Nimrooz
Vol. 18, No. 909, November 24, 2006
سال هيجدهم - شماره ۹۰۹ - جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵
نويسنده بانو داريا اليويه- ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
شرافت زهرا (باز نويسى يك ماجراى واقعى)
ساناز فرجى
همقفس
شاهزاده خانم

نويسنده بانو داريا اليويه- ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
شاهزاده خانم محكوم
ليكن براى اينكه اين مرد تو را از زندان بگريزاند پول ميخواهد و من هم بول ندارم و لذا فكر كرده ام كه به مسكو بروم و مادر تو را ملاقات كنم و خواهشمندم كه نامه اى بنويس و در آن مرا به خواهرت توصيه كن، كه شايد خواهر تو بتواند قلب مادرت را نرم نمايد.
(آنن كو) گفت من هيچ اميدى از مادرم ندارم.
(پولين) گفت من هم اميدوار نيستم ولى بايد بروم و به او مراجعه كنم تا اين كه در آينده، ما نزد وجدان شرمنده نباشيم كه چرا حداعلاى مجاهدت خود را براى آزادى تو بكار نبرديم.
(آنن كو) گفت شايد تو راست ميگوئى؟ و قرار شد كه (آنن كو) نامه اى بنويسد و روز بعد، كه (پولين) به ملاقات او مى آيد به وى بدهد تا به مسكو ببرد و بدان وسيله با كمك خواهر (آنن كو)، مادرش را ملاقات نمايد.
يحتمل بر اثر مرور زمان و اين كه مدتى مادر، فرزند خود را نديده، قلبش نسبت به او نرم شده باشد و براى فرار او پنج هزار روبل بپردازد.
(پولين) تربيب كار خود را طورى داد كه روز بعد به محض اينكه نامه را از (آنن كو) دريافت كرد به طرف مسكو براه بيفتد و همين طور هم شد و او روز ديگر، از (آنن كو) خداحافظى كرد و گفت من تقريباً «با نااميدى كامل به مسكو ميروم و نميدانم در مراجعت آيا تو را خواهم ديد يا نه و اگر تو در سن پطرزبوگ نبودى من به دنبال تو راه خواهم افتاد و اگر به آخر دنيا رفته باشى به تو خواهم رسيد.
هنگامى كه (پولين) با دليجان از پايتخت براه افتاد زمستان سرد روسيه فرا رسيده بود.
در فصل زمستان صحراهاى روسيه، در نظر فرانسوى ها غم انگيز است زيرا مراتع و مزارع از بين مى رود و برگ درخت ها ميريزد و فقط درخت هاى كاج باقى ميماند كه از دور سياه جلوه ميكند و چون آسمان هم ابر آلود و تيره است مثل اين است كه طبيعت عزادار شده و لباس سياه پوشيده است حال اگر مسافرى كه از اين صحرا ميگذارد غمگين و نااميد باشد، مشاهده منظره مزبور بيشتر او را غمگين تر مى نمايد.
با اينكه (پولين) توصيه اى براى مادموازل (آنن كو) يعنى خواهر (آنن كو) داشت باز اميدوار نبود كه مادر آنن كو باسم (آنا- ايوانوونا- آنن كو معروف به كنتس (آنن كو) را ببيند و هر چه بيشتر به مسكو نزديك مى شد، بى فايده شدن آن سفر زيادتر در نظرش آشكار مى گرديد.
***
كنتس (آنن كو) مادر (آنن كو) در مسكو مثل يك ملكه زندگى مى كرد و دربار داشت وى روزها در اطاقى بزرگ روى يك صندلى دسته دار گرانبهائى مى نشست و عده اى از خانم ها كه جزو دستان يانديمه هاى او بودند، اطراف وى، روى تابوره ها جلوس مى كردند و هنگام صحبت آهسته حرف ميزدند.
كنتس (آنن كو) پيوسته جز در جشنها و ميهمانيها لباس ساده پولكدار مى پوشيد و كلاهى بزرگ و چند طبقه مزين به گل و پرو جواهر بر سر ميگذاشت، كنار او يك جعبه چينى بود كه گاهى دست در آن مى كرد و يك نقل يا بادام سوخته يا آب نبات بيرون مى آورد و به دهان مى نهاد و مكيد.
با اين كه كنتس (آنن كو) بسيار متكبر و بيرحم بود در روز عيد تولد او، و اعياد رسمى و مذهبى، تمام اشراف مسكوبديدن او ميرفتند زيرا ميدانستند كه خيلى ثروت دارد و با خانواده سلطنتى صميمى است.
آنها اميدوار نبودند كه از آن زن استفاده كنند، بلكه از اين جهت نزد وى مى رفتند و تملق مى گفتند كه از نيش آن افعى سالخورده مصون باشند چون ميدانستند كه بمناسبت خصوصيتى كه آن زن با امپراطور و ملكه و شاهزادگان بلافصل دارد ممكن است كه با يك جمله وسائل بدبختى يك نفر يا يك خانواده را فراهم نمايد.
در دومين روزى كه (پولين) وارد مسكو شد كنتس (آنن كو) مثل روزهاى ديگر، در دربار خود نشسته بود و خانم ها در اطرافش به نظر مى رسيدند و آهسته، با هم صحبت مى كردند.
كنتس (آنن كو) كه همواره به زبان فرانسوى تكلم مى كرد خطاب به زنى كه طرف راست او قرار داشت گفت آيا اخبار روزنامه ها را تهيه كردند؟
وظيفه خانم مزبور در دربار زن سالخورده اين بود كه اخبار روزنامه هاى مسكو را بخواند و نيز روزنامه هاى پايتخت را كه با پست مى رسيد مطالعه كند و اخبار قابل استفاده آن را خلاصه نمايد و بززبان فرانسوى به اطلاع آن زن پير برساند.
چون كنتس (آنن كو) هرگز خود روزنامه نمى خواند تا اخبار ناگوار جرايد مثل قتل و حريق و شورش وسيل و غيره به نظرش نرسد.
وقتى خبر اعدام و محكوميت متهمين واقعه دسامبر در جرايد منتشر شد خانم روزنامه خوان مدت يك ماه خبر مزبور را باطلاع زن پير نرسانيد تا اين كه وى يك خبر ناگوار را نشنود.
بعد به تدريج او را براى وقوف آن خبر آماده نمود ولى باز خبر اعدام را به اطلاعش نرسانيد بطورى كه آن زن، هنوز نميدانست كه پنج نفر از محكومين واقعه دسامبر را در پايتخت اعدام كرده اند.
در آن روز خواننده روزنامه خواست شروع به خواندن اخبارى كه وى تهيه نموده بود بكند كه صداى خفيف زنگوله اى بگوش رسيد.
وقتى اين صدا بلند شد خانم ها نگاهى به هم كردند و به خصوص دوشيزه (آنن كو) ديگران را نگريست، صداى خفيف زنگوله در خانه كنتس (آنن كو) اعلام ورود شخصى بود كه قصد دارد خانم را ملاقات كند.
طبق تشريفات، يكى از خانم ها برخاست و از اطاق خارج شد تا اينكه پشت در، از پيشخدمت بپرسد شخصى كه وارد شده كيست و چكار دارد؟
پيشخدمت هم خبر ورود (ستپان) كه گفتيم در گذشته نزد (پولين) خدمت مى كرد شنيده بود.
پيشخدمت گفت دوشيزه (پولين) آمده، قصد شرفيايى دارد.
خانم نديمه، برگشت و وارد اطاق شد و در را بست و به كنتس نزديك گرديد و به او گفت دوشيزه (پولين) آمده قصد شرفيايى دارد، زن سالخورده كه بعضى از اوقات خود را به كرى مى زد در صورتى كه همه مى دانستند خوب مى شنود گفت نشنيدم شما چه گفتيد؟
نديمه گفته خود را تكرار كرد و كنتس عصاى آبنوس خويش را كه دسته عاج داشت تكان داد و پرسيد به چه مناسب اين زن نزد من مى آيد؟
دوشيزه (آنن كو) گفت من امروز صبح به شما گفتم كه او مى آيد كه در خصوص پسر شما اطلاعاتى بدهد و نامه پسر شما را هم كه وى آورده است ديروز تقديم كردم.
كنيس گفت من ديروز آن نامه را ديدم ولى نگفتم كه اين زن اينجا بيايد.
دوشيزه (آنن كو) گفت ولى دستورى براى ممانعت از ورود او هم صادر نكرديد و من به خود گفتم كه شايد ميل داريد او را بپذيريد.
كنتس جواب نداد و دوشيزه (آنن كو) پرسيد آيا اجازه مى دهيد كه او را وارد كنم.
كنتس عصاى خود را تكان داد و با خشم گفت فردا خود من كالسكه ام را براى او خواهم فرستاد كه اينجا بيايد ولى امروز اين زن را نخواهم پذيرفت.
دوشيزه (آنن كو) پرسيد فردا در چه ساعت كالسكه را براى آوردن او مى فرستيد.
زن سالخورده گفت هر ساعت كه دلم بخواهد.
بعد پيرزن براى اينكه نشان بدهد مايل نيست بيش از آن، از اين مقوله چيزى بشنود خطاب به خواننده اخبار روزنامه گفت خانم بخوانيد.
(پولين) كه در اطاق انتظار نشسته و منتظر بود كه وى را بپذيرند، مشاهده كرد كه پيشخدمت آمد و گفت مادموازل امروز كنتس كسالت دارد و نمى تواند شما را بپذيرد ولى فردا كالسكه اش را به منزل دوشيزه (شارپاتيه) مى فرستد تا شما را به اينجا بياورند. پولين پس از آن كه اين سخنان را شنيد، دانست كه كنتس از پذيرفتن او خوددارى كرده و به اين ترتيب برخاست و به خانه دوشيزه شارپاتيه كه در مسكو صاحبخانه وى بود مراجعت كرد و سر را بين دو دست گرفت و گفت اين زن يا ديوانه است يا جنايتكارى هولناك زيرا در جانوران هم، مادرها به فرزندان خود عاطفه دارند، و اين زن از جانور بيرحم تر است.
(پولين) به خاطر آورد كه يك روز كه در ييلاق مسكو با (آنن كو) به سر مى برد دوستش به او گفت (پولين) تو نمى دانى كه اشراف روسيه چقدر نخوت دارند بخصوص تكبر خانم هاى اشراف چقدر زياد است.
زن هاى اشراف روسيه، احمق ترين زن هاى جهان هستند و يگانه هنر آنها تكلم به زبان فرانسوى است ولى اين زبان را براى كسب معلومات يا استفاده از ادبيات فرنسوى نمى خواهند بلكه فقط براى اين بزبان فرانسه تكلم مينمايند كه بتوانند در مجالس عصرانه و شب نشينى، نشان بدهند كه از مدروز پيروى مى نمايند و مى توانند بزبان دولت فاتح صحبت كنند اگر بجاى ناپلئون، يك سردار ديگر و مثلاً يك قشون انگليسى وارد روسيه مى شد تمام زن هاى اشراف روسيه به زبان انگليسى صحبت مى كردند و حماقت آنها به قدرى زياد است كه امروزيك خانم متمول و اشرافى روسيه، با هيچيك از خدمه خانه خود كه روسى هستند صحبت نميكند مگر اينكه وى زبان فرانسوى بداند و چون هيچ نوع هنر و قريحه اى ندارند مى كوشند كه فقط به وسيله نخوت و بيرحمى خود را برتر از ديگران نشان بدهند تا اين كه كسى نتواند وارد حريم آنها شود.

شرافت زهرا (باز نويسى يك ماجراى واقعى)
ت- مٍثل تجاوز
مرد با خشم زهرا را كه دهان و دستهاى بسته بور به درون زيرزمين هل داد. د ر پى ا و د و مرد جوا ن وارد زيرزمين شدند. زهرا با صورتى خونين و چشمانى گريان تلاش كرد تا بطرف در زيرزمين فرار كند اما مرد ميانسال با مشت به صورت خونين دخترنوجوان كويبد و او را نقش برزمين نمود. مردى كه ازهمه جوانتربود درب زيرزمين را از درون قلف كرد و پس از ان به زهرا نزديك شد و روسرى را از دور دهان اوباز كرد.
ى- يك خانواده ايرانى
زهرا شانزده سال پيش در يك خانواده مهاجر در تهران بدنيا امد و دوران راهنمايى را در مدرسه شهيد هشمتى به پايان رساند وسپس در دبيرستان نجفى ثبت نام كرد. او فرزند سوم خانواده است. جميله خواهربزرگتر زهرا در هفده سالگى با يك گروهبان ارتش به نام غلام رضا ازدواج كرده وبا مادرشوهرش دريك خانه زندگى مى كند. برادر زهرا كمال كارگر حاج يعقوب عمده فروش است و هنوز در يك خانه با زهرا و پدر و مادرش زندگى مى كند. زينب خانوم مادر زهرا يك زن خانه دار است كه براى كمك به شوهرش براى مردم محل خياطى مى كند. پدر زهرا جليل اقا روزها دريك اهن فروشى كارمى كند و شبها نيز به مسافر كشى مى پردازد.
م- مجرم يا منافى
زهرا توانست تا د ر سايه اعتقاد پدر و مادركه دختر و پسر اتش و پنبه مى باشند بايد انها را از هم دور نگه داشت ازدرگيرشدن با مشكلات جنسى و عاطفى پرهيز كرده و بى سرو صدا و جنجال قدم به سن پانزده سالگى برسد.
اما زندگى ارام زهرا سال پيش پس از انكه مادر امير زهرا و پسرش را در اتاق خواب غافلگير كرد دچار اشفتگى گرديد. ازان روز به بعد زندگى زهرا تاريك شد. از مادر و پدر زهرا گرفته تا برادرش، همه او را به باد سرزنش و كتك گرفتند.
زهرا پس از چند روزبدرفتارى توسط خانواده اش به خانه خواهرش فرار كرد اما خواهرش از ترس شوهر و مادر شوهرش با پدرش تماس گرفت و زهرا را به خانه پدرى بازگرداند.
پس از چند هفته بدرفتارى هاى پدر و برادر زندگى را چنان بر زهرا دشوار كرد كه با ر ديگر دست به فرار زد. اين بار زهرا براى دو ماه ناپديد شد و سرانجام مأموران نيروهاى انتظامى زهرا را در يكى از پاركهاى تهران دستگير كرده و به خانه بازگردانند.
فرار و دستگيرى زهرا بى ابرويى بزرگى براى خانواده او ايجاد كرد و زندگى انان را بيش از پيش دشوار نمود.
انها پس از دعوا با صغرا زن مصطفى ترياكى و پسر او كه به طعنه جوياى زهرا را از كمال شده بود به خاطر فرار از حرف مردم به يك محل ديگر اسباب كشى كردنند.
اما اين پايان ماجرا نبود؛ حاج يعقوب به كمال برادرزهرا پيشنهاد كرده بود كه حاضر است زهرا را صيغه كند و كمال از خجالت به بهانه بيمارى براى يك هفته از رفتن به سر كار خودارى كرد. حتى شوهر خواهر زهرا نيز نگران ان بود كه همكارانش ازرسوايى زهرا خبردار شوند
اين فشارهاى اجتماعى زندگى زهرا را هرروز تلخ تر مى كرد. او پس از بازگشت به يك زندانى تبديل شده بود. زهرا نه ميل صحبت كردن با اعضاى خانواده اش را داشت و نه اجازه خارج شدن ازخانه. پدرش او را مايه سرشكستگى مى دانست و برادرش به بهانه هاى مختلف او را ازار مى داد، حتى مادرش او را سرزنش مى كرد.
زهرا خسته از فشارهاى خانوادگى با ر ديگر تصميم به فرار گرفت.
س- سياهى شب
ساعت سه صبح بود كه زهرا از خانه فرار كرد. هنوز به خيابان اصلى نرسيده بود كه يك مسافر كش برايش بوق زد. زهرا بدون هيچ ترديدى سوار شد. راننده كه مرد ميانسالى بود از او پرسيد، دختر خانم كجا تشريف مى بريد؟
زهرا پرسيد اقا من مى خوام برم ترمينال غرب ولى پول به اندازه كافى ندارم شما من رو تا هر كجا كه اين دويست تومان مى بره برسونيد بقيه رو پياده مى رم. راننده چند صد مترى نرفته بود كه از توى ايينه كه يك تسبيح به دورش اويخته بود به زهرا نگاه كرد و با لبخنده معنى دارى گفت دخترخانوم من شما رو تا ترمينال مى رسونم پولم نمى خوام. شما خيلى خسته بنظر مى رسيد اگر اجازه بديد اول بريم خونه من، صبحانه رو با هم مى خوريم بعد هم شما رو هر جا كه دوست داشتيد مى رسونم. خرج سفر شما رو هم مى دم.
زهرا كه متوجه منظور مرد شد گفت نه اقا من اشتباه كردم ترجيح مى دم كه همين جا پياده بشم. مرد گفت اشتباه كردى به من ربطى نداره، دويست تومان رو بده و پياده شوو زير لبى تكرار كرد مجانى مى خواى برى ترمينال!
زهرا با ترس دويست تومان به راننده داد و پياده شد.
زهرا پس از پياده شدن به ارامى در كنار خيابان به قدم زدن پرداخت. اما هنوز چند صدمترى نرفته بود كه
گشت نيروهاى انتظامى در مقابل او متوقف شد و دو مأمور به سوال كردن از زهرا پرداختند و بى توجه به التماس هاى زهرا او را سوار كردنند.
ساعت هفت صبح بود كه زهرا را به خانه باز گردانند. پدر زهرا با تشكر از مأموران و در برابرنگاه هاى كنجكاو همسايه ها زهرا را كه گريه مى كرد به داخل خانه برد و در اتاقى زندانى كرد.
ا- اغاز، انجام
دو روز پس از بازگشت زهرا، جليل اقا مادر زهرا را به خانه دامادش برد و خودش و دامادش به بهانه ديدار از يكى از اشنايان به خانه بازگشتند. كمال در خانه منتظر انان بود.
جليل اقا به پسرش گفت كمال ايا همه چيز رو اماده كرده اى؟ كمال با ارامى پاسخ داد بله همه چيز اماده است.
غلامرضا با دودلى گفت ايا مطمئن هستيد كه پشيمان نمى شويد؟ جليل اقا نگاه معنى دارى به دامادش كرد و دامادش ديگر چيزى نگفت.
سه مرد وارد اتاقى كه زهرا در ان زندانى بود شدند. زهرا از نگاه خشمگين پدرش دريافت كه بايد از اتاق فرار كند، اما قبل از انكه بتواند از در خارج شود برادرش او را متوقف كرد و سيلى محكمى برصورت جوان ونگران زهر ا نواخت و پدرش با مشت بينى زيباى زهرا هدف قرار داد. زهرا با صورتى خونين بر زمين صقوط كرد.
مردان دست و دهان زهرا را بستند و او را كه كشان كشان به درون زيرزمين بردنند. زهرا قبل از انكه در را بروى ببندند بار ديگر تلاش كرد تا فرار كند اما دست سنگين پدرش او با ر ديگر او را نقش بر زمين نمود.
سپس برادرش روسرى را از دور دهان خواهر نوجوانش باز كرد و او را بسوى بشكه ايى پر از اب هول داد. زهرا براى يك لحظه به خود امد و خود را به توالت كوچكى كه در گوشه زيرزمين بود رساند و در را از درون قلف كرد و شروع به فرياد زدن و كمك خواست كرد.
پدرش در جواب كمك خواهى دختر نوجوانش با لگد به درب چوبى كوبيد و گفت اگر در رو باز كنى من ديگر كتك ات نخواهم زد. زهرا جواب داد اگر خيال نداريد كه كتك ام بزنيد پس براى چه مرا به زيرزمين اورده ايد و براى چه دستم ر ا بستيد من حرف شما را باور نمى كنم.
كمال فرياد زد كه خفه شو فاسد، تو شرف خانواده را لكه دار كرده ايى. ما از خجالت نمى توانيم سرمان را در ميان مردم بلند كنيم، در رو باز كن و كار را براى خودت و ما مشكل تر نكن.
زهرا فرياد كشيد و گفت ترسو تو خجالت از خودت مى كشى كه جرأت ندارى سرت را بلند نگه دارى. تو براى كتك زدن يك زن مرد هستيد اما جرأت ندارى كه با مردمى را كه به خواهرت توهين مى كنند مقابله كنى.
جليل اقا با غيرت نعره كشيد و گفت پرروى هرجايى تو او اول با امير روى هم ريختى و بعد دو ماه رفتى ولگردى، در رو باز كن وگرنه من در رو روى سرت خراب مى كنم.
زهرا جواب داد كه من هر چه كردم به خودم مربوط است. من كه برده يا گوسفند شما نيستم كه خيال مى كنيد كه صاحب من هستيد و حق ان را داريد كه هر چه مى خواهيد برسرمن بياوريد. من هيچ جرمى مرتكب نشده ام. اينكه من دل به امير بستم و از روى مهر به او نزديك شدم در نظر شما جرم است اما اگر با يك مرد بخاطر پول و يا حرف مردم ازدواج كنم و هر شب به او اجازه بدهم تا به من دست درازى كند، پاكدامنى است. شما فاسديد كه از ترس حرف مردم به كتك زدن من مى پردازيد. من از همه شما با شرف ترهستم شما...
هنوز حرف زهرا تمام نشده بود كه پدرش با پتك درب چوبى را شكست و گلوى دختر جوان را گرفت و قبل از انكه دخترش بتواند واكنشى نشان دهد او را از به ميان زيرزمين كشاند. در پى ان كمال به كمك پدرش شتافت و زهرا را كه تقلا مى كرد بطرف حوض اب كشاند. زهرا كه متوجه نيت تاريك پدر و برادرش شد، شروع به فريا د كشيد ن و كمك خواستن نمود اما پدرش سر زهرا را در بشكه پر از اب فرو كرد و كمال دست هاى بسته دختر نوجوان را محكم فشار داد تا سر خواهرش از اب خارج نشود.
زهرا نااميدانه تلاش كرد تا سرش را اب خارج كند، اما پدرش با دو دست نيرومندش سر او را بيشتر در اب فرو كرد. زهرا نااميد از همه كس خداواند را در دل ياد كرد و از او كمك خواست و خداواند مهربان زهرا را به سوى خودش فرا خواند. كه او زهرا را ازاد افريد و از ازار و اسارت مردمانى كه تاريكى را شرف مى دانند نجات داد.
امير زادرودى (ازاد)
زمستان ابان ۱۳۸۵
پانويس
من اين داستان شرف زهرا را بر اساس ماجرايى واقعى كه چندى پيش در در صفحه حوادث يكى از روزنامه ها خواندم بازنويسى كردم. از انجا كه اين حوادث تلخ بخاطر فشارهاى اجتماعى يك تفكر تاريك در جوامع سنت زده اى خاورميانه بطور مداوم صورت مى گيرد با تغيير نام افراد و محل تلاش كردم تا به جاى محكوم كردن مردانى كه دست به اين جنايت زدنند به برخورد با ريشه هاى اين جنايت بپردازم.
واقعيت اين است كه اين فشارجامعه است كه مردان ان را به پستى و جنايت سوق مى دهد و همه ما كه بخاطر ترس از واكنش افكار عمومى جامعه به جاى مقابله با جامعه سنت زده خاموشى را پيشه مى گيريم در قتل و ازار جوانان ايرانى و خاورميانه سهيم مى باشيم.

ساناز فرجى
همقفس
ستاره از ديدن اتاق خيلى ذوق زده شده بود. كنار تخت يك ميز كوچك بود كه آباژورى رويش بود. با عكس مادرم و بيژن. ستاره لبه تخت نشست و قاب عكس را به دستش گرفت.
-اينا كى ان؟
كنارش نشستم و گفتم:
-اين مادرمه، اين هم برادرم بيژن، اونا سال هاست كه مردن.
-متأسفم افشين، من نمى دونستم، چرا مُردن؟
-ناراحت نشو، به نبودنشون عادت كردم. توى تصادف كشته شدن. تو همين جاده شمال.
-چند سال پيش؟
-بيست و دو، سه سال پيش.
-چيزى از تصادف يادت مياد؟
-نه، من اون موقع فقط يك سالم بوده، تو بغل مادرم بودم كه فوت كرد.
-خيلى سخته، الان با پدرت زندگى مى كنى؟
-نه، پدرم دو سال بعد از فوت مادرم ازدواج كرد، يه خواهر و يه برادر هم دارم كه از ازدواج دوم پدرم هستن، ارژنگ و سپيده، هر دو تاشون آمريكا زندگى مى كنن.
ستاره منقلب شد و دستهايش آشكارا شروع به لرزيدن كرد.
-چطور پدرت راضى شد كه بعد از مادرت ازدواج كنه؟ كدوم زن احمقى راضى شده كه زن پدرت بشه؟ تو چه جورى اين بچه ها را خواهر و برادر خودت مى دونى؟ تو كار پدرت را تائيد مى كنى؟ آره؟
فهميدم كه دوباره يك اتفاق ساده باعث شده تا دوباره حال ستاره دگرگون شود. فكر كردم كه بايد از آن حالت بيرونش بياورم.
-نه، حق دارى، پدرم نبايد مادرم را فراموش مى كرد و يه زن ديگر را مى آورد توى خونه اش. جدى روياجون چه جورى حاضر شد زن پدرم بشه؟
بعد قيافه متفكرانه اى به خودم گرفتم و به زمين خيره شدم. ستاره دستش را گذاشت روى شانه ام.
-عيب نداره افشين، ناراحت نباش، مردها همه شون بى وفان، من قول مى دم هيچوقت نميرم تا مجبور نشى بهم خيانت كنى.
خيلى خودم را كنترل كردم، خنده ام گرفته بود، ستاره عين بچه ها حرف مى زد، دلم مى خواست ببوسمش در عين حال دلم برايش مى سوخت، صورتم را چرخاندم و دستش را كه روى شانه ام بود بوسيدم، ناگهان دستش را كشيد و صورتش از خجالت سرخ شد.
بلند شدم و قبل از اين كه از اتاق بيرون بروم گفتم:
-حموم ته راهروئه، يه دوش بگير، خستگى از تنت در ميره، براى شام منتظرت مى مونيم.
-تو كجا مى خوابى؟
-همين جا روبروى اتاق تو يه اتاق ديگه اس، من نزديك تو مى خوابم، فقط دو تا ديوار كوچيك بينمون فاصله اس.
-ديوارهارو برمى داريم، به زودى.
لبخندى زدم و به اتاق روبرو رفتم. هواى شرجى شمال بدنم را چسبناك كرده بود و به همين خاطر ابتدا رفتم حمام و بعد رفتم پائين تا براى شام چيزى درست كنم. وقتى آشپزخانه رفتم، ديدم آقا حيدر دارد ظرف هاى شام را از توى كابينت درمى آورد، يك قابلمه بزرگ هم روزى گاز بود.
-شما چرا زحمت كشيديد آقا حيدر؟
-دست پخت عروسمه، ديدم شما تازه از راه رسيدين ممكنه حال و حوصله آشپزى نداشته باشين، امشب مهمون ما هستيد، از فردا خودتون آشپزى كنيد.
-دستتون درد نكنه، واقعاً كه محبت كرديد، شما تشريف ببريد، من خودم ميز شام را مى چينم.
آقاحيدر كه رفت براى چيدن ميز شام كلى سليقه به خرج دادم. مى دانستم مهمان عزيزى دارم. با اين كه زياد با سليقه نيستم ولى ميز شام به نظرم خيلى اشتهاآور شد. مهرداد هم به كمكم آمده بود و آقاى حكمت داشت به اخبار تلويزيون گوش مى كرد.
وقتى همه چيز آماده شد، آمدم توى پذيرائى و همانطور كه داشتم طبقه بالا را نگاه مى كردم ستاره را صدا زدم. طبقه پائين ويلا فقط يك آشپزخانه است با توالت و حمام و هال و پذيرائى، از كنار پذيرائى پله مى خورد به طبقه بالا كه چهار اتاق و يك توالت و حمام آنجا است كه با يك هال كوچك از هم تفكيك مى شوند.
وقتى توى هال مى ايستى اتاق پذيرائى طبقه پائين كاملاً مشخص است. ستاره از توى اتاقش بيرون آمد و از همان بالا چند دقيقه نگاهم كرد. او پيراهن پوشيده بود و موهاى پرپشتش را ريخته بود روى شانه هايش، من وقتى او را ديدم همانجا ميخكوب شدم. تا زمانى كه از پله ها مى آمد پائين همان طور نگاهش مى كردم. بعد از شام ستاره با اصرار زياد رفت تا ظرف ها را بشويد من و مهرداد و آقاى حكمت هم نشستيم به گپ زدن. ستاره درست مثل يك كدبانو از ما پذيرائى مى كرد. موقع خواب كه رسيد به سختى از ستاره دل كندم و رفتم به اتاقم، روى تخت دراز كشيدم و به سقف اتاق خيره شدم. صداى موسيقى ملايم توى گوشم مى پيچيد، چقدر احساس خوشبختى مى كردم! دوست داشتم بدانم ستاره در آن لحظه دارد توى اتاقش چه مى كند؟! خواب است؟ يا دارد از پنجره اتاقش دريا را تماشا مى كند، يكى دو ساعت گذشت كم كم داشت پلك هايم سنگين مى شد كه با صداى در برخاستم و روى تخت نشستم.
-بفرمائيد؟
-خواب بودى؟
ستاره بود، خيلى از ديدنش خوشحال شدم، خواب به كلى از سرم پريد.
-نه، بيدار بودم، تو چرا نخوابيدى؟ حالت خوب نيست؟
-چرا خوبم، خوابم نمى بره، مياى بريم روى تراس بنشينيم؟
-حتماً.
-پس من مى رم چائى درست كنم.
ستاره رفت پائين و من هم رفتم روى تراس نشستم. ده دقيقه بعد ستاره با يك سينى چاى آمد و روى صندلى كنارم نشست، يك فنجان چاى گذاشت جلوى من و دو تائى محو ديدن دريا شديم. قرص ماه توى آسمان هوا را روشن كرده بود، يك قايق هم توى آب بود، ساحل دريا رنگ مهتاب داشت و موج هر لحظه قايق را به اينسو و آنسو تكان مى داد. منظره بى نظيرى بود.
-اون قايق كه توى آبه خيلى دريا را قشنگ تر كرده، افشين؟
-آره، واقعاً زيباست.
-افشين؟
-جانم!
-همه مون خيلى خوشحاليم، اينجا داره حسابى روحيه مون را عوض مى كنه، براى همين ما حسابى مديون تو شديم.
-اين حرفها چيه؟ من از اين كه كنار شماهام خيلى خوشحالم.
ستاره چند لحظه به چشم هاى من نگاه كرد و گفت:
-تو مى خواى با من چى كار كنى؟
-منظورت  را نمى فهمم.
-يعنى، پايان عشق ما چى مى شه؟
-عشق ما پايانى نداره، ما تا ابد عاشق هم مى مونيم، هر موقع كه تو بخواى براى استحكام عشقمون ازدواج مى كنيم و روزبروز پيوندمون ريشه دارتر مى شه، نه؟
-مى تونم ازت يه خواهشى بكنم؟
-حتماً، شما امر بفرمائيد.
-اگه يه روزى خواستيم ازدواج كنيم مى شه بيائيم همين جا؟ يعنى لب دريا، تو حرفى ندارى؟
-يعنى بريم لب آب ازدواج كنيم؟
ستاره خنده كوتاهى كرد و گفت:
-نه ديوونه، منظورم همين جاست، توى همين ويلا.
-هر جورى كه تو بخواى، من حرفى ندارم، كى؟
براى رسيدن به ستاره عجله داشتم، دوست داشتم سريعتر بدانم كه از چه زمانى من و ستاره تمام و كمال مال هم مى شويم و مى توانيم لحظه به لحظه با هم باشيم؟!
-فعلاً زوده، من هنوز تو را نمى شناسم. تازه پدرت چى؟ اگه مخالفت كنه مى خواى چى كار كنى؟
-نه، امكان نداره مخالف باشه، هر كسى تو را ببينه، همون جلسه اول به من تبريك مى گه كه دارم چنين عروس بى نظيرى را مى برم خونه پدرم.
-ما بايد خونه پدرت زندگى كنيم؟
-اگه تو مخالفتى نداشته باشى آره، خونه ما به اندازه كافى براى من و تو جا داره، راستش من دلم نمى خواد يكهوئى از پدرم دل بكنم. درسته كه پدرم خيلى جدى و مستبده ولى دل مهربونى داره، پدرم و رويا توى اون خونه تنهان.
-آخه پدرجون منم تنهاس، باز پدرت رويا را داره، ولى پدرجون غير از من هيچكس را نداره، تازه مريض هم هست، اگه خداى نكرده بلائى سرش بياد چى؟
-باشه، من مى شم داماد سرخونه، تازه اگه دوست داشته باشى خونه را عوض مى كنيم و مى ريم يه جاى بهتر.
-فكر نمى كنم پدرجون راضى بشه.
-باشه، اگه راضى نشد همون جا مى مونيم.
تا طلوع خورشيد من و ستاره نشستيم و حرف زديم. كاش سپيده نمى زد تا شب زيباى من و ستاره تمم نمى شد! و ما همان طور روى آن دو صندلى مى نشستيم و تا ابد با هم حرف مى زديم و به امواج دريا نگاه مى كرديم. كاش هيچوقت ماه در مقابل عظمت عشق ما سر فرود نمى آورد و سپيده صبح را به نشانه قلب هاى پر سوز ما روانه آسمان نمى كرد! كاش....
-صبح شد!... نمى خواى بخوابى؟ ممكنه بى خوابى بهت فشار بياره.
-مى ترسم افشين، از لحظه بعدى مى ترسم، از اين افقى كه دوباره روى احساسم باز شده، به شكلم نگاه كن، شبيه پوچى شدم، ريشه هاى عميق عشق تو مى خواد تمام وجودم را بگيره ولى جلوشو گرفتم، همه اش فكر مى كنم نكنه تو هم با حرف هات منو خام كنى؟! مثل بهروز.
-از فكر بهروز بيا بيرون ستاره، دلت را صاف كن، بدبينى را از خودت دور كن، فقط به چيزاى خوب فكر كن، به صداى امواج آب گوش كن! اگه خودمون بخوايم همين آرامشى كه از صداى آب توى قلبمون به وجود مى ياد مى تونيم توى وجودمون خلق كنيم، جارى بشيم تا بى نهايت، با هم، پشت به پشت هم، من هيچ عجله اى ندارم ستاره، تا هر موقعى كه تو بخواى صبر مى كنم.
دروغ مى گفتم، واقعاً بى طاقت بودم، مى خواستم كه ستاره هر چه زودتر مال من شود، حتى فكر به دست آوردنش داشت ديوانه ام مى كرد. ولى چه كنم كه ستاره به زمان احتياج داشت و من گرچه از روى بى ميلى ولى بايد اين زمان را به او مى دادم.
تمام آن لحظات موبه مو توى ذهنم است، هيچوقت براى كسى تعريفش نكرده ام، تنها كسى كه مى داند توئى، خواستم همه را عين راز توى سينه ام نگه دارم، ولى نتوانستم، دلم دارد مى تركد، به تو نگويم، پس چه كسى را پيدا كنم؟ حالا، توئى كه با آن كه نمى شناسمت تنها همدم منى، آن روزها آن لحظه ها، آن حرفهاى سرشار از محبت فقط و فقط سهم ما بود، براى همين نمى خواستم كسى توى آنها شريك باشد، ما مى توانستيم آن خاطره ها را يك روز....
در طول دو هفته اى كه شمال بوديم خستگى بيست و چند سال زندگى كردن از تنم درآمد، آن روزها زيباترين روزهاى زندگى من بودند، فكر نمى كردم هيچوقت بتوانم كسى را مثل ستاره دوست داشته باشم. در كنار يار بودن، يعنى لذت واقعى زندگى را بردن.
يك روز كه مهرداد و ستاره براى خريد رفته بودند آقاى حكمت از من پرسيد:
-بالاخره تصميم گرفتيد چى كار كنيد؟
منظورش را خيلى خوب فهميدم.
-فعلاً كه هيچى، هر موقع ستاره بخواد ازدواج مى كنيم ولى فعلاً آمادگيش را نداره.
-اميدوارم خيلى زود تكليفتون معلوم بشه، شما دو تا خيلى به هم مى آئيد.
-ممنونم.
-من در مورد بهروز اشتباه كردم، يكى از دلايل نامزدى ستاره با بهروز اعتمادى بود كه ستاره به من داشت. براى همين نمى تونم در مورد تو هيچ اظهارنظرى بكنم، ستاره يكى، دو بار درباره تو از من پرسيد ولى با اين موى سفيدم از روى نوه ام خجالت كشيدم، ترسيدم باز در مورد تو يه چيزى بگم كه اشتباه از كار دربياد. براى همين همه چى را سپردم دست خودش.
-مى فهمم چى مى گين.
-از قديم مى گن آدم ها را توى سفر مى شه شناخت، من هيچ رفتارى از تو نديدم كه توى ذوقم بخوره، اميدوارم خوشبخت بشى پسرم.

شاهزاده خانم
كنتس (آنن كو) نمونه يكى از خانم هاى اشراف روسيه در نيمه اول قرن نوزدهم بود و با قدرى شدت و ضعف تمام زن هاى اصيل زادگان روسى روحيه اى چون آن زن سالخورده را داشتند.
(پولين) روز بعد، در خانه، از بامداد منتظر بود كه شخصى از طرف كنتس بيايد و او را ببرد زن جوان، دختر خردسال خود را روى زانوهاى خويش خوابانيده و هر وقت كه دخترك از خواب بيدار مى شد او را نوازش مى نمود و وقتى چشم هاى او را مى نگريست مثل اين كه ديدگان پدرش را مشاهده مى كند. ساعات روز گذشت و كسى از طرف كنتس نيامد به طورى كه (پولين) نااميد گرديد و دختر خود را روى بسترش خوابانيد و خود هم براى خواب آماده شد، در اين موقع صاحبخانه او وارد اطاقش گرديد و گفت كنتس (آنن كو) كالسكه اى فرستاده و نوكرش مى گويد كه بايد به منزل او برويد.
(پولين) نظرى به ساعت روى ميزى انداخت و ديد ۹ ساعت از بعدازظهر مى گذرد ولى چون مجبور بود كه نزد پيرزن برود برخاست و بالاپوشى روى دوش خود انداخت و قبل از خروج از خانه دخترش را به دوشيزه (شارپان تيه) سپرد و سوار كالسكه شد و رفت.
اين مرتبه وقتى (پولين) وارد خانه كنتس شد او را وارد يك اطاق انتظار بزرگ غير از اطاق انتظارى كه روز قبل در آن بود كردند اطاق انتظار آنقدر وسعت داشت كه مبل ها، در آن كوچك مى نمودند بعد از اين كه نيم ساعت زن جوان در آن اطاق بود يكى از خانم هاى نديمه وارد اطاق گرديد كه ببيند قيافه و لباس (پولين) چگونه است، آن زن، دو كلمه به (پولين) تعارف كرد و بيرون رفت و نزد كنتس مراجعه نمود و گفت خانم اين زن خيلى زيبا نيست و لباسش محقر است.
بعد از نيم ساعت ديگر كه وضع صدا غير از تيك تاك يك ساعت كه روى بخارى ديوارى زده بودند به گوش نمى رسيد دوشيزه (آنن كو) وارد اطاق گرديد.
اين دختر هم سراپاى (پولين) را از نظر گذرانيد كه بداند لباس او چگونه است و بعد گفت، كنتس در اين موقع مشغول عوض كردن لباس خواب است و بعد از اين كه لباس را عوض كرد شما را خواهد پذيرفت.
(پولين) گفت آيا خانم تصميم دارد كه مرا در خوابگاه خود بپذيرد؟
دوشيزه (آنن كو) گفت هرگز روى تختخواب استراحت نمى كند، بلكه يك صندلى راحتى مخصوص دارد كه پشتى آن عقب مى رود و جلو صندلى، مثل يك تخت باز مى شود كنتس روى اين صندلى استراحت مى نمايد و چند پتوى پوستين روى او مى اندازند ليكن به طورى كه گفتم تعويض لباس او طول مى كشد و چون ممكن است در انتظار بمانيد من دستور داده ام براى شما غذا بياورند.
(پولين) گفت خانم من از مرحمت شما متشكرم اما گرسنه نيستم ولى دوشيزه (آنن كو) كه بالاخره از خانم هاى اشراف روسيه بود با اشاره سر، تعارفى از روى كم اعتنائى به (پولين) كرد و از در خارج شد.

فصل شانزدهم
شام يك ميهمان دعوت نشده

چند لحظه بعد (پولين) با حيرت ديد كه چهار مستخدم داراى لباس ماهوت مليله دوزى و جوراب هاى سفيد و ساقه بلند و موهاى عاريه سفيد، وارد اطاق شدند و ميزى آوردند و آنجا نهادند و روپوشى روى ميز انداختند و دو چلچراغ، بالا و پائين ميز نهادند.
(پولين) تصور كرد كه يك عده ده پانزده نفرى در آنجا غذا مى خورند ولى وقتى كه ديد روى ميز فقط براى يك نفر ظرف و كارد و قاشق و چنگال نهادند فهميد كه اين تشريفات مختص اوست.
مردى باشكوه كه او هم لباس مليله دوزى در بر و موى عاريه بر سر داشت و واكسيل سينه اش نشان مى داد كه خوانسالار است وارد اطاق شد و مقابل (پولين) سر فرود آورد و از وى دعوت كرد كه پشت ميز بنشيند و غذا صرف كند.
(پولين) ناچار پشت ميز نشست و دو نفر از پيشخدمت ها به حال خبردار عقب وى ايستادند و دو نفر ديگر براى آوردن غذا و بردن ظروف خالى، مشغول آمد و رفت شدند يك سوپ خورى بزرگ را روى ميز نهادند كه بيست نفر مى توانست از آن سوپ بخورد و خوانسالار با يك ملاقه نقره طلا كوب و با احتياط و دقت كارگرانى كه الماس مى تراشند براى (پولين) سوپ ريخت.
زن جوان هيچ ميل به غذا نداشت ولى مجبور شد كه دو قاشق سوپ بخورد و آن وقت آوردن اغذيه گوناگون در قاب هاى نقره و طلاكوب، آغاز گرديد.
(پولين) وقتى كه آن تشريفات را ديد اشك در چشم هاى او حلقه زد زيرا به خاطر آورد كه در همان موقع محبوسى در قلعه (پير-و-پول) در سن پطرزبورگ زندگى مى كند، كه براى او يك بشقاب سوپ، مائده بهشتى است و نيز متوجه شد كه كنتس سالخورده، با نشان دادن آن اشياء لوكس و تشريفات، قصد دارد كه او را تحقير نمايد تا اين كه زن جوانى فرانسوى بيشتر به فقر و حقارت خود پى ببرد و بداند كه بين او و كنتس (آنن كو) به قدرى تفاوت وجود دارد كه هرگز او نخواهد توانست آن فاصله را بپيمايد و خود را به كنتس برساند.
بالاخره (پولين) خسته شد و به خوانسالار گفت آقا شما مى بينيد كه من نمى توانم غذا بخورم چرا اين همه غذا براى من مى آوريد؟
خوانسالار گفت: خانم، به ما امر شده كه از شما پذيرائى كنيم و ما به وظيفه خود عمل مى نمائيم.
در ساعت دوازده نيمه شب، آن تشريفات خسته كننده خاتمه يافت و يكى از خانم هاى نديمه آمد و زن جوان را با خود برد، در راه، (پولين) از طول تشريفات و آن همه غذا كه براى وى آوردند شكايت كرد و گفت به فرض اين كه من گرسنه بودم، نمى بايد كه براى يك نفر اين همه غذا بياورند.
خانم نديمه گفت چون شما يك نفر بوديد و براى صرف شام دعوت نداشتيد، در اطاق انتظار از شما پذيرائى مى كردند و اگر از شما دعوت مى نمودند و در اطاق غذاخورى غذا مى خورديد، شام شما تا صبح طول مى كشيد.
خانم نديمه، (پولين) را از دو گالرى طولانى گذرانيد و بالاخره وى را وارد يك اطاق كرد و (پولين) ديد كه كنتس (آنن كو) كه پيراهنى سفيد از پارچه فلافل در بر كرده، روى يك صندلى راحتى نشسته و پاهاى او كه كفش راحتى زردوزى پوشيده از زير دامان پيراهن نمايان است.
وقتى كه (پولين) وارد اطاق زن پير شد نه لباس سفيد باشكوه وى توجه او را جلب كردو نه شب كلاه مرصع او كه بر سر نهاده بود و نه اثاث اطاق بلكه، ديد كه روى بخارى ده مجسمه مذهبى گذاشته شده و مقابل هر مجسمه يك چراغ كوچك مى سوزد علاوه بر چراغ هاى كوچك كه مقابل مجسمه ها مى سوخت، سه چراغ درون حباب هاى بزرگ چينى قرار داشت كه به آن اطاق نورى كم مى تابيد زيرا حباب ها را از چينى هاى تيره انتخاب كرده بودند كه نور كمتر به اطاق بتابد. (پولين) بعد از اين كه زن مزبور را ديد چند قدم به او نزديك شد و سر فرود آورد.
با اين كه چند نفر از خانم هاى نديمه در آن اطاق بودند اگر (پولين) نيامده بود كه براى (آنن كو) از مادرش درخواستى بكند با قهقهه تمسخرآميز از آن اطاق خارج مى شد زيرا با اين كه همه چيز آن اطاق مقرون به تجمل بود، ولى هيكل آن زن پير با آن لباس سفيد و شب كلاه مرصع روى صندلى راحتى بزرگ نزديك چراغ هاى مقدس طورى جنبه تمسخرآميز داشت كه هر كس آن منظره را مى ديد به خنده درمى آمد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
خواندنيها
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
خبرهاى كوتاه
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   خواندنيها   • 
•   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   خبرهاى كوتاه   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •