Nimrooz
Vol. 18, No. 910, December 1, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۰ - جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
نويسنده (بانو داريااليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ساناز فرجى
همقفس

نويسنده (بانو داريااليويه) ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
وقتى كه (پولين) سرفرد آورد، شنيد كه يكى از خانم هاى نديمه ميكويد مادموازل خانم ميل دارند كه شما را ببوسند زن جوان بدواً معناى اين حرف را نفهميد زيرا فكر كرد وقتى يك زن بخواهد زن ديگر را ببوسد لزومى ندارد كه ديگرى از زبان وى اين حرف را بزند بلكه خود او مى تواند بگويد خانم من ميل دارم شما را ببوسم.
ولى چون ميدانست كه كنتس زنى است بسيار متكبر، انديشه كه اين هم جزو تشريفات است و ديگرى بايد اين جمله را بجاى زن پير برزبان بياورد.
(پولين) دوقدم ديگرى به كنتس نزديك شد و زن پير دست هاى خود را باز كرد و يك مرتبه (پولين) را در آغوش گرفت و چون روى صندلى راحتى قرار گرفته بود (پولين) روى سينه وى افتاد، از سينه زن پير بوى عطرى مانند عطر كليسا به مشام (پولين) ميرسيد و در حالى كه كنتس زن جوان را روى سينه خود مى فشرد يك مرتبه بگريه در آمد (پولين) گفت خانم... خانم... براى چه گريه مى كنيد... خواهش ميكنم آرام بگيريد. زيرا (پولين) انتظار نداشت كه زنى با آن نخوات و خودپرستى يك مرتبه بگريه در آمد.
زن پير گفت نه... نه... بگذاريد من گريه كنم زيرا گريه براى من نفع دارد.
اين گريه طورى سبب حيرت زن جوان شد كه در دل گفت شايد ديگران اشتباه مى كنند و اين زن، اگر درون سينه، قلبى نمى داشت گريه نميكرد.
كنتس همانطور كه يك مرتبه بگريه در آمده بود يك مرتبه هم از گريه باز ايستاد و اشك چشم را خشك كرد و به (پولين) گفت من نمى دانم بچه زبان از شما تشكر كنم چون اگر شما نبوديد پسر من در زندان از فرط اندوه ميمرد آنگاه خطاب به يكى از خانم هاى نديمه امر كرد كه نوشابه اى بياورند.
يكى از زنها رفت كه اطلاع بدهد نوشابه اى بياورند و زن ديگر يك تابوره پيش كشيد و (پولين) كه نمى توانست روى دوپا بايستد بالاى تابوره قرار گرفت و گفت خانم من نيامده بودم كه نوشابه اى بنوشم بلكه آمده ام كه راجع به موضوع هاى مهم باشما صحبت كنم.
خانمى كه عقب (پولين) بود گفت اين طور بلند صحبت نكنيد براى اينكه او را ناراحت مى نمائيد.
(پولين) منتظر بود كه بعد از آن توبيخ، كنتس هم در مقام سرزنش برآيد، ولى آن زن، برخلاف انتظار گفت خانم هر چه ميخواهيد بگوئيد من به صحبت شما گوش ميدهم.
(پولين) شروع به صحبت كرد و بعد از اينكه شمه اى در خصوص چگونگى دستگيرى متهمين واقعه دسامبر توضيح داد و گفت وقتى كه پسر شما توقيف شد شصت هزار روبل به يكى از افسران داد كه در مسكو بمن بپردازد ولى افسر مزبور را هم توقيف كردند و اين مبلغ را از او گرفتند، و در خزانه سلطنتى به امانت گذاشتند و اينك (آنن كو) از شما در خواست مى كند كه نفوذ خود را بكار اندازيد تا اينكه اعليحضرت امر كند كه اين وجه را بمن بدهند.
زن پير پرسيد شما براى چه احتياج به اين وجه داريد؟
(پولين) گفت براى اينكه آلكساندراى كوچك ما خرج دارد و بايد او را تربيت و بزرگ كرد و وسائل تحصيلى او را فراهم نمود.
زن هائى كه در آن اطاق حضور داشتند نظرهائى با يك ديگر مبادله نمودند و معنى نظر هاى آنها اين بود كه (پولين) يك زن پول پرست و اخاذ است و حتى اكنود كه (آنن كو) به زندان افتاده دست از اخاذى بر نميدارد ولى كنتس گفت خانم شما غصه آتيه اين دختر كوچك را نخوريد، براى اينكه من جده او هستم و نخواهم گذاشت كه اين طفل بدون وسيله معاش و تحصيل بماند و خود من سر پرستى او را بر عهده خواهم گرفت.
(پولين) نميدانست كه تا چه اندازه مى تواند به اين حرف اعتماد داشته باشد و آيا آن زن براستى حاضر است كه معاش و وسائل تحصيلى (آلكساندر) را متقبل شود يا نه؟
زن پير گفت با توجه به اينكه حاضرم كه هزينه اين طفل را برعهده بگيرم اگر اين شصت هزار روبل به شما برسد شما پول را بچه مصرف خواهيد رسانيد.
(پولين) گفت هر گاه شما، عهده دار تامين معاش و تحصيل طفل شويد، من اين شصيت هزار روبل را در سيبريه صرف بهبود وضع زندگى پسر شما خواهم كرد زيرا تصميم دارم كه به سيبريه بروم و به او ملحق شوم.
زن پير با تعجب پرسيد چه گفتيد آيا قصد داريد به سيبريه برويد.
(پولين) گفت بلى خانم.
زن گفت آيا ميدانيد سيبريه چه جائى است، آيا اطلاع داريد كه در زمستان برودت سيبريه به قدرى شديد است كه اگر انسان در هواى آزاد بدون روپوشى كه جلوى دهان و بينى را بگيرد نفس بكشد، برودت، ريه او را منجمد خواهد كرد و خواهد مرد و آيا ميدانيد كه هر سال نزديك به هفت ماه رابطه سيبريه با روسيه قطع مى شود. (پولين) گفت خانم من تنها نيستم و كسانى قبل از من به سيبريه رفته اند آيا اسم چند نفر از شاهزاده خانم ها را كه به سيبريه مهاجرت كردند تا به مردهاى خود ملحق شوند نشنيده ايد؟
كنتس گفت چرا... اسم آنها را شنيده ام ولى اين عمل آن خانم ها را تصويب نمى نمايم براى اينكه ديوانگى است چگونه ميتوان قبول كرد كه يك عده از خانم هاى اصيل زاده كه در اين جا داراى زندگى راحت هستند به طيب خاطر راه سيبرى را پيش بگيرند.
(پولين) گفت خانم آنهائى كه اينك در قلعه محبوس هستند و عنقريب به سيبرى اعزام خواهند شد نيز زندگى راحتى داشتند.
زن پير گفت از اين قرار شما تصميم داريد كه به سيبريه برويد؟
(پولين) گفت بلى خانم من به (آنن كو) وعده داده ام كه در سيبريه به او ملحق شوم و نگذارم كه او تنها باشد و اين كار را خواهم كرد يك مرتبه ديگر پير زن به گريه درآمد و زن جوان را در بغل گرفت و روى سينه خود فشرد و گفت اين مسافرت تو براى اين كه (آنن كو) تنها نباشد يك فداكارى است.
(پولين) صبر كرد كه كنتس آرام بگيرد و بعد گفت خانم اگر شما ميل داشته باشيد پسرتان آزاد شود، وى از قلعه آزاد خواهد شد و به سيبريه نخواهد رفت.
زن پير وقتى اين حرف را شنيد حيرت كرد و پرسيد آيا ميل داريد من نفوذ خود را در دربار به كار بيندازم تا اينكه (آنن كو) نجات پيدا كند.
(پولين) گفت نه خانم... من اين تكليف را به شما پيشنهاد نمى كنم براى اينكه مى دانم كه بدون فايده است و هنگامى كه من در پايتخت بودم فهميدم محال است كه امپراطور توصيه و در خواست اشراف را براى آزاد كردن محبوسين از جمله (آنن كو) بپذيرد.
پيرزن گفت پس من چگونه مى توانم (آنن كو) را از قلعه و سيبريه نجات بدهم؟
(پولين) گفت خانم شهامت و ترحم شما مى تواند او را آزاد كند. آنگاه شروع كرد بتوضيح دادن و گفت شخصى در قلعه (پير- و- پول) گروهبان است داوطلب شده كه پسر شما را بگريزاند وى ميگويد كه او را با يك پاسپورت متعلق بيك آلمانى خواهد گريزاند و يك ناخداى انگليسى وى را به اروپا خواهد رسانيد ولى اين كار خرج دارد چون بايد چند نفر را راضى كرد و بالاخص اين گروهبان پول زياد مى خواهد ولى اگر شما پنج هزار روبل طلا بدهيد كارها روبراه مى شود و با اين مبلغ مى توان همه را راضى نمود تصديق ميكنم كه پنج هزار روبل طلا مبلغى كم نيست ولى نه براى شما كه مى توانيد از اين مبلغ بگذريد و آزادى (آنن كو) باين مبلغ مى ارزد.
