Nimrooz
Vol. 18, No. 910, December 1, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۱۰ - جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵
«درويش» و استبداد
*آذرماه امسال، هشتاد سال از مرگ «غلامحسين درويش» معروف به «درويش خان» مى گذرد. مردى كه بايد او را سرآمد نوآوران در قلمرو موسيقى سنتى ايران به شمار آورد. درويش با آن كه در خانواده اى سنتى به دنيا آمده و با آموزه هاى سنتى «خاندان هنر» پرورش يافته بود ولى از همان دوره جوانى در انديشه آن بود كه حركتى تازه در موسيقى سنتى پديد آورد و آن را از دور باطل تكرار و تقليد رهائى دهد. فراگيرى هاى مقدماتى موسيقى در رسته موسيقى دارالفنون و دو سفر هنرى به لندن و تفليس و آشنائى با مبانى موسيقى بين المللى، اين انديشه را در او تقويت كرد و براى آفرينش موسيقى تازه دست به كار شد و با ملودى هاى سرزنده و ريتم هاى برانگيزاننده، قطعات نوآورانه اى را از دل سنت بيرون آورد.
-درست يكسال پيش، در نيمروز ،۸۶۱ به تفصيل به زندگى، روش و منش و آفريده هاى درويش خان پرداخته ايم. در اينجا به نكته هائى درباره او كه در آن تفصيل نيامده، بسنده مى كنيم و يادش را گرامى مى داريم.
*
*درويش خان رنج و عذاب روياروئى با خودكامان را تجربه كرده بود، از همين روى با آن كه در سال هاى پر قيل و قال مشروطيت مى زيست از هرگونه پيوستن به گرايش هاى سياسى پرهيز مى كرد. تجربه ها را كه بدانيم، پرهيز او برايمان قابل فهم خواهد شد!
-درويش شبى در محفلى، در حضور شعاع السلطنه، از فرزندان مظفرالدينشاه، مهارت و صلابت در نواختن تار را به جائى رسانيد كه شاهزاده را واله و شيداى خود ساخت. اين شيدائى به بهاى آزادى درويش تمام شد و او ناخواسته جزء «ابوابجمعى» بارگاه شاهزاده شد كه به ولايت فارس مى رفت. در شيراز از بدحادثه، ازدواج كرد و فرزند دخترى نصيبش شد. از همين جا دشوارى هاى زندگى آغاز گرديد. شاهزاده در برابر شيدائى پر زور خود، مسمترى اندكى به درويش مى پرداخت كه معاش خانواده كوچك او را تأمين نمى كرد. درويش چاره اى جست و بدون رخصت شاهزاده به محافل بزرگان ديگر فارس راه يافت ولى اين كار به جاى گشايش در زندگى، آن را به خطر انداخت. شاهزاده از قضيه آگاه شد و خشمگنانه دستور داد انگشتان درويش را قطع كنند. يعنى همان چيزى كه هنر زندگى درويش بود. خدابيامرزد كمال السلطنه پدر ابوالحسن صبا را كه به شفاعت خود، او را- و جامعه موسيقى ما را- از وقوع فاجعه اى هولناك در امان نگاه داشت... «انگشتان سحرآميز» سر جاى خود باقى ماند ولى اسارت و فقر صاحبش همچنان ادامه پيدا كرد و حادثه ديگرى آفريد.
شعاع السلطنه با «ابوابجمعى» خود به تهران بازگشت. درويش خان باز براى تأمين زندگى و نيز رهائى نسبى از اسارت، در خانه خود به تدريس تار و سه تار پرداخت. از سوى ديگر نزديكان شاهزاده را واسطه قرار مى داد، شايد راهى براى آزادى او بيابند. اين كوشش ها، نتيجه معكوس داشت. شاهزاده باز خمشگين شد و دستور بازداشت او را صادر كرد. ديگر جاى درنگ نبود، بايد راهى براى رهائى پيدا مى كرد. اين بود كه شبانه از در پنهانى خانه خود خارج شد و يك راست به «سفارت انگليس» رفت، چون با سرايدار سفارت از گذشته دور آشنائى داشت. درويش از او خواست كه ماجرا را براى سفير بازگو كند و از او كمك بخواهد... با اين همه شاهزاده از سر او دست برنمى داشت و مأموران خود را به دور و بر سفارت مى فرستاد.
درويش خود گفته است: «فراشباشى شعاع السلطنه، هر روز مى آمد دم سفارت و از دور موچ مى كشيد. خيال مى كرد من گنجشكم!». به هر حال بخت يار درويش بود كه زن سفير نيز با موسيقى آشنائى داشت و قطعات اجرائى او را كه شنيد آنچنان مجذوب شد كه شوهر را برانگيخت تا به داد او برسد! سرانجام منشى سفارت نامه اى براى شعاع السلطنه فرستاد و آزادى درويش را به او بازگردانيد!
-مى بينيد كه قدرت سفارت خانه ها تنها در سياست و اقتصاد اعمال نمى شد. بلكه حتى دشوارى هاى زندگى هنرمندان نيز با دخالت آنان مى توانست برطرف شود!
*

تصنيف سياسى
*به هر حال درويش خان، پس از دستيابى به آزادى با شور و شوق بيشتر به كار هنرى خود پرداخت و چند سالى بعد به حلقه مريدان «ظهيرالدوله» درآمد و به «انجمن اخوت» پيوست و چيزى نگذشت كه اركستر بزرگ انجمن را بنياد كرد و به يارى آن، آفريده هاى نوآورانه خود را به اجرا درآورد.
«ظهيرالدوله»، داماد ناصرالدينشاه بود ولى درويش با وجود «تجربه شاهزاده» در پيوستن به او لحظه اى درنگ نكرد. مى دانست كه ميان اين «داماد» و آن «فرزند» دربار، تفاوت از زمين تا آسمان است.
به نظر مى آيد پرهيز درويش خان از پيوستن به گرايش هاى سياسى از دو سرچشمه آب مى خورد. هراس از درافتادن با خودكامگان، به دليل «تجربه شاهزاده» از يك سو و ملاحظه مهربانى ها و بزرگوارى هاى ظهيرالدوله از سوى ديگر. «عبدالله دوامى» رديف شناس فقيد كه در سفر تفليس با درويش همراه بوده مى گويد كه مى خواسته به خواهش عارف، تصنيف سياسى معروف او (گر رود شوستر از ايران‎/ مى رود ايران به باد) را براى ضبط بخواند، ولى درويش نپذيرفته است.
*
*با اين همه، فضاى سياسى مشروطيت در آن سال ها همه را زير تأثير مى گرفت. سرايندگان متن ها، غالباً سرشان بوى قرمه سبزى مى داد و متن هاى تند به ناگزير از راه تصنيف به زبان مردم كوچه و بازار- و نيز روشنفكران- جارى مى شد. درويش خان نيز ۶ تصنيف آفريده كه متن پنج تاى آنها را محمد تقى بهار، ملك الشعراء سروده است و دست كم دو سه فقره از آنها رنگ و بوى سياسى- انتقادى دارد. از جمله تصنيفى است در ماهور با عنوان «زمن نگارم» كه با حال و هواى عاشقانه آغاز مى شود ولى در ميانه رو به پايان، گريز به صحراى كربلا مى زند. نمى توان گمان كرد كه درويش حرف هائى چنين آشكار را درنيافته باشد. بلكه مى توان بر آن بود كه فضاى سنگين و شكننده انقلابى، سرانجام پرهيز و ملاحظه درويش را نيز شكسته است!
آغاز تصنيف اين است كه:
-«زمن نگارم، خبر ندارد‎/ به حال زارم نظر ندارد‎/
خبر ندارم، من از دل خود‎/ دل من از من خبر ندارد...‎/
امان از اين عشق، فغان از اين عشق‎/ كه غير خون جگر ندارد‎/
كجا رود دل كه دلبرش نيست‎/ كجا پرد مرغ كه پر ندارد...»
و بعد به اين جا مى رسد كه:
-«همه سياهى، همه تباهى‎/ مگر شب ما سحر ندارد؟‎/
بهار مضطر، منال ديگر‎/ كه آه و زارى اثر ندارد‎/
زهر دو سر، بر سرش بكوبد‎/ كسى كه تيغ دو سر ندارد‎/
جز انتظار و جز استقامت‎/ وطن علاج دگر ندارد!»
***

«ساعدى» و تناقض
*آذرماه يادآور مرگ غم انگيز «غلامحسين» ديگرى نيز هست، «غلامحسين ساعدى»، نويسنده و نمايشنامه نويس سال هاى شكوفائى در سال ۱۳۶۴ در غربت پاريس از پاى درآمد. درباره او نيز پيش از اين، -در نيمروز ۸۱۱- نوشته ايم. در بازتاب اين هفته، تكه هائى از «اتوبيوگرافى» كوتاه او و فرازهائى از نامه هايش را مى آوريم و يادش را زنده نگاه مى داريم.
*
*ساعدى را شايد هيچكس به خوبى دوست ديرينش جواد مجابى، «تعريف» نكرده باشد:
-«مردى شيفته زيستنى پر شور و در عين حال «شوكران مدام بر لب!» مردى كه «در مجلس عاشقان مى رقصيد» بى آن كه «از سر بريده بترسد». مردى كه «نه زندگى روزمره و نه مرگ پشت در» او را از روياپرورى بازنمى داشت. «مردى خستگى ناپذير در ميدان مبارزه اجتماعى و حريفى ظريف در كافه هاى شبانه!» ساعدى هميشه پناهگاه نوميدان بود اگر چه خود جان و دلى سرشار از تلخى نوميدى داشت. «تناقض»، آشكارترين ويژگى روانى او بود و چه بسا همين ويژگى بود كه در او تبديل به نيروى آفرينش مى شد.
همان قدر كه «كابوس زده و تلخ و مرگ انديش بود، شيرين كار و طنزانديش نيز مى نمود. بازتاب اين دوگانگى را در آفريده هاى او مى توان پى گرفت. با اين همه در پيوند اندوه و شادمانى، چيرگى با اولى بود. بيش از همه با خودش تلخى مى كرد و سختگيرى نشان مى داد. نگاهى به دو سه صفحه اى كه با عنوان «زندگى من» نوشته، خشم و خروشى را كه نسبت به خود داشت، برملاء مى كند و در ضمن زمينه هاى پرورشى تلخ رفتارى و عصيان زدگى را در او بازمى نماياند.
زندگينامه با اين جمله آغاز مى شود: «در ماه اول زمستان ۱۳۱۴ روى خشت افتادم»! و با همين جمله فضاى فقر زده و غم پرور خانواده را ترسيم مى كند. او فرزند دوم خانواده بوده و اولى كه دختر مى بوده، در يازده ماهگى از دست رفته بوده است. «هميشه سر خاك خواهر مى رفته» و در خيال او را به جاى گور، درون گهواره اى مى ديده كه دارد تاب مى خورد! مى گويد او و خواهر و برادر بعدى هيچكدام گهواره  نداشته اند. «گهواره، پاهاى مادر يا مادربزرگ بود.» پدرش كارمند ساده دولت بود، با چندرقاز حقوق بخور و نمير و مادرش شانزده سال با او تفاوت سنى داشت، زمانى كه مادربزرگش با رنج فراوان «زندگى كوفتى و آلوده به فقر را ترك كرده فكر مرگ را در ذهن خانواده برجسته ساخت و «دل همه را به آتش كشيد.»...
ساعدى نوجوان دوره ابتدائى را تمام نكرده، جنگ شروع شده و او ناگزير با خانواده به «ده» پناه برده است.... و پيامدهاى جنگ چشم هاى او را باز كرده است...
«هجوم هزاران حادثه نوظهور و هزاران آدم» و نيز غوطه زدن در صدها كتاب و آشنائى با عشق، و عشق ده ها نويسنده ناشناخته كه زير خاك پوسيده بودند»، آينده او را رقم زده است.
-از ميان «نويسندگان زير خاك پوسيده»، آنتون چخوف بيش از ديگران ساعدى را به دنبال خود كشيده، صدها بار او را «روى پله هاى آجرى خانه، لم داده زير درخت بِه، ديده» بى آن كه جرأت نزديك شدن به او را داشته باشد. مى پرسد آيا «رؤياى صادقه» همين نيست؟ در اين حال و هواست كه «در خفا نوشتن» را آغاز كرده است. مى گويد از همان زمان «سياه مشق نويسى بچه گانه با من ماند كه ماند كه ماند»! اولين «چرت و پرت»هايش در روزنامه هاى سياسى- هنرى تهران چاپ شده و كار به جائى رسيده كه ناگهان توجه پيدا كرده «دارد همزمان سه روزنامه را اداره مى كند». با وجود اين، سر از دانشكده پزشكى درآورده، ولى اگر «يك كتاب طبى مى خوانده در عوض ده رمان نيز همراهش بوده...» و بعد خودش دست به نوشتن قصه و رمان زده است. مى گويد «اولين و دومين كتابم كه مزخرف نويسى مطلق بود» و «همه اش يك جور» گردنكشى در مقابل لاكتابى، در سال ۱۳۳۴ چاپ شد... خنده دار است كه آدم در سنين بالا (است) كه به بى مايگى و عوضى بودن خود پى مى برد...». در جوانى ولى يك «تلنگر» كافى است كه «شيشه ظريف روح يك هنرمند كاذب را هم بشكند!» براى ساعدى نيز چنين وضعى پيش آمده، كسى در جائى چيزكى درباره كتاب هاى او نوشته و او را «غرق در نااميدى مطلق» ساخته است. مى گويد: «سيانور فراهم كردم كه خودكشى كنم»! ولى شانس آورده و يك «پروانه» حيرت آور در يك سحرگاه او را از مرگ نجات داده است! درسى كه پروانه به او داده اين بوده است كه با همه ظرافت، مقاوم باشد و زود نشكند. همين است كه تا به حال (زمان نوشتن زندگينامه) با تمام ضربه هائى كه خورده است حس مى كند كه نشكسته است!
*
*ساعدى مى افزايد، از اين جا به بعد داستان «زندگى او، حادثه زياد دارد» ولى شرح «داستان پر حادثه» به «فضاى غريب» نياز دارد. «سرهم كردن آنها با چند جمله چه فايده اى دارد؟»
-داستان زندگى يك طبيب است كه «در سربازخانه تبديل به سرباز صفر شده، مدتى سرگردانى كشيده بعد به روانشناسى روى آورده و بعد سالى نبوده كه يك ضربت جانانه روحى و جسمى نخورده باشد...»
-بقيه اش هم خواندن و نوشتن بوده... «خواندن و نوشتنى كه ساعدى از نتيجه آن راضى نيست و يكسره همه نوشته هاى خود را «چرت و پرت» ارزيابى مى كند: «حال در چهل سالگى... احساس مى كنم انبوه نوشته هاى من پرت و عوضى بوده، شتاب زده نوشته شده و شتاب زده چاپ شده...»
بعد هم تأكيد مى كند كه قصد فروتنى ندارد: «هر وقت من اين حرف ها را مى زنم، خيال مى كنند كه دارم تواضع به خرج مى دهم... نه! من آدم خجول و درويشى هستم ولى هيچوقت اداى تواضع درنمى آورم»! ساعدى سپس در زندگينامه كوتاه خود مى افزايد، اگر عمرى باقى باشد- كه به پيش بينى او طولانى نيست-، «مى داند براى نوشتن در كدام گوشه بنشيند تا بر تمام صحنه مسلط باشد... چگونه فرياد بزند كه تأثيرش تنها انعكاس صدا نباشد...»!
ساعدى در زندگينامه در حق خود بيرحمى كرده است. در ميان انبوه قصه ها و به ويژه نمايشنامه هاى او آثار درخشان ماندگارى مى توان يافت كه حضور نوشته هاى ضعيف تر، ارزش آنها را نفى نمى كند و بيشتر اين ماندگارها، تا همان چهل سالگى اش انتشار يافته است. در ده سال پايان عمر، انقلاب شكوهمند و پيامدهاى زندگى سوز آن نگذاشت ساعدى «گوشه اى مشرف بر تمامى صحنه» پيدا كند. گوشه آرام غربت نيز با طبع او سازگار نبود و پيش از آن كه كارى صورت دهد، كار دستش داد...!

از ميان نامه ها....
*غلامحسين ساعدى، كم نامه مى نوشت ولى اگر مى نوشت همان دو ويژگى روانى خود را در آنها بازمى تابانيد. در نامه اى براى يكى از دوستان ديرينش (فرج الله صبا) از همان «شتاب زدگى»ها كه در زندگينامه از آن ياد كرده است، گلايه دارد:
-«شتاب زدگى بى مورد مثل هميشه مرا مُثله كرده است. در هر كارى خواسته ام خود را زودتر خلاص كنم. در نوشتن خواسته ام زودتر فارغ شوم و جنين مُرده بيرون انداخته ام!... ولى كسى كه مى خواهد، استفراغ قبل از موقع بكند، بايد آنقدر انگشت در حلقش فرو ببرد... و ناراحتى و شكنجه ببيند، تا راحت شود...!»
*
-ساعدى علاوه بر نويسندگى، به حرفه پزشكى نيز اشتغال داشت. ازاندك پزشكان نيكوكار هم بود. مى گويند، داروى بيماران فقير را هم مى خريد و به آنها مى داد، ولى از پرداختن به اين حرفه نيز ناخشنود بود. زيرا براى خواندن- و نوشتن- وقتى باقى نمى گذاشت. در نامه ديگرى براى دوست خود، صبا، مى نويسد:
-«از صبح زود... تا ساعت ها از شب گذشته در بيمارستان ها دوندگى مى كنم... براى چندرقازى عمرم را مى كشم. كارد به دست گرفته ام و ذبحش مى كنم!... مى روم سر كلاس براى يك عده «احمق» يك ساعت... چانه لقى مى كنم، در عوض هفتاد ريال مزد مى گيرم! حسرت روزهائى را مى خورم كه ساعت ها دراز مى كشيدم و مى خواندم، هى مى خواندم... با اين همه چند دقيقه اى گير مى آورم، در پستو، يا در راهرو، توى درمانگاه، در زباله دان بيمارستان (يعنى اطاق خودمان) چمباتمه مى زنم و مى نويسم.. حالا از كيفيتش نپرس!...»
*
-ساعدى كه از نظر آرمانى خود را در «خدمت خلق» به شمار مى آورد، گاه از دست «مردم» ذلّه مى شد و گناه همه ناهنجارى هائى را كه مى ديد به گردن آنها مى نهاد. در نامه اى براى صبا مى نويسد:
-«چه موجوداتى در اين مزبله نفس مى كشند. آكنده از سرشكستگى ها، پر از وسواس و ترس و تشنج. عده اى عمله وارند و عده اى عاطل و باطل... در اين جا همه مقصرند. تمام عوامل اجتماع... زندگى درهم و برهم سرطانى، بيچارگى و روشنفكرى كارمندان، مذهب عجيب و عياشى هاى عجيب... تا مى خواهم فكر كنم فوج فوج مردم كثيفى كه به حد كافى از آنها ناراحتى ديده ام مى آيند پيش چشم من... و از اين كه راجع به اين ها مى خواهم چيز بنويسم استفراغم مى گيرد...»!
-نكته جالب اين است كه ساعدى پادزهر همه رنج هاى خود را در موسيقى، آن هم موسيقى كلاسيك مى يافته است:
-«هيچكس را به اندازه «باخ» دوست ندارم. هر وقت كه خرد مى شوم مى توانم با شنيدن يك فوگ، يك كنسرتو و يا يك مِس از پدر مقدس راحت بشوم... امشب همه كانتات شماره ۲۰۲ باخ را شنيده ام و آرام شده ام و الامحال بود بتوانم دو سطر بنويسم...»!**
Butilpa@aol.com

*با بهره گيرى از سرگذشت موسيقى ايران از روح الله خالقى
**و شناختنامه ساعدى، از جواد مجابى، نشر آتيه، تهران ۱۳۷۸.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
اقتصادى
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
ورزش
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   اقتصادى   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •