك به يگانگى رسيده اند. در اين تابلو مريم، مسيح كودك، يوحنا و كودك و فرشته از ميان چادر لطيف و رؤيا برانگيز نور و سايه غار ظاهر مى شوند و فاصله هاى ميان آنان و «ما» ى ببيننده در يكپارچگى غوطه ور مى گردد بطوريكه امكان هر تعريف و تفسيرى از ما سلب مى شود.
پيكره ها نيايش مى كنند و افعال و حركاتشان با اينكه به ظاهر معناى ثابتى ندارد، آنچنان از لطافت نوازشگرانه مهربانى سرشار است كه ببنده هم با آنها يكى مى شود و همراه با آنها به نيايش مى پردازد و اينجاست كه تصوير، ببننده را در خود مى كشد و هنر و واقعيت، در بى مرزى شناور مى شوند كه اين به گفتهى «لئوناردو» يكى از «نيت» هاى هنر است.