وضع زنان بعد از نهضت اسلامى
هر چه اسلام گسترده تر مى شود، موقعيت اجتماعى زنان بدتر و وضع عمومى آنان اسف انگيزتر مى شود. به حكايت منابع تاريخى در دربار سلاطين و خلفاء، غالباً عده كثيرى كنيزان و غلامان ماهروى محبوس و تحت نظر بودند تا مگر شبى شاه يا خليفه با يكى از زنان درآميزد و اگر يكى از آن دختران با مردى نرد عشق مى باخت به شديدترين وجهى كيفر مى ديد.
در اين دوره وقتى مسلمانان با زندگى تجملى آشنا شدند و به خاطر ثروت هاى بسيارى كه در اثر فتوحات متعدد به چنگ آوردند، عياشى هاى بى حدشان آغاز گشت و قضيه محدود ساختن زنان بيش از پيش شدت يافت و راجع به آن دقت هاى فوق العاده مبذول شد. اسيران فراوان گشتند، مردان هم خواجه هاى متعدد يافتند و طبعاً زن و مرد از هم بدگمان شدند و آن غيرت و علاقمندى سابق را از دست دادند و چون اختيارات مرد بيشتر بود، از اوائل سلطنت امويان، زنان در خانه محبوس گشتند و خواجگان سفيد و سياه براى مراقبت رفتار آنان معين شدند و در نتيجه جنگ ها، روزبروز بر تعداد كنيز و غلام افزوده شد و هر مردى توانست چند كنيز و غلام در اختيار داشته باشد و چون نزديكى با كنيزان و تعدد زوجات مانع شرعى نداشت، بالطبع بين زنان و مردان اختلاف و بدگمانى فزونى گرفت و صفا و صميميت و همكارى مشفقانه اى كه بين زنان و مردان وجود داشت، اندك اندك رو به سستى نهاد.
با تمام اين محدوديت ها، گاهى زنان با نبوغ ويژه در ميان مسلمانان ظهور مى كردند و خود را به مدارج بالاى علمى مى رساندند. از آن جمله، اخت الحفيد اندلسى و دخترش بودند كه از علم طب، به خصوص در بخش بيمارى هاى زنان سررشته كامل داشتند. همچنين زينب پزشك بنى اود از زنان نامى دوره امويان است كه در شام طبابت مى كرده و به خصوص در علم جراحى چشم ماهر بوده است. پاره اى از آنان نيز به علم ادب شهرت داشته اند، مانند شهده دينوى و بنت دهين اللوز دمشقى كه نابغه زمان خود به شمار مى آمدند. از اواخر عصر اموى و عباسى موسيقى و آواز هم در بين ملل اسلامى طرفدارانى پيدا كرد و غير از مردان، زنانى چون جميله، حبابه، سلامه،عقيله و غيره شهرت زيادى كسب كردند.
علل گرايش اعراب به فساد
پس از آن كه اعراب به كشور گشائى دست زدند و سيل طلا و نقره و غلام و كنيز به سوى عربستان روان گرديد، اندك اندك بسيارى به فساد و هرزگى گرائيدند. از دوره بنى اميه بزم آرائى و باده پيمائى رواج گرفت. مخنثان كه رابط بين مردان و زنان بودند، در شهرها فزونى يافتند. غزلسرائى و اظهار عشق بسيار شد، در حالى كه در صدر اسلام كه هنوز اعراب از باده تنعم و پيروزى سرمست نشده بودند حتى در كعبه زن و مرد با هم اداى حج مى كردند و در آن كار عيبى نمى ديدند. اما همين كه زندگى تجملى ميان عرب ها معمول شد و مردان همخوابه و كنيز و كلفت فراوان به خانه آوردند، در حقيقت به حيثيت و مقام زن در جامعه لطمه اى جبران ناپذير وارد كردند و عملاً فساد و خيانت را رواج دادند.
جرجى زيدان نيز تغيير وضع و موقعيت اجتماعى زنان را در آن روزگار معلول كاهش عفت و غيرت و زياد شدن كنيزان و غلامان و باده پيمائى ها و عياشى ها و هرزگى مفرط بعضى از خلفا دانسته و اضافه كرده است كه: «... مخنثان در شهرها فزونى يافتند، غزلسرائى و اظهار عشق در شعر شاعران بسيار گشت و مردان بى غيرت، واسطه رسانيدن مردان به زنان از راه نامشروع شدند. طبعاً فساد شيوع پيدا كرد، غيرت مردان رفت و عفت زنان نابود شد.
اين طبيعى است كه آسايش و ثروت و تن پرورى، فحشاء و بى ناموسى بار مى آورد، گرچه مردم فقير و صحراگرد هم تا حدى دچار اين آلودگى ها هستند، اما شهرنشينان بيش از ديگران آلوده اند، چه، وسائل عيش و عشرت كه لازمه اش فساد و بى ناموسى است در شهرها فراهم تر مى باشد. در زمان جاهليت دسته اى زنان بدكار ميان عرب ها بودند كه بر بام منزلشان پرچم مى افراشتند، جوانان به اين خانه ها آمد و شد مى كردند و دسته اى از بزرگان عرب براى به دست آوردن پول، كنيزان خود را وادار به ارتكاب فحشاء مى نمودند، ولى اين جنايات در شهرهاى عربستان واقع مى شد و ميان صحراگردان معمول نبود. همين كه عرب ها شهرنشين شدند و با نوشابه الكلى و ساز و آواز آشنا گشتند و همه قسم وسيله عيش و عشرت براى خود آماده ديدند، به هر نوع فساد و عمل منافى عفت و اخلاق دست زدند و شهرهاى بغداد و قرطبه و قاهره و فسطاط، مركز اين كارها شد، تا آنجا كه از طرف دولت، داروغه مخصوصى براى زناكاران تعيين گرديد، تا در موقع لازم به او مراجعه كنند و كارهاى خود را روبراه سازند و براى اين كه مردان را به اين كارها تشويق كنند تصوير زنان برهنه را بر ديوار گرمابه ها نقاشى مى كردند و بزرگان و فرمانروايان مانند ابن طولون و غيره تصاوير همخوابه ها و محبوبه هاى خويش را بر ديوار سالن هاى پذيرائى ترسيم مى نمودند. فرمانروايان خردمند البته در ابتدا با اين جريانات مخالف بودند و تا مى توانستند ممانعت مى كردند، اما همين كه از مقاومت عاجزى ماندند، مالياتى بر اعمال منافى عفت وضع كرده، آن را مانند كسب هاى ديگر آزادى گذاردند.
بدترين بى ناموسى و بى عفتى كه در آن دوره پديد آمد، امرد بازى و همخوابه شدن با جوانان بود، به خصوص در ايام خلفاى اموى و عباسى و خليفه هائى مانند امين و متوكل، اين عمل در شهرهاى اسلامى رواج گرفت، زيرا جوانان و پسران ماهروى رومى و ترك در آن روزها زياد شدند، دسته اى به خريد و دسته اى به اسيرى از اطراف آمده ميان مسلمانان متفرق گشتند و مسلمانان هم از زنان چشم پوشيده، رو به آنان رفتند و هر كس پسر خوشگلى را مانند زن براى خود برمى گزيد و او را آرايش مى كرد و براى اين كه آزادانه اين جوانان را به حرمسرا ببرند آنها را اخته مى كردند. در مصر و ساير ممالك عشقبازى با زنان منسوخ شده، عشقبازى با امردان معمول گشت، تا آنجا كه زنان بينوا از ناچارى به لباس مردانه درآمده، خود را شبيه امردان ساختند.
همين كه مردان به امردان پرداختند و زنان را در حرمسرا واگذاردند، آنان نيز براى رفع حاجت خويش با خود مشغول گشتند، چنان كه كنيزان حرمسراى خمارويه فرمانرواى مصر به همين عمليات مشغول بودند و در اثر سرگرمى مردان با امردان حتى زنان محترم و شرافتمند نيز از اين قبيل مفاسد بركنار نماندند.
مى گويند دختر اخشيد فرمانرواى مصر كنيزك زيبائى خريد تا با وى خوش باشد و همين كه اين خبر به المعزلدين اله فاطمى رسيد، از خوشى فرياد برآورد كه مدت ها در كمين بودم تا مصر را بگشايم ولى بيم داشتم كه مبادا شكست بخورم، حال كه دانستم خاندان سلطنتى اين قسم دچار مفاسد اخلاقى مى باشند، حتم دارم كه پيروز مى شوم. المعزلدين الله، جوهر، سردار خود را مأمور فتح مصر كرد و فرمانروايان مصر كه آن قسم آلوده فساد بودند مقاومت نتوانستند و به دست فاطميان سقوط كردند.
ادوارد براون نيز ضمن بحث پيرامون ريخت و پاش هاى دستگاه خلفاى بنى اميه مى نويسد: غنايم جنگ ها براى تجملات روزافزون و اسراف و تبذير طبقه حاكمه كفايت نمى كرد. ماليات هاى سنگين ترى به طور مداوم بر ملل تابع تحميل مى شد، تا آنجا كه اگر مردم براى آسايش خاطر خود اسلام مى آوردند از جهت مادى آسودگى آنها محل ترديد بود.
براى آن كه بساط عياشى روبراه باشد و حرمسراها هزينه بسيار خود را به چنگ آورند، اختلاس و دزدى بيت المال از طرف حكام و دست پروردگانشان رو به افزايش گذاشت. از دوره بنى اميه ظلم و جور عليه توده مردم آغاز شد و حكام و عمال عرب براى انباشتن جيب خود، مردم بينوا را به وسائل گوناگون وادار به دادن ماليات مى كردند. در همان ايامى كه عده اى از مسلمانان در فقر و مسكنت گذران مى كردند، در دربار خلفا و كاخ امرا، انواع تجملات موجود بود. در اثر اين مظالم، هر كس كه زبان به اعتراض مى گشود به جرم حقگوئى از دم شمشير مى گذشت. چنين ستم هائى بر مردم به اين خاطر روا مى شد تا هزينه فراوانى را كه عيش و عشرت خلفا لازم داشت فراهم آيد. آنچنان كه «مانند منصوربن ابو عامر خليفه اموى اندلس در قرن چهارم هجرى براى محبوبه خود ام هشام قصرى از نقره ساخت. قصرى متحرك كه كارگران آن را روى سر نهاده نزد محبوبه خليفه آوردند.»
عجيب تر از اين ها كار معتمد خليفه اموى اندلس است. اين خليفه محبوبه اى داشت كه مادر چند پسر بود و اعتماد لقب داشت. روزى اعتماد، زنان دهاتى را ديد كه شير در مشك ريخته، توى كوچه هاى اشبيليه شير مى فروشند و به واسطه گل و لاى كوچه ها، جامه خود را بالا زده اند. اعتماد از اين منظره خوشش آمد و به المعتمد گفت: دلم مى خواهد مانند آنان بشوم. معتمد نيز دستور داد از گلاب و كافور در كاخ اعتماد گل بسازند و چندين مشك با طناب هاى ابريشمى آماده ساختند و آن را پر از شير نمودند، اعتماد با كنيزان خود آن مشك ها را به دوش گرفتند و جامه خود را بالا زده ميان گل هاى كاخ شبيه زنان دهاتى شير فروختند.
همخوابگى با كنيزان
خلفا با آن كه خود را جانشين پيامبر مى دانستند، از هيچگونه لهو و لعب و حتى فسق و فجور و حرام خوارى و كارهاى ناروا خوددارى نداشتند و از باده خوارى و مستى و نشست و برخاست با زنان هر جائى و كنيزك ها و سازندگان و نوازندگان و مسخره ها روى گردان نبودند و هميشه زنان بسيار در حرمسراى خود داشتند و خواجه سرايان در كارهاى كشورى و لشگرى دخالت هاى ناروا مى كردند.
بزرگان با كنيزان همبستر مى شدند و اگر از آنان فرزندى پيدا مى شد با آنها ازدواج مى كردند، يعنى به زوجيت مى پذيرفتند. عرب ها در ابتدا از ازدواج با كنيزان بدشان مى آمد و با اين كه در صدر اسلام كنيزان اسير خيلى زياد شد، هيچكس آنان را به زنى نگرفت و فقط با آنان همبستر مى شدند. بايد بگوئيم كه همخوابگى با كنيزان پيش از اسلام هم معمول بوده و روميان نيز همخوابه هاى كنيز داشتند و اگر چه كنيز از زن پست تر بود، ولى روابط با او صورت قانونى داشت. عرب ها ابتدا از ارتباط با كنيزان اكراه داشتند، ولى دو نفر از بزرگان آنان مقدم شدند و سايرين به آنان تاسى نمودند.
در دوره تمدن اسلام، بزرگان دين و دولت كنيزان را به زنى گرفتند، تا آنجا كه بيشتر فرزندان خلفا از كنيزان پديد آمدند و بيشتر زنان با نفوذ از كنيزان بودند. رجال محترم و مردم متمول نيز به خلفا اقتدا كردند و كنيزان را به جاى زن برگزيدند و هر كنيزى كه فرزند مى آورد آزاد مى شد و يا به عقد مولاى خود درمى آمد. گاهى شماره كنيزان در حرمسراى خلفا به هزاران مى رسيد، گاه نيز برخى از بزرگان به تعداد ايام سال كنيز داشتند و هر شب با يكى از ايشان مباشرت مى نمودند و ديگر با آن كنيز خلوت نمى كردند مگر در سال ديگر كه نوبت به او مى رسيد. با اين همه باز هم خلفا و عمال آنها چشم طمع در زنان رعايا نيز داشتند و از دست درازى به ناموس مردم ابا نمى كردند.
در مجلد پنجم ناسخ التواريخ سپهر آمده است: يكى از روزها كه معاويه در كاخ خود آرميده بود، از دور ديد كه مردى در رمگاه روز با پاى برهنه به سوى كاخ او مى آمد. به نزديكان خود گفت كه او را اگر با من كارى باشد، از يارى اش سر باز نزنم. پس از مدتى حاجب گفت كه آن اعرابى به قصد ملاقات خليفه راهى دراز پيموده و اجازه ديدار مى خواهد. خليفه پذيرفت. چون بار يافت خطاب به معاويه گفت: از عامل تو مروان شكايت دارم. چون معاويه چگونگى حال وى را جويا شد، اعرابى با دلى پر درد زبان به سخن گشود و گفت: زنى داشتم كه چشم من به ديدار او روشن بود و از ماده شترى خرد امرار معاش مى كردم. چون قحطى پيش آمد، كار معاش ما به سختى كشيد، پدرزن آگهى يافت، روزى به سراى من آمد و دختر خويش را با خود برد و به من ناسزا گفت. چون از دورى زن به جان آمدم، نزد عامل تو مروان رفتم و قصد خويش باز گفتم. مروان پدر زن مرا فراخواند و به او گفت از چه رو دختر خود را كه در حباله نكاح اعرابى است برخلاف سنت و شريعت بازگرفتى؟ آن مرد يكباره راه انكار پيش گرفت و گفت من اين اعرابى را نمى شناسم. من گفتم زن من سعدى را فراخوان تا حقيقت روشن شود. مروان چنين كرد. چون سعدى به درگاه مروان آمد، عامل تو دلباخته جمال او شد و بدون گفتگوئى مرا به زندان افكند و خطاب به پدرزن من گفت، اگر اين دختر را به شرط زناشوئى به من سپارى هزار دينار كابين او كنم. پدرزن تسليم شد. سپس مرا پيش خواند و با ترشروئى گفت سعدى را طلاق گوى. من نپذيرفتم. پس مرا به زندان بردند و با انواع وسائل، شكنجه و عذاب دادند تا مدت عدت سپرى شد. آنگاه او را به عقد خويش درآورد و مرا رها ساخت. اكنون براى دادرسى نزد تو آمده ام. معاويه بى درنگ نامه اى ملامت آميز نوشت و سعدى را به نزد خود فراخواند. مروان ناچار سعدى را مطلقه كرد و نزد خليفه فرستاد. خليفه نيز چون جمال سعدى ديد، يكباره دل از دست داد و خطاب به اعرابى گفت: اگر سه كنيزك زيبا و هزاران دينار زر سرخ ترا دهم حاضرى در ازاى آن از سعدى دست باز دارى؟ اعرابى سخت برآشفت و گفت: از جور عامل تو به نزد تو شكايت كردم. اكنون از ستم تو كجا شكايت برم؟ سرانجام خليفه گفت: او را مختار مى كنيم تا هر كه را خواهد به همسرى اختيار كند. چون سخنان خليفه به پايان رسيد، زن گفت: من هر گز به سبب تنگدستى از اين مرد جدا نشدم، مرا با او سابقه محبت قديم است، با فقر و بينوائى او شكيبائى مى كنم، چنان كه با نعمت او تن آسائى كردم. معاويه را از اين حس وفادارى زن شگفت آمد، آن دو را آزاد گذاشت و ده هزار درهم اعرابى را بخشيد.