بعد از اين گفته در اطاق سكوت برقرار گرديد و خانم هائى كه حضور داشتند حتى نفس را حبس كردند همه انتظار مى كشيدند بدانند كه آن زن چه خواهد گفت و آيا موافقت ميكند كه پنج هزار روبل براى گريختن پسرش بدهد.
(پولين) قدرى قبافه زن پير را نگريست ولى در صورت او اثرى از عاطفه و ترحم نديد اشك هاى ان پير خشك شده بود و چشم هاى پير زن برق مى زد.
(پولين) وقتى كه در جبين زن نور اميدوارى نديد نظرش را متوجه مجسمه هاى اولياء كه روى بخارى ديوارى نهاده بودند و مقابلشان چراغ
مى سوخت كرد، مثل اين بود كه در دل از آنها يارى ميطلبد تا به كمك بيايند و قلب سنگ آن زن خود پسند را نرم كنند.
يكمرتبه پيرزن با لحن كسى كه بشدت متغير گرديده گفت نه... . نه... من هرگز اين نوع مساعدت را نميكنم براى اين كه نميتوانم تحمل نمايم كه بگويند پسرم از زندان گريخته است.
(پولين) گفت آيا فرار محبوسى كه گناهى ندارد و جنايتى نكرده ننگ آورده است زن پير گفت بلى خانم فرار يك محبوس از زندان بهر اسم و رسم كه باشد ننك بوجود مى آورد تا چه رسد باينكه محبوس مزبور را بنام (آنن كو) بخوانند.
(پولين) گفت از اين قرار شما حاضر نيستيد كه براى فرار پسرتان اين پول را بپردازيد.
زن پير گفت نه خانم من حاضر به پرداخت اين پول نيستم.
(پولين) گفت خانم، شما انسان نيستيد بلكه سنگ و چوب مى باشيد زيرا فقط سنگ و چوب اين قدربى حس مى شود كه پسرش را به سيبريه تبعيد نمايند و او براى نجات پسر جوانش كوچكترين اقدام نمايد.
زن پير خواست جواب بدهد ولى (پولين) كه از فرط خشم، قادر به جلوگرى از حرف خود نبود گفت:
خانم اين كه گفتيد هر محبوس كه از زندان فرار كند توليد ننك مينمايد حرفى است كه يك خانم رومى مى بايد در دويست سيصدسال قبل از ميلاد مسيح در روم بر زبان بياورد و در آن دوره كسى را بى جهت محبوس نمى كردند و هر كس كه به حبس مى افتاد تبهكار بود. ولى اين جا روسيه است و اكنون سال ۱۸۲۶ ميلادى است و در اين كشور بى گناهان اعدام مى شوند و به حبس مى افتند و اگر مردى كه بى گناه است و جامعه هم او را معصوم ميداند از زندان بگريزد ننگ آور نمى باشد ولى متأسفانه بر اثر غرور و امساك شما جوانى كه مى توانست سعادتمند شود محبوس ابد و محكوم به اين شد كه تا وقتى زنده است در همان سيبرى اعمال شافه بكند وبال اين بدبختى دامان شما را خواهد گرفت و من يقين دارم كه خداوند شما را نخواهد آمرزيد.
بعد از اين حرف (پولين) از اطاق خارج گرديد و تا چند لحظه بعد از رفتن او، زن هائى كه در آن اطاق بودند از ترس جرئت تكلم نداشتند، زيرا تا آنروز كسى جرئت نكرده بود كه با آن صراحت و خشونت با كنتس (آنن كو) حرف بزند و حرفى از غرور وى بر زبان بياورد.
(پولين) بعد از خروج از منزل كنتس (آنن كو) به منزل خود برگشت و نصف راه را پياده طى نمود زيرا در آنموقع از شب وسائل نقليه در خيابان يافت نمى شد.
دو مرتبه پاسبان هائى كه در خيابان بودند جلو آمدند كه وى را بشناسند ولى از وضع و قيافه او دانستند كه زنى محترم است و سلام دادند و عقب رفتند.
صبح روز بعد ساعت هشت يك كالسكه مقابل منزل (پولين) توقف كرد و خانم صاحب خانه اش آمد و باو اطلا داد كه كنتس (آنن كو) كالسكه خود را فرستاده، شما را اخضار كرده است.
(پولين) كه ميدانست كه شب گذشته چه چيزها به زن سالخورده گفته جرئت نكرد كه به منزل آن زن برود و بوسيله راننده كالسكه برايش پيغام فرستاد كه آمدن وى بخانه او بدون فايده است زيرا سودى براى محبوس ندارد.
ولى شب در ساعت ۹ بعد از ظهر باز كالسكه كنتس مقابل منزل (پولين) توقف نمود و خدمتكار روستائى او از كالسكه فرود آمد و وارد خانه شد و گفت كنتس شما را احضار كرده و گفته كه بچه را هم بياوريد كه من ببينم.
(پولين) گفت من اين موقع شب به منزل اين زن نمى آيم.
خدمتكار گفت او تأكيد كرده كه من شما را با خود ببرم و بچه را هم بياوريد زيرا كنتس ميخواهد نوه خود را ببيند.
(پولين) بزبان روسى گفت (زاف ترا) يعنى فردا.
خدمتكار روستائى با كمك خانم صاحب خانه كه به زبان روسى ميدانست جواب داد خانم اگر من بدون شما نزد كنتس بروم او مرا از خانه بيرون خواهد كرد، هر طور شده برخيزيد و دختر خود را برداريد و بيائيد.
(پولين) بانك زد زاف ترا... زاف ترا... يعنى فردا فردا... و بعد به او فهماند كه در اين موقع شب بچه خوابيده و نمى توان او را بيدار كرد و به وسيله كالسكه به منزل كنتس برد ولى اگر فردا كنتس كالسكه خود را بفرستد وى با بچه خواهد آمد.
روز بعد، (پولين) به اتفاق دختر كوچك خود به منزل زن پير رفت و اين مرتبه خانم سالخورده (پولين) را با محبت پذيرفت و از مشاهده دختر كوچك بسيار خوشوقت شد و او را در بغل گرفت و بوسيد و زيبائى و خوبى او را ستود و گفت اين دختر يقين شبيه به شوهر و پسرم (آنن كو) است.
در حالى كه طفل در بغل او بود نديمه هاى خود را فرا خواند و امر كرد كه فورى براى (آلكساندراى) كوچك يك آپارتمان مبله كنند و گهواره بياورند و دايه خوش بنيه و سالم انتخاب نمايند زيرا تصميم دارد كه نگذارد در جاى ديگرى بسر ببرد و چون (پولين) اعتراض كرد و گفت اكنون كه در مسكو مى باشد نمى تواند از دخترش دور شود پيرزن گفت خانم شما هم در منزل من سكونت نمائيد.
اين محبت غيرمنتظره سبب نگرانى (پولين) گرديد زيرا ميدانست كسانى چون كنتس (آنن كو) كه اهل هوس هستند همانطور كه يك مرتبه با اشخاص دوست ميشوند يك مرتبه هم ابراز خصومت مى كنند.
وى پيش بينى مى كرد كه زن مزبور كه اينك او را در خانه خود جاى ميدهد سه روز ديگر ممكن است وى را از خانه بيرون نمايد ليكن چون پاى (آنن كو) در بين بود (پولين) پيشنهاد زن پير را پذيرفت و حاضر شد كه در خانه او بسر ببرد، زيرا اگر در آن خانه اقامت ميكرد چون پيوسته در جوار زن پير بود مى توانست از هر فرصت براى جلب كمك كنتس جهت نجات (آنن كو) استفاده كند، اين بود كه ديگر از منزل كنتس بيرون نرفت و فقط براى آوردن اثاث خصوصى خود و خدافظى با خانم صاحب خانه و آوردن لباس طفل به منزل خود رفت.
از روز بعد كنتس هرروز (پولين) را احضار مى نمود و با بچه اش بازى ميكرد و يك دايه به خرج كنتس استخدام شد كه به بچه شير بدهد و از او پرستارى نمايد.
كنتس هرروز هدايائى مثل سكه هاى طلا و كيسه هاى پول سفيد (پول نقره مترجم) به (پولين) ميداد بدواً (پولين) نميخواست كه آن هدايا را بگيرد ولى بعد از اين كه دانست زن پير براى نجادت فرزندش پول نميدهد پول ها را دريافت مى نمود كه شايد به اندازه اى بشود كه بتواند همدستى زندان بان ها را جلب كرد.
يك روز زن پير يك انگشتر الماس گران بها به (پولين) داد (پولين) كه جواهر مى شناخت پيش نهاد كرد بعيد نيست كه بتوان با دادن همان انگشتر گروهبان زندان را وادار كند كه (آنن كو) را فرار بدهد.
پنج روز از توقف (پولين) در منزل كنتس گذشت و (پولين) گر چه براى (آنن كو) بى تاب بود ولى فكر ميكرد اينك كه بچه او نزد مادر بزرگ وى ميباشد او ميتواند با خيالى آسوده تر به (سن پطر زبورگ) برود و (آنن كو) را ببيند زيرا بفرض اينكه بعد از اين زن سالخورده نخواهد بچه را ببيند و نوازش كند به طور حتم طفل از حيث معاش در مضيقه نخواهد بود و وسائل زندگى او تأمين خواهد گرديد.
روز ششم (پولين) مسئله لزوم پرداخت پول را براى نجات (آنن كو) تجديد كرد ولى كنتس گفت او پولى براى فرار پسر خود نخواهد داد، براى آنكه ميل ندارد كه پسرش يك محبوس فرارى باشد.
(پولين) گفت حال كه شما حاضر نيستيد براى رهائى (آنن كو) كمك نمائيد من از مسكو به (سن پطر زبورگ) ميروم.
زن پير وقتى شنيد كه (پولين) قصد دارد برود، طورى متأثر شد كه بگريه در آمد و گفت من با شما انس گرفته بودم و از مشاهده زيبائى و جوانى شما لذت ميبردم و نشاط جوانى شما مرا به ياد دوره جوانى خودم مى انداخت و از آن كه با لهجه شيرين پاريسى صحبت ميكرديد، محظوظ ميشدم، چگونه شما ميتوانيد مرا كه اين همه به شما علاقه مند هستم رها كنيد و برويد.
آنقدر كنتس اصرار كرد تااينكه (پولين) كه عازم حركت بود مسافرت خود را به پايتخت دوروز به تأخير انداخت ولى روز هفتم قدرى بعد از ساعت هشت بعدازظهر يادداشتى از (شورا) باين مضمون بدستش رسيد.
(تاريخ حركت آنها نزديك است ولى تاريخ قطعى معلوم نيست و اگر ميخواهيد او را ببينيد عجله كنيد و بيائيد. )
آنوقت (پولين) هر قدر پول داشت برداشت و بدون اينكه به كنتس اطلاع بدهدو از او خدافظى كند عازم سن پطرزبورگ شد ليكن اين مرتبه از حيث بچه نگران نبود زيرا مى دانست كه دايه دارد و هر طور باشد، زن سالخورده نمى گذارد كه نوه او بدون شير و وسائل پرستارى بماند.
پسر عموى طماع و بيرحم دسيسه مى كند كه اموال (آنن كو) را تصاحب نمايد
(پولين) كه بر اثر دريافت يادداشت (شورا) با اضطراب از مسكو به راه افتاده بود توانست كه باسرعت خود را به پايتخت برساند.

ساناز فرجى
همقفس
خم شدم و دستش را بوسيدم. او هم صورت مرا بوسيد و رفت به اتاقش تا بخوابد، نيم ساعت بعد بچه ها برگشتند، كلى خريد كرده بودند ستاره از اين كه پدربزرگش آنقدر زود براى خوابيدن به اتاقش رفته بود نگران شد و مستقيم رفت پيش پدربزرگش. من و مهرداد هم بعد از چيدن وسائل رفتيم روى تراس نشستيم. ستاره ديگر برنگشت. خيلى نگران شدم، وقتى به سراغش رفتم ديدم در اتاق باز است و او لبه تخت نشسته است:
-ستاره؟ اينجائى؟
-مى خوام تنها باشم.
رفتم و جلوى پايش دو زانو نشستم.
-چيزى شده؟ پدرجون حالش خوب نيست؟
-چرا خوب بود.
-نمياى بريم پائين يه چيزى بخوريم؟ من معده ام داره سوراخ مى شه.
-من اصلاً گشنه ام نيس، ما امروز ساعت پنج بعدازظهر ناهار خورديم تو چه جورى گشنه شدى؟
-ستاره من، قرص ها تو خوردى؟
ستاره با سر تأييد كرد. چند لحظه سكوت كردم. همانطور سرش را انداخته بود پائين. برق اشك را توى چشمهايش ديدم، سرش را آوردم بالا و با نگرانى گفتم:
-چرا گريه مى كنى؟ تورو خدا بگو چى شده؟
-دلم داره مى تركه افشين.
ستاره زد زير گريه، من صورتش را با دست هايم گرفتم.
-چى شده ستاره؟ تو كه خوب بودى؟! پدرجون بهت چيزى گفته؟
-تورو خدا برو افشين، مى خوام تنها باشم، خواهش مى كنم برو.
-مى خواى بهت آرامبخش بدم؟
-خوردم، تو فقط برو بيرون.
بلند شدم از اتاق بيرون رفتم و در اتاق را بستم. اعصابم خورد بود، يعنى چه شده بود؟ چرا ستاره اينطور ناگهانى دگرگون شده بود؟
آن شب خيلى به من سخت گذشت. تا صبح چراغ خواب اتاق ستاره روشن بود. يكى دو روز آخر سفرمان هم ستاره گرفته و پكر بود. هر كارى مى كردم چيزى به من نمى گفت: من هم گذاشتم كه به حال خودش باشد. شب آخر همه زودتر از معمول خوابيدند ولى من فكرم مشغول تر از اين حرف ها بود كه راحت خوابم ببرد. براى همين تا نيمه هاى شب روى تراس نشستم و فكر كردم. فردا چه اتفاقى خواهد افتاد؟ چطور مى توانستم از ستاره جدا شوم؟ خصوصاً كه آن روزهاى آخر ستاره طبيعى نبود، پژمرده شده بود. بالاخره كى التهاب و نگرانيم تمام مى شد؟ طاقت نياوردم، به سراغ ستاره رفتم، چراغ خوابش خاموش بود. آهسته در زدم، فكر مى كردم خواب است ولى صدائى آهسته به من اجازه ورود داد. وقتى رفتم توى اتاق، مهتاب اتاق را كاملاً روشن كرده بود، ديدم ستاره كنار پنجره ايستاده و همان طور كه دست هايش را زير بغلش زده بود، به بيرون نگاه مى كرد.
-بيا تو.
در اتاق را بستم و چراغ خواب را روشن كردم، بعد رفتم روى راحتى نشستم. دوتائى به بيرون خيره شديم. ستاره بعد از چند لحظه بدون اين كه نگاهم كند گفت:
-افشين من به تو جواب مثبت مى دم.
در يك لحظه تمام خطوط افكارم به هم گره خورد، گره كور، چند ثانيه اى طول كشيد تا مغزم معناى حرف ستاره را درك كند.
-حالا كه فكر مى كنم مى بينم وقتى برگرديم تهران دورى تو برام سخته، متأسفانه بهت بدجورى عادت كردم افشين.
ناخودآگاه چشمانم خيس شد. بالاخره ما به هم مى رسيديم! اصلاً انتظار نداشتم كه ستاره به اين زودى قبول كند، هاج و واج نگاهش مى كردم، عميق، هنوز رو به پنجره ايستاده بود، نسيمى كه از دريا مى وزيد، موهايش را به آرامى تكان مى داد. حتى نيم رخش هم جذاب و تماشائى بود، برگشت طرف من و با چشم هاى درشت و عسليش به من نگاه كرد و خنديد. آرام با دستش به دهنش اشاره كرد و من متوجه شدم كه باز دهنم باز مانده، ياد آن روز توى دانشگاه افتادم و دو تائى خنديديم. آمد روبرويم روى راحتى نشست و به طرفم خم شد.
-اين يكى، دو روزه خيلى با خودم كلنجار رفتم.
-براى چى؟
-براى اين كه مى خواستم بدونم چقدر دوستت دارم.
-دونستى؟
-آره، خيلى دوستت دارم.
-من هم خيلى دوستت دارم.
صورتم را آهسته بردم جلو، ستاره سريع سرش را عقب برد و به راحتى تكيه داد.
-حالا زوده بايد صيغه كنيم، وقتى رفتيم تهران تو بايد با پدرت صحبت كنى، اگر موافق بود صيغه مى كنيم، يك ساله، دوست دارم اول خوب بشناسمت!
-باشه، هر چى تو بگى، اصلاً هر جورى كه تو بخواى من همانطور عمل مى كنم.
-اين قدر به من نگو هر چى تو بگى، هر چى تو بخواى، من دلم مى خواد به تو تكيه كنم، نه اين كه تو همه اش چشمت به دهن من باشه كه چى مى گم؟ يا چى مى خوام؟ باشه؟
-اى به چشم.
-فعلاً به پدرجون چيزى نگو، اول بايد خيالمون از جانب پدرت راحت بشه، بعد بهش مى گيم، فعلاً كسى چيزى ندونه بهتره.
-باشه هر جورى...
دوتائى خنديديم. ستاره بلند شد و رفت در اتاق را باز كرد و گفت:
-شب بخير.
با التماس و خنده گفتم:
-نمى شه امشب نخوابيم؟ تورو خدا، يه كم ديگه حرف بزنيم، من نمى رم.
اومد بازويم را گرفت و همانطور كه مرا به زحمت به سمت در مى برد با خنده گفت:
-مى خوام بخوابم، مگه تو كار و زندگى ندارى؟
جلوى در ايستادم و همانطور كه توى چشمانش خيره شده بودم گفتم:
-كار و زندگى من توئى.
-تو اگه اين زبون رو نداشتى چى كار مى كردى؟
-يه ذره از تو قرض مى كردم.
با خنده هولم داد بيرون و در را بست. چند ثانيه اى با لبخند پشت در اتاقش ايستادم و بعد رفتم توى اتاق. برخلاف انتظارم خيلى زود خوابم برد، خوابى شيرين.
وقتى بيدار شدم ديدم ستاره نشسته بالاى سرم و دارد با لبخند نگاهم مى كند.
-نمى خواى بيدار شى؟ همه منتظر توئيم.
با بى حوصلگى چرخيدم و سرم را بردم زير بالش، راستش داشتم خودم را لوس مى كردم، شنيده بودم كه وقتى پسرها نازكش دارند شبيه بچه كوچولوها مى شوند و به دوران كودكى برمى گردند، امتحان نكرده بودم ولى آن روز اين حرف به من ثابت شد. ستاره بالش را از سرم برداشت و گفت:
-منصرف شدم افشين، تو هنوز خيلى بچه اى!
عين برق از جايم پريدم.
-نه، من بچه نيستم، فقط يه كمى خواب آلود بودم، ببين، حالا سر حالم.
بلند شد و همانطورى كه بالش توى بغلش بود و به سمت در مى رفت با خنده گفت:
-متأسفم، ديگه امكان نداره، راه برگشتى ندارى.
بعد بالش را به طرفم پرتاب كرد و همانطور خنديد و رفت. از همان جا زندگى شيرين من شروع شد. ستاره حسابى مرا سر ذوق آورده بود توى راه خيلى خنديديم، اصلاً نفهميديم كه كى رسيديم تهران؟! اول مهرداد را رساندم و بعد آقاى حكمت و ستاره را. خيلى اصرار كردند كه بروم بالا ولى مى خواستم زودتر با پدر صحبت كنم تا نتيجه معلوم بشود. ستاره تأكيد كرده بود كه اگر خانواده ام سر سوزنى مخالف باشند با من ازدواج نمى كند، راستش يك كمى از جانب پدر نگران بودم. وقتى رسيدم خانه رويا بود.
-سلام افشين جان، خوش گذشت؟
-عالى بود! خيلى خوش گذشت، جاى همه تون خالى بود، پدر خونه اس؟
-نه، تو چرا اين قدر خوشحالى؟
-چيزى نيس، پدر كى مياد خونه؟
-نمى دونم والله، شايد اصلاً امشب نياد خونه، چى شده؟ خب به من بگو.
-هيچى روياجون، بعداً همه چيزرو مى فهميد.
صورت گيج و متعجب رويا را بوسيدم و رفتم توى اتاقم، لباس هايم را سريع جا به جا كردم و رفتم زير دوش، انگار داشتم خواب مى ديدم، تمام اتفاق هاى شب گذشته از جلوى چشمانم رژه مى رفتند، من ايستاده بودم و از افكارم سان مى ديدم. انقلابى كه در درونم به پا شده بود قابل وصف نيست، هر طور مى خواهم برايت بنويسم راضيم نمى كند. اين طور بگويم كه از شدت هيجان و گيج بازى دو بار توى وان حمام ليز خوردم و افتادم. وقتى هم مى خواستم مسواك بزنم آن قدر حواسم پرت بود كه به جاى خميردندان با خمير ريش مسواك زدم، حتماً حالا درك مى كنى كه چه حالى داشتم!
حدود ساعت يازده و نيم شب بود كه پدر آمد. من داشتم توى حياط قدم مى زدم و انتظارش را مى كشيدم.
-سلام پدر، خسته نباشيد، من در پاركينگ را مى بندم.
در پاركينگ را بستم و به حالت دو خودم را به پدر كه بى توجه به من داشت مى رفت توى خانه رساندم.
-پدر، امشب فرصت داريد تا كمى باهاتون صحبت كنم؟
-درباره؟
-همينطورى نمى تونم بگم، يه كمى مقدمه لازم داره.
-بسيار خب، نيم ساعت ديگه توى كتابخونه منتظرتم. خيلى كار دارم. نيم ساعته حرفت را بايد تموم كنى.
-بله پدر.
پدر رفت و من از پشت نگاهش كردم، مثل هميشه عصا قورت داده و سيخ راه مى رفت. با قدم هاى محكم و استوار، انگار كه به زمين زير پاش هم فخر مى فروخت. طورى براى من فرصت تعيين كرده بود كه انگار ارباب رجوعم. خودم را از اين افكار بى سر و ته بيرون كشيدم. بالاخره هر چه بود پدرم بود و احترامش واجب، نمى توانستم بدون اجازه او ازدواج كنم، درست است كه ستاره را به حد پرستش دوست داشتم ولى اگر پدرم مخالفت مى كرد با او ازدواج نمى كردم، نهايت سعى خودم را مى كردم كه راضى بشود.
توى نيم ساعتى كه برايم تعيين شده بود تمام حرف هائى كه بايد به پدر بزنم مرور كردم. چه جورى حرف بزنم؟ از كجا شروع كنم؟ به كجا ختم كنم؟ گرچه صحبت با پدر هيچ موقع روى برنامه پيش نمى رفت گاهى وقت ها سئوال هائى مى كرد كه اصلاً به مغزم خطور نمى كرد. در نتيجه نقشه كشيدن بى فايده بود، بايد خودم را براى هر سئوالى آماده مى كردم.
وقتى كه رفتم توى كتابخانه پدر هنوز نيامده بود. روى مبل نشستم و منتظرش شدم. ده دقيقه بعد آمد، از جايم بلند شدم.
-بشين و شروع كن.
نشستم، پدر روبروى من روى راحتى نشست و پيپش را روشن كرد، مثل هميشه يك پايش را انداخته بود روى پاى ديگرش و يكى از ابروهايش را داده بود بالا، اين حالت پدر هميشه مرا ياد زمانى مى انداخت كه كارنامه ام را با ترس و لرز به او نشان مى دادم. دوباره همان استرس به جانم افتاد.
سعى كردم به حالتش توجه نكنم و محكم، مثل يك مرد حرفم را بزنم.
-پدر! من قصد ازدواج دارم، خواستم از شما اجازه بگيرم.
-پس بالاخره راضى شدى، رويا يه چيزائى بهم گفته بود، دختر خوبيه، خانواده خوبى هم داره، يك بار ديدمش، دختر فهميده اى به نظر مى رسه، من حرفى ندارم.
-شما داريد در مورد كى صحبت مى كنيد؟
-لادن.
-لادن؟ نه پدر، من نمى خوام با او ازدواج كنم.
پدر پك عميقى به پيپش زد و گفت:
-خب، ادامه بده.
-مى دونيد پدر، از همكلاسى هاى دانشگاهمه، اسمش ستاره اس، با پدربزرگش زندگى مى كنه، پدر و مادرش سال ها قبل فوت كردن، دختر خوبيه، همه توى دانشگاه به پاكى و نجابت قبولش دارن.
-من به همه كارى ندارم، بايد خودم بشناسمش. پدربزرگش چى كاره اس؟ وضعشون چطوره؟
-اوضاع مادى شون معموليه، پدربزرگش قبلاً دبير بوده ولى حالا حسابداره، سنش خيلى زياده، تقريباً هفتاد و سه چهار ساله اس. خيلى مرد باشخصيتيه.
پدر باز دو، سه تا پك عميق به پيپش زد و گفت:
-اسم و فاميل و آدرسش رو برام بنويس.
بلند شدم و از روى ميز تكه اى كاغذ برداشتم و مشخصات ستاره را نوشتم. هنوز يك نكته مهم ديگر باقى مانده كه بايد به او مى گفتم.
-پدر هنوز يه چيزى مونده.
-چى؟
-ستاره دو سال پيش يه بار نامزد كرده ولى بهم خورده.
مجبور بودم بگويم، اگر خودش بعداً مى فهميد ممكن بود خيال كند من از جريان بى خبرم. آن موقع هر چه قسم و آيه مى آوردم باور نمى كرد، پدر چند دقيقه اى سكوت كرد، من هم همينطور ايستاده بودم و نگاهش مى كردم.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •