|
|
|
|
|
|
|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه محاكمه و صدور حكم اعدام صدام حسين
صعود و سقوط يك ديكتاتور (بخش سوم)
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
ايران چرا عهدنامه ۱۹۳۷ را يكجانبه لغو كرد و پى آمدهاى آن چه بود؟
صدام حسين چگونه به اقدام ايذائى عليه ايران دست زد؟
و به اخراج ايرانى ها از عراق و حمايت از مخالفان رژيم شاهنشاهى پرداخت؟
سپهبد تيمور بختيار و مخالفان راست و چپ افراطى رژيم ايران چگونه مورد حمايت آشكار صدام قرار گرفتند؟
اتهام كودتا عليه رژيم عراق توسط ايران تا چه حد اصالت داشت؟
|
|
|
|
|
خاطرات عزت شاهى- رئيس كميته هاى تهران
دهه خونين ۶۰
محاصره رهبران مجاهدين خلق
در زعفرانيه تهران
اشرف ربيعى (همسر مسعود رجوى) در آشپرخانه
تيرخورد و موسى خيابان در پاركينگ
موسى خيابانى يك بدل هم داشت كه آن روز هر دو در خانه زعفرانيه به محاصره افتادند. بدل موسى را زخمى گرفته بودند و فكر مى كردند موسى خيابانى را زنده دستگير كرده اند. من رفتم ميان جنازه هائى كه آورده بودند و موسى خيابانى را از روى علامتى كه زيرگلو داشت شناسائى كردم و به لاجوردى گفتم: موسى اصلى اينست و كشته شده! اشرف زن رجوى هم در آشپزخانه تيرخورده و روى زمين افتاده بود.
چك ۱۵۰ هزار تومانى اسدالله بادامچيان را ۲۵ سال پيش قبول نكردم
انتشار خاطرات ۸۵۵ صفحه اى عزت شاهى، از بنيانگذاران اوليه كميته هاى پس از انقلاب، شايد زمينه اى باشد براى بازگشت دوباره او و شمارى از بازجوها و رهبران به حاشيه رفته اين كميته ها به صحنه، در دولت احمدى نژاد. كتاب نه تنها حاوى باصطلاح خاطرات عزت شاهى است، بلكه شمارى از همراهان او در كميته ها نيز درباره او مصاحبه كرده و خاطراتى را در ستايش از او گفته اند!
هم عزت شاهى و هم كسانى كه درباره او مصاحبه كرده و در كتاب خاطرات مصاحبه هايشان منتشر شده، خط و ربطشان شباهت زيادى به خط و ربط جمعيت ايثارگران و شخص احمدى نژاد دارد كه عضو شوراى رهبرى ايثارگران است.
عزت شاهى از كادرهاى سازمان مجاهدين خلق تا قبل از ايجاد انشعاب «پيكار» ى ها از درون اين سازمان بود. زمان انشعاب همراه مسعود رجوى و ديگر كادرهاى مجاهدين خلق در زندان بود و بخشى از خاطرات او به موضع گيرى هاى روحانيون و مذهبيون زندان و مانور ساواك ميان طيف چپ هاى زندانى و مذهبيون زندانى باز مى گردد، كه نكاتى از آن نيز در نوع خود دانستنى است و ما آنها را نيز منتشر مى كنيم. از جمله فتواى «نجاست» در زندان!
آشنائى عزت شاهى با ساختار سازمان مجاهدين خلق و كادرهاى زندانى مجاهدين و همچنين كينه و اختلافاتى كه با سازمان مجاهدين خلق داشته از جمله انگيزه هاى مهم قرار گرفتن او در رأس كميته مركزى تهران و سرپرستى بازجوئى ها بوده است.
عزت شاهى را بعدها كنار گذاشتند و بقول خود استعفا داد و كنار رفت، زيرا با فلاحيان و ناطق نورى و مهدوى كنى سرناسازگارى گذاشته و با لاجوردى مستقيما كار مى كرد. درباره شخص او در شماره هاى آينده بيشتر خواهيم نوشت، در سومين بخش از خاطرات او، به بخش محاصره رهبرى سازمان مجاهدين خلق پس از خروج بنى صد و رجوى از ايران رسيده ايم. محاصره اى كه در زعفرانيه تهران و با همكارى زير بازجوئى يكى از كادرهاى اين سازمان ممكن شد و در آن موسى خيابانى و اشرف ربيعى همسر مسعود رجوى كشته شدند.
در فاصله انتشار بخش دوم و اين بخش از خاطرات عزت شاهى بنا بر نوشته يك وبلاك، عزت شاهى زنده است، اما نه با نام گذشته و شناسنامه اى زمان شاه، بلكه با نام «مطهرى» . در سالهاى گذشته بارها مقالات و مطالبى در مطبوعات جناح راست و يا سايت ها و وبلاگ هاى ايثارگران و حزب الله و... با نام «مطهرى» منتشر مى شد كه بسيارى تصور مى كردند اين مطهرى، بايد فرزند آيت الله مطهرى باشد. اما اكنون كه زمزمه انتشار روزنامه حزب الله ايران به انگيزه انتشار كتاب خاطرات عزت شاهى معناى ديگرى مى بخشد. چرا او شناسنامه خود را عوض كرد؟ :
۱- عزت شاهى با شناسنامه و نام ديگرى به سايه خزيده تا ۴ سال فعاليت او در رأس كميته تهران فراموش شود.
۲- با اين نام، از ميراث و اعتبار آيت الله مطهرى نيز چنان بهره بگيرد كه همه در اين سالها تصور كنند، پسر آيت الله مطهرى به اردوگاه جناح راست پيوسته است.
كتاب حجيم خاطرات و يا تطهير نامه عزت شاهى حاوى اخبار و اطلاعاتى است كه بى شك اين بخش ها از كتاب او راهنماى بازخوانى تاريخ سالهاى اول جمهورى اسلامى است. اختلافات، خط و خط كشى ها، كشاندن سازمان مجاهدين به روياروئى مسلحانه، اثرات انشعاب پيش از انقلاب در اين سازمان روى نيروهاى مذهبى، شكل گيرى تشكيلاتى سازمان مجاهدين خلق از همان پيروزى انقلاب بر مبناى يك روياروئى مسلحانه و فاجعه دهه ۶۰ كه كمر انقلاب ايرانابتداى را شكست، از لابلاى خاطرات عزت شاهى همه اينها سرك مى كشد. بايد حوصله كرد و خواند.
گفتگو در زندان
خاطرات سيد كمال الدين مير باذل از عزت شاهى كه در كتاب خاطرات عزت شاهى انتشار يافته:
روزى از كميته سه راه آذرى (شمشيرى) خبر دادند كه آقائى در مسجد محل تفسير قرآن و نهج البلاغه مى گويد كه خيلى هم مسلط است اما تفسيرهايش جور خاصى است. دوستان رفتند و اين آقا را از مسجد براى تحقيق و بررسى بيشتر به كميته مركز آوردند. عزت شاهى تا او را ديد شناخت و گفت: اين هاشميان است. از بچه هاى رده بالاى سازمان مجاهدين خلق. سيزده سال زندگى مخفى در زمان شاه داشت و به تور ساواك نيفتاده بود. يك هفته تا ۱۰ روز من و سعادت با او از صبح تا شب صحبت كرديم (بازجوئى در كميته) بى نتيجه بود.
روزى ديدم كه آوازمى خواند، رفتم سراغش، گفت: ديگردلم گرفته است. با او بلند شده رفتيم درنمازخانه نشستيم، بچه ها آنجا هيأت داشتند. دو- سه ساعتى باهم صحبت كرديم و ساعت حدود ۵/۲ بعد ازنيمه شب بود كه او گفت: خانه اى در قزوين دارم كه حدود هفتاد اسلحه درآن جاسازى كرده ام و هيچ كس خبرندارد. فقط خودم مى دانم كه كاركردم. محال است كسى آنها را آنجا پيدا كند. زير زمين خانه ستون هائى دارد كه من تيرآهن هاى آن را سوراخ كرده و اسلحه ها را درون آن جاسازى كرده ام، بعد صفحه اى آهنى روى سوراخ گذاشته و آن را جوش داده ام، بعد روى ستونها را گچ گرفته ام. شما بايد اين گچ ها را بريزيد.
با آدرسى كه او داده بود رفتيم و همه سلاحها را به دست آورديم.
يكى ازخاطرات مهم من از دوره تصدى بازپرسى آقاى مطهرى (عزت شاهى) دركميته، عمليات دستگيرى و هلاكت موسى خيابانى و اشرف ربيعى ازسران مجاهدين خلق بود. سرنخ قضيه ازدستگيرى يكى ازكادرهاى بالاى سازمان به دست آمده بود. در زندان روى او كار كرده بودن و او حاضربه همكارى شده بود. اين فرد دراعترافاتش، خبرتشكيل جلسه اى دريكى ازخانه هاى تيمى درشمال شهرتهران (زعفرانيه) داده بود. آن خانه شناسائى شد؛ وضعيت خاصى داشت، ساختمانى كه پشت آن زمين بايرى بود و پنجره آشپزخانه اش به سمت بيرون بود.
براى حمله به آنجا تيمى ازاعضاى كميته به نيروهاى دادستانى پيوست. محل مورد نظر محاصره شد، ابتدا مشخص نبود كه دراين جلسه چه كسانى حضوردارند؟ اشرف ربيعى همسرمسعود رجوى يكى ازآنها بود كه درآشپزخانه تيرى به قلبش خورده، به پشت افتاده بود. موسى خيابانى هم درپاركينگ پشت ساختمان قبل از فرار كشته شده بود. برخى گفتند كه او قبل ازسوارشدن به ماشين درگير و كشته شد، برخى هم مى گفتند كه او سوارماشين ضد گلوله شده قصد فرارداشت (اين ماشين ازآن دست خودروهايى بود كه قبل از۳۰ خرداد ۶۰ آنها رسمانآن از وزارت كشور گرفته بودند) در ميان گلوله هائى كه به سوى خودرو روانه مى شود، گلوله اى از ميان اتصال كاپوت با بدنه رد شده به او اصابت مى كند و در دم جانش را مى گيرد.
احتمالا روايت دوم صحيح تراست، چرا كه اگراو در خارج از ماشين كشته مى شد بايد جاى رگبارگلوله درجسد مى بود، بلكه تنها جاى يك گلوله كه ازگردنش به سر رفته بود، ديده مى شد.
از آنجا كه موسى داراى يك بدل بود و اتفاقا بدلش در درگيرى زخمى و بى هوش شده بود، با آقا عزت تماس گرفتند و گفتند: كه ما موسى را زنده دستگيركرده ايم، زخمى است و دربيمارستان است. عزت به آنجا مى رود مى گويد نه اين موسى نيست. حالا همه، مثل آقاى هادى غفارى آنجا جمع شده بودند و مى گفتند: نه اين موسى است. اما عزت مى گويد نه اين موسى نيست. بعد او مى خواهد كه بقيه جنازه ها را نشان دهند، او را به حياط مى برند. جنازه ها را كنارهم گذاشته بودند. آقاى عزت جنازه اى را نشان داده مى گويد اين موسى است. آقاى لاجوردى مى پرسد تو از كجا مطمئن هستى؟ عزت چانه جسد را بالا مى كشد و جاى يك بريدگى به شكل هلال را نشان مى دهد و مى گويد اين نشانش است.
