|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
محمود كيانوش
يكزبان و صد زبان
طلوعِ صبح وُ خواب؟ آشفتنش خوش؛
اسيرِ باطل و حقّ؟ گفتنش خوش!
تو خار وُ يكزبانى؟ سبز باشى؛
گل و با صد زبان؟ نشكفتنش خوش!
|
|
|
|
|
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
اثر نداشت
جز غم كه يكدم از دل من دست بر نداشت
ديگر كسى ز درد دل من خبر نداشت
چندانكه بذر مهر فشاندم ثمر نداد
بنمودم آنچه عرض ارادت اثر نداشت
گفتم رسم بكام دل از دولت وصال
يار اين زبون نوازى و بخت اين هنر نداشت
روز از پى شب آمد و شب در قفاى روز
بيچاره من كه يكشبم از پى سحر نداشت
من بال و پر شكسته ام از سنگ حادثات
پرواز كس نديد ز مرغى كه پر نداشت
گفتم مگر ز پرتو آن كوكب مراد
روشن كنم دو ديده و بر من گذر نداشت
با فيض عام و جشن جهانگيرش آن نگار
هرگز نظر بمردم صاحب نظر نداشت
تنها نه رسم دوره ما ظلم و حق كشى است
جز اين روش بهيچ زمانى بشر نداشت
آواز جلوه گاه سخن بود بيش از اين
گر اين قدر زمانه ما كور و كر ندشت
در تاب وتب نبود دل از آه جانگداز
گر آن صنم جفا و عتاب اينقدر نداشت
ما پاى بند اشك روانيم و گام خشك
خود عشق (پارسا) حذر از خشك و تر نداشت
|
|
|
|
|
ابوالحسن ورزى
دل بيقرار
پژمرده است بسكه دل بيقرار ما
نوروز هم نداد پيام بهار ما
باغ و بهار، صحبت ياران هم دل است
دلهاى داغدار بود لاله زار ما
از سير نو بهار و تماشاى لاله زار
كى ميشود شكفته دل داغدار ما
هر اخترى شود چه گدا زنده اخگرى
افتد اگر بدامن گردون شرار ما
جز در قفاى دل قدمى بر نداشتيم
اين بوده است در همه عمر كار ما
تا صبح با خيال تو اى ماه مهربان
اختر شمرد ديده شب زنده دار ما
شب گشته است روز غم آلود زندگى
روزى كه با خبر شوى از روزگار ما
تابد دوباره در تن ما پرتو حيات
آئى اگر چو شمع شبى بر مزار ما
بينم اگر ترا چو كبوتر ببام خويش
گردد هماى دولت سرمد شكار ما
تا آمديم بوى ترا بشنويم از او
دامن كشان گذشت نسيم از كنار ما
|
|
|
|
|
عبدالحسن اورنگ (شيخ الملك)
زود است
سوز دل و ناله هاى شبگير
اندر دل وى نكرد تأثير
تا سلسله برگشود از زلف
پاى دل خلق شد بزنجير
زود است كه ديگرم نبينى
هر چند كه ديده ام ترا دير
|
|
|
|
|
فرصت شيرازى
همينيم كه هستيم
ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم
پوشيده چه گوئيم همينيم كه هستيم
زان باده كه در روز ازل قسمت ما شد
پيداست كه تا شام ابد سرخوش و مستيم
آواز الست آمد و گفتيم بلى را
زان گفته بلاكش همه از عهد الستيم
دوشينه شكستيم بيك توبه دو صد جام
امروزبيك جام دو صد توبه شكستيم
يكبار ز هر سلسله پيوند بريديم
دل تا كه بزنجير سر زلف تو بستيم
بگذشته ز سر، پا به ره عشق نهاديم
برخاسته از جان به غم يار نشستيم
در دست سر رشته تجريد گرفتيم
خود سلسله عالم تقييد گسستيم
در نقطه وحدت سر تسليم نهاديم
وز دايره كثرت موهوم برستيم
بر ما بحقارت منگر زانكه چو (فرصت)
در رتبه بلنديم ولى از همه پستيم
|
|
|
|
|
حبيب الله اوجى شرازى
حذر حذر
حذر حذر
گفتم: شبيه روى تو گفتا: قمر قمر
گفتم: كمند موى تو، گفتا: حذر حذر
گفتم كه نوش لعل تو قند است يا نمك
با خنده اى مليح بگفتا: شكر: شكر
|
|
|
|
|
نوعى خبوشانى (قوچانى)
عهد با گريه
دون همتى است در غم دنيا گريستن
يوسف كجا و بهر زليخا گريستن
چشمم ز قحط گريه سرابست بعد از اين
مى بايدم ز آبله پا گريستن
كو هايهاى گريه، كه در دل گره شدست
خونابه هاى غم زشكيبا گريستن
ترسم شراب وصل تو چون توبه بشكند
عهدى كه بست ديده ما با گريستن
هر ذره ام ز عشق تو در خون شناور است
شوقم نهفته در همه اعضا گريستن
(نوعى) به فيض طبع تو نازم كه رسم تست
سيلاب گوهر از دل دانا گريستن
|
|
|
|
|
«روزگارا»
روزگارا! مى توانى خانه ام ويران كنى،
ليك مشگل مى توانى از دلم بيرون خيالِ ميهنم ايران كنى.
مى توانى دِشنه بر قلبم زنى، پيرم كنى بى همزبان،
مى توانى با غم و افسردگى آتش زنى بر جسم و جان،
ليك مشكل مى توانى ديد، من را نااميد و ناتوان.
مى توانى جامِ زهرآلوده ى نامردمى ها را بنوشانيم يكجا، بى درنگ،
مى توانى خون كنى دل را به نيرنگ پليدان دو رنگ،
ليك مشكل مى توانى يافت بر آئينه ى بى كينه ى دل رَنگِ زنگ.
مى توانى از شكستم در جدالم با ستم، شادى كنى
ليك مشكل مى توانى سينه ام را خالى از فرياد آزادى كنى!
مسعود عطائى
|
|
|
|