Nimrooz
Vol. 18, No. 910, December 1, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۰ - جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
خاطرات حميد زرگرى
خاطرات اردشير زاهدى
وظايف من بعد از ۲۸ مرداد
علل اختلافات پادشاه و سپهبد زاهدى از نگاه اردشير زاهدى
پدرم اصولاً با پيوستن ايران به پيمان بغداد موافق نبود
پدرم مى گفت مذاكرات درباره سياست خارجى كشور بايد با نظر دولت از طريق وزارت امورخارجه صورت گيرد و در آمريكا تلگراف تندى به من كرده بود كه سركار چه كاره ايد كه در اين مذاكرات شركت مى كنيد، اين مذاكرات را وزير امورخارجه بايد انجام دهد. وقتى تلگراف راخواندم دلم به حال پدرم سوخت كه آنطور سنگ وزيرخارجه را به سينه مى زد در حالى كه وزير امورخارجه هم به كسانى پيوسته بود كه بر ضد او اقدام مى كردند.
دكتر مصطفى الموتى
سرپاس مختارى
رئيس شهربانى مقتدر رضاشاه
آخرين روزهاى زندگى اش بسيار غم انگيز بود

خاطرات حميد زرگرى
004068.jpg
زرگرى
پرويز دست به سر نيزه خود برد و آن را از غلافش بيرون كشيد. اگر او را نگرفته بودم مقعد مرد بيچاره را پاره كرده بود. در اين امر شكى ندارم، زيرا پرويز تند بود و اكثر اوقات جواب كسان نامربوط را با كشيده مى داد.
با حسرت و رشك از آن صحنه دور شديم. اين امكانات را كه ما نداشتيم براى ما يك بى عدالتى غيراخلاقى بود. در جوانى چه افكار نپخته اى كه نداشتيم.

توده اى هرگز نمى ترسد...
نمى دانم كى اين شعر نو را سروده بود بى معنا زيرا ترس و گريه ترس از مرگ جزو خصوصيات و ذاتى هر انسانى است.
دو اسب داشتم. يكى براى مانژ و ديگرى براى سوارى بيرون. براى مانژ كاملاً سفيد بود و كوچك. نا م او كبوتر بود. با او كارهائى مثل تيراندازى به دشمن در روى اسب يا خوابيده در پشت اسب حمله بدشمن با نيزه و حركات ديگر. وقتى به حرفم گوش مى كرد به او كشمش مى دادم. مخفيانه تا رقبايم نبى نند
بعد از سوارى و مالش و عرق گيرى اش دنبالم راه مى افتاد و با سر خود به پشت ام مى زد. نا له مى كرد تا به او كشمش بدهم. اسب ديگرم در زيبائى تنها بود. قهوه اى رنگ. مچ ها و پيشانى اش سفيد بودند. وقتى از سوارى بر مى گشتيم وقت را طورى تنظيم مى كرديم كه عصر موقع بستن مدارس د ختران باشد. با دختران دبيرستان انوشيروان قرار داشتيم. آنها روزهاى سوارى مارا مى دانستند و هميشه در جلو دبيرستان منتظر ما بودند. وقتى اسبم روى دو پاى عقب اش مى ايستاد دخترها با خنده و شادى كيف مى كردند. گاه گاهى در خيابان كاخ پشت ديگران قرار مى گرفتم و مخفى از آنها به سه راه طرشت خانه مان مى آمدم. در خيابان اسكندرى على برادر كوچكم در انتظارم بود تا مرا مى ديد با فرياد داداش، داداش دنبالم مى دويد.
اسب و سگ با وفاترين دوست انسانند. وقتى وارد اصطبل مى شدم اسبم تا مرا مى ديد شيهه مى كشيد و پاى كو بى مى كرد. با ر ها ديدم كه چگونه اسب سوار خود را كه به زمين خورده است مى ليسد و از او پوزش مى خواهد.

شاه و ثريا در دانشكده

در سال سوم در جشن ورزشى در سوارى در رشته خود اول شدم. بعد از ختم جشن قرار بود كه شاه بما مدال بدهد. دانشجويان برنده كه در حدود پانزده نفرى بوديم در كنار هم ايستاده بوديم. قبلا بما طريق گرفتن مدال از شاه را ياد داده بودند.
شاه و ثريا درست در مقابل من ايستاده بودند. آن دو نفر را ده ها نفر از افسران ارشد احاطه كرده بودند.
ثريا مورد توجه همه بود. كلاه بزرگ سفيدى بر سر داشت. پيراهن و جوراب كفش هايش نيز سفيد بود، براى اولين بار او را در چند قدمى خود مى ديدم. سينه اش باز و سفيد برنگ شير بود. در زيبائى او غرق شده بودم.
شاه سونى كه در كنارم ايستاده بود محكم با انگشت به بغلم زد. دو بار مرا صدا كرده بودند و من محو ثريا بوده ام. با هول و هراس چند قدمى پيش رفتم و در مقابل شاه و ملكه ايستادم. ثريا لبخند نرمى به لب داشت ژنرالها و افسران با خشم و چشمان دريده بمن نگاه مى كردند. به نظر من شاه چشمان سرد و گرگ وار داشت. از چشمانش خون و نفرت مى باريد. چشمان او را هيچ وقت فراموش نكردم. جسارت بزرگى از من سر زده بود. در مقابل زيبائى ثريا كنترل خود را از دست داده و به ملكه عاشقانه نگاه كرده بودم. تا حال چنين اتفاقى نيفتاده بود كه دانشجوئى را دوبار براى گرفتن مدال صدا بكنند و او نشنود. مابين من و ثريا چهار قدم بيشتر فاصله نبود. بر پدر زيبائى لعنت.
شاه بمن يك گلدان نقره داد. در موقع گرفتن آن همه حركات را عوضى انجام دادم. بعد از ختم مراسم در انتظار تنبيه شديد بودم. فرمانده ام سروان شيردل حرفى نزد. دانشجوى ديگرى بنام قريشى كه يك گلدان كريستال از شاه گرفته بود در مقابل من و شيردل بعد از اينكه چند فحش آبدار حواله شاه كرد گلدان خود را با خشم به زمين زد. ما هر سه ضد شاه بوديم.
شا ه با ملكه سالى چند بار دانشكده را بازديد مى كردند. شاه كه خود زمانى دانشجوى دانشكده بود خوب بما مى رسيد. براى شاه و ملكه در آمفى تئا تر دانشكده برنامه اجرا مى شد كه دانشجويان نيز حضور داشتند. يكى از برنامه ها آزاردهى خدا از جوجه يعنى دانشجوى سال سوم از سال اول و يا احتياط.
رل جوجه را رجائى نام دانشجوى سال سوم و رل خدا را دانشجوى احتياط مهندس نراقى انجام مى داد.
آشنائى نراقى با رجائى خود جالب است.
يكى از روز هاى جمعه نگهبان درب ورودى دانشكده بودم. رجائى كه آزاردهنده معروفى بود دم در، در انتظار دانشجويان احتياط بود. حوصله او و رفقاى هم فكرش بسر آمده بود و مى خواستند به اين شكل تفريح كنند. سر و كله نراقى پيدا شد. لاغر اندام و قد كوتاه چارلى چاپلين بدگل. رجائى او را صدا كرد. و دستور داد:
دانشجو برو و دو دقيقه وقت دارى تا برايم يك مورچه نر بياورى.
او عقب گرد كرده و از نظر ناپديد شد. همه گفتند كه ديگر نمى آيد. ولى او باز خيلى زود پيدايش شد. در كف دستش يك مورچه داشت. رو به رجائى گفت
سركار بفرمائيد
رجائى به حالت مسخره گفت: دانشجو اين كه نر نيست مگر نشنيدى بتو چه گفتم.
و او بلافاصله جواب داد: سركار به پاگون تان قسم، خودم ديدم كه داشت جلق مى زد!
همه شروع به خنديدن كردند.
رجائى ديگر او را ول نكرد و هر دو با هم رفيق شدند.
يك روز به نراقى پاگون هاى سال سوم را دادند و قرار شد كه دانشجويان احتياط را آزار كند.
او به اصطلاح در خدائى دست همه و حتى رجائى را از پشت بسته بود. دانشجويان همدوره خود را آزار مى داد و تحقير مى كرد. بعد از چندين آزار دانشجويان همدوره اش در آسايشگاه او را شناختند. او را به قصد مرگ زدند. يك دانشجوى سال سه او را نجات مى دهد. او چند هفته در بيمارستان ارتش بود. بعد از مرخص شدن از بيمارستان با بانداژ و سر دوخته و دست شكسته معروف دانشكده شده بود.
دكتر رحيمى استاد الكتر و تكنيك ما او را از دانشگاه مى شناخت. بعد از جريان نراقى براى ما از او بدين شكل تعريف مى كرد.
روزى نراقى را در خيابان اسلامبول ديدم. او دانشكده را تمام كرده و مهندس شده بود. بعد از سلام و عليك از او سئوال كردم
مهندس نراقى كار پيدا كرديد يا نه؟
بله استا د
در كجا كار مى كنيد
پيش عمويم
عمويتان چه كاره است
جناب استاد بى كار است.

آخرين اردو
در اردو ساعت نه شب مى بايستى همه در چادر هاى خود بخوابند. خواب اجبارى در شبهاى گرم تهران.
اكثر دانشجويان در چادر به صحبت و تفريح مشغول بودند تا خواب، شبى افسر نگهبان بسراغ چادر ما آمد. اين افسر ميان ما محبوب نبود. او شروع كرد به: بى صدا بخوابيد و غيره
يكى از دانشجويان چادر ما كه با شكم گنده اش هميشه در حال خوردن بود و باد دار در جواب افسر نگهبان گوز محكمى داد. همه گروهان شروع به خنده كرد. افسر نگهبان با خط و نشا ن كشيد ن بما محو طه گروهان ما را ترك كرد. فرداى آن روز همه درانتظار عكس العمل فرماندهى اردو بوديم. قبل از نهار دانشجوئى اطلاع داد كه تنبيه جدى در پيش است. سر نهار رفتيم ولى خيلى كم غذا خورديم. بعد از نهار فرمانده گروهان دستور داد كه با تجهيزات كامل در ميدان اردو حاضر شويم.
فرمانده گردان سرگرد جاهد بود او نيز آمده بود. بدون مقدمه شروع به صحبت كرد: يكى از رفقاى شما سوزاك گرفته است وقتى از او مى پرسم كجا به اين مرض گرفتار شدى؟ او مى گويد: جناب سرگرد زنه تك پران بود. منهم مى گويم آخر برادر يكى را سر اين كوچه مى پراند و ديگرى را سر كوچه ديگر. خوب است كه بگوئى فاحشه بود. آخوندى پيش دكتر رفته بود و مى گفته آقاى دكتر نمى توانم ادرار بكنم دكتر مى پرسد چرا؟ او مى گويد براى اينكه زياد خرما خورده ام. دكتر در جوابش گفت: خوب اين دفعه كه خواستى خرما بخورى با كاپوت بخور.
كمى راه رفت و ادامه داد: خب ديشب يكى از شما ها به جناب سروان افسر نگهبان توهين كرده است خوبست كه اين دانشجو خودش را معرفى كند.
سكوت محض بود. كسى تكان نخورد.
او باز حرفهايش را تكرار كرده و از ما خواست كه عاقل باشيم. و ادامه داد جناب سرهنگ اشرفى حالا مى آيد و مى خواهد كه اين دانشجو را بشناسد. خوب است كه او را معرفى بكنيد خودش بخاطر همه از صف بيرون بيايد.
همه ساكت بوديم كه اشرفى آ مد. او نيز از تهديد و نصيحت نتيجه نگرفت. هيچ كس حاضر نبود تا رفيقش را لو دهد. اشرفى عصبانى تصميم به تنبيه ما گرفت.
ماه مرداد ساعت يك بعد از ظهر زير آفتاب. از هوا آتش مى باريد. در حدود بيست و هشت كيلو تجهيزات داشتيم. اشرفى مثل خوك تير خورده از خود بى خبر بود. بعد از نيم ساعت دو و خزيده و پا فنگ و پيش فنگ خيس عرق شده بوديم. چند دانشجو حالشان بهم خورد. هركس قادر به ادامه به اصطلاح تمرين نبود، روانه زندان مى شد. دانشجوئى قادر نبود روى پاى خود بايستد اشرفى تفنگش را گرفته و به كاسك سرش مى كوبيد. از فرماندهى مثل او انتظار چنين تنبيهى را نداشتيم. تقريباً نصف گروهان در حال استفراغ روانه زندان شده بودند. زندان در چادرى در نزديكى درب ورودى بود.
شريف شاه سونى از صف بيرون آمد و تفنگ خود را روى زمين انداخته گفت
من نمى خواهم افسر چنين ارتشى بشوم و روانه زندان شد.
اشرفى نتيجه نگرفت و با فحش و ناسزا ما را بحال خود گذاشت. ما پيروز شديم.
تحقير و زورگوئى محور اصلى آموزش در دانشكده بود. افسرانى مانند مجيدى و ديگران كه بغض درونى داشتند با آزار و مطيع كردن ديگران خو درا آرام مى كردند. افسر آينده كشور مى بايستى حرف شنو و مطيع مطلق باشد. ولى مادر تاريخ مبارزات كشورمان ديديم كه افسران شجاع و پاك و
ميهن پرست در ارتش كم نبودند.
آخرين اردو با يك مانور زرهى تمام شد. مانور در نزديكى هاى اقدسيه بود. شب را در تانكهاى خود بسر مى برديم. در نزديكى ما سرلشگرى خانه مجلل با باغى بزرگ داشت. هوس ميوه كرده بوديم بعد از نصف شب من و دو نفر ديگر از ديوار به حياط سرلشگر پريديم. در مقابل خانه بزرگ يك طبقه استخر نسبتا بزرگى بود. در كنار استخر دختر سرلشگر در تختخوابى كه دورش تور بود و در لباس سفيد شب خوابيده بود. ما سينه خيز دختر خانم و دور و بر خود را خوب وارسى كرديم و با كيسه هاى پر از ميوه برگشتيم.
روز ديگر تيمسار كه به دستبرد ما پى برده بود به پيش فرمانده ما آمد. او را مردكه و بى عرضه خواند و برايش خط و نشان كشيد كه از ارتش بيرونش مى كند.
فرمانده كوچكترين عكس العملى از خود نشان نداد. او آرام و آسوده خاطر بود زيرا يكى از افسران محبوب دربار و ملكه بود.