بنا به نوشته نفايس الاخبار معاويه پسر ابوسفيان مردى هوسران و متجاوز بود و همچون پدرش حريمى براى تاخت و تاز جنسى نمى شناخت. آنچنان كه پس از مرگ ابوسفيان خيال مى كرد عمه اش ام الحكم باكره است، ولى وقتى به سروقت او رفت تيرش به سنگ خورد، زيرا عمه اش را دست نخورده نيافت. بنا به اعتراف ام الحكم، ابوسفيان از او زرنگتر بوده و پيش از او از خواهرش ازاله بكارت كرده بود!
اين قسمت بسيار كوچكى از عياشى هاى معاويه بود كه مى رفت خاندانى را كه مايه و پايه اى از فساد داشت هر چه بيشتر به غرقه شدن در عشقبازى هاى پشت پرده هاى حرمسرا بكشاند.
عياشى هاى خلفاى اموى
بذل و بخشش بيش از حد معاويه به اطرافيان، تدبيرى بود كه با سوق دادن بزرگان و امرا به سوى خوشگذرانى و تعيش، عمل خود را توجيه كند و در حقيقت قبح آن اعمال را از بين ببرد، چنان كه عبدالله بن جعفر كه عموزاده امام حسن و امام حسين بود پول هائى را كه از معاويه دريافت مى كرد بين آوازه خوان ها و شاعران پخش مى نمود و چون يزيد چنين عملى را از او ديد، دريافتى اش را به دو ميليون و بعد به چهار ميليون درهم در سال افزايش داد.
يزيد عمر كوتاه خود را در شكار، شاعرى، باده گسارى، موسيقى و خوشگذرانى سپرى كرد و براى اجراى نقشه هاى خود، مانند پدرش معاويه از هيچ عملى ابا نداشت. در آن دوران تنها كسى كه سعى مى كرد از انحرافات كلى جلوگيرى نمايد، عمربن عبدالعزيز بود. او در اين كه خرج هاى اضافى نشود مى گفت پول هائى كه در راه تزئين كعبه و مسجد مدينه و دمشق نيز خرج شده و زنجيرها و قنديل هاى طلائى كه در اين اماكن به كار رفته است مسترد مى كنم و به بيت المال مى فرستم و به جاى آنها طناب مى گذارم. او به پرده دارهاى كعبه مى گفت من چنان صلاح ديدم كه آن پول ها را در معده هاى گرسنه بريزم، زيرا آنان سزاوارتر از خانه خدا هستند. جالب است اين نكته را نيز بدانيد كه عمربن عبدالعزيز به زنان خود مى گفت «در نتيجه گرفتارى هاى حكومت از رسيدگى به آنها بازخواهد ماند، هر يك از آنها مايل باشد مى تواند طلاق بگيرد و از يكى از زنان خود خواست، همه زيورهاى نفيسى را كه پدرش به او داده بود به بيت المال پس بدهد.»
پس از عمربن عبدالعزيز كه دوران حكومتش از ۹۹ تا ۱۰۱ هجرى بيشتر دوام نيافت، عمويش يزيدبن عبدالملك به خلافت رسيد. او به كارى جز باده پيمائى و زن بازى توجه نداشت. شب و روز بزم و عيش و نوش برپا مى ساخت و با دو كنيزك ماهروى بنام سلامه و حبابه، خوش مى زيست. سرانجام حبابه رقيب خود سلامه را بركنار ساخته، عقل و جان خليفه را در اختيار خويش گرفت و در واقع فرمانرواى سراسر امپراطورى بزرگ اسلام حبابه شد. هر كس را مى خواست به كار مى گماشت و يا از كار مى انداخت و خليفه از همه جا بى خبر در كنار حبابه مى نشست. مسيلمه برادر يزيد كه وضع را چنان ديد نزد خليفه آمده گفت: بدبختانه پس از عمربن عبدالعزيز كه آن همه دادگستر و پرهيزگار بود تو خليفه شدى كه جز باده گسارى و شهوترانى كار ديگرى انجام نمى دهى و امور كشور را به دست حبابه سپرده اى، ستمديدگان فرياد مى كشند و جمعيت ها از اطراف آمده در آستان تو منتظر ايستاده اند و تو از همه جا غافل نشسته اى كه يزيد از اين گفته ها به خود آمده حرف هاى برادر را تصديق كرده از آميزش با حبابه دست كشيد و تصميم گرفت از آن پس به كارها برسد. حبابه از اين جدائى برآشفت و همين كه روز آدينه رسيد به كنيزان خود سفارش كرد هنگامى كه خليفه براى نماز به مسجد مى رود او را آگاه سازند. كنيزان چنان كردند. حبابه عود به دست گرفت در برابر خليفه آمد و با آواز دلكش خويش اين شعر را خواند:
ترجمه: «اگر عقل و هوش از سر دلداده رفته او را ملامت مكن، بيچاره از شدت اندوه صبور شده است.»
خليفه كه دلبر خود را به آن حال ديد و آن نواى دلنواز را شنيد دست خود را مقابل صورت گرفته گفت بس است حبابه چنين نكن. اما حبابه به ساز و آواز خود ادامه داده اين بيت را خواند:
ترجمه: «زندگانى جز خوشگذرانى و كام گرفتن چيز ديگرى نيست، گرچه مردم تو را سرزنش و توبيخ كنند.»
يزيد بيش از اين تاب نياورده فرياد زد: اى جان جانان درست گفتى، خدا نابود كند آن كه مرا در مهر تو سرزنش كرد. اى غلام، به برادرم مسيلمه بگو به جاى من مسجد برود و نماز بخواند.
حبابه و يزيد فورى به عيش گاه خود رفتند و جريان سابق را ادامه دادند و سرانجام هم يزيد و حبابه در كنار هم جان دادند. مختصر آن ماجرا اين كه هر دوى آنها براى خوشگذرانى به محلى موسوم به بيت راس در نزديكى دمشق رفتند و يزيد به ملازمان خود چنين گفت: كه مردم پنداشته اند هيچ عيش و نوشى بى رنج و نيش نخواهد ماند، من مى خواهم دروغ پندار آنان را آشكار سازم و از اين رو به بيت راس مى روم و با حبابه در آنجا مى مانم و من تا آنجا هستم هيچ نامه و خبرى به من نرسانيد تا نوش من بى نيش بماند.
يزيد و حبابه لوازم عيش و خوشگذرانى خود را در بيت راس فراهم كردند و به عيش و نوش پرداختند اما به ناگاه دانه انار به گلوى حبابه جست و او را خفه كرد. يزيد سه روز و سه شب تن بى جان حبابه را در آغوش گرفته، اجازه نمى داد او را به خاك بسپرند و با اين كه لاشه حبابه بو گرفت و رو به فساد گذارد يزيد دست بردار نبود و آن لاشه گنديده را با آب ديده تر مى ساخت و بو مى كرد. بالاخره كسان خليفه با اصرار و ابرام جسد حبابه را برداشته دفن كردند، اما يزيد فقط پانزده روز بعد از مرگ معشوقه زنده ماند و كنار او به خاك رفت. (سال ۱۰۵ هجرى) «بعضى گفته اند كه سبب مرگ يزيد بن عبدالملك آن شد كه جاريه اى محبوبه او بود. در ولايت اردن به بستانى رفت و يزيد دانه هاى انگور به جانب كنيزك مى انداخت و او به دهان مى گرفت، ناگاه دانه اى در حلق وى مانده بسيار بسرفيد و به مرض موت گرفتار آمده درگذشت و يزيد يك هفته آن مرده را نگاه داشته با وى چند نوبت مباشرت كرد و بعد از يك هفته كه خواص و مقربان زبان به ملامت وى گشادند رخصت داد تا به تدفين وى پرداختند و يزيد از سر خاك متأسف و اندوهناك به منزل خود مراجعه نموده، هفت روز با هيچكس سخن نگفت و در همان چند روز از غايت غم و الم بيمار شده وفات يافت. مدت عمرش چهل سال و زمان حكومتش چهار سال و كسرى بود.»
مورخان بالاتفاق يزيد بن عبدالملك را از خلفاى هرزه و عياش اموى مى دانند، آنچنان كه وى به خليفه هرزه معروف بوده است. «گويند روزى حبابه اين شعر را براى يزيد خواند كه: ميان استخوان هاى سينه و گلو آتش عشق چنان افروخته شده كه با هيچ چيز آرام نمى گيرد و خنك نمى شود. يزيد از شنيدن اين شعر چنان به هيجان آمد كه فريادكنان به خيال پرواز افتاد. حبابه گفت نكن، ما با تو كار داريم اى امير مؤمنان. يزيد گفت نه، نه به خدا سوگند الان پرواز مى كنم. حبابه گفت مملكت را به كى مى سپارى؟ يزيد دست حبابه را بوسيده گفت، ملت اسلام و مملكت اسلام را به تو تفويض مى كنم.»
ديگر از خلفاى هرزه خوشگذران بنى اميه وليد بن عبدالملك است كه در سال ۱۲۶ هجرى درگذشت. او كه جز شراب و شكار هوسى نداشت، دستور داده بود حوض هائى را پر از شراب سازند تا او در ميان حوض شراب غوطه خورد و از آن بياشامد. اين خليفه عياش در ايام خلافت نيز چون ايام قبل از خلافت به رويه ديرين ادامه داد و كار مملكت را رها كرده، مجلس بزم و عيش و طرب را پى در پى مرتب ساخت و به قدرى در عياشى كوشيد كه كسانش بر وى تاخته، كارش را ساختند. او در زمان خلافت خود، سازندگان و نوازندگان مكه و مدينه و ساير نقاط را به شام آورد و از آنان و ساير اهل عيش و نوش و طرب، بزم هائى آراسته به خوشگذرانى و عياشى پرداخت، اما بيش از يكسال خلافت نكرد و درگذشت.
عاقبت زن بازى و شهوترانى
بنى اميه غالباً به باده پيمائى و زن بازى و شهوترانى پرداخته، به امور كشور نمى رسيدند و حتى به وضع مملكت خويش توجه نداشتند و در تعيين و انتخاب واليان و مأمورين عاليرتبه دولتى دقت نمى كردند و چه بسا كه به خواهش كنيزكى يا در نتيجه دريافت پولى، بزرگترين ايالت را به اشخاص نالايق و يا ستمكار مى سپردند. مثلاً در زمان خلافت هشام بن عبدالملك، جنيدبن عبدالرحمن، براى همسر هشام گردنبند جواهر نشانى هديه برد، هشام از آن گردنبند خوشش آمد. جنيد گردنبند ديگرى براى هشام فرستاد و او نيز در ازاى اين تقديمى ها سراسر خراسان را به جنيد واگذار كرد. در ايام خلافت امويان بهاى كنيزكى حتى به ده ميليون درهم رسيد. عاملان كه اين اوضاع هرج و مرج را مشاهده مى كردند، تمامى مساعى خود را براى تحصيل مال و گردآوردن غلام بچه و كنيز صرف مى كردند و اشخاص درستكار با ايمان،از قبول مشاغل مهم دولتى امتناع مى جستند، چه كه مى دانستند خليفه به هر عنوان كه باشد از آنان پول مى خواهد.
اين هرزگى و عياشى خلفاى اموى از طرفى و آن سختگيرى نسبت به تازه مسلمانان و ذميان و تحقير غير عرب، دست به هم داده و كارها را مختل نمود، به قسمى كه در اواخر دولت اموى، سپاهيان اسلام از هر دهى كه مى گذشتند، اموال اهل ده را غارت مى كردند و در نتيجه اين پيشامدها و نارضايتى ها، مخالفان از اوضاع آشفته استفاده كرده، دولت اموى را برانداختند و عباسيان جاى آنها را گرفتند.