احمد على برهانى (از ديگر اعضاى كميته هاى آن سالها) درباره عزت شاهى مى گويد:
عزت شاهى بعد از پيروزى انقلاب در خصوص مجاهدين مى گفت: سران سازمان را كه سنى از ايشان گذشته است و در اصل به راهى كه مى روند اعتقاد باطنى هم ندارند، بايد بگيريم و به لحاظ فكرى، استراتژيكى و عقيدتى تخليه شان كنيم، آنها از قداست امثال حنيف نژادها [ازسران اوليه سازمان] براى فريب و جذب جوانان استفاده مى كنند و اگر ما اينها را بگيريم چون اعتقاد صد درصد به راهشان ندارند زود مى برند و مصاحبه مى كنند و جوانان هم به راهى حقيقى و راستين بازمى گردند.
استعفا
عزت شاهى درباره اختلافاتش با رهبران كميته و كناره گيرى اش مى گويد:
آقاى اصفهانى به لحاظ شخصيتى خيلى دلش مى خواست كه مطرح شود. خيلى هم تلاش مى كرد، با هر جا در كانون قدرت و مسئوليتى تماس مى گرفت و شرح وظايف و عملكرد مى داد. به افراد مختلف منجمله آقايان اردبيلى، رى شهرى، ناطق نورى و... زنگ مى زد وقت ملاقات مى گرفت، مى رفت و خودنمايى مى كرد. البته آقاى فلاحيان هم بدش نمى آمد كه كارهايى را به عنوان كميته به رخ كشيده و مطرح شود. چه بهتر كه از زبان آقاى اصفهانى باشد! اين ارتباطات براى آنها خوب بود، چرا كه مى توانستند كمك بگيرند و تأمين بودجه كنند. آن زمان كارها و طرحها بر اساس روابط پيش مى رفت نه ضوابط. در گرفتن بودجه و اعتبارات، ميزان و وسعت ارتباطات تعيين كننده بود.
دو هفته به گوشه اى خزيدم و بدون اينكه كسى را به مشورت بگيرم شروع كردم به نوشتن دلايل استعفايم. لحن نوشته خيلى تند و خطاب به آقاى فلاحيان بود.
من در متن استعفا به ارزيابى روند و روال جديد پرداختم و به تفكر وارد شده به كميته از سوى آقاى فلاحيان و اطرافيانش خدشه وارد كردم.
با آمدن آقاى فلاحيان در سياست هاى كلى و جزيى كميته تغييرات اساسى ايجاد شد، اما آنچه كه مشهود بود بريز و بپاش و اسراف در تمامى شئون و مراتب كميته بود.
در آن زمان كميته حدود ۱۱ ميليارد تومان بودجه داشت كه در دوره آقاى مهدوى و برادرش باقرى كنى، كلى از اين بودجه زياد مى آمد كه به خزانه دولت برمى گرداندند. ولى در دوره آقاى فلاحيان در همان سال اول كه من بودم، پس از گذشت چهار ماه، حدود ۳ ميليارد از بودجه خرج شد و بعد بقيه اش هم مصرف شد كه هيچ، كلى هم كسرى بالا آورد.
تز فلاحيان و اصفهانى اين بود كه كسرى بودجه بهتر از مازاد بودجه است و سبب افزايش آن در سال آتى خواهد شد، لذا در پايان سال به دليل اينكه با مازاد بودجه مواجه نشوند، شروع به خريد وسايل و اقلام غير ضرور كردند. يكبار تعداد زيادى ماشين بنز از خارج وارد كردند، و دادند دست بچه هاى جوان و كم سن و سال كميته، در حالى كه رانندگى با اينها قلق دارد و آنها هم ناشى بودند. يكى برد زد به درخت، يكى زد به تير چراغ برق، يكى زد به جدول، يكى در خيابان تصادف كرد، خلاصه همه را از بين بردند. بعد هم آنها را تحت عنوان مازاد بر احتياج فروختند.
آنها مى خواستند كميته را شبيه سازمان C. I. A (سيا) كنند، يگان دريايى و يگان هوايى درست كردند، قايق و هليكوپتر خريدند، پادگان و لشكر به وجود آوردند و چون حساب و كتابى نبود، هر كسى هر طور مى خواست عمل مى كرد. سليقه اى و حسب ارتباطش معاملات مى نمود. نه بر اساس مصوبات مجلس و دولت، و با همين رويه مقدار معتنابهى اسلحه و مهمات خريدند، تعدادى را به كلاسهاى زبان فرستادند تا پس از يادگيرى زبان خارجى براى انجام معاملات سلاح و مهمات و بى سيم و... به خارج بروند، خدا مى داند كه ايشان در آن سالها چه معاملاتى انجام دادند. بعدها اين روند در وزارت اطلاعات آقاى فلاحيان نيز دنبال شد، در واقع اين وزارت خانه در دوره او بيشتر به وزارت خانه بازرگانى و تجارت مى ماند تا اطلاعات.
اين حيف و ميل ها به جد مرا ناراحت مى كرد و روحم را آزار مى داد، اما كارى از دستم بر نمى آمد.
قبلاً در اتاق رئيس كميته از ميز هاى قديمى و چوبى نقش و نگاردار وجود داشت، وقتى آقاى فلاحيان آمد آنها را كنار گذاشت و ميز شيشه اى به جايش نهاد، زير آن هم يك «تردميل» قرار داده بود كه هنگام صحبت و كار كردن بازى هم مى كرد.
من تمام اين مطالب را در استعفا نامه ام آوردم، و تأكيد كردم كه حال بر شما ثابت شد كه ما باند نيستيم، خاصه باند لاجوردى. اين جور حيف و ميل مى كنيد؟! آنها همه اين بريز و بپاش ها و حيف و ميل ها را مرتكب مى شدند و اگر كسى به آنها خرده مى گرفت مى گفتند ما نماينده ولى فقيه هستيم و چنين تشخيص مى دهيم و بقيه هم بايد به اين تشخيص عمل كنند، ولى من اين طور نبودم، اگر همين نماينده ولى فقيه مى گفت: اين ليوان را بگذار! فلان جا، مى پرسيدم: چرا؟ مى گفت: شما كارى به اين حرفها نداشته باش، من مى گويم بگذار! شما هم بگو چشم! مى گفتم: نشد! من اگر اين ليوان را لب ميز بگذارم، مى افتد زمين و مى شكند. مى گفت: به تو چه مربوط است، من نماينده ولى فقيه هستم، هر چه مى گويم بايد انجام شود. مى گفتم: والله كه من، ولى فقيه و نماينده اين جورى را قبول ندارم. و مطمئن هم هستم كه خود ولى فقيه هم اين وضع و اين شكل از تبعيت را قبول ندارد، شما اگر راست مى گوييد بياييد وقت ملاقات از ولى فقيه بگيريم و برويم نزد ايشان، بپرسيم كه آيا اين كار شما صحيح است يا نه؟! اگر گفتند تبعيت كنيد، ما هم روى چشممان مى گذاريم، اما من مطمئنم اگر ايشان بداند كه شما اين گونه عمل مى كنيد با شما برخورد خواهد كرد.
بعد از تهيه چنين استعفانامه اى، آن را درون پاكتى گذاشته مهروموم كردم و بردم پيش آقاى اصفهانى، گفتم: اين استعفانامه را بدهيد به آقاى فلاحيان و خداحافظ!
پس از ناراحتى هائى كه در كميته برايم پيش آمد شايد بهترين جايى كه بايد مى رفتم جبهه بود، اما به چند دليل اين توفيق برايم حاصل نشد. اول اينكه فيزيك بدنم و آثار و جراحاتى كه در درگيرى با ساواك و تيرهايى كه خورده بودم و پايم مى لنگيد، اجازه حضور مؤثر و مفيد در جبهه را به من نمى داد. ضمن آنكه نمى خواستم فقط به عنوان نيروى عادى اسلحه به دوش جلو بروم و در نبرد حضور داشته باشم، نقش بيشتر و مفيدترى را خواستار بودم كه امكانش فراهم نشد. ديگر اينكه من آن موقع نسبت به ادامه جنگ انتقادهايى داشتم. همچنين در سن و سالى بود كه از من مى گذشت، و خانواده كه به آن وابستگى پيدا كرده بودم و كمى محتاط شده بودم، هم آن اعتقاد هم اين وابستگى و هم فيزيك بدنم، همه و همه دست به دست هم دادند تا من در جبهه حضور نداشته باشم، ولى به لحاظ مالى از هيچ كمكى دريغ نداشتم و چند بار هم براى رساندن كمكها و بازديد از مناطق عملياتى مثل فاو به آنجا رفتم.
در اواسط سال ۶۲ در حالى من از كميته بيرون آمدم كه به نان شبم محتاج بودم. در همين ايام بود كه متوجه شدم يك سرى حرف و حديث ها پشت سر ما هست كه «فلان فلان شده ها دستشان تا آرنج به خون جوانها آغشته است، بچه هاى مردم را مثل گوسفند كشتند، چنين و چنان كردند، حالا هم در كمال پر رويى مى آيند و در خيابان راه مى روند به بازار مى روند و...» .
در بازار نمى توانستم براى خود كارى بكنم چرا كه امكان، جا و سرمايه نداشتم. به مغازه «كاغذفروشى» يكى از دوستان به نام «احمد ملكى» رفتم و آنجا را پاتوق خود كردم. ساعت ۹ صبح از خانه مى آمدم بيرون و ساعت پنج شش بعدازظهر برمى گشتم. ملكى هر وقت مى خواست بيرون برود به اميد من مغازه را رها مى كرد.
بودجه لازم خانواده را هم با قرض حل كرده بودم. همواره چند هزار تومانى در خانه بود، تا همسرم متوجه وضعيت بغرنج مالى ام نشود و البته او به كارهاى من اعتراضى نداشت. از سال ۶۰ كه با او ازدواج كرده بودم اين اولين بار بود كه در چنين وضعيت مشقت بارى افتاده بودم.
برادران خانمم (اكبر بادامچيان) كه فرش فروش بود وقتى بو برده بود كه من بى كارم به خواهرش دو سه مرتبه اصرار كرده بود كه مقدارى پول به او بدهد، اما خانمم نپذيرفته و گفته بود الحمدلله هميشه در خانه پول هست.
يك بار هم ديگر برادر خانمم (اسدالله بادامچيان) چك صد هزار يا يكصد و پنجاه هزار تومانى در وجه من نوشته بود و خواست قبول كنم كه نپذيرفتم.
اين وضع تا مدتى ادامه داشت، تا آقاى ملكى و يكى- دو نفر ديگر كمكم كردند و يك دستگاه پرس پلاستيك جلد دفتر برايم خريدند، دكانى را هم از آقاى حسين طالب (يكى ديگر از دوستانمان) به ماهى دو هزار تومان اجاره كردند. من هم رفتم و مشغول شدم، ولى اين كار هم زد و بند هاى خودش را داشت. آن موقع سهميه بندى و تعاونى بود. اعضاى تعاونى و رئيس تعاونى خيلى سروكارى با انقلاب نداشتند و از كسانى مثل من هم كه سوابق مبارزاتى داشتند خوششان نمى آمد، لذا صلاحيتم را براى گرفتن سهميه تأييد نمى كردند (!) من قبل از انقلاب و زندان در كار دفتر و كاغذ بودم ولى آنها اين تجربه و سابقه ام را قبول نداشتند.
كسانى كه مرا مى شناختند باور نمى كردند كه چنين كارى پيشه كرده ام، فكر مى كردند اين محملى براى ديگر كارهايم است. مى گفتند: تو اطلاعاتى هستى، تو جاسوس هستى، اين كارها كارتو نيست، با اين امور خرج تو در نمى ايد، بعضى هم يا به شوخى يا جدى مى گفتند تو حقوقت از وزارت اطلاعات مى ايد، از سفارت مى آيد و... خلاصه كلى كنايه مى زدند.
بعد از مدتى دستگاه پرس را به ششصد هزار تومان فروختم، از دم قسط ماهى بيست هزار تومان، در حالى كه چهارصدهزارتومان خريده بودم، جالب اينكه يك ماه بعد قيمت اين دستگاه به يك ميليون تومان رسيد. نهايتاً به اينجا رسيده ام كه براى صندوق هاى قرض الحسنه فرم ها و قبوض لازم را چاپ مى كنم و مى فروشم. كم و زياد زندگى مان مى گذرد.
|
|
|
|
|
دكتر مصطفى الموتى
مهندس صفى اصفياء از دولتمردان دانشمند و كم نظير عصر پهلوى
|
|
الموتى
|
از جمله كسانى كه ساليان دراز كفيل نخست وزير بود و هيچگاه هم علاقه اى نداشت كه نخست وزير شود، مهندس صفى اصفياء بود. يك مهندس عالى مقام كه مدرسه «پلى تكنيك» فرانسه را با درجه عالى گذرانيده و از نظر تحصيلى در زمان خود يكى از بهترين افراد به شمار مى رفت. وقتى هم به ايران مراجعت كرد استاد دانشكده فنى شد و اساساً علاقه اى به سياست نداشت. در سال هاى نخستين پس از شهريور ۲۰ در ميان روشنفكرانى كه با حزب ايران همكارى داشتند نام اصفياء هم ديده مى شود ولى فعاليتى نداشت.
مهندس اصفياء براى تصدى امور فنى به سازمان برنامه دعوت شد و ساليان دراز قائم مقام و مدير عامل سازمان برنامه و وزير مشاور در امور فنى و اقتصادى و كفيل نخست وزير در كابينه هاى هويدا و آموزگار بود.
همسر اصفياء خواهر دكتر طاهر و دكتر محمود ضيائى بود و خواهر اصفياء همسر دكتر عباسعلى خلعت برى كه اين سه خانواده در دوران پادشاهى محمدرضاشاه پهلوى نقش مهمى در ايران برعهده داشتند.
مهندس اصفياء بعد از انقلاب به زندان افتاد ولى چون به كار فنى علاقه داشت در زندان هم كليه امور فنى را زير نظر گرفت شوفاژها و لوله كشى آب و ساير كارها را اداره مى كرد و در آنجا نيز مورد علاقه زندانيان و زندانبانان قرار داشت، او حتى در ساعات استراحت در «بند» نيز بيكار نمى نشست و ساعت هاى زندانيان را كه از كار مى افتاد، تعمير مى كرد و سرانجام پس از چند سال كه در زندان به سر برد آزاد شد و اكنون در تهران به سر مى برد و كارى به سياست ندارد و اصولاً اهل سياست نبود و لباس استادى دانشگاه و اداره امور فنى و كارهاى مطالعاتى و تحقيقى بر قامت او دوخته شده بود كه همواره نيز از آن استفاده كرده است.
نويسنده چند سالى كه رياست كميسيون برنامه مجلس شوراى ملى را عهده دار بودم و اصفياء مديرعامل سازمان برنامه و وزير مشاور بود با او رابطه بسيار دوستانه اى داشتم.
نه تنها تظاهرى به قدرت نمى كرد بلكه در مواردى هم مى گفت هر چه مى توانيد در لايحه برنامه ريزى مملكت دست مقامات دولتى را ببنديد كه احتياج به تصويب و مراجعه به قوه مقننه داشته باشند تا افراد ذى نفوذ نتوانند ما را در فشار قرار دهند. او مى گفت اختيارات مجلس و كميسيون برنامه هر چقدر زيادتر باشد ما را در مقابل كسانى كه زور دارند و مى خواهند و مى توانند دولت را در فشار قرار دهند قويتر مى سازد و به آنها صريحاً خواهيم گفت ما بايد از مجلس اجازه بگيريم ولى اگر دست ما و مقامات دولتى باز باشد با فشار، ما را مجبور به انجام كارهاى مورد نظر خود مى كنند. اصفياء مى گفت كراراً به اعليحضرت گفته ام كه طراحان برنامه مملكت با شركت در كميسيون برنامه مجلس و استفاده از نظرات نمايندگان مجلسين توانسته اند در تنظيم برنامه هاى عمرانى مملكت استفاده فراوانى ببرند و در حقيقت نمايندگان مجلسين كه از وضع منطقه و حوزه هاى انتخابى خود اطلاع دقيق دارند مشاورين مجانى ما هستند و در تقويت اين فكر مى كوشيد ولى خيلى از وزراء با اين اقدام كميسيون برنامه موافق نبودند.
درباره جلوگيرى از اعدام مهندس اصفياء مطالب گوناگونى گفته مى شود ولى مطلعى مى گفت مهندس بازرگان به من گفته است كه درباره مهندس رياضى و مهندس اصفياء از خمينى خواستم كه از اعدام آنها صرفنظر شود زيرا مهندسين با ارزشى هستند ولى خمينى گفت با اصفياء موافقم كه اعدام نشود، ولى مهندس رياضى چون رئيس مجلس بوده بايد اعدام گردد.
اين يكى از موارد نادرى است كه خمينى با اعدام كسى مخالفت كرده ولى هر كس در هر مورد با او صحبت كرده طرفدار اعدام بوده است.
دوستى كه در تهران زندگى مى كند و بعد از آزادى از زندان با اصفياء ديدارى داشته ضمن اظهار خوشوقتى از آزادى او ماجراى نجاتش را از اعدام مى پرسد كه چنين نقل كرده است:
روزهاى اول كه در زندان بودم در يك سلول تنگ و تاريك با تعداد ديگرى به سر مى بردم و حالت اسراء را داشتيم. يك شب يكى از پاسداران مسلح به سلول ما آمد و گفت: اصفياء كيست؟ گفتم من هستم گفت از سلول خارج شو. وقتى بيرون آمدم مرا مضروب كرد و گفت: شما طاغوتيان مملكت را به اين روز انداخته ايد و مرا كشان كشان با خود برد. ضمن راه آهسته گفت: امشب تمام هم سلول هاى شما توسط خلخالى اعدام مى شوند. من چون شاگرد شما بوده و شما را خوب مى شناسم و به شما علاقه دارم با اين طرز شما را از سلول خارج كرده به يكى ديگر از سلول ها مى برم تا خطر از بين برود. با اين طرز مرا به سلول ديگر برد و فردا صبح ديدم همه كسانى كه با من در آن سلول بودند اعدام شدند. او از مهندسين دانشكده فنى بود كه جزو انقلابيون شده بود.
(درباره درستى و نادرستى اين نقل قول اظهارنظرى نمى توانم بكنم.)
دكتر عاقلى مى نويسد: صفى اصفياء در سال ۱۲۹۵ شمسى در تهران تولد يافت. در ۱۵سالگى ديپلم گرفت و در ايران شاگرد اول گرديد. در مسابقه اعزام محصل به خارج شركت نمود و چون سنش كم بود سه سال در انتظار ماند تا به فرانسه رفت و وارد پلى تكنيك شد. دوره پلى تكنيك را كه حداقل ۸سال طول مى كشيد پنج ساله تمام كرد. به ايران آمد و در ۲۳ سالگى به تدريس در دانشكده فنى پرداخت و در چند سازمان دولتى هم مشاور فنى بود. بعد معاون مديرعامل سازمان برنامه شد. از سال ۱۳۴۷ مدت ۹سال وزير مشاور و نايب نخست وزير در امور عمرانى و برنامه ريزى بود. به زبان هاى فرانسه و انگليسى تسلط كامل داشت. از ادبيات بى اطلاع نبود. در كنار مشاغل دولتى و سياسى به تحقيق و مطالعه مى پرداخت. كتاب فرهنگ اصطلاحات جغرافيائى كه محصول همكارى او با گروه احمد آرام، دكتر گل گلاب،، دكتر غلامحسين مصاحب و مصطفى مقربى است ظاهراً از ثمرات اين جلسات است.
در نشريه اى درباره اصفياء چنين نوشته شده است:
فارغ التحصيل مدرسه پلى تكنيك و مدرسه معدن پاريس و استاد معدن شناسى دانشگاه تهران مى باشد. ابتهاج پس از اين كه به مديريت عامل سازمان برنامه منصوب شد اصفياء را مسئول طرح هاى سازمان برنامه نمود. اصفياء در زمان نخست وزيرى دكتر امينى مديرعامل سازمان برنامه شد. سال ها وزير مشاور در امور اقتصادى بود كه در بسيارى از زمينه ها حلال مشكلات شناخته شد. نقش اصفياء در دوران برنامه ريزى در ايران اهميت بسزائى داشت.
خدادا فرمانفرمائيان مى گويد از جمله كسانى كه همه ما به او معتقد بوديم مهندس صفى اصفياء بود. اصفياء پلى تكنيسن درجه ۱ مى باشد. اصفياء مدت ۱۴ سال در سازمان برنامه بود. خيلى كم بودند افرادى به تحصيلات و عمق آگاهى او... از لحاظ فنى كم ديدم كسانى كه به پاى اصفياء برسند. او مقتصد و اقتصاددان نبود ولى بسيار راحت مطالب را مى فهميد و راحت مصالح اقتصادى را تشخيص مى داد. صفى نه پى قدرت سياسى بود و نه مى خواست آن را اعمال كند. اگر حس مى كرد كه قدرت دارد قدرت نمائى نمى كرد. يك سكوت و آرامش مخصوصى داشت و به هيچوجه اصرار نمى كرد كه حرف خود را به كرسى بنشاند. من در هيئت دولت چه در زمان دكتر امينى و چه بعد از آن كسى را نديدم كه به اندازه اصفياء محبوب باشد. هر وقت وزيرى مشكلى داشت نزد او مى رفت و با كدخدا منشى حل مى كرد و در برنامه سوم و چهارم رئيس سازمان برنامه بود. بعد مهدى سميعى و بعد من و سپس مجيدى.
وقتى مهندس خسرو هدايت از سازمان برنامه كنار رفت، شهرت يافت كه مهندس اصفياء مديرعامل سازمان برنامه خواهد شد. اين خبر بسيار خوبى بود زيرا اصفياء از لحاظ هوش و دانش و اخلاق و توانائى كار و درستى و نجابت فرد بى نظيرى بود و سازمان برنامه را بهتر از هر كس مى شناخت. همه از اين انتصاب استقبال كردند ولى دو هفته دكتر فلاح مديرعامل سازمان برنامه شد سپس احمد آرامش به اين سمت منصوب گرديد. بلافاصله دكتر سيروس سميعى و من استعفاى خود را براى ايشان فرستاديم چون ايشان در مشاغل قبلى خود حسن شهرتى نداشتند. علاء وزير دربار ما را احضار كرد و گفتيم كه آرامش حسن شهرت ندارد و مراتب را به عرض برسانيد. پاسخ چنين بود كه برويد سركارتان اگر كوچكترين خطائى ديديد استعفاء بدهيد كه به همين جهت به كار ادامه داديم.
يكى از وزراء گفت مهندس اصفياء در جلسات هيئت دولت و جلساتى كه با حضور پادشاه تشكيل مى شد هيچگاه اظهار عقيده نمى كرد ولى كراراً پادشاه درباره مسائلى مى گفت حالا ببينيم نظر صفى چيست؟ آن وقت نظرات خود را بيان مى داشت.
تا آنجا كه شاهد بوده و شنيده ام اصفياء از دولتمردان استثنائى زمان بود كه از نظر علم و دانش و تكنيك كم نظير بود و اكنون هم در ايران با چند تن از دوستان قديم خود ايام را مى گذراند و هيچكس عدم رضايتى از او نديده است. انسان بزرگى است.
شوخى هاى اصفياء
مهندس اصفياء با اين كه خيلى در كارها ساكت و ملايم و بى تظاهر و جدى بود ولى در ميان دوستان و نزديكان خود شهرت يافته بود كه شوخى هاى زيادى مى داند كه گاهگاهى بيان مى كند.
مطلعى مى گفت وقتى يكى ديگر از مقامات به مديرعاملى سازمان برنامه منصوب گرديد اصفياء خيلى جدى به او گفت ما در اينجا براى تهيه لباس به خياطى مراجعه مى كنيم كه لازم است شما هم به او مراجعه كنيد. مقام جانشين از او پرسيد پس نام و آدرس او را بگوئيد كه اصفياء با خنده گفت: اين شخص (پالانچيان) نام دارد.
او يك مهندس مقاطعه كار ارمنى بود كه گفته مى شد به علت نزديكى با يكى از مقامات دربارى سفارش شده بود كه چند مقاطعه مهم به (مهندس پالانچيان) داده شود. به اين ترتيب اصفياء خواست بگويد كه در سازمان برنامه اين قبيل مشكلات هم وجود دارد.
پالانچيان بعدها در يك تصادف هوائى در شمال ايران جان خود را از دست داد كه پيرامون سقوط هواپيمائى او هم شايعاتى رواج يافت.
مرگ فرزند
مهندس اصفياء دو دختر داشت كه متأسفانه يكى از دخترانش چندى قبل در اثر ابتلاء به بيمارى سرطان زندگى را ترك گفت كه اين امر موجبات ناراحتى اصفياء و همسرش گرديد و انسان فرهيخته اى كه در برابر ناملايمات زندگى خيلى مقاوم بود در اين مورد دچار غم و اندوه عميقى شد.
|
|
|
|
|
خاطرات اردشير زاهدى
بخش يازدهم
ديدار پادشاه از امريكا و وظايف من بعد از ۲۸ مرداد
مخالفان به اعليحضرت القاء ميكردند كه زاهدى قصد كودتا دارد
|
|
زاهدى
|
*در ديدار رسمى اعليحضرت از ايالات متحده آمريكا كه نخستين سفر ايشان به خارج از كشور بعد از وقايع ۲۸ مرداد بود شما به عنوان آجودان كشورى ملتزم ركاب بوديد. از اين سفر چه خاطراتى داريد؟
-كارهاى اعليحضرت در دست من بود از كارهاى تشريفاتى گرفته تا امور حسابدارى. در اذرماه سال ۱۳۳۲ ريچارد نيكسون كه آن وقت معاون رئيس جمهورى بود يك ديدار سه روزه از ايران داشت و دعوتنامه پرزيدنت آيزنهاور را براى بازديد از آمريكا تقديم اعليحضرتين كرد. اعليحضرت دعوت را پذيرفتند و در اطلاعيه رسمى قيد شد كه تاريخ مسافرت بعداً تعيين و اعلام مى شود. مسافرت، يك سال بعد در آذرماه ۱۳۳۳ صورت گرفت و بيش از سه ماه طول كشيد. يعنى از ۱۴ آذر تا ۲۱ اسفند. از تهران رفتيم به بيروت و از آنجا به آمستردام و بعد به آمريكا و در مراجعت هم از انگلستان و آلمان و عراق ديدار كرديم. كمى قبل از شروع مسافرت، سانحه هواپيماى والاحضرت شاهپور عليرضا پيش آمد. با پدرم در كاخ اختصاصى بوديم. اعليحضرت به دليل درگذشت برادرشان عزادار بودند. سر ميز ناهار صحبت از مسافرت شد. علياحضرت (ثريا) فرمودند خوب است، مى رويم آنجا نفس راحتى مى كشيم. پدرم با حالت برافروخته گفت: نه،نه، براى اين كار نمى رويد. مى رويد براى كار مملكتى و چند روزى را كه آنجا هستيد نبايد ايام استراحت فرض كنيد. اعليحضرت البته ناراحت شد. من آهسته با پا زدم به پاى پدرم. يك مرتبه پدرم عصبانى شد و پرخاش كرد كه چرا به پاى من مى زنى. بعد، رو كرد به علياحضرت و گفت چون به چك آپ طبى هم احتياج داريد البته بايد گشتى هم آن طرف ها بزنيد و خواست تندى خود را تا حدى جبران كند ولى آن روز همه ناراحت از سر ميز ناهار بلند شديم.
آن وقت ها وضع برخورد اعليحضرت با اشخاص فرق داشت. علاقمند بودند كسانى مثل ابوالحسن حائرى زاده و آقا مصطفى كاشانى پسر آيت الله كاشانى كه از اعليحضرت رنجيده بودند به ديدنشان بيايند. يكبار حائرى زاده را راضى كرديم كه شرفياب شود. با عصبانيت و لهجه مخصوص يزدى گفت: «با طناب پوسيده انسان نبايد به چاه برود» و وقتى كه شرفياب شد همين جمله را تكرار كرد كه باعث خنده اعليحضرت شد.
روز حركت به آمريكا، صبح زود به اتفاق حسين دانشور و منوچهر خسروداد (كه در آن موقع سرهنگ دوم بود) و شاپور دولتشاهى و كوچصفهانى و چند نفر ديگر از حصارك به طرف پائين مى رفتيم. بين راه چند نفرى با عبا و عمامه، در حالى كه پاچه هاى شلوارشان را بالا زده بودند به طرف ما مى آمدند. من تفنگ در دست داشتم چون آن طرف ها معمولاً صبح زود كبك مى آمد و تفنگ برمى داشتم كه كبك بزنم. بارى، خسروداد و يك پاسبان كه همراه بود جلو مى رفتند و پرسيدند اينجا چه كار داريد. گفتند كوه پيمائى مى رويم و راه را اشتباه آمده ايم. بعدها معلوم شد آنها افراد فدائيان اسلام بوده اند و براى ترور من آمده بودند.
اين را بعد از سوءقصد به مرحوم علاء فهميديم. در آن موقع تعدادى از افراد فدائيان اسلام، از جمله رهبرشان نواب صفوى بازداشت شدند. در بازجوئى از آنها، سه مورد مربوط به من و پدرم افشاء مى شود كه وقتى تيمور بختيار گزارش آن را به عرض مى رساند اعليحضرت مى فرمايند براى اطلاع اردشير بفرست.
يكى همين مورد بود كه اشاره كردم. درگزارش قيد شده بود كه نواب صفوى خودش هم جزو آن عده بوده است. من نواب صفوى را نمى شناختم و نمى دانم واقعاً آنجا بود يا نبود. در هر حال، تيمور بختيار آمد پيش من در منزل ولى آباد و قضيه را تعريف كرد و گفت آنها چون وضع را مساعد نمى بينند از قصدى كه داشتند منصرف مى شوند.
مورد دوم اين بود كه پدرم، وقتى نخست وزير بود، روزهاى سه شنبه بعدازظهر در وزارت امورخارجه پذيرائى عمومى داشت. هر كس مى توانست بدون گرفتن وقت مراجعه كند و اگر مطلبى داشت مستقيماً به ايشان بگويد. ايشان هم به مرحوم پرويز يارافشار يا مرحوم موسى سرابندى يا مرحوم سرتيپ دادور دستور رسيدگى مى داد. يك بار، يكى از فدائيان اسلام جزو ارباب رجوع به آنجا مى رود و قصد ترور پدرم را داشته است كه او هم موفق به مقصود خود نمى شود.
مورد سوم، توطئه ترور پدرم در جريان تشييع جنازه مرحوم شاهپور عليرضا بود. فدائيان اسلام اقرار كرده بودند كه قصد داشتيم زاهدى را موقعى كه در مسجد سهپسالار به دنبال جنازه حركت مى كرد بزنيم. اما او به طرف ما نگاه كرد و لبخندى زد كه حس كرديم شناخته شده ايم و دستپاچه شديم و فرار را بر قرار ترجيح داديم.
در فرودگاه، پدرم در موقع خداحافظى به من گفت پسرم حالا كه مى روى مورد اطمينان اعليحضرت هستى، هم رمز نخست وزيرى و هم رمز دفتر مخصوص دربار را دارى، بايد به تو بگويم اگر تلگرافى و يا صحبتى به ميان آمد به هيچ فردى ولو من كه پدرت هستم نبايد بازگو كنى وگرنه پسر من نخواهى بود.
من صورتش را براى خداحافظى بوسيدم و با مرحوم تقى زاده و مرحوم سردار فاخر حمت و مرحوم هيئت هم كه با پدرم آمده بودند خداحافظى كردم.
آن زمان هواپيماى مخصوص نداشتيم. از K.L.M هواپيمائى اجاره كرديم به مبلغ ۱۲ يا ۱۴ هزار دلار كه يك سوم يا چهارم پيشنهاد شركت هاى ديگر بود. رئيس و معاون K.L.M در ايران آن وقت آقاى هلاكو رامبد و آقاى مليكيان بودند.
از تهران رفتيم به بيروت. دعوت كاميل شمعون رئيس جمهور لبنان از اعليحضرتين به سبب موقعيت خاصى بود كه سفير ما رحمت اتابكى در آنجا داشت. او خيلى به كاميل شمعون نزديك بود و در بحران شيعه و سنى لبنان با او دوست شده بود. اين روابط نزديك از دوره سفارت مرحوم معاضد شروع شده بود كه اتابكى سركنسول بود. همكاران او هم مانند جواد وكيلى كه بعد سفير در اردن شد (در زمان جنگ اعراب و اسرائيل) و امير كاويانى كه به عربى تسلط داشتند به او كمك مى كردند و ايران نفوذ خاصى در لبنان پيدا كرده بود.
چند ساعتى در آنجا بوديم و مذاكراتى انجام شد و رفتيم به آمستردام. آنجا هم با اين كه سفر غير رسمى بود از طرف خانواده سلطنتى هلند با شركت مقامات بالاى هلندى در فرودگاه ميهمانى شام دادند. با همان هواپيما كه اجاره كرده بوديم رفتيم به نيويورك.
در هواپيما قسمت عقب اختصاص به اعليحضرتين داشت و قسمت جلو به ملتزمين. وقتى به سمت نيويورك مى رفتيم من در قسمت جلو كفش هايم را درآورده بودم و داشتم چرت مى زدم. ناگهان پيشخدمت مخصوص آمد و گفت كه احضار شده ام. نمى دانم اعليحضرت خواسته بودند سر به سرم بگذارند و به اشاره ايشان يك لنگه كفشم را برداشته و پنهان كرده بودند يا واقعاً بر اثر حركت هواپيما لنگه كفش لغزيده و رفته بود به جائى كه هر چه مى گشتيم پيدايش نمى كرديم. ناچار با يك لنگه كفش، لنگان لنگان رفتم حضور اعليحضرت. اعليحضرت مدتى به من نگاه كردند و با قيافه جدى پرسيدند اين چه وضعى است، لنگه كفشت كجاست؟ بعد به شدت خنديدند و موضوع ديگرى را پيش كشيدند.
در نيويورك روزى براى خريد در خدمتشان بوديم. نصرالله انتظام هم بود. جزو چيزهائى كه نگاه مى كردند فندكى بود به نام «زيپو» از طلا. آن را آمريكائى ها براى جنگ اختراع كرده بودند كه در باد و طوفان بتوانند روشن كنند. عرض كردم اين فندك به درد اعليحضرت مى خورد.
چيزى نفرمودند و رد شديم... دو روز بعد در آپارتمان والدورف آستوريا كه شرفياب بودم وقتى مى خواستم خارج شوم قوطى كوچكى مرحمت كردند. باز كردم، ديدم همان فندك است و به جاى آرم شاهنشاهى كه پيشنهاد كرده بودم روى فندك حك شود، نوشته شده بود: A.Z.
در سانفرانسيسكو، اعليحضرت با لباس نيروى دريائى روى عرشه كشتى ايستاده بودند و شهردار سانفرانسيسكو و راندلف هرست وارث امپراطورى مطبوعاتى «هرست» راجع به پل «گلدن گيت» توضيح مى دادند. من متوجه شدم كه اعليحضرت مى خواهند سيگارشان را آتش بزنند اما باد نمى گذارد فندك روشن شود. جلو رفتم و خواستم با همان فندك مرحمتى سيگار اعليحضرت را روشن كنم. فندك شعله زد و نوك دماغ اعليحضرت را سوزاند. از اين پيشامد خجل شدم. سر شام داستان دوستى خاله خرسه را به عنوان عذرخواهى نقل كردم اما اين موضوع تا مدت ها وسيله تفريح اعليحضرت و علياحضرت شده بود كه هر وقت سيگارى به لب مى گذاشتند مى گفتند: اردشير، فندك!
از نيويورك با هواپيماى اختصاصى رئيس جمهورى ما را بردند به واشنگتن. سفير ما در ايالات متحده نصرالله انتظام بو دو نماينده دائمى ايران در سازمان ملل متحد عليقلى اردلان. در واشنگتن، شبى جان فاستر دالس وزير امورخارجه به افتخار اعليحضرتين در «اندرسن هاوس» ميهمانى داد كه خيلى مفصل و باشكوه بود. بعد هم در كاخ سفيد ناهار ميهمان آيزنهاور شديم و طبق قرار قبلى، «مى مى» خانم آيزنهاور علياحضرت را به بازديد از قسمت هاى مختلف كاخ سفيد دعوت كرد و به همراه برد تا اعليحضرت و رئيس جمهورى به طور خصوصى درباره مسائل سياسى مذاكره كنند.
در ميهمانى ناهار كاخ سفيد با آقاى «رايتسمن» از صاحبان صنايع نفت آمريكا آشنا شديم كه از سهامداران بزرگ كمپانى هاى نفتى و دوست نزديك آيزنهاور بود. او اعليحضرتين را به خانه اش در پالم بيچ فلوريدا دعوت كرد و در ميهمانى مفصلى كه ترتيب داده بود ژوزف كندى پدر كندى ها و همسرش و برادران كندى به اعليحضرت معرفى و با هم آشنا شدند.
از آنجا به سانفرانسيسكو رفتيم و در هتل «سانفرانسيس» اقامت كرديم. شب كريسمس را دعوت داشتيم به منزل «راندولف هرست». اين منزل كه متعلق است به خانواده معروف «هرست» بين سانفرانسيسكو و لس آنجلس قرار دارد و يكى از ديدنى ترين و زيباترين خانه هاى آن منطقه است چون هر تكه اش را كه متعلق به يك دوره است از يك نقطه عالم آورده اند. در راه كه با اتومبيل مى رفتيم تا برسيم به آن بالا، همينطور شكارها را مى ديديم كه مى چميدند و مى جهيدند. در منزل «هرست» هم اتفاق بانمكى افتاد. براى شام، سالن بزرگ غذاخورى را آماده كرده و ميز درازى در وسط سالن چيده بودند. برنامه از اين قرار بود كه عصر، اعليحضرتين در كوكتلى شركت كنند و هدايائى رد و بدل شود. ما چند تكه قالى و قاليچه و صنايع دستى ايران را برده بوديم كه به ميزبانان هديه شود و راندلف هرست هم يك زين اسب نقره كارى شده مكزيكى كه يادگار خانوادگى آنها بود و از پدرش به ارث برده بود براى تقديم كردن به اعليحضرت در نظر گرفته بود.
هر كدام از ما به اتاق خودمان رفتيم كه استراحتى بكنيم و براى كوكتل و سپس ضيافت شام آماده شويم. محمد خاتم و حسين جهانبانى اتقاق هايشان در طبقه بالا، درست روى سالن غذاخورى قرار داشت. اينها رفته بودند حمام بگيرند و حمام مفصلى هم گرفته بودند ولى پرده پلاستيكى را توى وان نينداخته بودند. عمارت هم، عمارت قديمى بود. در نتيجه، آب نشت كرده و از سقف سرازير شده بود توى سالن و درست روى ميز غذاخورى.
ميزبانان وقتى متوجه مى شوند كه كار از كار گذشته و آب سالن را گرفته و ميز غذاخورى را خراب كرده بود. بيچاره «هرست» عزا گرفته بود كه چه كنيم، چه نكنيم. گفتم چاره اش اين است كه شما كوكتل را طول بدهيد تا مستخدمين ميز را از نو بچينند. خلاصه، مستخدمين افتادند به جمع كردن آب و خشك كردن كف سالن و برچيدن سفره و تعويض وسائل غذاخورى تا بالاخره سالن به نحوى ترميم و آماده پذيرائى شد.
البته ميهمانان كه در مراسم كوكتل حضور داشتند نمى دانستند آنجا چه خبر است و چرا كوكتل آنقدر طولانى شده است. من فقط اعليحضرت را از جريان مطلع كردم كه اوقاتشان خيلى تلخ شد ولى پيشامدى بود كه به هر حال، گذشت.
شام كه صرف شد ما را از يك راهرو تونل مانندى بردند به سالن سينماى خصوصى و فيلمى از «بينگ كروزبى» خواننده معروف «وايت كريسمس» را در آنجا ديديم. بايد بگويم كه در آن زمان مسافرت ها در شرايط ساده تر و سهل ترى نسبت به سال هاى بعد صورت مى گرفت و تنها دو مسئول امنيتى داشتيم، دو نفر هم براى روابط عمومى به ما كمك مى كردند كه يكى از آنها «درو دادلى» شوهر خواهر يك سناتور دموكرات بود و ديگرى خانمى به نام «فلور كُلس» كه حالا شده است «فلور كُلس ماير» نام خانوادگى (Meyer) از همسر دومش (Tom Montague Meyer) گرفته شده بود. شوهر اين خانم روزنامه «كلس ماگازين» و «فورچون» را داشت كه بعداً از هم جدا شدند.
«فلور كل» بعد از ۲۸مرداد آمد به ايران و با پدرم مصاحبه كرد. عكسى هم از اعليحضرت و علياحضرت در كلاردشت گرفته است كه با لباس سوارى، وسط دار و درخت بر روى زمين نشسته اند. اين عكس كه نشانگر سادگى و صفاى زندگى خانوادگى شاه و ملكه در آن ايام است خيلى سوكسه پيدا كرد و مكرر چاپ شده است. زمانى كه علياحضرت ملكه انگليس در سال ۱۹۵۳ تاجگذارى كرد اين خانم، فلور كلس، به نمايندگى از طرف آيزنهاور در مراسم تاجگذارى شركت داشت و از نفوذ و موقعيت خاصى برخوردار بود. در لس آنجلس چند ميهمانى به افتخار اعليحضرتين داده شد. در آن ميهمانى ها با ستارگان و هنرپيشگان مشهور هاليوود مثل باربارا استانويك، كيم نواك، گرير گارسون، هامفرى بوگارت و همسرش لورن باكال- كه خيلى زيبا و داراى چشم هاى قشنگى بود- همچنين رابرت تايلور و گارى كوپر آشنا شديم.
در ميهمانى شب سال نو، من با علياحضرت ثريا مى رقصيدم و همفرى بوگارت با لورن باكال. وسط رقص همفرى بوگارت نزديك شد و به من گفت: بيا با يك خانم زيبا برقص و لورن باكال را به من سپرد، خودش با علياحضرت ثريا مشغول رقص شد.
دوستى من با هامفرى بوگارت از آنجا شروع شد كه به او گفتم پدرم تو را بيشتر از همه هنرپيشه هاى سينما دوست مى دارد.
گارى كوپر را بعد دعوت كرديم و آمد به ايران. او در هتل دربند اقامت داشت و بر اثر بيمارى سفرش را نيمه تمام گذاشت و برگشت به آمريكا و معلوم شد دچار سرطان شده است.
از لس آنجلس رفتيم به تگزاس. در تگزاس ميهمان پايگاه هوائى بوديم. آمريكائى ها اصرار و تأكيد داشتند كه هواپيمائى كه اعليحضرت با آن پرواز مى كند حتماً بايد به كپسول اكسيژن مجهز باشد. (هواپيماى بيچ كرافت اختصاصى مخزن اكسيژن نداشت) براى اين كه خطر كمبود اكسيژن را نشان دهند مى بايستى يك نفر برود توى اتاق مخصوص. چون خاتم را اعليحضرت فرستاده بودند براى بازديد و مطالعه، قرعه فال هم به نام من افتاد. مرا داخل اتاق در بسته فرستادند و گفتند هر چه مى بينم يا احساس مى كنم بنويسم. در اين اتاق كه شبيه سيمولاتورهاى آموزش خلبانى بود به تدريج، مثل اين كه هواپيما اوج بگيرد و روى ارتفاعات پرواز كند، مقدار اكسيژن كم مى شد به طورى كه من ديگر اختيار قلم را نداشتم و دستم در حالت كرخى بالا و پائين مى رفت. اگر چند دقيقه بيشتر در آنجا مانده بودم حتماً نفسم بند مى آمد.
خلاصه، با اين آزمايش اعليحضرت را متقاعد كردند كه هواپيماى ايشان حتماً بايد كپسول اكسيژن داشته باشد. آنجا به خاطرم آمد كه يك بار با بيچ كرافت اعليحضرت- همان هواپيمائى كه در ۲۵ مرداد با آن از كلاردشت پرواز كردند به بغداد- از تهران مى رفتيم به شمال. اعليحضرت خودشان هواپيما را هدايت مى كردند و خاتم نيز كمك خلبان بود. وقتى آمديم روى كوه هاى البرز افتاديم توى ابر غليظى كه مانع ديد بود و نمى دانستيم كجا هستيم، در شمال البرز هستيم يا در جنوب آن. در حالى كه دچار سرگشتگى بوديم يكى از موتورهاى هواپيما هم يخ زد و از كار افتاد. خاتم نگران شد. خواست با دست بزند و موتور را به حركت درآورد. دستش به سختى ضرب ديد و زخمى شد. خوشبختانه يك سوراخى وسط ابرها پيدا شد. هواپيما را «دايو» كرديم و آمديم پائين و متوجه شديم كه آن طرف تونل كندوان هستيم. پرواز را ادامه داديم به طرف دريا و موتور هم به كار افتاد و آمديم پائين و نشستيم. در طول اين مدت من دائم مى خنديدم و خيال مى كردم علامت شجاعت و پر دلى است. بعد فهميدم كه خير، دليل خنده ها كمبود اكسيژن به علت پرواز در ارتفاعات بوده و ربطى به شجاعت نداشته است. البته هواپيماى جت كه آمد ديگر اين قبيل قضايا منتفى بود.
از تگزاس رفتيم به فلوريدا. آخر هفته را ميهمان «رايتسمن» از مديران شركت هاى بزرگ نفتى آمريكا در پالم بيچ بوديم. سپس به «سايپرس گاردن» رفتيم كه در آنجا جشن و مسابقه اسكى روى آب برقرار بود و خانواده «باب هوپ» به افتخار اعليحضرتين ميهمانى دادند و از چهره هاى شاخص آن ميهمانى يكى هم استر ويليامز قهرمان شناى المپيك و ستاره معروف سينما بود. بالاخره برگشتيم به نيويورك. در نيويورك هم باز چند روزى اين طرف و آن طرف ميهمان شديم و يكى از ميهمانى ها، عصرانه اى بود كه سركنسول برزيل در نيويورك ترتيب داد. اين سركنسول قبلاً در ايران سفير بود و گريس كلى كه بعداً با پرنس «رنيه» ازدواج كرد و ملكه موناكو شد در ميهمانى او با شاه و ملكه ايران آشنا شد.
از نيويورك با كشتى «كوين اليزابت» آمديم به انگلستان، لرد مونت باتن از طرف ملكه انگلستان در «سات همپتون» آمده بود به استقبال. از آنجا با قطار آمديم به لندن. از ايستگاه «كوئين ويكتوريا» مستقيماً رفتيم به سفارت شاهنشاهى در لندن. وينستون چرچيل شامى در مقر نخست وزيرى ترتيب داده بود كه «كلمنت اتلى» هم جزو ميهمانان بود. اتلى در انتخابات از چرچيل شكست خورده و قدرت را به محافظه كاران سپرده بود. چرچيل محضر گرمى داشت و وقتى آن دو پيرمرد به سبك انگليسى با هم سر به سر مى گذاشتند و شوخى مى كردند واقعاً ديدنى و شنيدنى بود. اعليحضرتين در سفارت اقامت داشتند و براى من آپارتمانى در هتل دورچستر گرفته شده بود. وقتى در التزام اعليحضرت و علياحضرت برگشتيم به سفارت معلوم شد هر دو به شدت گرسنه اند چون شام نخست وزيرى مختصر و ساده بود. يخچال ها و قفسه هائى را كه موادغذائى در آنها وجود داشت از لحاظ امنيتى قفل كرده بودند. چه كنيم، چه نكنيم؟ با همان لباس فراك و نشان و غيره سوار شدم، رفتم به هتل دورچستر، انعامى به متصدى كشيك شبانه دادم و او رفت مقدارى نان و پنير و ژامبون و اينجور چيزها پيدا كرد. ساندويچ درست كرديم و برداشتم بردم به سفارت. اعليحضرت در اتاق خواب تشريف داشتند. علياحضرت هم آمدند. نشستيم به خوردن. صحبت اسب بود. از اعلحيضرت اجازه خواستم كه تلفن كنم به اميرخسرو افشار و كمى سر به سرش بگذارم. اميرخسرو نفر دوم سفارت بود.
سفيرمان در انگلستان مرحوم على سهيلى بود كه خانمى داشت از نژاد روس و خيلى بامزه. اميرخسرو مثل پسرعموى من بود و با هم خيلى انس و الفت داشتيم. تلفن را كه جواب داد راجع به اسب از او سئوالاتى كردم و كمى دستش انداختم. بيچاره متحير مانده بود كه دو ساعت بعد از نيمه شب چرا هوس اذيت كردن او به سرم زده است. وقتى فهميد كجا هستم و از حضور اعليحضرت و علياحضرت به او تلفن مى كنم دود از كله اش برخاست. روز بعد يقه مرا گرفته بود و گله مى كرد كه آخر اين چه كارى بود كردى! در لندن تلگرافى از پدرم رسيد كه توصيه كرده بود اعليحضرت از آلمان هم ديدار كنند. روز بعد، بازديدى داشتيم از باغ وحش و در آنجا هم براى من اتفاقى شنيدنى افتاد. در قسمت خزندگان، به قفسى رسيديم كه مار عظيم الجثه اى در آن نگهدارى مى شد. رئيس باغ وحش توضيح داد كه اين مار «بوآ» خرگوش و امثال آن را مى بلعد و سپس دور تنه درخت مى پيچد و استخوان هاى حيوان را درون معده خود خرد مى كند اما در حالت عادى براى انسان خطرى ندارد. بعد مار را از قفس بيرون آورد و به اعليحضرت پيشنهاد كرد كه اگر مايلند شخصاً آزمايش كنند.
خواست مار را بيندازد به گردن اعليحضرت، من جلو رفتم و گفتم نه، بينداز به گردن من. البته قبلاً خواهش كرده بود كه وقتى مار را از قفس بيرون مى آورند عكاس ها از فلاش زدن خوددارى كنند چون نور فلاش باعث تحريك حيوان مى شود. مرحوم على خادم عكاس مطبوعات گويا متوجه اين تذكر نشده بود. وقتى مار را روى شانه من قرار دادند خادم فلاش زد و عكس گرفت ولى خوشبختانه مار واكنشى بروز نداد. اين عكس همان وقت در مجله تهران مصور به چاپ رسيد. مار همانطور كه گفتم حركت ناراحت كننده اى نكرد اما بوى زننده عجيبى مى داد كه آن بو تا بيست و چهار ساعت در مشام من باقى ماند و با آن كه چندين بار در هتل دورچستر- محل اقامتم- دوش گرفتم باز احساس مى كردم بوى مار زايل نشده است.
در عين حال تلگراف رمزى از طرف علاء و ابتهاج رسيد كه اصرار داشتند اعليحضرت هر چه زودتر به تهران برگردند. در آن زمان تحريكاتى عليه پدرم صورت مى گرفت و مخالفان مى خواستند به اعليحضرت القاء كنند كه زاهدى قصد كودتا دارد. پدرم در تلگراف ديگرى، اين بار براى من تأكيد كرده بود كه سفر آلمان ضرورى است و شوراى سلطنت هم نظر ايشان را تائيد مى كند. اعليحضرت و علياحضرت ثريا هم در ته دل علاقمند به اين سفر بودند.
آن زمان مرسوم بود كه وقتى اعليحضرت تشريف مى بردند به خارج، شوراى سلطنت با عضويت نخست وزير و رؤساى دو مجلس تحت رياست يكى از برادران پادشاه تشكيل مى شد ولى بعد، در زمان دكتر اقبال اين سنت متروك شد و اعليحضرت فرمودند شوراى سلطنت لزومى ندارد.
موضوع دعوت را مرحوم خليل اسفنديارى با من تلفنى در آمريكا صحبت كرد و به نخست وزير هم مخابره كرده بود. اما در مورد آلمان هم آن وقت دو نظر وجود داشت. پدرم و بعضى ديگر از اعضاى شورا معتقد بودند روابط با آلمان براى ايران حائز اهميت است در حالى كه ديگران مى گفتند آلمان كشورى است شكست خورده و نقشى در سياست جهانى ندارد. بالاخره سفر آلمان پا برجا شد. از لندن رفتيم به هامبورگ. از هامبورگ با ترن به كلن رفتيم. يك روز و شب را در كلن گذرانديم و از آنجا آمديم به بادن بادن و مونيخ كه در مونيخ. والاحضرت شهناز آمدند و با پدرشان ديدار كردند. اين هم باز به توصيه و تأكيد پدرم بود كه مى گفت صحيح نيست كه پادشاه به اروپا برود و تنها فرزندش را كه در آنجا درس مى خواند نبيند.
از آلمان مى بايستى برويم به بغداد براى مذاكره با ملك فيصل و نورى السعيد پاشا راجع به پيمان بغداد كه نطفه اش در منزل آقاى رايتسمن در آمريكا بسته شده بود و در انگلستان، به دنبال مذاكرات آمريكا، اعليحضرت با نخست وزير و مقامات انگليسى گفتگو كردند و مى خواستند شخصاً پادشاه و نخست وزير عراق را در جريان مذاكراتشان قرار دهند.
آن زمان هنوز هواپيماى بزرگ نداشتيم. نزديك بيروت كه رسيديم همانطور كه گفتم خلبان آمد به من گفت آسمان بغداد طوفانى است و به نظر نمى رسد كه قادر باشيم در آنجا فرود بيائيم. اعليحضرت و علياحضرت خواب بودند. گفتم اعليحضرت خوابيده اند و بيدارشان نمى كنيم. شما راهتان را ادامه بدهيد، اين پيام را هم مخابره كنيد به بيروت براى سفير ايران آقاى اتابكى و رئيس جمهورى لبنان آقاى كاميل شمعون. مضمون پيام اين بود كه ممكن است نتوانيم در بغداد به زمين بنشينيم و اجباراً برگرديم به بيروت. از خلبان پرسيدم بنزين چقدر داريد. گفت به اندازه كافى بنزين داريم و تا تهران هم مى توانيم برويم. گفتم اگر اينطور است پس برنامه پرواز را عجالتاً تغيير ندهيد تا ببينيم چه مى شود. هواپيما از نوع DC.6 بود. پيامى هم از طريق برج مراقبت فرودگاه بغداد براى قدس نخعى سفيرمان در عراق فرستاديم كه وضعيت از اين قرار است و ما مى آئيم، اگر هوا مساعد شد كه هيچ، والا مجبوريم برگرديم و اين موضوع را به اطلاع دربار و دولت عراق برسانيد.
|
|
|
|
|
دكتر رضا قاسمى
در حاشيه محاكمه و صدور حكم اعدام صدام حسين
صعود و سقوط يك ديكتاتور (بخش سوم)
نگاهى به فراز و نشيب روابط ايران و عراق در عهد حكومت صدام حسين
ايران چرا عهدنامه ۱۹۳۷ را يكجانبه لغو كرد و پى آمدهاى آن چه بود؟
صدام حسين چگونه به اقدام ايذائى عليه ايران دست زد؟
و به اخراج ايرانى ها از عراق و حمايت از مخالفان رژيم شاهنشاهى پرداخت؟
سپهبد تيمور بختيار و مخالفان راست و چپ افراطى رژيم ايران چگونه مورد حمايت آشكار صدام قرار گرفتند؟
اتهام كودتا عليه رژيم عراق توسط ايران تا چه حد اصالت داشت؟
|
|
|
***
در شماره پيش سخن به آنجا رسيد كه صدام حسين پس از بروز اختلاف و انشعاب در كادر رهبرى حزب بعث در سال ۱۹۶۳ به جناح طرفدار ميشل عفلق پيوست و مورد حمايت او قرار گرفت و پس از چندى از سمت ساده بازجوئى به فرماندهى منطقه اى حزب در بغداد كه مسئوليت حساس و مهمى بود برگزيده شد و هنگامى كه در جولاى ۱۹۶۸ ياران حزبى او و در رأس آنان ژنرال حسن البكر قدرت حكومت را قبضه كردند و «بكر» به دبيركلى حزب بعث و فرماندهى كل قوا رسيد و در نهايت بر صندلى رياست جمهورى تكيه زد، منسوب جوان و كوشاى خود صدام حسين را به معاونت خويش در حزب و شوراى فرماندهى انقلاب منصوب نمود و اختيارات گسترده اى چه در ساختار حزب و چه در امور حكومتى به وى واگذار نمود و او را عملاً به شخص دوم كشور كه بر معاون تشريفاتى رئيس جمهور نيز اولويت و ارشديت داشت تبديل نمود. اين مرحله عمده ترين گام پيشرفت صدام در مسير كسب قدرت مطلقه در عراق بود. صدام مجموعاً ۱۱سال در سمت معاونت شوراى فرماندهى انقلاب با ژنرال حسن البكر همكارى كرد ولى اين همكارى به گونه اى نبود كه «سيدنايب» در هر موردى از رئيس كشور كسب تكليف و اخذ دستور كند. او به تدريج در صحنه سياسى عراق «قدرت مطلق» شده بود و از احدى جز طبع جسور و جاه طلبانه خود و خوى قساوت آميزش تبعيت نمى كرد و در اقدامات و تصميمات خود مستقلاً عمل مى كرد و بعضاً از جهت حفظ ظاهر اقدامات انجام شده را به حسن البكر گزارش مى كرد و او را در برابر عمل انجام شده قرار مى داد.
به تدريج ژنرال پير به صورت عامل بلا اراده اى در دست او درآمد و جز بعضى مقامات هاى تشريفاتى و پذيرفتن سفراى خارجى و دريافت استوارنامه آنها و تصويب اقدامات از پيش انجام يافته صدام كارى نداشت. براى مثال، پس از توافق الجزيره در سال ۱۹۷۵ كه اختلافات ايران و عراق حل و فصل شد و هيأت نمايندگى ايران چندين بار براى مذاكره با هيأت عراقى به بغداد رفت (و نگارنده نيزعضو هيأت بود) تمام ملاقات ها با صدام حسين صورت مى گرفت و تنها يكبار ما را نزد حسن البكر بردند و آن ملاقات كوتاه هم به بيان كليات و تعارفات سپرى شد.
قبل از آن، در سفر اول مرحوم هويدا نخست وزير به عراق كه جنبه رسمى داشت (سال ۱۹۷۵) كه نگارنده نيز به اقتضاى مسئوليتم در وزارت خارجه جزو همراهان او بودم، يك برنامه ملاقات با رئيس جمهور نيز براى نخست وزير پيش بينى شده بود- در آن زمان حسن البكر سال هاى ۶۰ زندگى خود را مى گذرانيد. مردى بسيار متين، متواضع و مؤدب بود و از اين كه روابط دو كشور پس از يك دوران طولانى و طوفانى التيام يافته و اختلافات ارضى و مرزى فيمابين حل و فصل شده است اظهار مسرت مى كرد و در همان جلسه از مرحوم هويدا خواست كه سلام گرم و درودهاى صميمانه او را به اعليحضرت عرض كند و از ايشان براى سفر به عراق دعوت نمود و گفت:
«اعليحضرت سال هاست به عراق نيامده اند، از ايشان دعوت مى كنيم كه براى زيارت اماكن مقدسه و متبركه به كشور همسايه و هم كيش خود سفر كنند و ما را از ديدار خود خشنود سازند.»
گفتگوى حسن البكر با نخست وزير ايران به زبان عربى و بدون واسطه مترجم صورت مى گرفت، چنان كه گفتگوهاى آن مرحوم با صدام حسين نيز چه در دو سفر او به عراق و چه در سفر صدام به ايران به زبان عربى صورت گرفت و رهبران عراق از تسلط نخست وزير ايران به زبان فصيح عربى و اين كه مترجم در كار نبود كه احياناً در ترجمه نكته اى از نظر دور بماند يا درست ترجمه نشود، اظهار خوشوقتى مى كردند.
بارى، صدام به عنوان نخستين گام براى تحكيم موضع و موقع خود در صدد سازمان دادن يك شبكه قوى و كارساز و بى ترحم پليس مخفى برآمد كه بتواند جاى گزين «گارد ملى» عراق باشد كه عبدالسلام عارف به محض رسيدن به قدرت آن را منحل كرده بود- گارد ملى عراق در واقع يك سازمان مسلح شبه نظامى بود كه براى دفاع از حزب بعث و آرمان هاى آن به وجود آمده بود ولى سازمانى كه صدام در صدد تدارك آن بود بيشتر به جهت حفظ موقعيت خود او و نفى فيزيكى مخالفان وى تشكيل مى شد.
دوره حكومت و قدرت مدارى صدام حسين تا قبل از مارس ۱۹۷۵ اوج تيرگى روابط ايران و عراق بود.
اساس اختلاف دو كشور مسأله شط العرب بود كه يك رودخانه مرزى قابل كشتيرانى است و طبق ضوابط بين المللى خط مرز در اين گونه رودخانه ها خط تا لوگ يا خط القعر است. (Thal Weg يك واژه آلمانى است كه از دو واژه Thal به معناى «عميق» و Weg به معناى «راه» تركيب يافته است.)
اين اختلاف كه ريشه در تاريخ روابط طولانى دو كشور داشت از زمان انعقاد قرارداد آماسيه در سال ۱۵۵۵ تا مارس ۱۹۷۵ كه قرارداد الجزيره بين اعليحضرت فقيد و صدام حسين با ميانجى گرى هوارى بومدين رئيس جمهورى الجزيره امضاء شد. در طول اين ۴۲۰ سال مايه كشمكش فيمابين بود كه ابتداى آن با دولت عثمانى و انتهاى آن با دولت تازه به استقلال رسيده عراق بود كه در سال ۱۹۲۰ ظاهراً استقلال يافته بود ولى تا سال ۱۹۳۲ تحت قيمومت انگلستان قرار داشت.
در مورد قرارداد آماسيه كه در بالا به آن اشاره شد لازم به توضيح است كه اين قرارداد كه در شهر آماسيه واقع در آسياى صغير (تركيه كنونى) ساحل يشيل ايرماغ امضاء شد. نخستين پيمان صلحى است كه بين دو دولت ايران و عثمانى به امضاء رسيد و به جنگ هاى بيست ساله بين دو كشور پايان بخشيد.
به موجب اين قرارداد كه به صورت مبادله نامه تحقق پذيرفت سلطان سليمان عثمانى موافقت نمود كه با پيروان مذهب شيعه با مدارا رفتار كند و براى زوار ايرانى كه عازم زيارت مكه و مدينه و اماكن متبركه در عراق هستند مانعى ايجاد نكند و به فرماندهان مرزى نيز تأكيد كرد كه از هرگونه اقدام تحريك آميزى كه موجب برخورد و منازعات مرزى شود خوددارى كنند. به موجب اين قرارداد طى يك رشته تقسيمات جغرافيائى و تحديد حدود مرزى بين ايران و عثمانى، بين النهرين (عراق عرب) به دولت عثمانى واگذار شد، در حالى كه سرزمينى كه امروز به نام «عراق» خوانده مى شود در دوران قبل از اسلام طى قرون متمادى جزء خاك ايران بوده و پايتخت شاهان ايران هميشه در آن خطه تيسفون (مدائن) بوده است.
در اين نوشتار به بحث در تاريخ روابط ايران و عراق نمى پردازم زيرا اولاً در اين مورد كتاب ها و نوشتارهاى بسيارى وجود دارد. ثانياً بحث اصلى من در اين نوشتار نقش صدام حسين در پهنه روابط ايران و عراق و نيز چگونگى صعود و سقوط اوست. ولى اين اشاره مختصر را لازم ديدم كه در طول اين ۴۲۰سال، ۱۸ قرارداد رفع اختلاف ارضى و مرزى بين دو كشور امضاء شد كه خود نشانه عمق اختلافات فيمابين بوده است و از آنجا كه هيچيك از اين قراردادها (به جز قرارداد الجزيره) تأمين كننده تمام نقطه نظرهاى دولتين نبوده و عموماً در شرايط نامتساوى به يكى از طرفين تحميل شده است، به محض اينكه طرف ناراضى قدرت مى گرفت به سوى طرف ديگرى كه در موضع ضعيف تر قرار داشته حمله برده و جنگ نافرجامى را به آن طرف تحميل كرده است.
شاهد زنده بر اين كيفيت حمله نظامى عراق به ايران در سال ۱۹۸۰ بود كه رهبران عراق به تصور اين كه پس از انقلاب اسلامى ارتش ايران تضعيف شده و بسيارى فرماندهان نظامى كشور يا اعدام يا متوارى شده اند، به اين تعرض اقدام نمود و عوارض سنگين و غير قابل جبرانى با اين اقدام ناپخته به كشور و ملت ما و همچنين به ملت عراق تحميل نمود.
اختلافات تاريخى ايران و عراق ابتدا كه عراق بخشى از امپراطورى عثمانى بود بر سر مذهب آغاز شد كه منشاء آن اعلام رسميت مذهب تشيع از سوى سلسله صفويه بود كه حساسيت دولت سنى مذهب عثمانى را برانگيخت و به جنگ و ستيز ۲۰ ساله كشيد و بعد به ماجراهاى ارضى و مرزى منجر شد كه شرح آن در حوصله اين نوشتار نيست، فقط اجمالاً يادآور مى شود كه مرزهاى زمينى و آبى ايران و عراق در دوره اى كه عراق بخشى از امپراطورى عثمانى بود طى پروتكل ۴ نوامبر ۱۹۱۳ و صورتجلسات ۱۹۱۴ مشخص شده بود. اين پروتكل و صورتجلسات كه به زبان فرانسه تحرير و تدوين شده و در بايگانى اسناد وزارت خارجه مضبوط است، از سوى نمايندگان چهار دولت انگلستان- روسيه، ايران و عثمانى به امضاء رسيده است. نماينده ايران مرحوم اعتلاءالملك خلعت برى (پدر زنده ياد دكتر عباسعلى خلعت برى وزير امورخارجه مقتول بعد از انقلاب) بود و تصاداً فرزندش نيز آخرين قرارداد حل اختلافات ارضى و مرزى و امنيت سرحدى را در سال ۱۹۷۵ با عراق امضاء نمود و عجبا كه پدر و پسر هر دو در مورد حل و فصل اختلافات ايران و عراق نقش داشتند ولى دست سرنوشت براى فرزند به گونه ديگرى رقم زد و شيخ صادق خلخالى پاداش خدمات دكتر خلعت برى را با گلوله داد. روانش شاد و با اولياى الهى محشور و آمرزيده باد.
پروتكل ۱۹۱۳ و صورتجلسات ۱۹۱۴ از آن جهت اهميت دارد كه هم در عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ با عراق و هم در اعلاميه ششم مارس ۱۹۷۵ الجزاير مبناى حل اختلاف مرزهاى زمين بين دو كشور قرار گرفته است. هر چند اين پروتكل و صورتجلسات منضم به آن به سبب بروز جنگ جهانى اول هرگز به تصويب مقامات مقننه دو كشور نرسيد. ولى در هر حال سندى است كه به امضاى نمايندگان مختار چهار دولت رسيده و بالقوه واجد اعتبار بوده است.
در ماده اول پروتكل ۱۹۱۳ سراسر شط العرب تا خليج فارس تحت حاكميت دولت عثمانى قرار گرفته و طبق بندهاى «الف» و «ب» آن جزيره آبادان و چند جزيره كوچك نزديك آن تا محمره (خرمشهر) و قسمت بالا و پائين محل تلاقى رود كارون با شط العرب در اختيار ايران قرار گرفته بود و اين اجحاف از همان موقع اساسى ترين موضوع مورد اختلاف با دولت عراق را به وجود آورد.
دولت وقت ايران زير فشار شديد دول بيگانه به ويژه انگلستان با وجود دلايل موجهى كه در دست داشت تفسير نمايندگان روس و انگليس را در مورد مرزهاى زمينى و آبى در مواردى كه به زيان ايران بود پذيرفت. در سال ۱۹۳۷ هم كه قرارداد مرزى جديدى بين ايران و عراق امضاء شد براساس نظر و القاء دولت انگليس خط تالوگ فقط حدود ۷ مايل در برابر آبادان براى ايران در نظر گرفته شد و حاكميت مطلق عراق بر شط العرب تثبيت گرديد. اين نكته در خور يادآورى است كه انگليس ها در سال ۱۹۳۶ براى چاره جوئى درباره اختلاف ايران و عراق نظر دادند كه براى بهبود روابط دو كشور شايسته است كه خط تالوگ خط مرز آبى دو كشور باشد، ولى وزارت دريادارى انگليس به اين بهانه كه ممكن است لاروبى شط العرب كلاً در اختيار ايران قرار گيرد و از اين بابت به منافع انگلستان لطمه بخورد با نظر وزارت خارجه انگليس مخالفت كرد و در نتيجه عهدنامه مرزى ۱۹۳۷ نيز بدون رعايت حق مسلم و قانونى ايران در شط العرب امضاء شد. دولت ايران كه براساس ضوابط بين المللى حاكميت مطلق عراق را بر شط العرب غير موجه مى دانست پيوسته بر نظر خود پاى مى فشرد و اختلاف همچنان چه در نظام سلطنتى و چه بعد از آن ادامه داشت تا سال ۱۹۶۹ كه دولت ايران به عنوان عدم اجراى مواد مهمه عهدنامه ۱۹۳۷ از سوى عراق به لغو يك طرفه عهدنامه مذكور پرداخت. دولت ايران دليل ديگرى نيز براى توجيه لغو يك طرفه عهدنامه ۱۹۳۷ عنوان كرد كه «اصل تغيير اوضاع و احوال» بود، بدين معنا كه در زمان امضاى عهدنامه مذكور دولت عراق زير نفوذ و حمايت انگلستان بوده و اكنون آن شرايط منتفى شده است. البته اين استدلال وجهه حقوقى نداشت زيرا عهدنامه هاى مرزى را به بهانه تغيير اوضاع و احوال نمى توان لغو كرد، چون اگر چنين باشد تمام عهدنامه هاى مرزى پس از سال ها مشمول تغيير اوضاع و احوال مى شوند و نمى توان ثبات عهدنامه هاى مرزى را تأمين نمود و به قول عوام «ديگر سنگ روى سنگ بند نمى شود.» به همين جهت از سوى سازمان ملل كنوانسيونى در وين پايتخت اتريش راجع به حقوقى كه در مورد قراردادها از سوى كشورهاى طرف قرارداد بايد رعايت شود تشكيل شد و طرحى تصويب نمود كه در ماده ۶۲ آن به صراحت تائيد شد كه «تغيير اساسى اوضاع و احوال» نمى تواند موجبى براى فسخ قرارداد باشد مگر آن كه اوضاع و احوال يك اصل اساسى رضايت طرفين قرارداد باشد. در اين كنوانسيون به خصوص در مورد تعيين مرزها تأكيد شد كه دعوى تغيير اوضاع و احوال مجوز لغو قراردادهاى مرزى نيست. به همين جهت دولت ايران از آن پس ديگر اين استدلال را دنبال نكرد و تنها به اصل «عدم رعايت مواد مهمه عهدنامه از سوى عراق» بسنده كرد. پس از اين ماجرا دولت عراق در آوريل ۱۹۶۹ به شوراى امنيت شكايت كرد و به استناد بندهاى ۳ و ۴ از ماده دوم منشور ملل متحد دولت ايران را متهم كرد كه در شط العرب مبادرت به اعمال زور و تهديد كرده است. نماينده ايران در شوراى امنيت پاسخ داد كه اقدام ايران دفاع از حقوق حقه و قانونى خود در رودخانه مرزى مشترك شط العرب و تهديدها و تجاوزات مكرر عراق به حقوق ايران در اين آبراه مشترك است. عراق از اين شكايت طرفى نبست و دولت عراق به دستور مستقيم صدام حسين به اقدامات ايذائى در حق ايرانيان مقيم آن كشور پرداخت و هزاران ايرانى بى گناه را كه سالها مقيم عراق بودند در شرايط غيرانسانى از آن كشور اخراج كرد و اموال بسيارى از آنان را ضبط نمود.
صدام حسين براى اين كه اعليحضرت فقيد و دولت ايران را تضعيف كند به كليه مخالفان رژيم سلطنتى ايران پناهندگى سياسى داد و امكانات گسترده اى در اختيار آنان گذاشت تا با رژيم ايران مقابله و مبارزه كنند. از آنجمله هر ماه بعد از اعلام لغو عهدنامه ۱۹۳۷ از سوى ايران، به سپهبد تيمور بختيار كه در زمان فرماندارى نظامى و رياست سازمان اطلاعات و امنيت كشور شدت عمل به خرج داده و متهم به اعمال شكنجه نسبت به زندانى هاى سياسى بود، چون با پادشاه مخالف شده و داعيه حكومت داشت، پناهندگى سياسى داد و چند ايستگاه راديوئى هم در اختيار او و ساير مخالفين رژيم ايران قرار داد. صدام در اين راستا هيچگونه پنهان كارى نداشت و صريحاً به اين روش خصمانه خود نسبت به ايران اعتراف مى كرد چنانكه در مصاحبه مورخ ۲۰ جولاى ۱۹۷۰ صريحاً اعلام داشت:
«... ما به مخالفان شاه برنامه هاى راديوئى به مدت هفت سال داده ايم. ما به آنها پول و اسلحه و هر چه كه براى مبارزه با رژيم شاه لازم داشتند داديم...». صدام به اين اقدام خصمانه بسنده نكرد و به دستور او در فرستنده هاى راديوئى آن كشور مرتب شعار داده مى شد كه خوزستان، عربستان است و تعلق به عراق دارد و ايران آن بخش از خاك سرزمين عربى را به زور تصاحب كرده است. او براى تجزيه خوزستان و جدا كردن آن سرزمين زرخير كه به همت والاى رضاشاه و درايت مرحوم سرتيپ فضل الله زاهدى حاكم نظامى وقت خوزستان از حلقوم شيخ خزعل عامل سرسپرده انگليس بيرون كشيده شده و به حاكميت غاصبانه او خاتمه داده شده بود، «جبهه آزادى بخش عربستان» را در ژوئن ۱۹۶۹ تشكيل داد و با برنامه هاى گسترده اى كوشيد كه عرب زبان هاى خوزستان و همچنين بلوچ ها را عليه حكومت مركزى ايران بشوراند.
رفتار غير انسانى و خشونت آميز عراق نسبت به ايرانيان مقيم آن كشور سبب شد كه دولت ايران در ماه مه ۱۹۶۹ به شوراى امنيت سازمان ملل شكايت كند. نماينده عراق در پاسخ اين شكايت بدرفتارى و خشونت با ايرانى ها را تكذيب كرد و علت اخراج آنها را «عدم رعايت مقررات اقامت» در آن كشور ذكر كرد و متعاقباً دولت بغداد همچنان به اخراج دسته جمعى ايرانيان در سرماى زمستان و گرماى شديد تابستان ادامه داد.
در اين موقع رويداد ديگرى به تيرگى روابط دو كشور شدت بخشيد و آن اين كه دولت عراق در ۲۱ ژانويه ۱۹۷۰ ادعا كرد كه كودتائى در آن كشور عليه رژيم بعثى تدارك ديده شده بود كه سرلشگر عبدالغنى الراوى رهبرى آن را با كمك ايران به عهده داشته است و مقامات عراقى آن توطئه را كشف و خنثى كرده اند.
سرلشگر عبدالغنى الراوى موفق شد كه از عراق فرار كند و به ايران پناهنده شود. او از مخالفان رژيم بعثى بود و با گروهى از افسران ناراضى براى احتمال سرنگونى صدام تبادل نظر كرده بود ولى اتهام مداخله ايران را در اين مورد تائيد نمى كرد.
دولت عراق در اين مورد به هياهوى تبليغاتى بسيار پرداخت و سفير ايران دكتر عزت الله عاملى و چهار تن از كاركنان سياسى و ادارى سفارت را به عنوان «عنصر نامطلوب» از عراق اخراج كرد و دولت ايران هم متقابلاً سفير عراق و چهار تن از همكاران او را از ايران اخراج نمود. به اين ترتيب دو سفارت در سطح كاردار به كار خود در محيطى پر تشنج و ناآرام ادامه دادند و در همين زمان بود كه رويداد ديگرى اين رابطه نامطلوب فيمابين را شدت بخشيد، كه چگونگى آن را در شماره بعد خواهيد خواند.
(ادامه دارد)
|
|
|
|