آدمى ساخته از گل شده است،
بى هدف روى زمين ول شده است؛
اين كه در جمع همه جانوران
ناطق و عارف و عاقل شده است،
علت آن است كه در سير زمان
غرق در حل مسائل شده است؛
در مساعيش نكردند كمك
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك!
خواب و خور را به خودش كرد حرام،
داد دل را به تقلاى مدام؛
رفت هر سو به فراز و به نشيب،
هى خطر كرد و هى افتاد به دام
تا در اين جنگل مولاى عجيب
كرد در منطقه اى دنج مقام،
غافل از هم و غمش جن و ملك،
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك!
چارپا بود و دمى داشت دراز،
مانده در دايره چند نياز،
كرده يك رقص از آغاز وجود
به نوايى كه طبيعت زده ساز؛
نه از آن كله برون آمده دود،
نه زبانش به تعجب شده باز
كه چه خواهند از اين دوز و كلك
ابر و باد و مه خورشيد و فلك!
عاقبت آمد از آن وضع به تنگ،
شد بر او زندگى اش خفت و ننگ؛
دلش افتاد از انديشه به شور،
نتوانست كند باز درنگ؛
بر دو پا خاست، دم افكند به دور،
با طبيعت شد از آن روز به جنگ؛
پيش فكرش همه خوردند محك،
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك!
خواست نان از سر غفلت نخورد،
راه ديدار حقيقت سپرد؛
ديد بايد كه دهد دل به خطر،
درد را با سر و با جان بخرد؛
بر خلاف همه آنهاى دگر
سر بپيچاند و فرمان نبرد؛
رفت و گفتندش: «الفخر معك!»
ابر و باد و مه و خورشيد و فلك!
همين طورى قشنگى!
تو، اى دختر، همين طورى قشنگى،
بزك دوزك نمى خواهد جمالت؛
خودت، شكر خدا، خوش آب و رنگى،
ندارد هيچ عيبى خط و خالت!
به تو در كار افسون كردن مرد
طبيعت آنچه لازم بود، داده ست؛
خود او رشته اى بر گردن مرد
براى پيروى از تو نهاده ست!
تو كه پرورده باغ خدايى،
سراپايت گلى خوشرنگ و خوشبوست؛
به رنگت آنچه، اى گل، دلربايى،
همان اندازه هم بوى تو دلجوست!
دهانت غنچه اى يا گاله مانند،
دهان كوزه اى پر از شراب است؛
چه از آن بوسه افشانى، چه لبخند،
هميشه مرد از آن مست و خراب است!
پس، اى دختر، مكن گرد دهان را
به قصد فتنه ديگر سرخ مالى؛
همين طورى كند صد ها جوان را
نداده بوسه اى، حالى به حالى!
بدان كه چشم تو هر جور باشد،
براى مرد نه زيبا، نه زشت است؛
به دنياى درونش نور پاشد،
درى بر او گشوده از بهشت است!
پس، اى دختر، ستم بر چشم زيبات
مكن، آرامش آن را مياشوب؛
مزن دوده چنين بر پلك بالات،
مژه ها را مكن هم شأن جاروب!
خلاصه، دختر طناز حوا
بزك دوزك، به اين حد، دشمن توست؛
به اين نكته نبردى پى، دريغا!
كه زيباييت دز زن بودن توست!
(۹۵)
دور خبيث
آه، زير گنبد نيلوفرى،
در جهان، در دوره خر تو خرى،
چون بيندازى نگاه از زير لاك،
ژرف در اوضاع عالم بنگرى،
خوب مى بينى كه در هر جاى خاك
آنكه بر مردم مى يابد رهبرى
ظالمانه مى برد از ياد پاك
عهد خود را در عدالت گسترى
مى كند جبارى و مستكبرى!
هر كه رهبر شد، در آن بالا نشست،
ملتى را ديد پايين، زير دست،
خواه باشد «لينكلن» نامور،
آن عدالتخواه آزادى پرست،
كه در امريكاى استثمارگر
رسم شوم برده دارى را شكست،
خواه «هيتلر» ، دشمن نوع بشر
كه جهانى را به آتشبار بست،
ابتدا يك فرد عادى بوده است!
فردعادى ساده و بى ادعاست،
خوب مى داند كه حدش تا كجاست!
ناگهان شكش نمى گيرد كه اين
اوست با آن شأن و قدرت يا خداست!
در دو روزه فرصت روى زمين
بنده اميدها و بيمهاست؛
تا بخواهد قدرى از دنيا و دين
سر در آرد، آه، خاك زير پاست!
آرزوهايش همه باد هواست!
فرد عادى خان و مانى باشدش،
با تلاشى لقمه نانى باشدش،
همسرى خوش خلق، ساده، با حيا،
بچه هاى مهربانى باشدش،
از ميان خلق، در دار فنا
صاف و صادق دوستانى باشدش،
با همينها مى كند شكر خدا،
چون در اين حد تا امانى باشدش،
به كه فرمان بر جهانى باشدش!
ليك گاهى جنى از جنهاى بد
كه بدى او ندارد هيچ حد،
لعنتى، كرمش گرفته، ناگهان
در تن يك فرد عادى مى رود؛
مى كند در مغز او خود را نهان
تا كه محرومش بدارد از خرد؛
تا شود آن فرد سر تا پا دهان
با غرور خاص الله صمد،
بانگ «من منجى خلقم» در دهد!
فرد عادى كم كمك رهبر شود،
صاحب شخصيتى نوبر شود؛
او كه همپاى تمام خلق بود،
خلق را يكباره تاج سر شود!
بر همان بانگى كه راهش را گشود
رفته رفته گوشهايش كر شود،
تا كه اغلب دير، اما گاه زود
عمر مردم رانى او سر شود،
نوبت يك رهبر ديگر شود!
(۹۷)
ما و ديگران
مرا از كار اين دنيا عجبهاست،
مخم آشفته و داغان عصبهاست:
پدر نامردها بر خر سوارند،
مهار خر به دست زن جلبهاست!
در آن اهل ادب همواره بد بخت،
هميشه بخت يار بى ادبهاست
دغلها را بساط عيش هر روز
به پا، بى دغدغه، تا نيمه شبهاست!
هزاران چشم بارد اشك و آنها
شكفته خنده شان در باغ لبهاست
به خود پيچد هزاران خسته از درد،
يكى آسوده در رقص از طربهاست!
خدايا تا چنين نظمى روان است،
چه اميدى به تغيير جهان است؟
نمى گويم تو از لذت حذر كن،
تمام عمر را با رنج سر كن؛
نمى گويم بيا با چوب غمها
خوشيها را بزن، از دل به در كن؛
نمى گويم كه باش از خانه محروم،
برو خود را گداى رهگذر كن؛
نمى گويم همه سرمايه ات را
به راه خير يكباره هدر كن؛
نمى گويم بخور نان مذلت،
به جامت باده از خون جگر كن؛
فقط گويم كه گاهى هم نگاهى
برون از خويشتن، بر دور و بر كن،
ببين با چشم واقع بين جهان را،
در آن احوال زار ديگران را!
(۹۸)
نمى بينى كه در دنياى فانى
ندارد ارزشى صاحبقرانى؟
نمى بينى كه آيد آدميزاد
به اين دنيا به رسم ميهمانى؟
نمى بينى كه بعد از كودكى زود
به پيرى مى رسد دور جوانى؟
نمى بينى كه مى آيد به ناچار
پس از بالا روى، پايين كشانى؟
نمى بينى كه تا بهمان رجز خواند،
به پوزش مشتها كوبد فلانى؟
وليكن، تو كه انبان غرورى
كجا و فهم و درك اين معانى!
شود وقتى دماغ از گند خالى
كه گردد كاسه سر خاك مالى!
تو هر گندى كه باشى، در دل خاك
شوى مانند ديگر لاشه ها پاك!
چو مشتى خاك و يك مقدار آبى
نخواهى داشت پروازى به افلاك!
فقط تا زنده اى، انسانى و بعد
كه مردى، كمترى از خاك و خاشاك!
تمام شادى يك عمر هيچ است
چو يك دل را كنى يك لحظه غمناك!
ولى تو ديگران را هيچ دانى،
ندارى از غم كس ذره اى باك!
برون آ، زشكيا، از پيله نفس
كه پيش از مرگ پوسيدى در اين لاك!
به جان و دل دمى با ديگران باش:
خدا شو، جاودان بى نشان باش!