تو را گفتند: «اگر مى بايدت جاى،
به بيرون از گليمِ خود مكش پاى!»
گليم افكندى وُ پا را بريدى،
به بى پايى تو را از جا چه پرواى!
كمال زين الدين
مانده ام
هر دم از دمسردى ايام تلخ روزگار
ميخورم افسوس و در اميد فردا مانده ام
در غروب زندگى همچون نهالى خشك و زرد
يا چو خارى در مسير باد صحرا مانده ام
چون جدا گشتم ز ياران، ره ندانم اى دريغ
حاليا گم كرده راهى بى هم آوا مانده ام
مرغ طوفانم ولى در گرد باد زندگى
در كويرى خشك، دور از موج دريا مانده ام
واژگون بختى است ما را، اى عجب صياد هم
ترك ما كرده است وزين غم ناشكيبا مانده ام
همچو زنجيرى كه حلقه، حلقه، از هم بگسلد
منهم از ياران جدا گرديده و وا مانده ام
كاروان سالار هستى ميزند بانگ رحيل
اى دريغا، پاى رفتن لنگ و برجا مانده ام
شب همه شب ديده پر آبست زين حسرت (كمال)
دوستان رفتند و من تنهاى تنها مانده ام
سنائى غزنوى
صحبت بد
با بدان كم نشين كه صحبت بد
گر چه پاكى، ترا پليد كند
چشمه آفتاب تابان را
ذره ابر ناپديد كند
احمد نيكوهمت
مى خندد
نه تنها در كف آن نازنين پيمانه مى خندد
مى خوشرنگ غيرت سوز در ميخانه مى خندد
قدح پر كن كه رمز عشق جويم از مى صافى
كه در هر دور مستان را بكف پيمانه مى خندد
برين گشت زمان تاچند دارى اعتماد اى دل؟
به سير آسمانها عاقل فرزانه مى خندد
مكافات عمل را بين كه ميسوزد پرو بالش
بپاى شمع محفل هم اگر پروانه مى خندد
برانگيزد بهر دور آسمان بس نقش حيرت زا
فسون كم كن كه صاحبدل بدين افسانه مى خندد
ز توفان حوادث از پس سير زمان آوخ
چنان تاراج شد مويم كه بر آن شاخه مى خندد
سيه شد روزگارم از پس آن كامرانى ها
به روز تيره من اين زمان بيگانه مى خندد
فريب از دانه خالت دل ما را مده ديگر
كه مرغ تجربت اندوز بر هر دانه مى خندد
بكوى ميفروشان همچو مست عاقبت سوزم
كه از شور شراب آتشين مستانه مى خندد
شكوفا ميشود مانند گل لب را چو بگشايد
شكر از پسته ميريزد چو آن جانانه مى خندد
به بند جعد مشكينت اسير آمد دل (همت)
در آن قيد مجانين اين دل ديوانه مى خندد
محمد رضا ياسرى
جذبه ليلايى
نتوان گفت كه حال دل سوايى چيست
پيش آنكس كه نداند غم تنهايى چيست
آنكه با درد شبى صبح كند، ميداند
كه مرا سوز تب روز شكيبايى چيست
بسم اين درد كه هم صحبت بى دردانم
زشتخويان نشاسند كه زيبايى چيست
حيوان فهم غم عشق ندارد، هيهات
طينت پست ندانست كه والايى چيست
ديده را گر نبود ديدن خوبان مقصود
خلق را فايده از نعمت بينايى چيست؟
معنى جاذبه چشم تو من دانم و بس
عامرى فهم كند جذبه ليلايى چيست
من براى تو بخود پيچم و يك دم نزنم
ورنه عاشق نكند فكر كه رسوايى چيست
(ياسرى) شرط تحمل نه چنين فريادست
اين لب پر گله و اين دل غوغايى چيست؟!
يغماى جندقى
به ازين
بزن اى مطرب خوش لهجه نوائى به ازين
بو كزين پرده برم راه بجائى به ازين
از خرابات و حرم كسب شرف نتوان كرد
ثالثى كو كه كند طرح بنائى به ازين
منعم از ناله مكن اى مه محمل كه نه بست
عشق بر قافله حسن ردائى به ازين
مينمودم بتو اندازه رسوائى عشق
ساحت گيتى اگر داشت فضائى به ازين
گفتى از كوى خرابات مرو جاى دگر
چون روم چون نبرم راه بجائى به ازين
سيد محمد سحاب
جاى گنج
عشق جانان را بجز ويرانه دل خانه نيست
ز آنكه او گنج است و جاى گنج جزويرانه نيست
خوش بود فردوس و نعمتهاى آن زاهد، ولى
نعمتى چون مى نه و جايى به از ميخانه نيست
كس نديد از اهل دنيا در جهان فرزانه اى
هر كس آرى طالب دنيا بود فرزانه نيست
زلف او دام است و خالش دانه، صياد مرا
از براى صيد دل حاجت به دام و دانه نيست
اين دل شوريده را دايم چرا باشد به پا
از سر زلف تو زنجيرى، اگر ديوانه نيست
پيش دل هرگز نگويم راز پنهان ترا
كاشناى سر عشقت گوش هر بيگانه نيست
كردم از مى توبه اى زاهد، وزاين پس بگذرم
از سر پيمان، ولى تا باده در پيمانه نيست
داستان ليلى و افسانه مجنون (سحاب)
پيش حسن او و عشق من بجز افسانه نيست
عمادى شهريارى
عقل و مال
هر كرا مال هست و عقلش نيست
روزى آن مال مالشى دهدش
و آنكه را عقل هست و مالش نيست
روزى آن عقل بالشى دهدش
قصاب كاشانى
مى پندارم...
در قفس جا دارم و غافل زصيادم هنوز
والهم چندانكه مى پندارم آزادم هنوز
آنچنان در فكر وسواسم كه اين غمخانه را
شد بنا ويران و من در فكر آبادم هنوز
خام طبعى بين كه گشتم پير، وز طفلى نرفت
شوخى آسايش گهواره از يادم هنوز
گاه چون پروانه سوزم گاه سازم در قفس
نو نياز عشقم و در بند استادم هنوز
كى توانم ز آب حسرت خصم را سيراب كرد
منكه خود لب تشنه ز آب تيغ جلادم هنوز
كرده ام شبگير و راه كعبه را گم كرده ام
گوش بر آواز اين شيخان شيادم هنوز
هيچكس (قصاب) بامن يك زمان همدم نشد
با وجود آنكه چون نى جفت فريادم هنوز
كيومرث وثوقى (روشن)
جلوه خيال
هر چند بدام تو شكسته پروبالم
صد باغ شكفته ز خيالت به خيالم
در گلشن عشق تو پر من قفسم بود
آزاد شدم چون بشكستى پروبالم
مجنون دو زلف تو شدم، آه ز بختم
مفتون دو چشم تو شدم، واى بحالم
ابروى هلال تو مها كرد تمامم
از ماه تمام تو بتا، همچو هلالم
از سردى مهر تو، گهى گرم بگريم
از سستى عهد تو گهى سخت بنالم
درمانده درمانم و دردى كش دردم
سرگشته آلامم و پامال ملالم
چشمى به من اى گل كه سيه شد شب و روزم
مهرى به من اى مه، كه تبه شد مه و سالم
پروانه صفت، ساكتم و ساكن آتش
من (روشن) خاموش بر آن شمع جمالم