به ياد دكتر مصطفى مصباح زاده پدر روزنامه نگارى مدرن ايران
مردى كه به ۲ آرزوى بزرگش رسيد
حدود يك ربع قرن قبل بود كه يكى از مقامات رژيم سابق كه در آمريكا زندگى كرد و از دوستان نزديك من بود از لندن به من تلفن كرد و گفت كه يكى از دوستان قديم مى خواهد مرا ببيند و به اتفاق او به ديدارم خواهد آمد. وقتى هويت اين دوست قديمى را پرسيدم گفت: بگذار اين برايت يك سورپرايز باشد.
فرداى آن روز وقتى در خانه را گشودم متوجه اين سورپرايز شدم، چون اين «دوست قديمى» در واقع كسى جز دكتر مصباح زاده نبود كه البته براى من بيشتر حالت پيش كسوت و در اصل پدر روزنامه نگارى مدرن ايران را داشت تا يك دوست قديمى و من نيز براى او حالت يك شاگرد و همان جوانك را داشتم كه هر وقت مرا در راهروهاى موسسه كيهان مى ديد گهگاه تشويقم مى كرد.
حالا بر حسب اتفاق هر دوى ما تبعيدى بوديم و در تبعيد من روزنامه ايران پست را منتشر مى كردم و او در سن هفتاد و پنج سالگى بازنشسته شده بود. گفتم بازنشسته؟ نه اشتباه مى كردم. اين تازه شروع كار او بود.
هنگام صرف چاى دكتر از من پرسيد كه اوضاع و احوال روزنامه چطور است؟ به شوخى گفتم: به قول هادى خرسندى (كه در آن زمان روزنامه اصغر آقا را به صورت مرتب منتشر مى كرد) وقتى پول توى روزنامه بود، شما آن را در مى آورديد. حالا كه فقط دوندگى دارد آن را دست ما داده ايد. (خرسندى اين جواب را در پاسخ سوال مشابهى به فرهاد مسعودى داده بود. )
گفت: به عكس، حالا من مى خواهم كه رقيب شما شوم و روزنامه كيهان را در خارج منتشر كنم.
من واقعاً تعجب كردم، چون بيشتر توقع داشتم چنين حرفى را از زبان كسى مانند فرهاد مسعودى بشنوم كه كمتر از نصف مصباح زاده سن داشت، نه از مصباح زاده كه پانزده سال هم از سن قانونى بازنشستگى اش گذشته بود.
اين خبر مرا به شدت خوشحال كرد، چون وجود كسى مانند دكتر به مطبوعات خارج از كشور وجهه زيادى مى داد به اضافه آن كه او امكان سرمايه گذارى را نيز داشت و مى توانست كارى اساسى انجام دهد.
صحبت هاى بعدى بر سر مسايل تكنيكى انتشار كيهان در لندن دور زد و او در پايان از من و دكتر نورى زاده سردبير ايران پست كه در خانه من حضور داشت قول گرفت كه به او دست يارى به دهيم.
نورى زاده چندى قبل به مناسبت بيستمين سالگرد تاسيس كيهان لندن در اين روزنامه نوشت كه دكتر مصباح زاده به خانه شكرنيا آمد، با ما يك ناهار خورد و روزنامه ايران پست براى هميشه تعطيل شد.
از اين شوخى نورى زاده بگذريم، من و او هر دو از كار انتشار روزنامه كه به سختى مى توانستيم هزينه چاپش را تامين كنيم خسته شده بوديم و آرزو داشتيم كه مثل روزهاى خوش گذشته در يك موسسه بزرگ مطبوعاتى قلم بزنيم بدون آن كه هيچگونه مسئوليتى داشته باشيم.
با اين همه به مدت يك سال از دكتر خبرى نشد تا اين كه يك روز نصير امينى روزنامه نگار معروف و سردبير سابق سياسى كيهان در ايران تلفن كرد و گفت كه دكتر به مدت محدودى به لندن آمده و مى خواهد تو را ببيند.
قرار ملاقاتى در هتل چرچيل گذاشتيم كه در آن دكتر طاهباز مدير سابق مجله زن روز و از اقوام مصباح زاده نيز حضور داشت اما بعد از اين ديدار دوباره از او خبرى نشد تا اين كه شش ماه بعد به من تلفن كرد و وقتى از پيشرفت كار سئوال كردم گفت كه اگر پيشرفتى قرار است انجام شود توسط من خواهد بود نه او.
پرسيدم پس مشكل چيست؟ گفت: مشكل خانواده من است كه به شدت با انتشار كيهان در خارج مخالفند.
دكتر سپس افزود كه ايرج (پسرش كه فقط چند سالى از من بزرگتر است) به لندن مى آيد و با من تماس خواهد گرفت و تأكيد كرد كه اگر ايرج را بتوانم قانع كنم، در حقيقت خانواده اش را قانع كرده ام.
با ايرج در لابى همان هتل معروف چرچيل كه ظاهرا محل اقامت خانواده مصباح زاده هنگام سفر به لندن بود ملافات كردم. او درباره انتشارات اقليت ها در آمريكا تحقيقات مفصلى انجام داده و به اين نتيجه رسيده بود كه تجربه در آمريكا نشان داده است كه انتشار چنين روزنامه هاِيى- گرچه ممكن است در آغاز موفق به نظر رسد- ولى در نهايت محكوم به شكست است. بنابراين پنج ميليون پوند سرمايه گذارى براى انتشار كيهان (مبلغ پيشنهادى من) از بين خواهد رفت.
من به جاى آن كه از اين تحقيق او درس بگيرم و خودم به سراغ كار ديگرى بروم، تلاش خود را بكار بردم تا نظرش را تغيير دهم. از او پرسيدم كه آيا واقعاً توان پرداخت پنج ميليون پوند را دارند و در صورت از بين رفتن اين پول آيا با مشكل مالى روبرو مى شوند.
كمى فكر كرد و گفت: نه.
گفتم كه دو موسسه بزرگ مطبوعاتى كشور يعنى كيهان و اطلاعات مصادره شده اند و اگر امروز جمهورى اسلامى سقوط كند هر رژيمى كه سر كار آيد اين دو مؤسسه را به صاحبان آنها باز نخواهد گرداند، چون هيچ يك از دو خانواده مصباح زاده و مسعودى هيچ كارى در خارج انجام نداده اند و كارى كه وظيفه آنها بوده بر دوش افرادى نظير من افتاده است و احتمالا همين افراد مدعى اين مؤسسات خواهند شد، اما انتشار كيهان در لندن باعث مى شود كه شانس پس گرفتن مؤسسه كيهان براى خانواده شما به شدت افزايش يابد. (در آن زمان، هم من و هم ايرج، مانند همه مردم، عمر رژيم اسلامى را ساده لوحانه تمام شده مى پنداشتيم.)
همچنين اضافه كردم كه پدر شما عاشق اين كار است و انتشار كيهان اگر به قيمت ورشكستگى مالى خانواده شما تمام نمى شود به او اجازه دهيد كارش را انجام دهد، در غير اينصورت با سن و سالى كه دارد زياد دوام نخواهد آورد، چون براى شخصى كه هميشه مطرح بوده است چنين زندگى گوشه گيرانه اى مرگ زودرس به بار مى آورد.
چند روز بعد دكتر مصباح زاده تلفن كرد و با خوشحالى سوال كرد كه چگونه ايرج را راضى به انتشار كيهان كردم.
گفتم با جادو و جنبل!
گفت: حقيقت را بگو.
گفتم: چرا از خودش نمى پرسيد
گفت: او مى گويد كه از شكرنيا بپرس
گفتم: پس اجازه دهيد اين راز بين من و او باقى بماند.
از آن تاريخ ببعد من هرگز ايرج را نديدم و نمى دانم كه چه عاملى سبب شد كه او به نمايندگى از طرف خانواده اش با انتشار كيهان موافقت كند: پس گرفتن موسسه عظيم كيهان، نگرانى از مرگ پدر، يا هردو؟ البته اگر من در مورد اول اشتباه كردم در مورد دوم آن را جبران نمودم، چون گرچه هرگز و يا حداقل تا اين تاريخ موسسه كيهان به صاحبان اصلى اش بازگشت داده نشده است اما بنيانگذار آن تا نزديك به يك قرن عمر كرد.
***
دكتر مصباح زاده به شدت از مرگ مى ترسيد و هرگز نمى شد در برابرش كلمه مرگ را بكار برد. من گهگاه براى آن كه سربه سرش بگذارم مى گفتم كه پدر يكى از رفقاى ما عمرش را به شما داد و بعد اضافه مى كردم كه خدا بيامرز خيلى پير بود، ۷۸ سال سن داشت (سن آن موقع مصباح زاده) و البته عمرش را كرده بود.
يك مؤسسه دفن و كفن انگليسى بنام برى آلبين وجود دارد كه معرف حضور هموطنان ايرانى مقيم لندن هست چون امور تشييع جنازه و دفن ايرانيان را در اين شهر انجام مى دهد. اين آقاى برى آلبين خودش معمولاً در تمام اين مراسم ظاهر مى شود و هميشه نگاهى به اطراف مى اندازد تا افراد دم بخت و مشتريان آينده اش را شناسايى كند. او سپس محترمانه جلو مى رود و يكى از كارت هاى خودش را به آنها مى دهد و در حقيقت زبان بى زبانى به او مى گويد كه ما در خدمت حاضريم!
يك روز كه با مرحوم مصباح زاده به مراسم تشييع جنازه يك مقام سابق رفته بوديم، اين آقاى آلبين جلو آمد، تعظيم كوتاهى كرد و سپس يكى از كارت هاى معروف خود درآورد و تقديم بنيانگذار كيهان كرد و رفت.
دكتر كارت را به من داد و گفت بخوان چه نوشته است؟
من كه موضوع را مى دانستم عليرغم اين كه دلم مى خواست كمى سر به سرش بگذارم، محيط را براى اين شوخى كه حالا بسيار جدى بود مناسب نديدم، زيرا مى دانستم كه مصباح زاده چگونه ناچار شده است به مراسمى بيايد كه بوى مرگ در فضايش موج مى زند، به همين سبب گفتم: اين چيزى نيست، فقط يك كارت تبليغاتى است.
اما دكتر پيله كرد و گفت بخوان ببينم چه نوشته است. سرانجام ناچار شدم موضوع را بگويم اما برخلاف انتظار من اخم هايش توى هم نرفت و به شوخى گفت: به اين آقا بگوييد اگر تخفيف مى دهد ما مشترى اش مى شويم، البته بايد بداند حالا حالاها او از جانب من به پول و پله اى نخواهد رسيد.
او راست مى گفت چون از آن زمان بيشتر از بيست سال طول كشيد تا پدر مطبوعات نوين ايران عمرش را به آقاى برى آلبين دهد.
مى گويند كسانى كه از مرگ مى ترسند زودتر مى ميرند. اين امر در مورد دكتر مصباح زاده صادق نبود. شايد به اين دليل كه او فقط از مرگ نمى ترسيد بلكه با آن مبارزه نيز مى كرد. دكتر اهل هيچ فرقه اى نبود. سيگار نمى كشيد، در مصرف مشروبات الكلى بسيار مراعات مى كرد و از آن به مقدار بسيار كمى گهكاه عنوان داروى بعد از شام استفاده مى برد. در موقع راه اندازى كيهان كه تقريباً هر شب شام را با هم مى خورديم غذايش ماهى دوور سول پخته شده با بخار بود به اضافه سبزيجات آب پز.
بعد از خوردن شام هميشه چند كيلومتر پياده روى مى كرد و معمولا امير طاهرى رفيق راهش بود. آن موقع من هنوز جوان بودم و حوصله اش را نداشتم. جوان ها معمولا خود را آسيب ناپذير مى دانند و نيازى به اين نوع ورزش ها در خود احساس نمى كنند و البته حق هم دارند.
چاى خوردن دكتر مصباح زاده هم تماشايى بود. براى او هميشه يك فنجان آب جوش مى آوردند و او چاى كيسه را تا نصفه داخلش مى كرد و فورا بيرون مى آورد بدون اين كه حتى رنگ آب تغيير كند. يك روز هادى خرسندى به او گفت: آقا جان اين چاى نيست كه شما مى خوريد. اين آب جوش پررنگ است!
دكتر ويژگى هاى نوع خودش را داشت. به عنوان مثال يك دفترچه يادداشت كوچك هميشه با خود همراه داشت و هرگاه يك جمله انگليسى مى شنيد كه خوشش مى آمد فورا آن را يادداشت مى كرد تا بعداً ياد بگيرد. ما در اين جا درباره مردى حرف مى زنيم كه حدود ۸۰ سال عمر داشت اما بازهم به دنبال آموختن بود. اين خصوصيت دكتر باعث شد تا سال ها بعد من جرأت كنم كارى را شروع كنم كه نياز فراوانى به يادگيرى داشت.
يك بار يكى از روزنامه هاى كم تيراژ مقاله اى بسيار انتقادى درباره او نوشته بود كه براساس روش اپوزيسيون چپ بيشتر فحاشى بود. وقتى از او پرسيدم كه آيا اين مقاله را خوانده است جواب داد كه هرگز مطالب انتقادآميز از خود را نمى خواند اما اگر من مقاله اى پيدا كردم كه از او تعريف شده باشد حتما آن را خواهد خواند.
وقتى با نگاه بهت زده من روبرو شد گفت: ما ايرانى ها انتقاد سازنده را هنوز مانند غربى ها ياد نگرفته ايم، بنابراين هر كسى اين مقاله را نوشته قبل از هر چيز قصد داشته كه مرا ناراحت كند و من هم اگر آن را بخوانم قطعا ناراحت مى شوم و او به منظورش مى رسد، اما من به عمد اين مقاله را نمى خوانم تا او را شكست داده باشم. شايد اين هم يكى از رازهاى عمر طولانى اش بود.
اين درس ديگرى بود كه از او ياد گرفتم و در سال هاى بعد به كار بردم. در سال هائى كه برخى از مطبوعات مطالبى عليه من تقريباٍ هر هفته منتشر مى كردند و من هرگز آن ها را مطالعه نمى كردم. در نتيجه نه اعصابم خرد مى شد و نه نسبت به نويسندگان اين نوع مطالب كينه اى به دل مى گرفتم.
يكى ديگر از خصوصيات او كندى آزار دهنده اش براى اخذ تصميم بود. يك روز به او گفتم: آقاى مصباح زاده، شما براى اخذ تصميمى كه براى بقيه افراد دو دقيقه طول مى كشد بيست روز معطل مى كنيد.
گفت: مى دانم اما از اين كار خود تاكنون ضررى نديده ام.
راستش خجالت كشيدم. من از روش كسى داشتم ايراد مى گرفتم كه بزرگ ترين موسسه مطبوعاتى خاورميانه را ايجاد كرده بود.
***
پدر روزنامه نگارى مدرن ايران خود يك روزنامه نگار به معنى واقعى كلمه نبود. او نه نويسنده بود، نه مترجم، نه مقاله نويس و نه حتى خبرنويس.
من در طول راه اندازى و انتشار كيهان لندن وقتى اين موضوع را دريافتم به شدت شوكه شدم و حتى براى مدتى كوتاه به نظرم آمد كه او جاى يك روزنامه نگار واقعى را در تمام دوران عمرش غصب كرده است.
از طرفى ديگر عشق فوق العاده او به مطبوعات به نظرم عجيب مى رسيد. چطور ممكن است كه يك نفر چنين علاقه اى به مطبوعات داشته باشد و خودش روزنامه نويس نباشد. سال ها طول كشيد تا متوجه شدم كه مشكل مطبوعات ما فقدان كسانى چون مصباح زاده بوده و هست و خواهد بود كه به مطبوعات عشق بورزند اما روزنامه نويس نباشند، همانطور كه «مكسول» نبود و «روپرت مرداك» هم نيست.
روزنامه نگارانى چون مرحوم دكتر رحمت الله مصطفوى «دكتر بهزادى» داريوش همايون و ده ها تن ديگر و خود من به عنوان شاگرد آن ها هميشه مشكلى به نام خرج و دخل روزنامه و مجله داشتيم. از روشنفكر و سپيد و سياه گرفته تا آيندگان و ايران پست.
ما به آن چه مى نوشتيم اعتقاد داشتيم و منافع مالى را به خاطر چاپ يك مقاله كنار مى گذاشتيم و چون به اصطلاح «بيزينس من يا تاجر» نبوديم نمى توانستيم و حتى نمى خواستيم به آگهى كه شاهرگ روزنامه هست فكر كنيم و اگر هم مى خواستيم گرفتارى كارهاى تحريريه و نوشتن مجال چنين كارى را به ما نمى داد.
به همين دليل روزنامه ها و مجلات ما هميشه با مشكل مالى روبرو بود در حاليكه موسسه كيهان ايران كه با امكانات محدودى آغاز به كار كرده بود به خاطر بينش تجارى مصباح زاده به يك انستيتو تبديل شد، بطوريكه حتى دولت جمهورى اسلامى كه شاه زدايى را آغاز كرده بود عليرغم مصادره كردن دو موسسه كيهان و اطلاعات موفق نشد نام آن ها را مانند خيابان پهلوى تغيير دهد.
من حتى بارها از روزنامه نيمروز ايراد مى گرفتم كه چرا تا دو سوم صفحه اول خود را به آگهى اختصاص مى دهد اما حالا متوجه شده ام كه يك روزنامه كه دو سوم صفحه اولش آگهى باشد و منتشر شود بهتر از روزنامه اى است كه تمام صفحه اولش را به خبر اختصاص دهد اما هرگز منتشر نشود. اين پرويز آقاى اصفهانى ما حد فاصل بين من و دكتر مصباح زاده است: هم قدر آگهى را مى فهمد و هم قدر مطلب را.
دكتر جز معدود انسان هاى خوشبخت بود. او براى تمام عمر در رشته مورد علاقه اش كار كرد و به دو آرزوى دهه هاى آخر زندگى اش هم رسيد: انتشار كيهان لندن و عمر دراز. روانش شادباد. با مرگ او كتاب تاريخ مطبوعات ايران يك ورق ديگر خورد.