دانشگاه نظامى 
در مهر ماه سال ۱۳۳۱ با درجه ستوان دومى افسر شدم. بعد از اتمام دانشكده مى بايستى شش ماه ديگر در رشته خود در دانشگاه نظامى تحصيل كنيم. رشته من پياده بود. به توصيه سازمان افسرى افراد ما بيشترشان رشته زرهى و پياده را انتخاب كرده بودند.
قبل از اتمام دانشكده يك روز فرمانده گروهان بمن گفت كه قرار است مرا براى تكميل تحصيلات به امريكا بفرستند. خبر جالب بود زيرا نشان ميداد كه حد اقل ستاد ارتش بمن ظنين نبود. نظر سازمان افسرى را خواستم.
سازمان مخالف بود و توصيه كرد كه درايران بمانم زيرا در ايران وقايع مهمى رخ خواهد داد و به من در ايران احتياج است. فرمانده من از اينكه مايل به رفتن به امريكا نيستم تعجب كرد و گفت كه همه همدوره هايم آرزوى چنين امكانى را دارند. مادرم را بهانه كردم كه به من احتياج مبرم دارد.
دانشگاه نظامى در سربازخانه عشرت آباد بود. ما را كه درجات مختلف داشتيم با كاميون ارتشى به دانشگاه مى آوردند و مى بردند.
در كاميون سروانى شيرين سخن ما را با جوك ها و روايت هاى خود مشغول مى كرد. او از زيبائى اندام و چهره بهره اى نبرده بود و با قد كوتاهش مضحك مى نمود. مرتب و تميز نبود. كراوات اش كه هيچوقت آنرا باز نمى كرد سياه و كثيف مثل خرطوم ضد گاز مى ماند. جيب پالتو اش سوراخ بود. وقتى به او سلام نظامى مى كردند دست خود را از جيب اش بيرون نمى آورد بلكه با جيب و دامن پا لتو اش آن را بالا مى برد. روز اول كه او را ديدم تعريف مى كرد
فكرش را بكنيد مرا براى مأموريت به جنوب فرستادند. همه اش به ما مرغ و بوقلمون مى دادند. اسهال گرفتم. دنبال چاره مى گشتم. خيلى فكر كردم تا دليل بيمارى را پيدا كنم. خب مى دانيد از چه بود؟ ميكروبهاى تهران در غذا نبود. هر روز از كوچه كمى خاك بر مى داشتم و توى غذايم مى ريختم.
بعد از آن ديگر اسهال نگرفتم. من پنج برادر دارم و بايستى آنها را نان بدهم. خب خوراك لعنتى ما ظهر آبگوشت، شب آبگوشت، باز هم آبگوشت است و آنهم از گوشت گوسفند استراليا كه انسان را از مردى مى اندازد.
در دانشگاه ظهر ها بسراغ من و پرويز مى آمد. ما را از كلاس صدا مى كرد
ستوان زرگرى و موتمنى زود باشيد، وقت نماز است. همه باور مى كردند كه ما به مسجدى كه در آن حوالى بود مى رويم. در حاليكه به كله پزى مى رفتيم. ماهيچه و ودكاى خنك در انتظار ما بود.
روزى درس فرماندهى داشتيم. استاد از خصوصيات فرمانده خوب صحبت مى كرد. بعد از اتمام آن از ما خواست تا ابراز نظر كنيم. سروان ما جلو تابلو رفت و چنين گفت:
فرمانده خوب بايستى سه خصوصيت داشته باشد اول اينكه يك سر و گردن از همه سربازان خود بلند تر باشد، دوم اينكه شكم گنده باشد، سوم اينكه صداى محكم و لرزاننده داشته باشد.
زندگى راحت و خوبى در دانشگاه داشتيم. ماهى دويست و هفتاد تومان حقوق مان بود. در دانشكده وضع بهترى داشتيم غذ اى مان تأمين بود و دو يست تومان پول تو جيبى. بعضى از همدوره ها باز هم از نهار و شام دانشكده استفاده مى كردند.
دانشگاه رو به اتمام بود. قرار بود به رضائيه بروم. روزى شوشان را در چهارراه حسن اباد در نزديكى كارخانه پدرش ديدم. به او جريان را گفتم. خواستم كه تصميم بگيرد و با من به رضائيه برود.
جوابش اين بود كه تا پدرش موافقت نكند از دواج ما غير ممكن است. و در ضمن يادآور شد كه حقوق دويست و هفتا د تومان من در ماه پول جوراب او هم نمى شود.
دلخور و ناراحت از او جدا شدم.
رسول رسوليان همدوره من مرد صميمى و خوش قلب از طرفداران ما بود. من با او در تماس بودم.
رسوليان سربازى را مى شناخت كه در ستاد ارتش بود. او همشهرى رسول از بابل بود. رسول موفق شد كه او را براى همكارى جلب كند. اين سرباز مدارك بسيار مهمى از ستاد ارتش براى ما مى آورد. از طريق ما اين مدارك به سازمان داده مى شد. اين مدارك از ركن دو ستاد ارتش و براى حزب بسياراهميت داشت.
يك روز رسوليان به دانشگاه نيامد. كسى سراغ او را نگرفت حتى فرمانده دانشكده. اين به اين معنى بود كه فرمانده مان از غيبت او اطلاع دارد. اعتصامى مسئول حوزه ما به ما اعضاء حوزه، من و هوشنگ اعزازى، جعفر طيبى، و پرويز موتمنى آذر گفت كه رسوليان بازداشت شده است. ما خانه را
از هرگونه مدركى پاك كرديم.
چندروز ديگر اعتصامى بازداشت شد. به ما اطلاع دادند كه اعتصامى ضعف نشان داده و همه اعضاء حوزه را لو داده است. در انتظار بازداشت بوديم. چند روز بعدش ساعت نه صبح يك سروان بنام فهمى با دو سرباز دژبان من و پرويز موتمنى آذر را در دانشگاه بازداشت كرد. همزمان با ما هوشنگ اعزازى و جعفر طيبى را نيز بازداشت كرده بودند.
بازداشت ما در كلاس همه را به تعجب انداخته بود. استاد تدريس خود را به خواهش سروان فهمى كه مأموريت داشت قطع كرده بود. در سكوت محض گلاس ما در ميان سروان و دو سرباز همدوره هاى خود راترك كرديم.
در اطاق سرهنگ جاهد كه فرمانده ما بود سروان فهمى از ما بازديد بدنى كرد. جاهد از جريان بى اطلاع بود موقع تفتيش به سروان گفت
حميد را سالها است مى شناسم و از دانشجويان خوب منست.
سروان فهمى بى اعتنا به حرفهاى او تفتيش بدنى خود را از من انجام داد. چيزى پيدا نكرد. در حاشيه كلاهم چند مدرك مهم داشتم. كلاهم را مثل معمول در دست داشتم. سروان توجهى به كلاه نكرد.
بعد از اين تفتيش مرا سوار كاميون پر از سرباز كردند. پرويز را جداگانه در كاميون ديگر بردند.
مرا به خانه مان آوردند. مادرم از ديدن سربازان وحشت كرد. ر نگش پريده بود. پدرم در خانه نبود. مادر خود را حفظ كرد و ناراحتى از خود بروز نداد. چيزى كه بدرد شان بخورد پيدا نكردند.
فقط آلبوم مرا با خود بردند. كلت ام را نيز گرفتند.
ما در خانه ملك مرزبان ها در اسكندرى زندگى مى كرديم. خانه دو طبقه داشت. در طبقه بالا ما و در پائين، ملك مرزبانها، سه برادر محمد حسن، اردشير و حسين با مادر و خواهر شان ثريا خانم زندگى مى كردند. بعد ها برادرم جواد با ثريا خانم ازدواج كرد. محمد حسن پليس شهربانى بود. بمن و رفقا
كه مرا بازديد مى كردند سخت ظنين بود و هميشه ما را مى پائيد. اردشير و حسين توده اى بودند.
مرا از خانه به فرماندارى نظامى آوردند.

زندان
بهمن سال ۱۳۳۱ بود. هواى تهران تقريبا سرد بود. با اينكه مى دانستم رهسپار زندان هستم اما در خانه، حوله و مسواك دندان و غيره با خود بر نداشتم. چنين وانمود مى كردم كه سوء تفاهمى شده است.
در جنب در ورودى فرماندارى مرا داخل اطاقى كردند. سرهنگ دوئى در آنجا نشسته بود. به من اجازه نشستن داد. از اوضاع چنين استنباط مى شد كه براى اين بازداشت خيلى اهميت قائل اند. شرايط امنيتى مهم فراهم شده بود.
در آن زمان ايران در تحولات عظيم سياسى بود. سرنوشت من و رفقايم به سير حوادث آينده كشور بستگى داشت.
مرا دراطاق تنها گذاشتند. دو مأمور مسلح در بيرون دم در ايستاده و مرا مى پائيدند. ساعت يك بعد از ظهر بود. سخت گرسنه بودم. بياد سروان و نماز ظهر و كله پاچه افتادم. بعد مرا به يك اطاق ديگر آوردند. اطاق از وسط با يك صفحه تخته به دو قسمت تقسيم شده بود. اين مانع تا سقف اطاق نبود. در
واقع اطاق به دو كوپه تقسيم شده بود. در قسمت اول جناب سروانى پشت ميزى نشسته بود. به دستور جناب سروان روبروى او در يك صندلى خالى نشستم.
سروان دستور داد تا از باشگاه افسران كه در همان نزديكى بود برايش ساندويچ دلمه برگ بياورند.
هر دو منتظر دلمه شديم. دلمه را آوردند. بوى مطبوع آن، همه جا را فرا گرفت. د هانم پر آب و بعد گلويم خشگ شد. سروان با تعريف از دلمه با سر و صدا آنها را يكى بعد از ديگرى بلع كرد. بعد مرا بحال خود گذاشته و از اطاق بيرون رفت. بعد از چند دقيقه باز پيدايش شد. به پشت سر خود ظنين شدم كه شايد كسى به حرفهاى ما گوش مى دهد. بالاخره سروان آمد. ساعت چهار بعد از ظهر بود. تشنه و گرسنه. آب هم نخواستم. جنگ اعصاب مابين من و سروان شروع شده بود.
سروان از كشوى ميزش كاغذ و مداد بيرون آورد. بعد از نگاه معمولى و شايد سمپاتيك شروع به سخن كرد.
من بازجو هستم نام نام فا ميل تاريخ تولد.
بعد سئوالاتى درباره عضويت من در حزب توده ايران كرد. دوستانه مرا نصيحت مى كرد. انسان در جوانى اشتباه مى كند...
به نتيجه نرسيد.
عضو هيچ سازمانى نيستم و با سياست كارى ندارم.
اعتصامى را مى شناسيد؟
او همدوره من است.
ا عتصامى به عضويت خود در سازمان نظامى حزب توده اقرار كرده است. او مسئول شما بوده است شماره حزبى شما دو هزار و بيست و نه است. (اعتصامى اقرار كرده بود زيرا شماره درست بود)
-اعتصامى دشمن من است و مى خواهد از من انتقام بگيرد.
-چرا او دشمن شما است؟
-يكبار او را سخت زدم از آن تاريخ او دشمن من است (اعتصامى غول هيكل يك برابر و نيم من بود).
بازجوئى دو ساعت طول كشيد. او سعى مى كرد با روش هاى معمولى كه بازپرس ها دارند مرا به اصطلاح سر عقل بياورد. بعد كتاب كوچكى از كشوى ميز خود در آورد و گفت:
اين قرآن است قسم به اين قرآن مجيد اگر راست اش را بگوئيد شما را آزاد مى كنم.
منهم دست روى كتاب گذاشته (بدون شك قرآن نبود) گفتم
به اين قرآن قسم من عضو هيچ حزبى نيستم.
در اين موقع يك سرهنگ تمام از آن طرف ديوار ظاهر گشته و گفت
سروان فايده ندارد از سبيل اش پيداست كه از آن بلشويك ها است بازجوئى را براى امروز تمام كنيد و دستور بازداشت اش را بدهيد.
حدس من درست بود، او به تمام حرفهاى ما گوش مى داده است.
سروان كاغذى را كه سئوال و جواب در آن نوشته شده بود جلوى من گذاشته و گفت امضاء كنيد.
در زير آن صفحه كاغذ نوشتم:
من به اين بازداشت غير قانونى اعتراض مى كنم. و امضاء كردم.
سروان كمى تعجب كرد ولى حرفى نزد. در مجموع با تربيت بود. رفتار خشن و زننده اى نداشت. در آخر بازجوئى خسته شده بود. به اصطلاح از در دوستى با من درآمده مى گفت: مسئله مهمى نيست با تفاهم متقابل همه چيز حل مى شود. افسر ارتش نيز مى تواند نظر سياسى داشته باشد. و از اين حرفها.
خسته و كوفته مرا تحويل سروان فهمى داد و او با يك دسته سرباز مسلح اش مرا به زندان عشرت آباد آورد.
زندان در جنب در ورودى سرباز خانه بود. دراطاق ا فسر نگهبان زندان يك سرهنگ نيز بود.
پرويز را نيز آورده بودند. او در حال صحبت با سرهنگ بود. به او در حاليكه طرفى را نشان مى داد مى گفت
به اين قبله قسم من بى گناهم.
سرهنگ خنديد و گفت:
قبله را هم كه عوضى گرفتى!
پرويز را در روحيه خوبى ديدم. اعتصامى نيز در اين زندان بود. و قتى پرويز را به سلول اش
مى بردند اعتصامى كه از سوراخ سلول اش او را مى ديده است باو مى گويد
پرويز منزل مبارك. اعتصامى قزوينى بود.
منزل نو و آينده تاريك در انتظار ما بود.
در روبروى درب ورودى زندان راهرو تاريكى بود كه در هر دو طر ف اش سلولهاى انفرادى قرار گرفته بود. مرا بداخل يكى از اين سلول ها آوردند. ساعت شش بعد از ظهر بود.
سلول شايد دو متر و نيم در چهار متر. بجاى تخت سكو داشت. لخت و عريان. دو پتوى سياه سربازى
برايم آوردند. از بالش و ملافه و تشك خبرى نبود. سلول را به تاز گى با آهك رنگ كرده بودند. بوى آهك بمشام مى رسيد. سكو هنوز خيس بود. در انتهاى سلول روبروى در زير سقف يك پنجره كوچك ميله دار بود. شيشه پنجره شكسته بود و هواى سرد داخل سلول مى شد.
در روى سكو نشستم و در و ديوار و پنجره را نگاه كردم. هيچ چيز با خود نداشتم. لباس و كلاه. چند تكه كاغذ را كه در زير نوار داخلى كلاهم بود در اولين فرصت به مستراح ريختم. مستراح در آخر راهرو بود. دو سرباز مسلح ما را براى رفع احتياج همراهى مى كردند. شرايط غير عادى زندان از برنامه خشن و غير انسانى صحبت مى كرد. شكنجه روحى و فشار شروع شده بود. روز اول از غذا خبرى نشد. بالاخره كفش ها را در آورده زير سر گذاشتم. يك پتو را تشك و پالتو و پتوى ديگر را لحاف.
سكو سرد و سفت بود. شب اول را با سرما و بيدارى صبح كردم. صبح سرباز مسلح مرا بيدار كرد و به دستشوئى برد. اين كار روزى سه بار تكرار مى شد. در راهرو در حدود ده سلول بود. غذاى ما را از آشپزخانه سربازخانه مى آوردند. در راه حسابى سرد مى شد و يا مخصوصا در اطاق افسر نگهبان
زندان نگه مى داشتند تا سرد شود. روزهاى اول دست به آن غذاى سگى نزدم بعد ها اجباراً مى خوردم.
سلول هميشه روشن بود. روزها به سختى و به كندى مى گذشتند. ما در انزواى مطلق بوديم. مبارزه ما بين ياس و اميد شروع شده بود. خوشبختانه پرويز در سلول جنبى بود. با مشت بديوار مى كوبيدم و
او جواب مى داد. نگهبانان سخت ما را مى پائيدند. پرويز روحيه خوبى داشت. بعد از چند روز موقع رفع احتياج توانست از سوراخ در با من سلام و عليك كند. روزى متو جه نو شته هائى در ديوار شدم.
نوشته ها بعد از خشك شدن آهك نمايان شده بود. يك زندانى از حال خود حرف مى زد. از انزواى مطلق و از بى خبرى از زن و بچه. زندانى سياسى. از نوشته ها فهميدم كه دوازده سال در آنجا بوده است. حالم گرفته شد. بدون وسايل بهداشتى. كم كم به ولگردهاى ريشو و كثيف تبديل مى شدم.
چگونه ما لو رفتيم؟ شبى روبيك ترزاخاريان كه كادر حزب بود با مداركى كه از ستاد ارتش بدست آمده بود تحت تعقيب قرار مى گيرد. در انموقع حكومت نظامى بود. روبيك در موقع فرار تمام مدارك را در حياطى مى اندازد. روبيك را مى گيرند. به حياطى كه مدارك را انداخته بود رفته صاحب خانه را كه يك سرگرد بود نيز دستگير مى كنند. فكر مى كردند كه روبيك اين خانه را مى شناخته است. سرگرد در مقابل سلول من زندانى بود. با سازمان ما هيچ گونه ارتباطى نداشت. از مدارك سر نخ به سرباز ركن دو مى رسد. او را دستگير مى كنند. او با دستخط خود از مدارك رونوشت بر مى داشته است. نمى تواند زيرش بزند و اقرار مى كند. ر سوليان را مى گيرند. رسوليان مقاومت مى كند. همه چيز را رد مى كند. يك محا كمه دروغين صحرائى تشكيل مى د هند و ا و را محكو م به اعدام مى كنند. او باور مى كند و تسليم مى شود. اعتصامى را لو مى دهد. از من حرفى نمى زند. اعتصامى به
غير از ما چهار نفر من، پرويز موتمنى آذر، هو شنگ اعزازى و جعفر طيبى و هم چنين سرگرد شفابخش را كه مسئول شاخه بود لو مى دهد. سازمان كه از ضعف اعتصامى اطلاع داشت سرگرد شفابخش را مخفى مى كند ولى ما را بحال خود مى گذارد. كافى بود كه رسوليان را مخفى بكنند. با فرار شفابخش سر
نخ گم مى شود و فرماندار نظامى نمى تواند بديگران دست يابد.
سرگرد بى گناه هر روز ناله مى كرد و با صداى بلند نماز مى خواند. بعد از تقريبا يك ماه او را آزاد كردند.
در زندان صبح ها ورزش مى كردم. نرمش و شنا. در موقع شنا برسم زورخانه مى خواندم. يك روز در حال شنا و خواندن صدائى بگوشم رسيد. صدا در جواب من تكرار شد. در راهرو عمود به را هرو ما زندانيهاى شخصى بودند. در اطاقهاى دسته جمعى زندانى بودند. بدين ترتيب رابطه من با آنها بر قرار شد.
روزى سرباز نگهبان سعى مى كرد سر صحبت را با من باز كند. با احترام گفت
جناب سروان من آذربايجانى اهل ميانه هستم. مى گو يند كه شما مى خواسته ايد گروهان تان ر ا به آن طرف مرز ببريد. گويا شما را محكوم به اعدام كرده اند و بزودى اعدام خواهيد شد.
من جوابى ندادم و او ادامه داد
جنا ب سروان من د هقا ن هستم. ز ما ن فر قه د مو كر ا ت بماز مين د ا د ند و بعد از شكست فر قه از ما گر فتند. فر قه خو ب بود. من از او پرسيدم
تو گفتى كه اهل ميانه هستى گرمرودى را مى شناسى (گرمرودى شوهر دختر عموى مادرم)
جناب سروان او مالك و صاحب ميانه است. همه چيز مال اوست.
موقع اتما م كشيك باز پيش من آمد و گفت
جناب سروان امرى فرمايشى نداريد شايد باز در اينجا نگهبان شوم.
براى من كمى خرما بياور.
به چشم جناب سروان
چه شايعاتى درباره ما بود. همه دروغ ولى ناراحت كننده. به سرباز باور كردم. صداقت داشت و تحريكات در كار نبود.
بعد از چند روز پيدايش شد. دنبال فرصت بود تا مخفيانه خرما را بمن بدهد. براى گرم شدن و انرژى.
از او خواهش كردم كه نصفش را به پرويز بدهد. خرما را زير پتو قايم كردم.
شب سرباز نگهبان مرا از خواب بيدار كرد. كاسه آب در دست گفت
جنا ب سروان بفرمائيد اب برايتا ن آوردم
عجيب تشنه بودم همه كا سه را سر كشيدم. از سرباز پرسيدم از كجا فهميد كه من تشنه هستم.
جناب سروان شما مرتب آب مى خواستيد و مى گفتيد من تشنه ام بمن آب بدهيد من تاب نياورده و برايتان آب آوردم.
شبها در خواب حرف مى زنم و مى زدم. خيلى روشن. از پدر به ارث برده ام. روزى پدر مست و خراب به خانه آمد. تا بستان بود و در كو چه ابهرى در حياط مى خوابيديم. پدر بكسى بروز نداد كه كجا بوده است. گرفت و خوابيد. در خو ا ب شروع كرد به حر ف ز د ن. بر پدر اين گرمرودى لعنت چه عرق سگى دارد تا كون مى سوزاند.
شبها پتو را به سرم مى كشاندم تا حرفهايم شنيده نشود.
افسرهاى نگهبان زندان اكثراً از همدوره ها بودند. روزى داوود ميرفخرائى بود. هم كلاسى از شاهرود. فكر كردم كه سرى بمن مى زند. نيامد. از سرباز نگهبان شنيدم كه گفته است اين خائنين را بايستى تيرباران كرد.
روزى سرباز نگهبان با قمقمه اى آمد و گفت كه افسر نگهبان براى شما فرستا د. پر سيد م كه چيست. گفت نمى داند. باز و بو كردم. ودكا بود. با پرويز تقسيم كردم و بسلامتى جناب سروان خورديم. او را نمى شناختم. دوستى و روشنائى اميد در تاريكى. در ميان افسران دوستان زيادى داشتيم.
روز به روز وضع ما از نظر بهداشت و نظافت اسفناك تر مى شد. بوى عرق بدنم مشمئز كننده بود.
روزى برف مى باريد. تكه هاى آن از سوراخ پنجره سلول بداخل مى ريخت. بخواهش من كه شيشه شكسته پنجره را عوض بكنند كسى اعتنا نكرد. در افكا ر گوناگو ن مثلا فرار روز ها را پشت سر مى گذاشتيم. شانس فرار صفر بود.
روزى گروهبا ى كه گويا نگهبان است از سوراخ سلول خودش را بمن معرفى كرد. دوست او را كه درجه دار بود مى شناختم. او از اعضاء سازمان درجه داران بود. براى من حوادث تهران را تعر يف مى كرد.
امروز نهم اسفند ماه است. مردم تهران قيام كرده اند. شاه از ايران فرار كرده است. توطئه شاه و امريكا و انگليس بر عليه دكتر مصدق با شكست روبرو شده بود. شاه به بغداد و از آنجا به رم فرار كرده بود. يك خبر اميد بخش. از آن گروهبان خواستم كه از طريق دوستش به خانواده ام مكان مرا اطلاع دهد.
روزى نگهبان زندان بمن گفت كه خود را براى حمام آماده بكنم. حمام بدون لباس زير و پيراهن تميز.
با مراقبت جدى و با چند سرباز مسلح به حمام سربازخانه رفتيم. تك و تنها. حمام را برايم قروق كرده بودند. شايد يك ماهى بود كه حمام نكرده بودم. دوباره زنده شدم. از آب گرم و بخار اطراف لذت بردم. بعد از حمام با اشمئزاز لباس زير و پيراهن كثيف و سياه از چرك را به تن كردم. در آئينه
بزرگى مثل اينكه از نو خود را يافته ام از ريش سياه و پر پشت خود خوشم آمد و بى اختيار خنديدم.
سرباز نگهبان با حوصله وبا تربيت بود:
جناب سروان عجله نكنيد وقت كافى د اريم. همين محبت كوچك و ديدار ريش قشنگم براى خوشبختى آنى كا فى بود.
چند روز بعد از حمام حالم خوب نبود. صبح ورزش نكردم. نگهبان به سراغم آمد و يواشكى گفت
زندانيان مى پرسند كه چرا امروز نمى خوانى.
شروع به خواندن تصنيف آذرى كردم
من سنى گور دوم اى ايشى قيندا...
من ترا در روشنائى ماه ديدم
قلبم را در روشنائى ماه دادم
وفا نديدم جفا زياد كشيدم.
جفا در روشنائى ماه كشيدم.
حسرت نباشد محبت زياد باشد
بيا در روشنائى ماه روبروى هم بايستيم
بيا پيشم تا در روشنائى ماه روبروى هم بايستيم
ا ين تصنيف را خيلى دوست دارم. حالا هم در زمان پيرى وقتى دلم مى گيرد مى خوانم. بدون شنونده چند روز از نهم اسفند گذشت. كنجكاو بودم كه آيا گروهبان خواهش ام را درباره ا طلاع دادن به خانواده بر آورده يا نه.
روزى نگهبان بسراغم آمد كه افسر نگهبان شما را مى خواهد. با خود گفتم بازجوئى از نو شروع شد. از سلول خارج شدم. راهرو تاريك بود. بطرف در بزرگ آهنى راه افتادم. نگهبان با تفنگ اش در دنبالم بود. در جلو چيزى را تشخيص نمى دادم. چشمانم در اثر نديدن آفتاب ضعيف شده بود. ديدم پسر بچه اى با دو دستانش ميله درب آهنى را گرفته و با چشمان وحشت زده اش بمن نگا ه مى كند. او را نشناختم و نمى دانستم چه مى گذرد. و قتى به او نزديك شدم او با صدى ظريف اش مرا بخود آورد
داداش داداش!
غلامرضا برادرم بود. برادر ته تغارى. شش سال داشت. او را خيلى دوست داشتم. عشق ما متقابل بود. از ديدن داداش با ريش بلتد از پيراهن با يقه سياه و كثيف وحشت كرده بود. مات و مبهوت قادر به حرف زدن نبود. او افتخار مى كرد كه داداش اش افسر است سوار كار است... حالا در چه حالى او را مى ديد. نميدانم چرا پدرم او را با خود آورده بود. به خاطر من و او. پيش رفته د ستهاى
كوچك و ظريف اش را گرفتم
غلى جان قربانت برم.
پدرم پشت سرش ايستاده بود. از او خجل شدم كه به خاطر من اينهمه رنج مى برد. افسر نگهبان گفت: پنج دقيقه بيشتر و قت نداريد.
نگاههاى ما رد و بدل شد. مادرم در بقچه اى برايم لباس زير و پيراهن تميز فرستا د ه بود. پدرم سلام ديگران را رساند.
اين ملاقات مثل جرقه برق تمام شد. يك اميد ديگر. گروهبان از ما بود. لباس زير و پيراهن خود را كه در تن داشتم دادم به نگهبان تا بيرون بيندازد. ديگر بدرد شستن هم نمى خورد.
سه سال از آشنائى من و شوشان مى گذشت. هنوز او را نبوسيده بودم. چه عشق عجيبى. عشق بدون بوسه. با خود شرط بستم كه در اولين ديدارما ن او را ببوسم. سن و سال اش را نمى دانستم. گويا در كلاس دهم د بيرستان است. ازدواج با او رويائى بيشى نبود. او دو دل بود. هم پدرش را مى خواست و هم مرا. از فقر خوشش نمى آمد. گويا اين حرف او كه حقوق من پول جوراب او هم نمى شود در گوشم طنين انداز بود.
افكار توده اى او برايم غريب بود. در آنزمان توده اى و ماركسيست بودن مد بود. انقلابيون سالنى.
عشق نخستين. شايد ديگر او را نبينم.
يادداشتهاى زندانيا ن در ديوار حسابى حال مرا گرفته بود.
نرمى و شيرينى لبان او را هرگز نچشيدم.
با دستگيرى ما مطبوعات هو و جنجال عجيبى راه انداخته بودند. قبل از ما چهار افسر هوائى دستگيرشده بودند. پدر شوشان وقتى نام مرا در روزنامه ها ديده بود گفته بود كه د خترش را به توده اى نمى دهد. برادرم جواد روزى بر حسب تصادف شوشان را در خيابان مى بيند. به او مى گويد كه حميد را به
پانزده سال محكوم كردند. رنگ از صورت شوشان مى پرد و بى اختيار روى زمين مى نشيند و با خود مى گويد مهم نيست ما هنوز جوان هستيم.
روز هاى ما بدون تغيير در زندان سپرى مى شدند. ما جنايت كارانى بوديم بدون محا كمه و محكوميت.
در كشور شاهنشاهى همه چيز ممكن بود بجز رعايت قانون.
روزى سحرگاهان نگهبان از ميانه مرا از خواب بيدار كرد. مرا به بيرون سلول كناره پنجره باز آورد كه به سربازخانه باز مى شد.
جناب سروان دلم نيامد كه روز عيد از اين هواى بهارى استنشاق نكنيد. سال نو شما مبارك.
بعد از تنفس عميق و تشكر و تبريك متقابل به انسان هم وطنم به سلول برگشتم.
روزى در اوايل سال ۱۳۳۲ قبل از ظهر در سلول باز شد و افسر نگهبان بمن دستور داد تا پالتوى خود را پوشيده و با او به اطاق اش بروم. در آنجا مرا تحويل افسر ديگر داد.
در بيرون زندان مرا سوار كا ميون پر از سرباز كردند. كا ميون براه افتاد. در و سط سربازان نشسته بودم. فكر مى كردم كه مرا بزندان دژبان مى برند. كا ميون از توپخانه گذشت و در جلو كاخ دادگسترى ايستاد. مرا از كاميون پياده كرده و همراه افسر و دو سرباز مسلح به داخل دادگسترى آوردند. در طبقه دوم يكدفعه صدائى مرا متوجه خود كرد. ستوان مرزبان در ميان چند سرباز مسلح د ستش را بطرف من دراز كرده وبا صداى بلند كه در سالن دادگسترى به ارتعاش در آمده بود مى گفت
حميد جان سلام ناراحت نباش پيروزى با ما است!.

خاطرات اردشير زاهدى
وظايف من بعد از ۲۸ مرداد
علل اختلافات پادشاه و سپهبد زاهدى از نگاه اردشير زاهدى
پدرم اصولاً با پيوستن ايران به پيمان بغداد موافق نبود
پدرم مى گفت مذاكرات درباره سياست خارجى كشور بايد با نظر دولت از طريق وزارت امورخارجه صورت گيرد و در آمريكا تلگراف تندى به من كرده بود كه سركار چه كاره ايد كه در اين مذاكرات شركت مى كنيد، اين مذاكرات را وزير امورخارجه بايد انجام دهد. وقتى تلگراف راخواندم دلم به حال پدرم سوخت كه آنطور سنگ وزيرخارجه را به سينه مى زد در حالى كه وزير امورخارجه هم به كسانى پيوسته بود كه بر ضد او اقدام مى كردند.
003972.jpg
زاهدى
آمديم و خوشبختانه خطرى نبود. اجازه نشستن داده شد و فرود آمديم. در فرودگاه اعليحضرت ملك فيصل و ملك عبدالاله وليعهد و همچنين آقاى نورى سعيد نخست وزير عراق از اعليحضرت و علياحضرت استقبال كردند برنامه اين بود كه از آنجا با هليكوپتر برويم به كربلا و نجف براى زيارت. اما چون هوا مساعد نبود قرار شد با اتومبيل برويم. در طول راه چنان طوفان شنى بود كه گاهى تا يك مترى جلوى اتومبيل را نمى شد ديد. رانندگى در آن شرايط واقعاً كار خطرناكى بود. انسان وحشت مى كرد. هرگز چنان چيزى نديده بودم. وقتى در مراجعت استحمام كرديم توى گوش ها و داخل بينى و لاى موها و لاى دندان ها، همه جا پر شده بود از شن ريزه.
شب، شام را ميهمان اعليحضرت ملك فيصل بوديم. اعليحضرت به سفيرمان فرمودند چون كمى دير به كاخ پذيرائى خواهيم رسيد خوب است اطلاع بدهيد. وقتى رسيديم به آنجا ديديم پادشاه و نايب السلطنه و نخست وزير عراق پاى پله ها ايستاده اند. اعليحضرت، كه خيلى مؤدب و بسيار وقت شناس بودند از اين پيشامد ناراحت شدند و به قدس نخعى تغير كردند. نورى سعيد پاشا كه تركى و فارسى مى دانست در صدد رفع و رجوع برآمد و گفت به ما اطلاع داده بودند، با اين حال اعليحضرت ملك فيصل ترجيح دادند زودتر بيائيم پائين.
بعد از صرف شام، سفيرمان- قدس نخعى- علياحضرت را به سفارت برد و ما رفتيم به اتاق ديگر و بدون حضور سفير مذاكرات راجع به پيمان صورت گرفت كه همين موضوع به اختلاف پدرم با اعليحضرت دامن زد.

*به چه دليل؟
-به دليل اين كه پدرم اصولاً با پيوستن ايران به پيمان بغداد موافق نبود. عقيده داشت كه وارد شدن در پيمان هاى نظامى به نفع ما نيست و اين پيمان ها امنيت ما را تضمين نمى كند، چنان كه پيمان سعدآباد هم مانع از اشغال ايران در جنگ دوم جهانى نشد، از طرفى وارد شدن در پيمان هاى نظامى روابط ما را با همسايه شمالى تيره خواهد كرد در حالى كه ما الان كشمكشى با روس ها نداريم و مى توانيم در عين دوستى و نزديكى با غرب، روابطمان را با آنها در حد مطلوبى حفظ كنيم.
پدرم به حفظ روابط حسنه با شوروى اهميت مى داد و روس ها هم از اين سياست استقبال مى كردند. طلاهاى ايران را كه روس ها تا آخر هم به مصدق ندادند در زمان پدرم و بر اثر مذاكراتى كه با آنها صورت گرفت به ايران مسترد داشتند. در آن شرايط، اين ژست خوبى از طرف شوروى بود و اهميت داشت. دو نفر واسطه مذاكرات ايران با شوروى در زمان نخست وزيرى پدرم بودند. يكى مرحوم على اصغر حكمت و ديگرى سرلشگر اسماعيل شفائى كه من او را «عمو جان» خطاب مى كردم.
حكمت در كابينه پدرم وزير مشاور بود. پدرم او را براى وزارت امورخارجه در نظر گرفته بود ولى به تمايل خودش وزير مشاور شد زيرا حس مى كرد اعليحضرت نسبت به او نظر مساعد ندارد. همينطور هم بود. اعليحضرت تصور مى كرد حكمت با رفتار خودش مى خواهد ايشان را كوچك كند، در حالى كه مرحوم حكمت واقعاً مردى فهميده و شخصيتى وطن دوست و معتقد به نظام پادشاهى بود.
بعد از ترميم كابينه، حكمت از دولت خارج شد و پدرم او را به سفارت ايران در هند فرستاد، چون در هند روس ها حضور فعال داشتند و حكمت مى توانست از آن طريق رابط مذاكرات با مسكو باشد. من وقتى سفير ايران در آمريكا شدم و پرونده محرمانه مذاكرات ايران و شوروى را مطالعه كردم به اهميت نقشى كه مرحوم حكمت در اين مذاكرات داشت پى بردم و ديدم چطور اين مرد وطن پرست و شرافتمند يك تنه در مقابل هيئت شوروى كه قبلاً همه مطالعاتشان را كرده بودند با دلايل تاريخى محكم جواب مى داده است، در مراجعت به تهران جريان را به عرض اعليحضرت رساندم و تصديق فرمودند. خلاصه اين كه پدرم به حفظ روابط دوستى با همسايه شمالى و به طور كلى با كشورهاى همسايه اهميت مى داد و خود من هم در دورانى كه مسئوليت وزارت امورخارجه را برعهده داشتم همين سياست را دنبال كردم.
علاوه بر مخالفت اصولى با پيوستن به پيمان هاى نظامى، پدرم مى گفت مذاكرات درباره سياست خارجى كشور بايد با نظر دولت از طريق وزارت امورخارجه صورت گيرد و در آمريكا تلگراف تندى به من كرده بود كه سركار چه كاره ايد كه در اين مذاكرات شركت مى كنيد، اين مذاكرات را وزير امورخارجه بايد انجام دهد. وقتى تلگراف راخواندم دلم به حال پدرم سوخت كه آنطور سنگ وزيرخارجه را به سينه مى زد در حالى كه وزير امورخارجه هم به كسانى پيوسته بود كه بر ضد او اقدام مى كردند.

*بدين قرار در داخل كابينه نيز ضديت هائى با پدرتان وجود داشت. قبلاً به تحريكاتى كه عليه ايشان مى شد اشاره كرديد. در عين حال مى دانيم كه آن اواخر اختلافات بين شاه و نخست وزير علنى شده بود. دلايل اختلاف چه بود؟
*يكى از دلايلش همين بود كه گفتم. مخالفت پدرم با پيوستن ايران به پيمان بغداد. اما اساس اختلاف اين بود كه پدرم مى گفت اعليحضرت بايد سلطنت كنند و دولت ها مسئوليت داشته باشند. چندين بار در حضور اعليحضرت شاهد اين مذاكره بودم. علياحضرت ثريا هم حضور داشت. پدرم مى گفت اگر شما طرف مذاكره مستقيم با خارجى ها باشيد و يكبار، دوبار حرفشان را گوش كنيد آنها عادت مى كنند كه هر چه مى خواهند از شما بخواهند. روزى پيش مى آيد كه خارجى ها چيزى مى خواهند و شما نمى توانيد زير بار برويد، آن وقت اينها عليه شما دست به كار مى شوند در صورتى كه اگر دولت ها مسئوليت داشته باشند دولتى مى رود، دولتى مى آيد و مقام سلطنت از تعرض مصون مى ماند. يادم هست كه پدرم هر بار از مشيرالدوله و مستوفى الممالك مثال مى زد و به اعليحضرت مى گفت اين دو نفر مملكت را در بحران هاى سخت حفظ كردند، برحسب اين كه اوضاع و احوال مقتضى چگونه سياستى بود اين يكى مى رفت، آن يكى مى آمد.
اين پايه اختلافى بود كه از همان ابتدا وجود داشت. در اسناد محرمانه سفارت آمريكا كه بعدها منتشر شد اگر ملاحظه كنيد مى بينيد سفير آمريكا، آقاى هندرسون، به وزير امورخارجه گزارش داده است كه شاه از نخست وزير گله دارد و مى گويد وزراء بدون نظر او انتخاب شده اند.
يكى ديگر از موارد اختلاف راجع به افسرانى بود كه در زمان مصدق بازنشسته شده بودند. اعليحضرت نمى خواست آنها به ارتش بازگردند. پدرم مى گفت اين افسران در راه حفظ تخت و تاج جانفشانى كرده اند. ممكن است بين آنها آدم خوب و بد وجود داشته باشد. لااقل آنها را كه آدم هاى خوبى بوده و سابقه سوئى نداشته اند بايد به كارشان بازگرداند. بر سر اين موضوع مى خواست استعفاء كند. من پيام او را به اعليحضرت رساندم. اعليحضرت ناراحت شد و گفت استعفاء يعنى چه؟ اين حرف ها كدام است؟ بعد، يك جعبه كوچك به من داد و فرمود اين مال توست، به پدرت هم بگو در آن موضوع هر طور لازم مى داند عمل كند. من به دفتر نخست وزير رفتم و جعبه را نشان دادم. پدرم گفت اين نشان درجه ۳ تاج است و من نمى دانستم آن را بايد به سينه زد يا به گردن آويخت.
اختلاف ديگر بر سر رياست سازمان برنامه بود. مرحوم پناهى كه رئيس سازمان برنامه بود، دشمن زياد داشت ولى روابطش با والاحضرت عبدالرضا نزديك بود. اعليحضرت به والاحضرت عبدالرضا مظنون بود چون به شاه تفهيم كرده بودند كه مصدق مى خواسته او را بياورد. پرون هم دشمن خونى عبدالرضا بود و سوءظن را دامن مى زد. پناهى از اين جريانات خبر داشت و نمى خواست اختلاف با شاه پيش بيايد. دو سه بار پيش من آمد كه چون سابقه وزارت خارجه دارم و حالم هم خوب نيست كارى در بيرون به من بدهيد كه بروم و به معالجه ام هم برسم. پدرم مى گفت كارش خوب است و ادامه بدهد.
او را از وقتى مى شناختم كه در آمريكا دانشجو بودم. اوائل ما دانشجويان شكايت داشتيم كه هفته ها و ماه ها طول مى كشد كه سركنسولگرى به ما جواب بدهد در مسائل ارز و گذرنامه. حتى سفير ايران علاء را قانع كرده بودند كه ارز دانشجويان را كم كنند (به جاى ۱۷۰ دلار مى خواستند ۱۲۰ دلار بدهند.) من و عده اى از دانشجويان خواستيم به سفارت حمله كنيم. آرام كه عضو سفارت بود سعى كرد با من تماس بگيرد چون تلگرافى به سفارت كرده بوديم. من به نمايندگى دانشجويان با سفير ملاقات كردم. علاء بى مقدمه به من گفت شما نوه مؤتمن الملك هستيد مى خواهيد سفارت را بگيريد؟ اين كار را نكنيد. بعد مهلت خواست كه موضوع را حل كند. اين مشكل با كمك سرتيپ اسفنديارى، سناتور بعدى و علاء برطرف شد. بعد كه پناهى شد سر كنسول نيويورك كه بى نهايت به كار دانشجويان رسيدگى مى كرد. هر كس به كنسولگرى مى رفت آنجا را مثل خانه خودش مى ديد. جواب نامه ها را با پست سفارشى مى فرستاد. از اينجا بود كه علاقه زيادى به او داشتم و به پدرم هم گفتم.
محل نخست وزيرى در تابستان در قيطريه بود و هيئت دولت زير چادر جلسه داشت. پناهى مى خواست براى شام ديپلمات ها به هتل دربند برود و زودتر رفت. يك ساعت بعد سرهنگ زاهدى رئيس گارد نخست وزيرى خبر داد كه پناهى حالش خوب نيست و بعد خسروداد خبر آورد كه در ميهمانى سكته كرده و مرده است. فردا اعليحضرت به من گفت نخست وزير براى سازمان برنامه چه كسى را در نظر گرفته است؟ من كه مرخص شدم علاء مرا كنار كشيد و گفت ابتهاج چطور است؟ وقتى پدرم حرف شاه را شنيد برافروخته شد و گفت: جنازه همكار من هنوز روى زمين است و من تا چهلم او اقدامى نخواهم كرد. مهندس راجى وارد است و كارها را اداره مى كند. اصرار اعليحضرت براى رياست سازمان برنامه ابتهاج اختلاف را به نهايت رساند.
تحريكات هم به تدريج شروع شد. اشخاصى كه خواب نخست وزيرى مى ديدند سعى داشتند بين شاه و نخست وزير شكاف بيندازند. تا مدتى اعليحضرت به اين قبيل تفتين ها اعتناء نمى كرد. پيش از اين كه به آمريكا برويم، من خدمت اعليحضرت بودم و نشسته بوديم تخته نرد بازى مى كرديم. تلفن زنگ زد. شريفى، پيشخدمت مخصوص تلفن را جواب داد و آمد به اعليحضرت گفت فلان كس عرض دارد. تلفن از طرف يكى از رجال مملكت بود كه خيلى نزديك بود با دربار و بعد هم نخست وزير شد و من مدتى با او در حال قهر و آشتى بودم، چون از دنيا رفته است نمى خواهم اسمش را ببرم. اعليحضرت فرمودند بپرس چه مى گويد. شريفى رفت و آمد و در حالى كه بيچاره متحير مانده بود و نمى دانست با بودن من چگونه عنوان مطلب كند، عاقبت مجبور شد به عرض برساند كه مى گويد صلاح نيست اعليحضرت به مسافرت تشريف ببريد چون زاهدى قصد كودتا دارد و در غياب اعليحضرت دست به كودتا خواهد زد. اعليحضرت خيلى تند جواب دادند و گفتند بگوئيد اين فضولى ها به شما نيامده است. آن شخص نمى دانست كه پدرم اصولاً با اين كه اعليحضرت به سفرهاى طولانى بروند و مدت زيادى از كشور دور باشند موافق نبود.
پدرم به من سپرده بود كه وقتى در حضور اعليحضرت هستم اگر كسى صحبتى راجع به او كرد حق ندارم عكس العملى نشان دهم. همينطور، خود من يكبار كه حضور اعليحضرت شرفياب بودم و مناسبتى پيش آمد عرض كردم چون اجازه فرموده ايد كه من حقايق را معروض بدارم اين حقيقت را خدمتتان عرض مى كنم كه اگر روزى من آمدم و نزد شما از پدرم بدگوئى كردم بدانيد كه كاسه اى زير نيم كاسه هست و توطئه اى در كار است. مى دانيد كه من شما را دوست دارم و نسبت به شما سوگند وفادارى خورده ام ولى پدرم را بيش از هر كس دوست دارم و استدعاى من از اعليحضرت اين است كه راجع به پدرم حرفى با من نزنيد كه مرتكب جسارتى بشوم چون تحملش را ندارم. اعليحضرت هم قول مردانه دادند و تا آخر بر سر قولشان باقى ماندند.
به دليل سفارشى كه پدرم در فرودگاه كرده بود، من يك كلمه درباره تلگراف هائى كه از تهران مى رسيد و در آنها نسبت به پدرم سعايت مى شد به او نمى گفتم. تلگراف هاى شرفعرضى همواره از طرف آقاى علاء وزير دربار مى آمد. در نيويورك كه بوديم تلگرافى به رمز رسيد از طرف علاء و ابتهاج و از اعليحضرت خواسته شده بود كه زودتر برگرديد چون خطر كودتا وجود دارد و زاهدى مشغول اقدام عليه شما است. ديدم از من ساخته نيست كه اين را ببرم و بدهم به دست اعليحضرت. سفيرمان نصرالله انتظام از واشنگتن به نيويورك مى آمد و برمى گشت. به او گفتم چنين تلگرافى رسيده است. شايسته نيست كه من اين را به اعليحضرت بدهم. از طرفى پاى پدرم در ميان است و پدرم نيز چنين حرفى به من زده است. من طورى صحنه سازى مى كنم كه تلگراف را براى كشف رمز به تو بدهند. گفت ترا به خدا مرا داخل اين كارها نكن، من با پدرت دوستم و به او ارادت دارم و نمى خواهم كه از اين جريانات اصولاً اطلاعى داشته باشم. گفتم چاره نيست، به خاطر من و پدرم بايد اين كار را بكنى. اعليحضرت در طبقه سى و پنجم والدورف آستوريا اقامت داشتند و آپارتمان من در طبقه بيست و نهم بود. آسانسور گرفتم و رفتيم بالا. من به شوخى خدمتشان عرض كردم معروف است كه اين نصرالله تمام كتاب رمز وزارتخانه را حفظ است در حالى كه چاكر تازه افتخار نوكرى اعليحضرت را پيدا كرده ام و تحصيلاتم در رشته ديگرى بوده است آن هم در آمريكا و به اين كارها زياد وارد نيستم. دستور بفرمائيد تلگراف رمزى را كه رسيده است و من نتوانستم كشف كنم اين آقا برود در اتاق بنشيند و كشف كند. فرمودند تا بيست دقيقه ديگر بايد در رستوران باشيم براى صرف شام. عرض كردم اگر تلگراف را در اين فاصله كشف كرد مى آيد شام مى خورد والا گرسنه مى ماند و معلوم خواهد شد آن شايعات هم راجع به مهارت ايشان در كشف رمز صحت ندارد.
خلاصه، با شوخى و جدى، تلگراف را داديم به انتظام و اين بار سنگين از گردن من برداشته شد. در سانفرانسيسكو تلگراف ديگرى رسيد كه آن را هم من از سر خودم باز كردم. در كشتى كوئين اليزابت كه از آمريكا مى رفتيم به طرف انگلستان، باز تلگرافى رسيد كه ديدم مضمونش بدگوئى از پدرم و اشاره به خطر كودتا از طرف اوست. به اعليحضرت عرض كردم باز يك تلگراف سياسى رسيده است كه نمى توانم آن را كشف كنم. فرمودند وقتى به لندن رسيديم بدهيد به سفيرمان- سهيلى- آن را كشف كند.
وقتى مى رفتيم به طرف لندن حال و حكايت را در ترن براى مرحوم سهيلى گفتم. او هم اكراه داشت. گفت سپهبد زاهدى بى آن كه سابقه آشنائى با من داشته باشد مرا سفير كرد و فرستاد به اينجا، وجداناً نمى توانم او را بى خبر بگذارم، مرا از اين كار معاف كنيد. گفتم به شما قول مى دهم كه اين را اگر پدرم اينجا بود از شما درخواست مى كرد. آنجا هم اعليحضرت به مرحوم سهيلى فرمودند به آقايان تلگراف كنيد كه اين كارها به شما مربوط نيست.
البته اعليحضرت حدس زده بودند كه من مى دانم قضيه از چه قرار است ولى نمى خواهم خودم را با آن جريانات آشنا كنم. جواب تلگراف ها را تعمداً مى فرمودند كه خود من رمز كنم و بفرستم. بعد هم به من فرمودند چون به ايران مى رويم بايد براى نخست وزير يك كادو ببريم. از يكى دو نفر كه در اين امور وارد بودند نظر خواستند. گفته شد براى يك نظامى بهترين كادو تفنگ است. تفنگ خوبى انتخاب و خريدارى كردند كه به عنوان سوغات سفر مرحمت كنند به پدرم.
مقدارى از اين تحريكات به دليل اين بود كه اشخاص مى خواستند در كارها مداخله كنند و پدرم به آنها راه نمى داد. آقاى علم به پدرم پيشنهاد كرده بود كه جهانگير تفضلى و چند نفر ديگر بيايند و جلسات مشورتى با آنها تشكيل شود و نسبت به امور جارى نظر بدهند. پدرم نمى پذيرفت چون به اين قبيل اشخاص و نظرياتشان عقيده نداشت. بعداً اينها شدند مشاوران آقاى علم و جلساتشان كه اكثراً در منزل علم در دزاشيب تشكيل مى شد يكى از كانون هاى تحريك و توطئه بود.
در انتخابات پدرم گفت اعليحضرت هر كس را نمى خواهند به من بگويند و من از طرف خودم مى گويم كه با انتخاب او مخالفم. در مورد بقيه نيز همانطور عمل مى كنيم كه در دوره رضاشاه عمل مى شد يعنى معتمدين قوم را جمع مى كردند و از آنها نسبت به زمينه محلى اشخاص كسب نظر مى كردند. در هر محل اشخاصى كه زمينه داشتند معرفى مى شدند و مردم از بين آنها انتخاب مى كردند. پدرم مى گفت ما نيز همين كار را مى كنيم و به بقيه كارها كار نداريم.
در خدمت اعليحضرت در رامسر بوديم. تيمسار قرنى كه آن زمان فرمانده لشگر گيلان بود به من گفت شاه امر كرده است نعمت سميعى (داماد مرحوم سرلشگر احمد نخجوان و برادر فتح الله سميعى از اعضاى وزارت امورخارجه) وكيل نشود. من دليلش را از اعليحضرت پرسيدم. فرمودند سميعى در فاصله ۲۵ تا ۲۸مرداد كارتى براى يكى از دوستانش نوشته كه شاه رفت، از دستش خلاص شديم. او هم آن كارت را توسط قباد ظفر به نظر شاه رسانيده است. اعليحضرت كارت را به من داد و گفت به نخست وزير نشان بده. من بلافاصله به تهران رفتم. پدرم گفت اين موضوع قابل تأمل است و بايد تحقيق شود. عده اى معتقد بودند كارت پستال جعلى است. سميعى روى قرآن قسم مى خورد كه چنين كارتى ننوشته است. قرنى هم مى گفت سميعى و آن شخص دوستى سى ساله دارند اگر اين كارت را داشته چرا تا به حال پنهان كرده و حالا براى وكالت خودش آن را بروز داده است، به چنين شخصى چگونه مى توان اعتماد كرد. پدرم هم نظر قرنى را تائيد مى كرد ولى وقتى با اصرار شاه روبرو شد گفت به من مربوط نيست. قرنى هم گفت اين موضوع نبايد موجب نقار بين شاه و نخست وزير شود و در نتيجه آن به اصطلاح «دوست» سميعى از رشت وكيل شد.
در طالش هلاكو رامبد نامزد انتخابات بود. مردم هم او را مى خواستند. حاج آقا رضا رفيع كه با شاه مناسبت داشت با او مخالف بود و شاه هم تحت تأثير حاج آقا رضا رفيع بود. اما پدرم پافشارى كرد و رامبد وكيل شد و رفيع از پدرم رنجيد.
در گلپايگان پدرم به يكى از برادران معظمى نظر داشت، روى كمكى كه دكتر معظمى در رياست مجلس خود در تحصن پدرم كرده بود. شاه مخالف بود و شرافتمندانه بگويم كه من هم بر ضد معظمى ها باد مى زدم، بخصوص كه قرار بود از آنجا محمدعلى معتمد برادر پيراسته نامزد شود. اين بود كه شاه هم علاقمند شد قباد ظفر بيايد. پدرم ناراحت شد كه چرا قرار اولى رعايت نشده است، اگر كسى را نمى خواستند همان اول بايد مى گفتند نه بعد از آن كه به معظمى ها قول داده شده بود. معظمى ها كه با مخالفت روبرو شدند خودشان هم با قباد ظفر نزديك شدند و او وكيل شد.

*درباره «پوليت بورو» جهانگير تفضلى ضمن خاطراتش نوشته است كه ابتكار او بود و علاوه بر علم، امينى و انتظام هم در آن عضويت داشتند. هدف از تشكيل «پوليت بورو» چه بود؟
-هدف، تضعيف دولت با كمك دربار بود. پدرم با «پوليت بورو» مخالف بود. اوائل، ابراهيم خواجه نورى و محمدخان اكبر وقتى پيش من مى آمدند راجع به روابط شاه و نخست وزير صحبت مى كردند و عقيده داشتند بايد ترتيبى داد كه سوءتفاهم بين دولت و دربار پيدا نشود. قرار بر اين گذاشتيم كه خواجه نورى و اكبر و علم بعدازظهرهاى يكشنبه بروند پيش شاه و اعليحضرت اگر گله اى از نخست وزير دارد به آنها بگويد، آنها براى شام بيايند پيش نخست وزير و حرف ها را بزنند. اعليحضرت چون راجع به انتخابات و قضاياى انتخاباتى رويش نمى شد به پدرم بگويد از محمدحسين ميرزا جهانبانى كه كفيل وزارت كشور بود ايراد مى گرفت. شبى اينها آمدند و گفتند اعليحضرت مايل نيست محمدحسين ميرزاجهانبانى آنجا باشد، كس ديگرى را در نظر بگيريد. علم هم آنجا نشسته بود. پدرم گفت از اول قرار بوده است وزارت كشور را خودم عهده دار باشم، محمدحسين ميرزا نماينده من است. اعليحضرت اگر مطلبى در مورد وزارت كشور دارند به خودم بگويند. جهانبانى را بردارم چه كسى را جايش بگذارم؟ خواجه نورى با نگاه به طرف علم اشاره كرد. پدرم رو كرد به علم و گفت تو لياقتش را دارى كه وزير كشورت بكنم! علم دستپاچه شد و گفت: خير قربان! همه خنديديم و من آنها را به سر ميز شام دعوت كردم.
بعدها علم در نامه اى براى من نوشت كه وقتى قرار بود دكتر اقبال رئيس دانشگاه بشود من داستان آن شب را براى اعليحضرت نقل كردم و خيلى خنديديم.
مرحوم شريف امامى يكى ديگر از كسانى بود كه در اين تحريكات دست داشت. دلخورى او هم مسبوق به سابقه اى بود. شريف امامى و كهبد با هم شريك بودند. در جريان انتخابات مجلس شوراى ملى تشبثاتى كرده بودند كه به پدرم گزارش شده بود و پدرم از فرط عصبانيت دستور داده بود سرشان را بتراشند و تبعيدشان كنند به بندرعباس. علم آمد پيش من و گفت اعليحضرت ممكن است از اين موضوع ناراحت شوند، كارى بكن كه تيمسار انصراف حاصل كنند. رفتم باشگاه افسران. پدرم با اميرانى و كاشانيان تخته مى زد. گفتم اين دستورى كه شما داده ايد قابل اجرا نيست. پرسيد چطور. گفتم هيچكدام از اين دو نفر سرشان موئى ندارد كه تراشيده شود. خنديد و دستورى را كه داده بود لغو كرد.
يكى از مسائلى كه به اختلاف اعليحضرت و نخست وزير دامن زد همين بود كه پدرم ميل نداشت پاى شاه و دربار به رقابت ها و درگيرى هاى انتخاباتى كشيده شود. به سرتيپ محمدحسين جهانبانى كه كفيل وزارت كشور بود و زير نظر خودش كار مى كرد دستور داده بود در جريان انتخابات توصيه ها را از ناحيه هر كس و هر مقامى باشد نشنيده بگيرد. جهانبانى هم اعتنائى به تشبثات و توصيه ها نمى كرد. اين هم باعث رنجيدگى و نارضائى مى شد.
وقتى از سفر جنوب با قطار به تهران بازمى گشتيم پدرم براى اعليحضرت پيغام فرستاد كه در قم توقف بفرمايند و ديدارى با آيت الله بروجردى داشته باشند. ترتيب اين ديدار هم داده شده بود. اين اقدام پدرم براى رفع دلتنگى آيت الله از جريان انتخابات گذشته قم بود. آيت الله بروجردى نسبت به انتخاب ابوالفضل توليت تمايل داشت. دربار هم مايل بود كه نظر آيت الله رعايت شود. اما عمادالدين سزاوار كه رقيب توليت بود شانس بيشترى براى انتخاب شدن داشت. علم كه آن زمان رئيس املاك پهلوى بود از قول اعليحضرت به من گفت به نفع توليت اقدامى بكنم. صبح زود من سوار شدم و به اتفاق كاظم خان شيبانى كه او هم كانديداى نمايندگى كاشان بود راه افتاديم به طرف قم. قصد من اين بود كه بروم به قم و آيت الله بروجردى را ملاقات كنم ببينم انتظار چه كمكى دارد. به كوشك نصرت در نزديكى قم كه رسيديم ديدم رئيس شهربانى و رئيس ژاندارمرى در جاده به انتظار ايستاده اند. تصور كردم آمده اند به استقبال. خيلى گرم و نرم برخورد كردند و هندوانه و خربزه آوردند، خورديم، خواستيم راه بيفتيم، مؤدبانه گفتند بايد برگرديد به تهران. معلوم شد پدرم از جريان اطلاع يافته و دستور داده است ما را برگردانند به تهران.
چاره اى نبود، برگشتيم. دو سه روزى هم پدرم با من سرسنگين بود كه چرا مداخله كرده ام.
انتخابات انجام گرفت و در آن دوره توليت وكيل نشد و آيت الله بروجردى رنجيد. پدرم مايل بود كه اين كدورت از ميان برود. موجبات ديدار شاه و مرجع تقليد را در حرم حضرت معصومه فراهم كرده بود و پيشاپيش به اعليحضرت پيغام داده بود كه اگر صحبت انتخابات گذشته به ميان آمد تمام تقصير را بيندازيد به گردن من.

*سفر جنوب كه صحبتش را مى كنيد بعد از مراجعت از اروپا و آمريكا بود، اينطور نيست؟
-همينطور است. ما يك هفته قبل از عيد نوروز به تهران بازگشتيم. پدرم قصد داشت بلافاصله پس از مراسم سلام نوروز براى چند روزى برود به شمال و قرار بود من هم با او بروم. در مراسم سلام كه در كاخ گلستان برگزار شد اعليحضرت فرمودند شما در سفر جنوب با ما خواهى بود. اعليحضرت تشريف مى بردند به خوزستان براى بازديد از تأسيسات نفتى و عمليات ساختمانى سد كرخه. روز هشتم فروردين رفتيم و پنج روز اين سفر طول كشيد. در راه مراجعت، كاغذى از علم رسيد كه اعليحضرت خواندند و پس از خواندن، آن را ريزريز كردند و آتش زدند. من با اعليحضرت تخته مى زدم. به شوخى فرمودند در تهران كودتا شده است. محسن خان قراگوزلو كه برادر خانم علاء و رئيس تشريفات دربار بود افتخار ملازمت داشت. خواستيم تفريحى كرده باشيم. دستور دادند قطار سلطنتى متوقف شود و به محسن خان بگوئيم نصيرى گزارش داده است در تهران كودتا شده و علاء را هم بازداشت كرده اند تا ببينيم چه حالى به او دست مى دهد.
مرحوم علاء را ابتهاج و امينى و علم و انتظام و ديگران كه معركه گردان بودند براى نخست وزيرى كانديدا كرده بودند. علاء شخصاً علاقه اى به نخست وزيرى نداشت و وزارت دربار را ترجيح مى داد. به علاوه، وضع مزاجى او تعريفى نداشت. بامزه اين كه مخالفين پدرم مى گفتند زاهدى بيمار است و توان اداره امور را ندارد در حالى كه كانديداى خودشان از پدرم مريض تر بود. به همين جهت هم بلافاصله بعد از تشكيل كابينه، انتظام را به عنوان كفيل نخست وزيرى معرفى كرد و براى معالجه عازم پاريس شد.
بارى، برگشتيم به تهران. در ايستگاه راه آهن، پدرم از اعليحضرت استقبال كرد و بعد از آن كه اعليحضرت تشريف بردند من با پدرم در اتومبيل نشستيم. پدرم شمه اى از جريانات را برايم حكايت كرد و گفت كه تصميم دارد استعفاء كند چون با اين كارهائى كه مى شود مخالف است. آنجا بود كه من فهميدم امينى و عبدالله انتظام هم در تحريكات دخالت مؤثر دارند. اين هم براى من ضربه سختى بود. چون مى دانستم پدرم با چه تعصبى از وزراى خود دفاع مى كرد.

*روابط امينى با سپهبد زاهدى از كى شروع شد و چرا او را به وزارت دارائى تعيين كردند؟
-پيش از اين كه به سئوال شما جواب بدهم بايد كمى به عقب برگردم و از روابط خانوادگى خودمان بگويم.
پدرم اخلاق مخصوصى داشت. اول اين كه هيچوقت محبت هيچ فردى را بى جواب نمى گذاشت و بى نهايت حق شناس بود. دوم اين كه بى اندازه به خانواده اهميت مى داد و در روابط خانوادگى متعصب و غيرتى بود. به همين دليل علاقمند بود كه روابط من با خانواده مادرى نزديك باشد. وقتى يك سال پيش از مراجعت به ايران ميهمان پدرم بودم از آمريكا و اروپا آمدم. پدرم مرا به پاريس برد به ديدار با خانم اعظم و قوام السلطنه و ساير خانواده قاجار كه در پاريس بودند.
بنابراين وقتى به ايران آمدم پدرم از خانم عشرت السلطنه مادربزرگم و مادرم خواسته بود كه مرا با يكايك افراد خانواده آشنا كنند. از جمله با خانم فخرالدوله كه خانم عزيز و بزرگوارى بود ديدار داشتم. وقتى مادربزرگم كه پدرم بى نهايت عاشق او بود فوت كرد خانم فخرالدوله و خانم عشرت السلطنه براى ختم او آمدند و خانم فخرالدوله ختم را برچيد و اين در پدرم اثر گذاشته بود. در حيات مادربزرگم هم خانم فخرالدوله از او ديدار مى كرد و اين ديد و بازديدها در اغلب عيدها تكرار مى شد.
على امينى در اين خانواده اهل سياست بود و براى ديدار پدرم مى آمد. در وزارت كشور پدرم در دوران مصدق السلطنه با اين كه در آن وقت اعليحضرت به ابوالقاسم امينى نظر خوبى نداشت پدرم او را به استاندارى اصفهان به حضور شاهنشاه معرفى كرد. پس از استعفاى پدرم از كابينه مصدق السلطنه كه على امينى هنوز در كابينه بود عيد غديرى بود و خانم فخرالدوله پدرم و مرا به الهيه در منزلش دعوت به ناهار كرد در موقعى كه ما آنجا بوديم، على كه لباس ژاكت به تن داشت به عنوان ديدار مادرش وارد شد (نمى دانم اتفاقى بود يا عمدى). در آن روز خانم فخرالدوله به پدرم فرمودند كه اگر اوضاع در آينده عوض شد على را فراموش نفرمائيد و پدرم گفتند كه حتماً و در آينده هم اگر فرمايشى داشتيد و دسترسى به من مشكل بود اردشير هميشه در اختيارتان خواهد بود.
از آن به بعد گاهگاه پيام هائى بين پدرم و خانم فخرالدوله رد و بدل مى شد.
روز پنجشنبه ۲۹ مرداد كسانى كه قرار بود در كابينه باشند توسط آقايان پرورش و يارافشار و سرابندى و فكر مى كنم عميدى نورى به باشگاه افسران براى ديدار و صحبت با نخست وزير مى آمدند. به ياد دارم كه امير نصرت اسكندرى كه خيلى با پدرم دوست بود آمد و استاندار اصفهان شد. ماشينى هم دنبال دكتر حسين پيرنيا فرستادند ولى او به نائين رفته بود. همان روز صبح خيلى زود خانم فخرالدوله تلفن زده و خواسته بود با من صحبت كند. تا سرگرد منوچهر خسروداد و يارافشار پيغام را به من دادند شماره خانم را گرفتم. به من فرمود اردشيرجان به پاپا بگو على را فراموش نفرمائيد.
من در اولين فرصت موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم. او به باشگاه افسران آمد و همانطور كه مى دانيد به وزارت دارائى رفت. از اين انتصاب و همچنين وزارت عبدالله خان هدايت و محمدحسين ميرزاجهانبانى و على اصغر حكمت اعليحضرت ته دل راضى نبودند و در شرفيابى هاى مختلف به من گوشه مى زدند. چند تن از همفكران و دوستان پدرم هم از اين انتصابات ناراضى بودند و نسبت به صميميت اين افراد شك داشتند. بايد شرافتاً بگويم كه من هم در اين مورد تحت تأثير ديگران قرار گرفته بودم و اين مطالب را در موارد مختلف به عرض پدرم مى رساندم كه يك موردش را بد نيست در همين جا بگويم. بالاخره اتفاقاتى كه بعداً افتاد و تحريكات امينى و نيامدن او به فرودگاه بعد از استعفاى پدرم، كدورتى پيش آورد كه در سوئيس با واسطه شدن مرحوم نيكپور و احمد وهابزاده و ميلانچى على را نزد پدرم آوردند و پدرم فرموده بودند كه گذشته ها فراموش شد.
از آمريكا كه به ايران برمى گشتم بعد از سفارت اولم، به نوشهر رفتم و در آنجا اعليحضرت مرا با امينى آشتى دادند و با هم به تهران آمديم. در فرودگاه قدس نخعى وزيرخارجه آمده بود، امينى آقائى كرد و گفت برويم منزل شما و با اتومبيل او سه نفرى به ولى آباد رفتيم. در آنجا ضمن صحبت ها امينى با اشاره به نامه متبادل بين من و او گفت وقتى حضور اعليحضرت بودم و درباره نامه شما صحبت شد اعليحضرت فرمودند سر به سر اردشير نگذاريد و با او شوخى نكنيد، آدم باغيرتى است، اين سخن دكتر امينى را بعدها مرحوم قدس نخعى كه حضور داشته است تائيد كرد.
موردى كه اشاره كردم اين بود كه در دوره نخست وزيرى پدرم و وزارت دارائى دكتر امينى يك روز با پاپا از فرودگاه مهرآباد به شهر مى آمديم. آنوقت هنوز فرودگاه جديد ساخته نشده بود و جاده كرج هم خيلى باريك بود. من در اتومبيل پدرم كنار ايشان نشسته بودم. گفتم اعليحضرت از اين كه شما سرلشگر هدايت و دكتر امينى را آورده ايد به كابينه ناراضى اند. ناگهان اوقاتش تلخ شد و پرخاش كرد كه اجازه نمى دهم شما يا هر كس ديگرى از وزراى من تنقيد كنيد. من هم ناراحت شدم. به ابراهيم خان گفتم اتومبيل را نگهدار. ابراهيم خان راننده مورد اعتماد پدرم در وزارت كشور بود كه وقتى نخست وزير شد او را آورد به نخست وزيرى و شد راننده نخست وزير.
ابراهيم خان زد كنار جاده و نگهداشت. من پياده شدم و راه افتادم به طرف شهر. يادم هست كه از يك تشريفات رسمى برمى گشتيم و من لباس ژاكت به تن داشتم. اتومبيل هاى اسكورت كه از پشت سر مى آمدند متوقف شدند و همه متعجب مانده بودند. اتومبيل مسافتى را آهسته به دنبال من آمد تا بالاخره پدرم شيشه را پائين كشيد و مرا صدا زد و سوار شدم، اما به حالت قهر. پدرم با ملايمت گفت پسرم، من مى خواستم دكتر پيرنيا را وزير دارائى كنم. دكتر امينى را به توصيه و اصرار تو وارد كابينه كردم در حالى كه دوستانم اكثراً با او مخالف بودند و مى گفتند اين آدم قابل اعتماد نيست. اما حالا كه وزير كابينه من است وظيفه دارم از او دفاع كنم.
راجع به انتظام هم قبلاً گفتم كه پدرم عصبانى بود كه چرا مذاكرات سياسى را اعليحضرت بدون حضور وزير امورخارجه انجام مى دهند و از او نظرخواهى نمى كنند. به همين دليل بود كه وقتى از جريانات پشت پرده اطلاع پيدا كردم واقعاً خونم به جوش آمد. روز بعد رفته بودم به دربار. وارد اتاق محمدخان اكبر رئيس تشريفات كه شدم ديدم انتظام و امينى و ابتهاج آنجا نشسته اند. طاقت نياوردم. گفتم حيف گلوله كه انسان صرف اين جور اشخاص بكند، بعد هم برخاستم رفتم توى سرسرا، همانجائى كه روز ۲۱فروردين به اعليحضرت سوءقصد شد، گفتم اينجا مى نشينم و نمى گذارم اشخاص دو رو بروند به حضور اعليحضرت. آنها كه وضع را چنين ديدند پيغام فرستادند و از اعليحضرت اجازه خواستند وقت ديگرى برايشان تعيين شود. اعليحضرت هم موافقت فرمودند، پا شدند و رفتند.
اين روزى است كه پدرم استعفاى خود را نوشته و فرستاده بود اما هنوز در نخست وزيرى به كارش ادامه مى داد تا جواب برسد. اعليحضرت پيغام دادند كه پدرم براى ناهار برود به كاخ. پدرم عذر خواست كه خسته هستم و دستم هم درد مى كند. (در مسافرت پايش ليز خورده و به زمين افتاده و دستش شكسته بود.) بالاخره ماها واسطه شديم و آمد ناهار در حضور اعليحضرت صرف كرد. علياحضرت ثريا هم آمدند. بعد از ناهار، هنگام خداحافظى، اعليحضرت دو دستى دست پدرم را گرفتند و به گرمى فشردند كه عكس آن به يادگار مانده است.
اعليحضرت توسط علم به پدرم پيغام داده بود كه مى دانم شما پولى در خارج نداريد و حال كه مى خواهيد به خارج برويد احتياج به پول خواهيد داشت. حدود پانصد هزار تومان در اداره املاك پول نقد موجود است، مى توانيد آن را دريافت كنيد. پدرم جواب داده بود احتياجى نيست و تلفن كرد به مصطفى تجدد رئيس بانك بازرگانى كه آمد و زمين سيرك را كه در خيابان فردوسى داشتيم گرو برداشت و يكى دو ميليون تومان اعتبار در اختيار پدرم گذاشت كه با آن پول در خارج اقامت گزيد.

*شايعه كودتا از كجا ريشه مى گرفت؟
-علاء در تلگراف خود نوشته بود باتمانقليچ مى گويد زاهدى قصد كودتا دارد. من باور نمى كنم كه باتمانقليچ چنين چيزى گفته باشد. خدا مى داند. شب قبل از استعفاء، پدرم به من گفت اگر من قصد كودتا يا جارو كردن زير پاى شاه را داشتم در ۲۸مرداد اين كار را كرده بودم. اما نكردم چون علاوه بر اين كه شخص محمدرضاشاه را مثل فرزند خودم دوست دارم وجود شاه و رژيم پادشاهى را با توجه به وضع سوق الجيشى ايران براى بقاى كشور لازم مى دانم. در فاصله ۲۸ مرداد تا مراجعت اعليحضرت به كشور بعضى رجال و شخصيت هاى كشور مثل تقى زاده و عدل الملك دادگر و نصرالملك هدايت توصيه مى كردند در بازگرداندن شاه عجله نكنم و ايشان مدتى در خارج بمانند تا قدرت در دست دولت باشد و كارها سر و سامان بگيرد ولى من نپذيرفتم و گفتم اين امانتى است كه هر چه زودتر بايد به صاحبش بازگردانم.
صبح پنجشنبه هفدهم فروردين آخرين جلسه هيئت وزيران به رياست پدرم تشكيل شد. نخست وزير استعفاى خود را اعلام داشت و ضمن وداع به وزراء گفت با «كسب اجازه از حضور شاهانه براى معالجه به اروپا مى روم. ما همه سربازان خدمتگزار ميهن بوده ايم و هستيم و اميدوارم همه افراد در راه خدمت به مملكت توفيق حاصل كنند و نسبت به معظم له صديق و وفادار باشند.»
امينى و انتظام در آن جلسه بودند ولى به فرودگاه نيامدند. بعدها انتظام مى گفت امينى باعث شد كه من نيايم و امينى مدعى بود كه انتظام مصلحت نداشت با وضعى كه پيش آمده بود ما به جلسه خداحافظى و مراسم بدرقه بيائيم. بعد از استعفاى پدرم، انتظار با او در سوئيس مكاتبه مى گرد و مى كوشيد نقارهاى گذشته فراموش شود.
بعد انتظام امد به پاريس و با پاپا ملاقات كرد و پدرم رويش را بوسيد و بعد پدرم گفت اردشير از تو خواهش مى كنم كه گذشته را فراموش كنى و من هم با او آشتى كردم و در دولت علاء كه وزيرخارجه بود در بابلسر ترتيبى دادم كه ناهار با اعليحضرت بخورد.
در مورد رياست شركت نفت او هم با اعليحضرت و نخست وزير صحبت كردم.
بارى، همان روز عصر، پدرم حركت كرد به اروپا. مراسم بدرقه رسمى انجام گرفت. من خيلى ناراحت بودم. بى اختيار گريه مى كردم. آنقدر آزرده خاطر بودم كه تصميم داشتم همراه پدرم بروم و با او در خارج بمانم و ديگر برنگردم. اما پدرم مرا نصيحت كرد و گفت جاى تو اينجاست و بايد در كنار اعليحضرت باقى بمانى.
بعد از آن كه از فرودگاه برگشتيم اعليحضرت تلفن فرمودند كه بايد شام خدمتشان باشم. هر چه عذر آوردم پذيرفته نشد. شب كه رفتم به كاخ، علياحضرت خيلى محبت كردند. اعليحضرت هم همينطور. سر شام فرمودند چرا گريه مى كنى؟ پدرت خودش ميل داشت كنار برود و براى ايشان كار مناسبى در نظر گرفته خواهد شد. تو هم هر وقت بخواهى مى توانى بروى پدرت را ببينى و برگردى.
بارى، همان روز كه استعفاى پدرم اعلام شد مرحوم علاء فرمان نخست وزيرى گرفت و روز شنبه كابينه خود را معرفى كرد و روز يكشنبه براى معالجه به پاريس رفت. علم كه در آن موقع وزير كشور بود اصرار داشت من به عنوان كفيل وزارت كشور معرفى شوم و خودش به جاى علاء برود به دربار. من گفتم هيچگونه آشنائى با امور وزارت كشور ندارم، به علاوه شخصى مثل ميرزااحمدخان فريدونى آنجا معاون است كه عمرى در وزارت كشور استخوان خرد كرده و وقتى مى آمد به منزل مؤتمن الملك، مرا روى زانوى خودش مى نشاند. برايم مشكل است كه اشخاصى مثل او بنشينند زير دستم و به آنها امر و نهى كنم. خوشبختانه علاء چون مى خواست وزارت دربار را براى خودش نگهدارد و مقام برادر خانمش محسن خان قراگزلو هم محفوظ بماند، تمايلى به تغيير وزير كشور نشان نداد و قضيه منتفى شد.

دكتر مصطفى الموتى
سرپاس مختارى
رئيس شهربانى مقتدر رضاشاه
آخرين روزهاى زندگى اش بسيار غم انگيز بود
003825.jpg
الموتى
يكى از امراى ارتش كه هنگام تصدى شهربانى دوره رضاشاه قدرت فراوانى يافت سرپاس مختارى بود كه بعد از شهريور ۲۰ در دادگسترى محاكمه و محكوميت يافت و مردى كه يكروز در دوران اقتدار وى خيلى ها از ترس او خواب راحت نداشتند روزهاى غم انگيزى را در سال هاى آخر عمر گذرانيد.
ركن الدين مختارى فرزند كريم خان مختارالسلطنه بود كه قبلاً لقب منظم السلطنه را داشت. مدت سه سال رئيس نظميه بود و مدتى نيز امور شهر تهران را اداره مى كرد و در استقرار نظم و نظارت در ارزاق عمومى خدمات شايسته اى انجام داد. با گرانفروشان به شدت مبارزه مى كرد. واحدى به نام سوار ژاندارم تشكيل داد و سيصد تن از جوانان رشد و شاهزادگان را تعليمات نظامى داد. گفته شد آن را از عثمانى ها آموخته است. همين واحد تدريجاً تبديل به ژاندارمرى كل كشور شد كه تحت تعليمات فرماندهان سوئدى قرار گرفت.
مختارالسلطنه چون در كار نظميه و شهردارى توفيقات زيادى داشت بسيار مغرور شده بود و همين خدمات مختارالسلطنه موجب شد كه او را به لقب (سردار منصور) ملقب نمودند. ركن الدين مختارى فرزند او نيز راه پدر را پيش گرفت و از اوائل جوانى وارد خدماتى در شهربانى شد.
هنگامى كه سوئدى ها شهربانى را تحويل گرفتند او درجه سروانى داشت و وقتى رئيس شهربانى گيلان شد ميرزاكوچك خان جنگلى قيام كرد كه مختارى با او درافتاد. وقتى سيدضياء به نخست وزيرى رسيد مختارى با درجه سرگردى به معاونت شهربانى منصوب شد.
وى بعد از رفتن سوئدى ها از ايران در شهربانى قدرت يافت. مدت ها بر شهربانى هاى لرستان و كردستان و همدان و كرمانشاهان رياست داشت. وقتى سرلشگر آيرم رئيس شهربانى بود مختارى معاونش بود و با او همكارى نزديك داشت هنگامى كه آيرم از ايران فرار كرد و به اصطلاح سر رضاشاه كلاه گذاشت و استعفاء نامه خود را از اروپا براى رضاشاه فرستاد با اين كه رضاشاه مى خواست او را به ايران بياورد و محاكمه كند توفيق نيافت و مختارى با درجه سرتيپى و يا به اصطلاح آن روز سرپاسى به رياست شهربانى كل كشور منصوب شد مدت هفت سال با قدرت كامل شهربانى را اداره كرد و خيلى ها در زمان رياست او مورد ظلم و ستم قرار گرفته و منتظر روز انتقام بودند.
با فرا رسيدن شهريور ۲۰ و استعفاى رضاشاه از سلطنت يكى از كسانى كه به شدت مورد حملات مطبوعات قرار گرفت مختارى بود كه خيلى از خانواده ها از ظلم و ستم و تجاوزات او داستان ها نوشتند و خواستار تعقيب وى گرديدند.
در آن هنگام رياست ديوان كيفر با موسوى زاده و دادستانى ديوان كيفر با دكتر جلال عبده بود و دكتر عبده ادعانامه اى در سيصد صفحه تهيه نمود و محاكمه پر سر و صدائى در كاخ دادگسترى تشكيل و وكلاى مدافع كسانى كه بستگانشان در زمان رياست شهربانى او از بين رفته بودند و خيلى ها در جلسات محاكمات مختارى شركت مى كردند و نطق هاى تندى ايراد مى شد. در نتيجه مختارى به ۸ سال زندان محكوم گرديد.
وقتى مختارى در دادگسترى محاكمه مى شد اشعارى در روزنامه ستاره چاپ شد كه چند سطر آن چنين است:
گرفتم آن كه ترا گفته اند (مختارى)
بگوى تا به كى و تا به چند مختارى
به جان ستاندن از بيگناه مقدورى
به خون كشيدن قلب نژند مختارى
به زهر دادن جمعى پريش ماذونى
به آمپول تن مستمند مختارى
پى فناى بزرگان بسى زبردستى
زپافكندن هر سربلند مختارى
به گريه هاى جگر سوز و آه سوختگان
جواب دادى اگر زهرخند مختارى
كنون چو دست تواناى عدل پاى توبست
چوزيب دست تو دستبند مختارى
زمانه كهنه كتابى زعبرت و پند است
تو در پذيرش اندرز و پند مختارى
سراى نيك و بدت آسمان دهد (رامين)
كنون به نيك و بد اى هوشمند مختارى
چه بد كنى، چه نكوئى به اختيار تو هست
گرفتم آن را كه گفته اند (مختارى)
***
گلشائيان در خاطراتش چنين مى نويسد:
«... شبى حاج ميرزا عبدالواب خان جواهرى پدر نورعلى خان برومند توسط عموى خانم من (بديع الملك) از من دعوت كردند شام منزل ايشان بروم و اظهار كرده بودند ميهمانى براى خاطر سرپاس مختارى و آشنائى بيشتر من با ايشان و حسام السلطنه است.
بايد متذكر شوم كه جواهرى از مردان هنردوست و منزلش مملو از گل و سبزه و چمن بود. در محفل او موسيقيدان هاى بزرگ و معروف زمان مانند درويش خان، حسين خان كمانچه، حسام السلطنه، حسين خان هنگ آفرين، طاهرزاده و دوامى جمع بودند. خلاصه به قول معروف درِ خانه باز و شب ها محل ملاقات هنرمندان آن زمان بود و يكى از علل اين امر هم آن بود كه پسرش با استفاده از تعليمات درويش خان و سماع حضور و ميرزاعبدالله و ديگران به سه تار و تار و سنتور آشنائى كامل پيدا كرده و اين آشنائى و علاقه سبب شد كه برومند يكى از اساتيد بنام موسيقى ايران بشود. شب معهود منزل جواهرى رفتم. از ويلن حسام السلطنه كه استادى كامل بود بهره برديم. پاسى از شب گذشت و منتظر آمدن سرپاس مختارى بوديم. بالاخره با يكى دو ساعت تأخير آمد و معذرت خواست از تأخيرى كه داشت. بعد از صرف شام از حسام خواست تا يك ابوعطا با ويلن بزند. حسام، ويلن را كوك كرد و با نواختن اَرشه و گاهى با زدن شوت كه از شاهكارهاى او بود شروع كرد به زدن. كم كم حضار را از خود بى خود كرد و از درآمد و آواز وارد حجاز شد. يك مرتبه ديدم سرپاس مختارى محو صداى ويلن شده و اشك قطره قطره از ديدگانش بر گونه ها جارى است.
وقتى دستگاه تمام شد حسام ويلن را كنار گذاشت و سرپاس كه تعجب ما را از اين كه ناظر گريه او بوديم ديد گفت: شماها خيال مى كنيد من با اين اقتدارى كه دارم مرد خوشبختى هستم. در صورتى كه چنين نيست. من مرد بدبختى هستم و هر دقيقه آرزوى خلاصى از اين كار و حتى آرزوى مرگ را دارم و به زندگى شما حسرت مى خورم.
حسام گفت: ركنى جان استعفاء بده و خودت را خلاص كن.
مختارى نگاه پر معنائى به او كرد و جوابى نداد. من به ياد گفته داور افتادم كه در يكى از سفرها كه همراه ايشان بودم صحبت از تيمورتاش شد.
داور گفت يكى دو ماه قبل از معزول شدن تيمورتاش، او به واسطه مختصر كسالت قلبى كه پيدا كرده بود با اجازه رضاشاه به كنار درياى خزر (چمخاله) رفت و به محض اين كه از تهران دور شد در همه جا منتشر شد كه تيمورتاش مورد بى مهرى و بى مرحمتى واقع شده و همه انتظار كنار رفتن از شغل وزارت دربار و تعقيب ايشان را داشتند. داور مى گفت وقتى تيمورتاش مراجعت كرد به او گفتم همه جا صحبت از بيكارى تو است و قبل از آن كه مورد بى مرحمتى واقع شوى استعفاء بده.
تيمورتاش در جواب گفته بود خيال مى كنى مى توانم استعفاء دهم؟ «من مثل آدمى هستم كه در بيابان مورد حمله واقع شده ام. اگر بايستم نابود مى شوم. بايد آنقدر بدوم كه شايد فرجى پيش آيد و نجات يابم...».
دكتر مهدوى دامغانى در مجله ره آورد درباره سرپاس مختارى چنين مى نويسد:
پس از بركنارى رضاشاه دست قوى عدالت گردن مختارى و دار و دسته اش را گرفت و آنها را به كيفر رسانيد از جمله مختارى به زندان محكوم گرديد و در سال ۱۳۲۶ از زندان آزاد شد. ولى هيچ شغل و درآمدى كه تكافوى مخارج او و همسر روسى الاصلش را بكند نداشت و سمتى حقير با ماهيانه اى بخور و نمير در اداره املاك دربار به او دادند و پس از چندى به كار او خاتمه داده شد و مختارى ماند و همان حقوق بازنشستگى كه پس از محكوميت به او تعلق مى گرفت و چون فرزندى هم نداشت با همسرش در فلاكت و عسرت مى زيسته اند.
در اوائل دهه چهل اداره راهنمائى و رانندگى براى سر و سامان دادن به وضع آشفته ترافيك مقرر داشت كه عابرين پياده بايد قطعاً از پياده روها حركت كنند و تخلف از آن مستلزم جريمه بود. روزى مختارى در خيابان فروغى مقابل در بزرگ شهربانى در حال عبور از وسط خيابان بود كه سر پاسبان قوى هيكلى با تندخوئى سرتيپ مختارى را با آن پشت خميده مى بيند و نعره مى كشد و با دشنام پيرمرد را به طرف پياده رو هل مى دهد كه به زمين مى افتد و با تندى مى گويد چرا از وسط خيابان عبور كردى؟ من با فرياد گفتم مى دانى اين بدبخت كيست؟ او گفت قانون قانون است، هر پدرسوخته اى مى خواهد باشد...
من كه بازيگرى چرخ روزگار را مى نگريستم او را به دفترم آوردم و با چاى از او پذيرائى مى كردم كه آن پاسبان كه تازه دوزاريش افتاده بود خود را به دفترم رسانيد و گفت حضرت اجل غلط كردم. به جقه اعليحضرت شما را نشناختم. خود را روى پاى مختارى انداخت و گفت مرا با لگد مبارك تنبيه كنيد. مختارى بيچاره كه رمقى نداشت او را بلند كرد و گفت همقطار تو تقصير ندارى گناه من است و كار تو هم چوب خداست كه بر من زده مى شود كه نه صدا دارد و نه دوا... برو سر پستت و خدا به همراهت... وقتى پاسبان رفت مختارى گفت ملاحظه مى فرمائيد كه در مقابل اين شهربانى چه بلائى سرم آمد و چگونه خداوند قدرت و عظمت خود را نشان داد و مرا به كيفر رسانيد.
***
مختارى تا سال ۱۳۲۶ در زندان شهربانى بود ولى با عفو از زندان آزاد گرديد. دوران زندان را نظير ساير زندانيان تحمل كرد و بعد از آزادى از زندان بيشتر به كارهاى هنرى مى پرداخت، چون مختارى يكى از برجسته ترين ويلن نوازان كشور ما بود. بعد به او كار كوچكى سپرده شد و در سال ۱۳۵۰ در اثر سرطان در سن ۸۴سالگى درگذشت و به هنگام مرگ، هيچگونه ثروتى نداشت.





زيرعكس
بعد از شهريور ماه ۱۳۲۰ كه مختارى و همدستانش به پاى ميز عدالت فراخوانده شدند روزنامه اميد متعلق به ابوالقاسم امينى اين گراور را چاپ كرده و نوشته بود كه مختارى كه ذوق موسيقى داشت و ويلن مى زد، اركسترى تشكيل داده و به اتفاق بر جنازه كسانى كه در زندان ها به قتل مى رسيدند رقص مرگ مى كردند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •